تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5
  1. #1

    اقسام وجوه و نظائر




    هر يك از وجوه و نظائر گاه در كلمات افرادى هستند و گاه در جمله بندى‏هاى‏كلامى،كه براى هر يك از چهار دسته شواهد بسيارى در قرآن يافت مى‏شود.براى‏هر يك به ترتيب نمونه‏هايى مى‏توان آورد:
    1.وجوه محتملات معانى در كلمات افرادى،مانند:
    امت:كه در قرآن به سه معنا آمده،چنان چه ياد آور شديم.
    برهان:در آيه و لقد همت‏به و هم بها لو لا ان راى برهان ربه (1) .اين برهان خدايى‏كدام است كه يوسف را از قصد فحشا باز داشت؟در پاسخ اين سؤال،هفت وجه‏ گفته‏اند:
    يك:حكم قطعى الهى در تحريم زنا،كه عقوبت دنيوى و اخروى دارد.
    دو:آن چه را كه خداوند به انبيا داده از مكارم اخلاق و صفات عاليه،كه از هر گونه‏آلودگى بپرهيزند.
    سه:مقام نبوت كه مانع ارتكاب فحشا و منكر است كه از مقام حكمت انبياسر چشمه گرفته.
    چهار:زليخا در آن هنگام پارچه‏اى بر چهره بتى كه در كنار اتاق بود افكند تاجلوى او مرتكب فحشا نگردد و اين عمل هشدارى بود براى يوسف تا خود را ازديد خداوند دور نبيند.
    پنج:در سقف خانه نوشته‏اى پديدار گشت و زشتى و پليدى عمل زنا را براى‏يوسف روشن‏تر ساخت.
    شش:حضرت يعقوب را در گوشه اتاق،مجسم ديد كه انگشت‏به دندان گرفته‏به يوسف ياد آور مى‏شود تا دامن نبوت را لكه دار نكند.
    هفت:ايمان راسخ و مقام عصمت‏حضرت يوسف از پيش مانع هر گونه دست‏يازيدن به آلودگى‏ها بوده است (2) .
    در اين وجوه محتمله تنها وجه اخير با مقام شامخ عصمت‏سازگار است و برخى از اين وجوه با مقام منيع نبوت سازش ندارد.



    پي نوشت
    1- يوسف 12:24
    2- ر.ك:تفسير فخر رازى،ج 18،ص 120-119.مجمع البيان،ج 5،ص 225.

  2. #2



    2- وجوه محتمله در رابطه با جمله‏هاى كلامى،مانند آيه يا ايها الذين آمنوااستجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم.و اعلموا ان الله يحول بين المرء و قلبه و انه اليه‏تحشرون (1) .اين آيه مؤمنين را بر آن مى‏دارد تا دعوت خدا و رسول را با جان و دل‏بپذيرند زيرا در اين پذيرفتن، سعادت حيات و ارزش زندگى را در مى‏يابند.آن گاه‏تهديد كرده كه در صورت نپذيرفتن،دچار فاجعه‏اى بس بزرگ و خطرناك مى‏شوندكه آن حايل شدن خدا بين آنان و قلب‏هاى شان است و سرانجام بازگشت همه به‏سوى خدا است. جمله و اعلموا ان الله يحول بين المرء و قلبه از جمله عبارت‏هايى است كه موردگفتگو قرار گرفته،درباره آن سخن بسيار گفته‏اند.وجوه محتمله در تفسير و تاويل آن‏تا شش گفتار رسيده است.
    اشاعره(پيروان مكتب ابو الحسن اشعرى)اين آيه را دست آويز قرار داده گمان‏برده‏اند كه مقصود سلب اختيار مردم در انتخاب راه حق و باطل است،زيرا خداوندميان انسان و خواسته او حايل است،هر آن چه او بخواهد مى‏شود،نه خود انسان.
    فخر رازى-كه اشعرى است-در ذيل آيه مى‏گويد:«كافرى كه خداوند ايمان او رانخواهد، نمى‏تواند ايمان بياورد و مؤمنى كه خداوند كفر او را نخواسته،نمى‏تواندكفر ورزد».آن گاه اضافه مى‏كند:«با برهان عقلى اين مطلب را ثابت كرده‏ايم،زيراحالات قلب كه همان عقايد و اراده و خواسته او است،همگى از اختيار او بيرون‏است،زيرا فاعل و گرداننده اين حالات صرفا خداوند است و در دست او است‏» (2) .



    پي نوشت

    1- انفال 8:24
    2- ر.ك:فخر رازى،تفسير كبير،ج 15،ص 148-147

  3. #3



    ولى اهل تحقيق در اين زمينه گفته‏هايى دارند كه ذيلا نقل مى‏گردد:

    1.يكى از سنن الهى آن است كه گاه ميان انسان و خواسته او حايلى به وجودمى‏آيد و شرايط، خلاف خواسته او را بر وى تحميل مى‏كند.

    «خدا كشتى آن جا كه خواهد برد و گر ناخدا جامه بر تن درد».

    هر انسانى بايد اين احتمال را بدهد كه در زندگى وى گاه نقطه عطفى به وجودمى‏آيد و او را از مسيرى كه انتخاب كرده منحرف مى‏سازد.لذا نبايد مؤمن به ايمان خود غره شود و عجب او را فرا گيرد و نيز نبايد تبه كار از رحمت الهى مايوس گردد.

    انسان،چه مؤمن و چه گنه كار،بايد ميانه خوف و رجاء،طى منزل نمايد و اين حالت‏انسان را پيوسته در حالت تعادل نگاه مى‏دارد.

    2.خداوند بر همه چيز سلطه دارد و از خود انسان بر او بيش‏تر مسلط است،هرگز نبايد مغرور گردد كه هر چه مى‏خواهد مى‏تواند انجام دهد،بلكه تا اراده خدادر كار نباشد و اذن او نباشد، هيچ كارى انجام نمى‏پذيرد.

    3.خداوند ميان انسان و خواسته‏هاى او به وسيله مرگ حايل مى‏گردد.

    4.خداوند از هر چيز نسبت‏به انسان نزديك‏تر است و نحن اقرب اليه من حبل‏الوريد (1) ،و ما از شاهرگ او به او نزديك‏تريم‏».

    5.حايل شدن خدا ميان انسان و قلب او،كنايه از فراموش كردن خود است.

    انسانى كه خدا را فراموش كرده در واقع خويشتن را فراموش كرده،زيرا انسانيت رافراموش كرده است.جامعه‏اى كه خدا در آن حاكم نباشد و او را حاضر و ناظر نداند،انسانيت از آن جامعه رخت‏بر مى‏بندد و بر آن جامعه انسانيت‏حكومت نمى‏كند، نسوا الله فانساهم انفسهم (2) ، خدا را فراموش كردند و او آنان را دچار خود فراموشى‏كرد» (3) .

    6.كنايه از مجموع اين معانى است،چنان چه علامه طباطبايى اختيارفرموده‏اند (4) .

    پي نوشت ها
    1- ق 50:16
    2- حشر 59:19
    3- اين معنا از دقت‏بيش‏ترى برخوردار است و با سياق آيه بهتر سازگار مى‏باشد.در جاى خود(التمهيد ج 3،ص 245)همين معنا را ترجيح داده‏ايم.
    4- .ر.ك:التمهيد،ج 3،ص 256-239

  4. #4



    3.نظائر در كلمات افرادى،مانند قلب و فؤاد كه هر دو لفظ معناى دل دارند ومقصود شخصيت واقعى و باطنى انسان است.مانند اين دو آيه:

    نزل به الروح الامين على قلبك لتكون من المنذرين (1) ،روح الامين[جبرئيل]،آن را بردلت نازل كرد تا از[جمله هشدار]دهندگان باشى‏».

    كذلك لنثبت‏به فؤادك و رتلناه ترتيلا (2) ،اين گونه[ما آن را به تدريج نازل كرديم]تاقلبت را به وسيله آن استوار گردانيم،و آن را به آرامى خوانديم‏».

    هم چنين قلب و عقل و لب،هر سه يك معنا دارند:نيروى ادراك و انديشيدن.

    چنان چه در آيات زير است:

    ان في ذلك لذكرى لمن كان له قلب او القى السمع و هو شهيد (3) ،قطعا در اين[عقوبت‏ها] براى هر صاحب دل و[انديشه]و حق نيوشى كه خود به گواهى ايستد،عبرتى است‏».

    و قالوا لو كنا نسمع او نعقل ما كنا في اصحاب السعير (4) ،و گويند:اگر شنيده[وپذيرفته] بوديم يا تعقل[و درك]كرده بوديم،در[ميان]دوزخيان نبوديم‏».

    ان في ذلك لذكرى لاولي الالباب (5) ،قطعا در اين[گونه دگرگونى]ها براى صاحبان‏خرد عبرتى است‏».هم چنين علم و عقل و راى و ابصر و نظر و فهم و فقه و فكر وايقن و تذكر و وعى تمامى اين الفاظ معناى آگاه شدن و دانستن را مى‏دهد.چنان كه‏در اين آيات آمده است:

    و قل رب زدني علما (6) ،و بگو:پروردگارا!بر دانشم بيفزاى‏». يفصل الآيات لقوم‏يعلمون (7) ، نشانه‏ها را براى گروهى كه مى‏دانند به روشنى بيان مى‏كند». ان في ذلك‏لآيات لقوم يعقلون (8) ، بى‏گمان در اين[امور]براى مردمى كه آگاهند دلايل[روشنى]است‏». انهم يرونه بعيدا و نراه قريبا (26) ،آنان[عذاب]را دور مى‏دانند و[ما]نزديكش‏مى‏دانيم‏». و ابصرهم فسوف يبصرون (9) ،و آنان را بنگر كه به زودى با ديده بصيرت‏بنگرند[آگاه خواهند شد]».« ا فلم يسيروا في الارض فينظروا كيف كان عاقبة الذين من‏قبلهم (10) ،آيا در زمين سير و سفر نمى‏كنند تا به سرانجام پيشينيان آگاهى يابند؟».

    ففهمناها سليمان و كلا آتينا حكما و علما (11) ،پس آن[داورى]را به سليمان‏فهمانديم[آگاه ساختيم]و به هر يك[از داود و سليمان]حكمت و دانش عطاكرديم‏». و احلل عقدة من لساني يفقهوا قولي (12) ،و از زبانم گره به گشاى[تا]سخنم رابفهمند». ان في ذلك لآية لقوم يتفكرون (13) ، به راستى در اين[زندگى زنبوران]براى‏مردمى كه مى‏انديشند نشانه[قدرت الهى]است‏».« قد بينا الآيات لقوم يوقنون (14) ،مانشانه‏ها را براى گروهى كه يقين[و آگاهى]دارند روشن گردانيده‏ايم‏». انما يتذكر اولواالالباب (14) ،تنها خردمندانند كه مى‏دانند». لنجعلها لكم تذكرة و تعيها اذن واعية (15) ،تا آن رامايه اندرزتان گردانيم و گوش نگه دارنده اندرز آن را فرا گيرد».

    پي نوشت ها
    1- شعراء 26:194-193.
    2- فرقان 25:32.
    3-.ق 50:37.
    4- ملك 67:10.
    5- زمر 39:21.
    6- طه 20:114.
    7-.يونس 10:5.
    8- رعد 13:4.
    9- معارج 70:7-6.
    10.صافات 37:175
    11- يوسف 12:109.
    12- انبيا 21:79.
    13- طه 20:27-28.
    14- نحل 16:69.
    15-.بقره 2:118.

  5. #5



    4. نظائر در جمله‏ هاى تركيبى مانند: طبع الله على قلوبهم، ختم الله على قلوبهم، قلوبهم في غلف، صرف الله قلوبهم، اعينهم في غطاء، و على ابصارهم غشاوة، ازاغ الله‏قلوبهم، في قلوبهم مرض... و غيره كه تمامى اين تعابير يك معنا را مى‏رساند:
    كج انديشى و كج‏ بينى و كج روى كه بر خلاف فطرت انجام گرفته است. ذيلا نمونه هايى ذكر مى‏گردد:
    طبع: و طبع الله على قلوبهم فهم لا يعلمون (1)، و خدا بر دل‏هاى شان[و ازدگان از جنگ] مهر نهاد، در نتيجه آنان نمى‏فهمند. اولئك الذين طبع الله على قلوبهم و سمعهم‏ و ابصارهم و اولئك هم الغافلون (2)، آنان (كافران) كسانى‏اند كه خدا بر دل‏ها و گوش و ديدگانشان مهر نهاده و آنان خود غافلانند. اولئك الذين طبع الله على قلوبهم و اتبعوااهواءهم (3)، اينان[منافقان] همان‏ها هستند كه خدا بر دل‏هاى‏شان مهر نهاده است و از هوس‏هاى خود پيروى كرده‏اند. و طبع على قلوبهم فهم لا يفقهون (4)، و بر دل‏هاى‏شان مهر زده شده است، در نتيجه قدرت درك ندارند.
    ختم: ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على ابصارهم غشاوة (5)، خداوند بر دل‏هاى آنان و بر شنوايى ايشان مهر نهاده و بر ديدگانشان پرده‏اى است (يعنى آنان را در كج‏ بينى و كج انديشى قرار داده است). افرايت من اتخذ الهه هواه و اضله الله على علم و ختم على سمعه و قلبه (6)، پس آيا ديدى كسى را كه هوس خويش را معبود خود قرار داده و خدا او را دانسته گم راه گردانيده و بر گوش و دل او مهر زده... . قل ارايتم ان اخذ الله سمعكم و ابصاركم و ختم على قلوبكم (7)، بگو: به نظر شما اگر خدا شنوايى و ديدگانتان را بگيرد و بر دل‏هايتان مهر نهد... .
    غلف: و قالوا قلوبنا غلف بل لعنهم الله بكفرهم فقليلا ما يؤمنون (8)، و گفتند: دل‏هاى‏ ما در پوشش است [درك نمى‏كند، چنين نيست] بلكه به كيفر كفرشان لعنتشان‏ كرده است. پس آنان كه ايمان نمى‏آورند چه اندك شماره‏اند. و قولهم قلوبنا غلف ‏بل طبع الله عليها بكفرهم فلا يؤمنون الا قليلا (9)، و گفتارشان كه دل‏هاى ما در پوشش‏است، بلكه خدا به خاطر كفرشان بر دل‏هاى آنان مهر زده است و در نتيجه جز شمارى اندك ايمان نمى‏آورند.
    صرف: صرف الله قلوبهم بانهم قوم لا يفقهون (10)،خدا دل‏هاى شان را[از درك‏ حقايق] برگرداند. زيرا آنان گروهى هستند كه نمى‏فهمند. ساصرف عن آياتي الذين‏يتكبرون في الارض.. (11)، به زودى كسانى را كه در زمين به ناحق تكبر مى‏ورزند از آياتم‏ روى گردان سازم(يعنى قدرت درك را از آنان سلب كند).
    غطاء: الذين كانت اعينهم في غطاء عن ذكري (12)، همان كسانى كه چشمانشان [بصيرت] از ياد من در پرده بوده‏. لقد كنت في غفلة من هذا فكشفنا عنك غطاءك‏فبصرك اليوم حديد (13)، [به او می گويند:] واقعا كه از اين[حال]سخت در غفلت‏بودى.
    و[لى] ما پرده‏ات را[از جلوى چشمانت] برداشتيم و ديده‏ات امروز تيز است.
    غشاء: و على ابصارهم غشاوة.. (14)، و بر ديدگانشان پرده‏اى است... . و جعل على‏بصره غشاوة (15)، و بر ديده‏اش پرده نهاده است‏.
    زيغ: فلما زاغوا ازاغ الله قلوبهم و الله لا يهدي القوم الفاسقين (16)، پس چون[قوم‏موسى از حق] برگشتند خدا دل‏هاى شان را برگردانيد و خدا مردم نافرمان را هدايت‏ نمى‏كند. ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا و هب لنا من لدنك رحمة (17)، پروردگارا! پس از آن كه ما را هدايت كردى دل‏هايمان را دست‏خوش انحراف مگردان و از جانب خودرحمتى بر ما ارزانى دار. فاما الذين في قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة (18)، اما كسانى كه در دل‏هاى‏شان انحراف[كج روى] است‏ براى فتنه جويى و طلب ‏تاويل آن [به دل خواه خود] از متشابه آن پيروى مى‏كنند.
    مرض: في قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا... (19)، در دل‏هاى شان مرضى است [كه‏درك ندارند] و خدا بر مرضشان افزود... فترى الذين في قلوبهم مرض (20)، می بينى‏كسانى را كه در دل‏هاى شان بيمارى است. و اما الذين في قلوبهم مرض فزادتهم رجساالى رجسهم... (21)، و اما كسانى كه در دل‏هاى شان بيمارى[كج بينى و بى‏خردى] است‏ پليدى بر پليدى شان افزود... . ا في قلوبهم مرض ام ارتابوا.. (22)، آيا در دل‏هاى‏شان‏مرضى است‏ يا در ترديد هستند... . ليجعل ما يلقي الشيطان فتنة للذين في قلوبهم‏مرض (23)، تا آن چه را شيطان القا مى‏كند، براى كسانى كه در دل‏هاى‏شان بيمارى است‏آزمايشى گرداند.
    تمامى اين تعابير حاكى از يك حقيقت است و آن انحراف در فكر و انديشه وعقيده است، كه بر اثر عناد و لجاج و اصرار بر جهالت بر ايشان حاصل گرديده است‏و از آن دست بردار نيستند. لذا همه اين تعابير بر آنان صادق است: طبع على قلبه. ختم‏قلبه. قلوبهم غلف. صرف قلبه. قلبه في غطاء. في غشاء. زاغ قلبه. مرض قلبه. اضله الله على‏علم.

    پي نوشتها
    1- توبه 9:93.
    2- نحل 16:108.
    3- محمد 47:16.
    4- توبه 9:87.
    5- بقره 2:7.
    6- جاثيه 45:23.
    7- انعام 6:46.
    8- بقره 2:88.
    9- نساء 4:155.
    10- توبه 9:127.
    11- اعراف 7:146.
    12- كهف 18:101.
    13- ق 50:22.
    14- بقره 2:7.
    15- جاثيه 45:23.
    16- صف 61:5.
    17- آل عمران 3:8.
    18- آل عمران 3:7.
    19- بقره 2:10.
    20- مائده 5:52.
    21- توبه 9:125.
    22- نور 24:50.
    23- حج 22:53.

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •