تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7
  1. #1

    مجموعه قصه های قرَآنی( حضرت لوط علیه السلام)




    لوط سدوم ، واقع در جلگه اردن ، كنار بحر الميت ، آن روز عصر، چون هر روز ديگر، زير آفتاب بهارى لميده بود. مردم بى خيال و عياش آن ، در لذت جويى و عيش ، غوطه ور بودند. دختر پيامبر خدا لوط، در سر راه ورودى كاروانيان به قريه ، بر سر چاهى ايستاده بود و آب مى كشيد.
    از مدتها پيش ، او و خواهران و پدرش ، مورد بى مهرى و آزار مردم منحرف شهر قرار گرفته بودند. چرا كه به نظر قوم ، لوط عنصرى نامطلوب بود كه با نصايح پياپى و امر به معروف و نهى از منكر خود، عيش آنان را منغص و شادخوارى و شادكامى را بر آنان حرام مى كرد. به همين روى ، آنان با خانواده لوط سرگردان بودند و در كوى و برزن ، از آزار و دشنام ايشان خوددارى نمى كردند. ...



    تنها همسر لوط كه به اعتقاد قوم ، مردم را درك مى كرد، از اين آزار مصون بود!
    اين مردم ، سخت بى شرم بودند، رسما و علنا آميزش با جوانان و مردان زيباروى را بر همبسترى با زنان ، ترجيح مى دادند.
    شهر، چهره اى متفاوت داشت : زنان سرخورده و بى نشاط بودند. بنياد خانواه ها سست بود و جوانان و مردان ، خوى و خصلت مردى را از كف داده بودند. رادى و جوانمردى و سطوت و صولت مردانه و روحيه هاى پر صلابت ، در شهر كمتر به چشم مى خورد!
    شهر، در تب انحراف مى سوخت ، اما شگفتا كه نمى خواست بداند. پندهاى پياپى و درمانگرانه لوط نيز، اين تب را نمى شكست !
    دختر لوط، همچنان كه از چاه آب مى كشيد، به اين طاعون نامرئى كه به جان اخلاق مردم شهر افتاده بود، مى انديشيد و به حال پدر پير خويش ، دل مى سوزاند. مردم نه تنها به ارشادهاى پيامبرانه پدر او وقعى نمى نهادند، بلكه بى شرمى را به حدى رسانده بودند كه روياروى با او محاجه مى كردند و حتى از او مى خواستند كه بر اعمال آنان خرده نگيرد. آنها علنا به كردار زشت و پليد خود مى باليدند و با هر كس كه در اين راه مزاحم آنان مى شد به ستيز مى پرداختند. از جمله خانواده لوط را (به جز همسر او كه همفكر و همدست آنان بود) مورد شتم و آزار قرار مى دادند. و به همين سبب بود كه دختر لوط به بيرون قريه آمده بود تا از چاهى دور دست ، آب بردارد؛ تا از زخم زبان و آزار همگنان در امان باشد.
    در همين فكر بود كه ناگاه ديد دو نفر از دور، از سوى بيابانهاى بيرون قريه ، به او نزديك مى شوند. نخست پنداشت كه از مردم سدوم هستند، اما از اين توهم به در آمد، زيرا چه كسى مى توانست در آن موقع از سال ، آن هم در آن مسير، بى آنكه همراه كاروانى باشد، به قريه بيايد؟!
    چون نزديك تر شدند، دريافت كه آنان دو مرد جوان و بسيار زيبا هستند. به محض آنكه چهره هاى زيباى آنان را ديد، دل در سينه اش فرو ريخت ، زيرا از اخلاق پليد مردم قريه خويش ، وحشت داشت . بى اختيار زير لب گفت :
    - خداوندا، اين دو انسان بسيار زيبا را از شر كردارهاى پليد اين مردم ، در امان بدار!
    جوانان كه اينك نزد او رسيده بودند به او سلام كردند و او سلامشان را پاسخ گفت و سپس از احوال آنان پرسيد. گفتند كه ما ميهمان هستيم و از راهى دور آمده ايم و به ديدار لوط مى رويم . دختر، بيشتر پريشان شد. اما از سر ادب ، به روى خود نياورد و با ميهمان نوازى و عطوفتى كه از اخلاق پيامبرانه پدر خود آميخته بود به آنان گفت :
    - من خود دختر لوطم ، خواهش مى كنم كمى صبر كنيد تا بروم و پدرم را به استقبال شما بياورم .
    بيچاره دختر، مى خواست با پدر مشورت كند تا آنان را طورى به خانه ببرند كه كسى از مردم قريه نبيند. به همين خيال و از ترس آنكه مبادا دير برسد، مشك آب را همان جا كنار چاه نهاد و دوان دوان ، خود را به خانه رساند و ماجرا را با پدر باز گفت .
    لوط گفت :
    - دخترم ، چيزى تا شب نمانده است ، من به نزد آنان مى روم و تا تاريك شدن كامل هوا، با آنان گفت و گو مى كنم و آنگاه آنها را به خانه مى آورم . اما تو و خواهرانت سعى كنيد موضوع را از مادرتان پنهان نگه داريد و اگر بتوانيد، امشب او را به خانه كسى از اقوام به ميهمانى بفرستيد. زيرا اگر اين ميهمانان زيبا روى را ببيند، به مردم پليد قريه خبر خواهد داد و آن وقت ... آه خداوندا، آبروى مرا نزد ميهمانانم حفظ كن !
    دختر پدر را دلدارى داد و او را به سوى تازه واردان فرستاد.
    لوط به تازه واردان خوش آمد گفت . او از زيبايى فوق العاده آنان هم به شگفتى افتاد و هم به خاطر انحراف و پستى قوم خود، بر آنان بيمناك شد. پس براى گذراندن وقت با آنان به گفت و گو پرداخت ، تا هوا كاملا تاريك شود.
    گر چه خورشيد، رو نهان كرده بود اما روشنايى بهت زده و سربى رنگ از آن ، هنوز بر زمين باقى بود. احساسى غمرنگ ، همراه با التهاب و بيم ، به دل لوط چنگ مى زد. اما سعى مى كرد در پيش ميهمانان خويش بر اضطراب خود چيره گردد و آنان را با سوالهاى پياپى خود سرگرم كند. تا سرانجام هوا تاريك شد و لوط آنان را از راهى كم رفت و آمد، به خانه برد.
    آن شب ، هر طور به آرامش گذشت . اما روز بعد، همسر لوط كه سرانجام از آمدن ميهمانان آگاه شده بود، مردم را خبر كرد. هنوز چيزى از روز بر نيامده بود كه عده اى به خانه لوط آمدند و خواستار ديدار تازه واردان شدند.
    لوط، در خانه را به روى آنان باز نكرد، ولى بر پنجره ايستاد و آغاز به نصيحت كرد. او از پيش ، به دختران خود سپرده بود كه ميهمانان را از هياهوى مردم دور نگاه دارند تا آبروى او نزد ميهمانان نرود. مردم خبر زيبايى ميهمانان لوط را دهان به دهان شنيده و اينك همه به خانه او روى آورده بودند و غوغايى بزرگ به وجود آمده بود.
    آنان با بى شرمى تمام ، ميهمانان را از لوط طلب مى كردند.
    آن پيامبر خدا، هر چه مى خواست آنان را از اين خواسته پست و شوم باز دارد، اثر نداشت ، ناگزير، براى حفظ حرمت خويش و آگاهاندن قوم غافل ، به آنان گفت :
    - اگر كسى از شما بخواهد با يكى از دختران من ازدواج كند، من راضى خواهم بود، اما بدان شرط كه از آن تقاضاى پليد دست برداريد تا مبادا دچار خشم خداوند بزرگ شويد.
    اما غلبه شهوات پست حيوانى ، گوش آنان را از شنيدن حق كر كرده بود و همچنان با وقاحت ، بر خواسته خود پاى مى فشردند، چندان كه غوغاى آنان به گوش ميهمانان نيز رسيد.
    ميهمانان چون حال لوط را ديدند به او گفتند:
    - اى لوط، خود را رنج مده و مسئله را بيهوده از ما پنهان مكن ، كه ما سفيران الهى و فرشتگانيم . ما خود از سوى خدا براى عذاب قوم تو آمده ايم و فرمان داريم كه تو خانواده ات را - جز همسرت - از اين مهلكه برهانيم و تمام اين قريه را نابود كنيم . آسوده باش و بر ما هراسى به خود راه مده كه آنان هرگز نمى توانند به ما آزارى برسانند.
    لوط چون اين سخنان را شنيد، آرامش خود را باز يافت ، اما تا شب همچنان به نصيحت و ارشاد آن قوم كژ سيرت مشغول بود؛ گر چه كمترين اثرى نداشت .
    شب هنگام ، وقتى كه آن ديو سيرتان از اطراف خانه او پراكنده شدند، لوط همراه با خانواده خويش ، بى آنكه همسر خود را با خود ببرد، به راهنمايى آن دو فرشته از قريه خارج شد و به سوى ديارى امن رهسپار گرديد.
    وقتى كه آنان به جايگاهى دور رسيدند، ناگهان زلزله اى سخت در سدوم در گرفت و همه چيز زير و رو شد و از آن همه پستى و پليدى و زشتى ، هيچ نماند
    داستان پيامبران
    جلد هاى اول و دوم
    از آدم (ع) تا حضرت محمد (ص)
    نوشته : سيد على موسوى گرمارودى

  2. #2



    اخلاق ناپسند قوم لوط
    آنگاه كه ابراهیم علیه السلام از سرزمین مصر كوچ كرد، لوط نیز به همراه وی حركت كرد، ایشان با مال فراوان و اندوخته ای بسیار از مصر خارج و به سرزمین مقدس فلسطین وارد شدند، ولی پس از مدتی به علت افزایش احشام و گوسفندان محیط فلسطین را بر خود تنگ دیدند، لذا لوط از سرزمین عموی خود ابراهیم كوچ كرد و در شهر سدوم رحل اقامت افكند. مردم سدوم دارای اخلاقی فاسد و باطنی ناپاك بودند؛ از انجام هیچ معصیتی پرهیز نمی كردند و در اعمال ناشایستی كه انجام می دادند، نصیحت پذیر نبودند. این قوم در فسق و فجور و زشتی سیرت كم نظیر بودند. دزدی و راهزنی و خیانتكاری را پیشه خود ساخته بودند، بر راه هر رهگذری كمین و از هر سو به او حمله می كردند و اموالش را می ربودند. ایشان دین و آیینی نداشتند كه مانع اعمال ناپسندشان شود و هرگز از ستمكاری شرمگین و سرافكنده نمی شدند، و پند هیچ واعظ و نصیحت هیچ عاقلی را گوش نمی دادند! ...

    گویا روح قوم لوط تشنه جنایت بود و جنایات مكرر، روح عصیانگر و طبیعت ستمكار آن قوم را اقناع نمی كرد؛ دل های آنان آلوده به مفاسد بود و هر روز جنایت و عمل ناشایست تازه ای را مرتكب می شدند، تا جایی كه عمل ناشایستی را كه قبلاً كسی مرتكب نشده بود بر گناهان پیشین خود افزودند و به عمل نامشروع و غیر اخلاقی لواط روی آوردند. این قوم نابكار، زن ها را كه خدا برای تسكین ایشان خلق كرده بود را ترك كرده و به رابطه با مردان روی آوردند. و در كمال بی شرمی این عمل ناپسند را آشكارا انجام می دادند و هرگز به فكر ترك این مفاسد نبودند بلكه بر انجام آن اصرار می ورزیدند. این قوم مردم را ناگزیر می ساختند با فاسدین همراهی كنند و آنها را به این كار دعوت می كردند و پیوسته به گمراهی خود می افزودند. آنقدر عمل زشت خود را تعقیب و تبلیغ كردند تا ارتكاب به منكرات علنی و آشكار شد، جنایات افزایش یافت و قلب آنان با گناه و فحشاء آمیخته شد.

  3. #3



    دعوت لوط علیه السلام
    هنگامی كه قوم لوط غرق در معصیت گشتند، گمراهی را بر راه حق ترجیح دادند و جهالت را بر هدایت مقدم داشتند و شیطان در دل آنان نفوذ كرد و آنان را به تداوم اعمال ناشایست وادار ساخت و پیروی از شهوات را بر آنان چیره كرد. خداوند به لوط وحی كرد كه آنان را به پرستش حق بخواند و از ارتكاب به آن جرائم باز دارد.
    پس لوط علیه السلام دعوت خود را آغاز كرد و رسالت خویش را در میان قوم اعلان نمود، ولی گوش آنان از شنیدن سخن لوط عاجز و چشم هایشان از دیدن حق ناتوان بود، قلب های آنان در حجاب شهوات اسیر بود و به شدت به سوی مفاسد كشانده می شدند و به انجام اعمال زشت خود اصرار داشتند و هر روز در یاغیگری دستشان بازتر می شد و از گمراهی خود غافل بودند و نفس اماره، آنان را به انجام كارهای زشت و ناشایست وادار می كرد!
    سرانجام لوط و پیروان او را تهدید به اخراج از شهر و تبعید نمودند در حالی كه جرم لوط اجتناب از گناهان آنان بود. گناه وی دوری از رذیلت و دعوت به فضیلت بود و از زندگی توأم با اندیشه های فاسد آنان بیزار بود؛ به همین دلیل او مورد بی مهری مردم قرار گرفت و از شهر خود تبعید گشت.
    آنگاه كه لوط علیه السلام بی میلی قوم را به دعوت خود مشاهده كرد، از شكنجه و عذاب خدا بیمشان داد ولی قوم لوط از هشدار و اعلام خطر وی نهراسیدند و تهدید وی را جدی نگرفتند، اما لوط در پند و اندرز آنان اصرار كرد و آنان را از عاقبت و كیفر كردارشان برحذر داشت ولی قوم دست از زشتی ها و اعمال غیر انسانی خود بر نداشتند، بلكه به جنایات بیشتر چنگ زدند و تمایل بیشتری به انجام آن از خود نشان دادند و از سر تحقیر و استهزاء به لوط گفتند، عذاب خویش را بیاور! و آنچه كیفر ماست و مستحق آن هستیم برایمان نازل گردان!!

  4. #4



    كیفر قوم لوط
    لوط از پروردگار خویش درخواست كمك كرد تا بر آن قوم مفسد پیروز گردد و برای آنان عذابی دردناك طلبید تا آنان را به كیفر كفر و عنادشان برساند، و بر گمراهی و جنایت خود مجازات گردند، زیرا قوم لوط پیوسته بر فساد خود می افزودند و آن را توسعه می دادند و بیم سرایت این اخلاق فاسد به دیگران وجود داشت. این مردم قوم فاسدی بودند كه باید ریشه كن می شدند. زیرا در زمین اخلالگری كردند و مردم را از راه راست بازداشتند، گوش آنان قادر به شنیدن حرف حق نبود و از طریق هدایت روی گردان بودند.
    خداوند دعای لوط علیه السلام را به اجابت رساند و فرشتگان خویش را به سوی این قوم فاسد گسیل داشت، تا كیفر شایسته ی آنان را بر ایشان نازل گرداند.
    فرشتگان قبل از این كه به سرزمین لوط بروند، وارد منزل ابراهیم شدند، ابراهیم گمان كرد كه آنها رهگذرند، لذا بهترین غذایی كه برای مهمان در نظر داشت مهیا كرد و گوساله ای فربه ذبح و بریان نمود و نزد ایشان نهاد. اما فرشتگان به ظرف غذا دست نبردند، به همین جهت ابراهیم ترسید و از رفتار آنان متحیر شد. اما فرشتگان خدا با معرفی خود ابراهیم را از ترس و نگرانی در آوردند و او را بشارت دادند كه: خدا به زودی فرزندی نیكو به تو عنایت خواهد كرد.
    ابراهیم علیه السلام كه سنین پیری عمر خود را می گذراند و همسری نازا و مسن داشت با ناامیدی پرسید چگونه چنین چیزی ممكن است. در این حال ساره نیز كه به سخنان آنان گوش می داد تعجب كرد و گفت: چگونه من فرزند می آورم در حالی كه سال های عمرم زیاد شده و شوهری سالخورده دارم.فرشتگان در این حال گفتند: مشیت و اراده خداوند مافوق قواعد طبیعی و سنن عادی است. پس او را مژده دادند كه به زودی قوم ستمكار لوط نیز به عذاب گرفتار می شوند.
    فرشتگان گفتند: ما به سوی قوم لوط كه دعوت پیغمبر خدا را نپذیرفته اند و از مجرمین و مفسدین گشته اند، رهسپاریم. به زودی عذاب دردناك و شكنجه ی سختی به آنان می دهیم و این عقوبت به خاطر جنایاتی كه مرتكب شده اند و مفاسدی كه عادت كرده اند متوجه آنان می گردد.
    اندوه ابراهیم افزایش یافت و درباره قوم به وساطت پرداخت تا مگر بلا را از ایشان به تأخیر افكند و شاید به آنان مهلت بیشتری داده شود. شاید انتظار ابراهیم این بود كه مردم سدوم به سوی خدا باز گردند و دست از گناهانی كه مرتكب می شدند بشویند و خط عذری بر لوح گناهان خویش كشند و شاید ابراهیم می ترسید كه لوط نیز در عذاب گرفتار گردد، زیرا لوط مردی بود كه بیزار از اخلاق و رفتار قوم خود است و به همین جهت نباید به او گزندی می رسید و او مستحق عذاب نبود.
    لذا فرشتگان خدا به ابراهیم گفتند: آسوده خاطر باش و از اندوه خویش بكاه و به خاطر مردمی كه به گناه اصرار می ورزند و به معاصی چنگ زده اند، به درگاه خدا وساطت مكن كه ایشان توبه پذیر نیستند. سپس فرستادگان خدا به ابراهیم اطمینان دادند كه لوط به عذاب گرفتار نمی شود و صدمه ای نمی بیند و به زودی لوط و بستگانش به جز همسر وی نجات می یابند و همسر لوط نیز به خاطر این كه با قوم خود همفكر است و از آنان پیروی می كند به عذاب ایشان گرفتار می گردد.

  5. #5



    میهمانان ناخوانده
    آنگاه كه فرشتگان از ابراهیم علیه السلام جدا شدند به صورت جوانانی خوش صورت به شهر سدوم وارد شدند. هنگام ورود به شهر دوشیزه ای را دیدند كه برای بردن آب از منزل خارج شده بود. ایشان از او خواستند آنان را به منزل خود راه دهد و پذیرایی كند. دختر ترسید كه از قوم لوط گزندی متوجه میهمانان گردد و او نتواند از آنان حمایت نماید، لذا تصمیم گرفت از پدر خود برای حمایت از ایشان كمك بخواهد، به همین جهت از مسافرین تازه وارد مهلت خواست، تا پیش پدر برود و با او درباره ی آنها مشورت نماید.
    دختر نزد پدر شتافت و گفت، پدرجان چند نفر جوان در كنار دروازه شهر شما را می خواهند، من تاكنون خوش صورت تر از آنان ندیده ام و می ترسم قوم شما از وضع آنان مطلع گردند و رسوایی ببار آورند.
    پدر، همان لوط پیغمبر بود و این دوشیزه دختر وی، آنچه به طور مسلم می توان درباره ی لوط گفت، این است كه از این خبر ناگهانی نگران شد و به همراه دخترش به سوی جوانان شتافت تا از وضع میهمانان ناخوانده مطلع گردد و درباره ی آنان اطلاعات بیشتری به دست آورد و با مشورت با دخترش بهترین راه را برای حفظ و حمایت ایشان انتخاب كند.
    شاید لوط در آمادگی برای پذیرش میهمانان تردید داشت و در قبول آنان به میهمانی مردد بود. لذا به فكرش خطور كرد كه از آنان عذرخواهی كند و یا آنان را در جریان وضع خطرناك قوم بگذارد تا او را به زحمت نیندازند و به حال خویش واگذارند. ولی كرم و عطوفت لوط به او اجازه این كار را نداد، مروت و مردانگی او را به پیش راند و مشكلات راه را در نظرش هموار ساخت، لذا مخفیانه به استقبال میهمانان خود شتافت.
    لوط علیه السلام كوشید تا دور از چشم قوم خود و قبل از این كه آنان متعرض میهمانانش شوند و از آمدنشان جلوگیری كنند به میهمانان خویش برسد، زیرا قوم او، لوط را از مراوده با مردم و بیگانگان بر حذر می داشتند و به او گفته بودند كه حق ندارد از میهمانی پذیرایی كند و نباید كسی شب وارد منزل او شود. گویا آنها لوط علیه السلام را دردسر بزرگی برای خویش می دانستند و می ترسیدند دعوت او منتشر گردد. ایشان لوط را خطر بزرگی می پنداشتند كه از طغیان آن در هراس بودند، در صورتی كه لوط فقط دشمن اخلاق و رفتار ناشایست آنان و مخالف مفاسدشان بود.

  6. #6



    قوم لوط تمایلی به دختران او ندارند
    لوط مخفیانه خود را به میهمانان رساند و با آغوش باز از آنان استقبال كرد و با روی خوش آنان را پذیرفت، سپس آنان را به دنبال خود به سوی خانه فرا خواند. او پیشاپیش آنان، به راه خود ادامه می داد، ولی بیم و نگرانی لحظه ای او را آسوده نمی گذاشت و می ترسید كه قوم از ورود میهمانان او با خبر و از وضع آنان آگاه گردند و به سمت او و میهمانانش هجوم برند، در این صورت لوط به تنهایی قدرت دفاع از میهمانان را نداشت و هیچ خویشاونند و یاری هم نداشت كه از تجاوز و بی شرمی قوم جلوگیری كنند.
    با این كه لوط در این افكار غوطه ور بود، میهمانان خود را به منزل خویش برد و در كتمان موضوع كوشید و برای جلوگیری از افشاء خبر، خود نیز از دید مردم پنهان شد، اما متأسفانه همسر لوط كه همفكر قوم خود بود، خبر ورود میهمانان جدید را منتشر و قوم را مطلع ساخت.
    به دنبال اعلام این خبر، قوم شتابان و با شادی و خرسندی و پای كوبان به طرف منزل لوط روان شدند، لوط چون دید مردم با چنین حرص و ولع و به قصد كار ناشایست با میهمانان او آمده اند، ناگزیر تقوا و پرهیزكاری را به آنان یادآور شد و از آنان خواست تا از كردار ناشایست خود بپرهیزند و از فسق و فحشاء دوری كنند و دست از اعمال زشت خود بشویند. ولی این قوم، جنایتكار و كوته فكر و كافرانی گمراه بودند و به پند و اندرز لوط گوش ندادند و تسلیم رأی وی نشدند، لوط ناچار برای دفاع از میهمانان در منزل را به روی قوم بست، و مانع امیال نامشروع ایشان شد.
    آنگاه كه لوط علیه السلام دید قوم به نصیحت او گوش نمی دهند و دعوت وی را نمی پذیرند، آنان را به پیروی از قانون طبیعت و سنت خلقت و رابطه با همسرانشان كه خدا بر ایشان حلال نموده راهنمایی و ترغیب كرد و به آنان گفت: این عادت ناپسند خود را كنار بگذارید و از كیفر این كردار ناشایست بپرهیزید، ولی سخنان لوط در گوش آنان اثر نكرد و اعتنایی به نصایح او نكردند، بلكه در كار خویش اصرار و اظهار تمایل بیشتری می كردند و به آنچه روح ناپاكشان عادت كرده بود، عشق می ورزیدند و به كار نادرستی كه در انجام آن تصمیم گرفته بودند مصّر بودند و حتی هنگامی كه لوط دختران خود را به همسری قوم عرضه نمود به او گفتند: ای لوط تو می دانی ما احتیاجی به دختران تو و میلی به زنان خویش نداریم و خود بهتر می دانی كه ما برای چه كاری به منزل تو آمده ایم.
    جهان برای لوط تنگ آمد و درهای امید به روی او بسته شد و از شدت نگرانی و ناراحتی برای میهمانان خود، مانند داغدیدگان در ماتم فرو رفت. تمام آرزویش این بود كه میهمانان خود را از شر قوم خویش نجات دهد، لذا گفت: ای كاش من نیرویی داشتم و می توانستم تجاوز و بی شرمی شما را دفع نمایم و از شر شما در امان باشم و در مقابل شما بایستم. اگر من در بین شما تنها نبودم و دارای اقوام و خویشاوندانی بودم شما را به جای خود می نشاندم و به شما درس عبرتی می دادم.

  7. #7



    فرار شبانه لوط و نزول عذاب الهی
    با ادامه این وضع، ابری از غم و اندوه بر لوط مستولی شد و آنگاه كه از ممانعت قوم مأیوس شد غضبناك گردید و از وقاحت و جسارت آنان به سختی و مشقت افتاد. لوط می دید كه به زودی وارد منزلش می شوند و به میهمانان او هجوم می آورند و آبروی او را می برند. لوط پی برد كه دیگر نصیحت و پند و اندرز در قوم اثری ندارد و هر راهی كه برای ارشاد آنان پیموده سودی نبخشیده است.
    آنگاه كه فرشتگان نومیدی و غم و اندوه لوط علیه السلام را دیدند، او را دلداری دادند و خاطر او را آسوده كردند و گفتند: ای لوط ما فرستادگان خدای توییم. ما برای نجات تو آمده ایم و می خواهیم دست تجاوز را از سر تو كوتاه كنیم، مطمئن باش كه این قوم كافر به تو و ما دسترسی پیدا نمی كنند و به زودی شكست می خورند.
    چند لحظه ای نگذشت كه ترس و نگرانی بر قوم مستولی شد و در حالی كه شدیداً احساس خطر می كردند از اطراف خانه لوط متواری شدند. اندوه لوط زدوده و غم او بر طرف گردید و مورد لطف خدا قرار گرفت و در حالی كه شاد و آسوده خاطر بود از نصرت الهی به وجد آمد و به تهدیدهای قوم خود بی اعتنا شد.
    هنگامی كه تیرگی غم، از وجود لوط علیه السلام بر طرف شد، فرشتگان خدا به لوط دستور دادند كه شب هنگام با نزدیكان خود از شهر خارج شود! زیرا خداوند دستور عذاب این قوم ستمگر را صادر كرده و كیفر آنها به زودی فرا می رسد.
    سپس فرستادگان خداوند به لوط گفتند: همسر خویش را رها كن تا در شهر بماند، او هم باید به عذاب مردم گرفتار گردد و به سزای كفر و نفاق خود برسد و او را سفارش كردند؛ چون عذاب نازل گردد، صبر را پیشه خود ساز و ثابت قدم باش.
    لوط علیه السلام و نزدیكانش بدون اظهار تأسف برای مردم شهر، از این سرزمین ناپاك بیرون رفتند. سپس زمین لرزید و زیر و رو گشت و بارانی از سنگ های آسمانی بر سر قوم لوط بارید و سرزمینشان ویرانه گردید و خانه هایشان به جرم ستمشان درهم كوبیده شد.
    "همانا كه در این سرنوشت نشانه ای است (برای مردمی كه پند و اندرز بگیرند) و بیشتر این مردم مؤمن نبودند."(شعراء/174)

    منبع قصه های قرآن
    پایگاه اطلاع رسانی آستان مقدس محمد هلال بن علی


    یادآوری:
    1- داستان حضرت لوط از آیات زیر اقتباس گردیده است، سوره اعراف، آیات/80 تا 84؛ سوره نمل، آیات/54 تا 58؛ سوره هود، آیات/77 تا 83؛ سوره عنكبوت، آیات/26 تا 35؛ سوره شعراء، آیات/160 تا 175؛ سوره حجر، آیات/ 57 تا 77؛ سوره صافات، آیات/133 تا 138؛ سوره انعام، آیه/ 86؛ سوره انبیاء، آیات/ 47 تا 75؛ سوره حج، آیات/ 43 تا 44؛ سوره ق، آیات/ 13 تا 14؛ سوره قمر، آیات/ 33 تا 39.
    مشهور است كه در تمام مدت دعوت لوط تنها دو دخترش به او ایمان آوردند و همسر او و تمامی اهل شهر سدوم كافر بودند و پس از نزول عذاب و ویرانی شهر سدوم، لوط و دخترانش به صوغر هجرت كردند.

موضوعات مشابه

  1. مجموعه قصه های قرآنی ( حضرت صالح علیه السلام)
    توسط quranic در تالار تاریخ پیامبران
    پاسخ: 5
    آخرين نوشته: 1389/11/07, 06:26 بعد از ظهر
  2. مجموعه قصه های قرآنی ( حضرت سلیمان علیه السلام)
    توسط quranic در تالار تاریخ پیامبران
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1389/11/07, 06:22 بعد از ظهر
  3. مجموعه قصه های قرآنی ( حضرت زکریا علیه السلام)
    توسط quranic در تالار تاریخ پیامبران
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 1389/11/07, 06:21 بعد از ظهر
  4. مجموعه قصه های قرآنی (حضرت اسحاق)
    توسط quranic در تالار تاریخ پیامبران
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 1389/11/07, 06:15 بعد از ظهر
  5. مجموعه قصه های قرآنی ( ابراهیم و نمرود)
    توسط quranic در تالار تاریخ پیامبران
    پاسخ: 11
    آخرين نوشته: 1389/11/07, 05:40 بعد از ظهر

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •