سليمان داود، پادشاه و پيامبر پير بنى اسرائيل ، مجلس قضا آراسته بود تا به شكايت يكى از افراد امت خود رسيدگى كند. بزرگان قوم و برخى از فرزندان داود، از جمله كوچك ترين فرزند او سليمان كه كودكى دهساله بود، در مجلس ‍ حضور داشتند.
داود به شاكى گفت :
- به طور خلاصه شكايت خود را بيان كن !
- من كشاورزم و در زمين خود گندم مى كارم . امسال ، يك دو روز مانده به فصل درو، اين مرد گله دار همه محصول مرا از بين برد. او گوسفندان خود را شبانه در مزرعه من رها كرد و آنها تا صبح تمام مزرعه را پايمال كردند.
سليمان ، به مردى كه در كنار شاكى ايستاده بود و مغموم و بى صدا و اندكى با شرم گوش مى داد، گفت : ...



- آيا تو گفته هاى اين مرد را تاءييد مى كنى ؟
- آرى ، اى پيامبر خدا!
- بسيار خوب ! اگر گفته او را تاءييد مى كنى ، بايد خسارت او را بپردازى !
آنگاه خطاب به يكى از صاحبنظران مجلس خود گفت :
- شما مزرعه را ديده اى و تعداد گوسفندان را مى دانى ، خسارت وارد به مزرعه چه قدر است ؟
داود گفت :
- بنابراين ، مى توان حكم كرد كه اين مرد همه گوسفندانش را به عنوان خسارت به او بدهد!
مرد كشاورز شادمان شد. مرد گله دار، به نوبه خود تن به قضا داد، چرا كه داود در مقام پيامبر الهى ، هر حكمى مى كرد، يقينا نادرست نبود. (58)
حاضران آماده مى شدند مجلس را ترك كنند كه ناگهان فرزند خردسال داود، يعنى سليمان از جاى برخاست و خطاب به آنان گفت :
- حكمى كه پدرم داده اند اگر چه درست است و ناروا نيست ، اما گمان مى كنم مى توان حكم ديگرى داد. حكمى كه هر چند كار را بى درنگ فيصله نمى دهد، اما در عوض نتيجه بهترى خواهد داشت .
پدرش داود كه آثار نبوغ و شايستگى را از كودكى در او ديده بود، با خوشرويى گفت :
- بگو فرزندم !
- من فكر مى كنم بهتر است مزرعه و زمين از بين رفته را در اختيار صاحب گوسفندان قرار دهيم و گوسفندان را در اختيار صاحب اصلى مزرعه ، تا مرد گله دار كه زيان وارد آورده زمين را با تلاش و سرمايه خود دوباره كشت كند. در اين مدت ، صاحب مزرعه از شير و پشم گوسفندان استفاده كند، اما در عين حال در تعليف و نگهدارى آنها كوتاهى نكند. بعد مزرعه خود را تحويل بگيرد و گوسفندان را بازپس دهد. اگر در اين مدت گوسفندى تلف شد، قيمت يا عين آن را بپردازد و اگر اضافه شد كه همچنان مال گوسفنددار اصلى است .
همه ، از راءى هوشمندانه و عادلانه در شگفتى ماندند، اما داود هيچ تعجب نكرد. او سليمان را خوب مى شناخت و مى دانست كه خدا به او حكمت و هوشمندى بسيار عطا كرده است .
به همين روى ، سليمان را از ميان تمام فرزندان خويش به جانشينى خود برگزيد و خداوند نيز او را به پيامبرى انتخاب فرمود.
چون داود به نزد پروردگار بازگشت ، بنا به وصيت او سليمان به سلطنت و پيامبرى رسيد.
خداوند، حكمت و حشمت به سليمان عطا فرمود. باد و عناصر طبيعت ، در اختيار او بود. همه انواع آفريدگان پروردگار، از جمله جن ، در اختيار و زير سلطه او و در خدمت او بودند. او از زبان جانداران و پرندگان نيز آگاه بود و جانداران او را مى شناختند و از حشمت و سلطنت او با خبر بودند. حتى موران ، از عظمت و سطوت او خبر داشتند. يك روز كه از راهى مى گذشت ، دريافت كه مورى همگنان را از لشكر او و پايمال شدن زير سم ستوران سپاه او، برحذر مى دارد.
سليمان ، در دوران فرمانروايى و پيامبرى خود، به زيارت خانه كعبه شتافت .
يك بار در راه بازگشت از زيارت كعبه به شام ، در نزديكى يمن ، سليمان در جست و جوى آب براى اسبان سپاه خويش بود!
- اين هدهد، باز كجا رفته است ؟
- من در خدمتم ! اى پيامبر خدا.
- برو بگرد، ببين در اطراف اين صحارى كجا آب وجود دارد! دير نكنى !
هدهد به پرواز درآمد و لحظه اى بعد از پيش چشم سليمان ناپديد شد.
- پس اين هدهد كجا رفت ؟
هدهد آن قدر دير كرده بود كه كسى جراءت نمى كرد حرفى بزند.
سليمان گفت :
- اگر دوباره به نزد من بيايد، سرش را از تن جدا خواهم كرد.
سرانجام ، بعد از تاءخيرى طولانى ، هدهد پيدا شد.
- كجا رفته بودى ؟
- اى پيامبر خدا! اگر چه دير كرده ام ، اما خبرى آورده ام كه بى گمان با شنيدن آن از تاءخير من چشم پوشى خواهيد كرد.
- بگو! مى شنويم .
- در جست و جوى آب ، اين صحرا را پشت سر گذاشتم و چون آبى بيافتم به پرواز ادامه دادم . پس از مدتى ، خود را در سرزمين سبا(59) ديدم ، سرزمينى كه در آن زنى به نام بلقيس (60) حكومت مى كند. از اين رو كنجكاو شدم و در آنجا چندان ماندم كه دانستم آنان از ثروت و نعمت بسيار زيادى برخوردارند، اما متاءسفانه همه آفتاب پرستند!
- راست گفتى ، خبر بسيار جالبى است . اين امر وظيفه ما را سنگين مى كند. ما بايد او و قوم او را به خدا پرستى دعوت كنيم . اكنون به او نامه اى مى نويسم ، تو آن را به نزد او ببر و پاسخ او را با خود بياور. ما به سوى سرزمين خويش به راه خود ادامه مى دهيم .
هدهد نامه را يك راست به قصر بلقيس برد و پيش روى او انداخت و خود در گوشه اى منتظر ماند تا از ماجرا آگاه شود.
بلقيس كه ملكه اى زيبا و با حشمت و متين بود، نامه را گشود و چنين خواند: ((اين نامه از سليمان و به نام خداى بخشاينده بخشايشگر است . با من از سر ستيز برنخيزيد و با تسليم نزد من بشتابيد.))
بلقيس موضوع را در شوارى بزرگان به بحث گذاشت :
- اكنون چه بايد كرد؟
- ما تو را به رهبرى خود برگزيده ايم و به درايت و لياقت تو اعتماد داريم . هر چه خود صلاح مى دانى ، همان كن !
- من برآنم كه نامه از جانب فرمانروايى مقتدر است ، تا كسى به قدرت خويش ايمان نداشته باشد به اين استوارى سخن نمى گويد. بهتر آن است كه ما هدايايى نزد او بفرستيم تا فرستادگان ما او را ببينند و ارزيابى كنند، كه اگر به راستى قدرتمند باشد ما نيز بيهوده خود را به درد سر نينداخته باشيم .
- هر چه آن ملكه صلاح بدانند، درست است .
هدهد كه از مسائل آگاه شده بود، بى درنگ به سليمان خبر آورد و همه ماجرا را با او باز گفت .
سليمان دستور داد تا هنگامى كه سفراى بلقيس بيايند قصرى بسيار بسيار با شكوه براى او بسازند و چنان آن را با قيمتى ترين و زيباترين تزيينات بيارايند كه هديه آورندگان خجل شوند!
هنگامى كه فرستادگان بلقيس به قصر سليمان رسيدند، از شكوه و زيبايى آن بسيار به شگفتى افتادند. سليمان ، با مهربانى بسيار آنان را پذيرفت . آنان گفتند:
- ما رسولان بلقيس هستيم و تمنا داريم هداياى ما را بپذيريد! سليمان هداياى آنان را يك يك ديد. آنگاه گفت :
- من از ديدار شما شادمان شدم و مقدم شما را گرامى مى دارم ، اما از پذيرفتن هداياتان معذورم . خداوند به من پادشاهى و نبوت عطا فرموده است و من از نعمت و حشمت بيكرانى برخوردارم . خواهشمندم هدايا را برگردانيد و بگوييد كسى چون من كه از همه گونه نعمت پروردگار برخوردار است نبايد با پذيرفتن اين هدايا از گفتن حق بازماند. با احترام مى گويم كه او و همه بزرگان قوم و تمام مردم او بايد ايمان آورند و خداى يگانه را بپرستند، و گرنه با لشكرى فراوان به سرزمين او خواهم آمد و او را با خوارى وادار به پذيرفتن اين آيين خواهم كرد!
بلقيس چون از خبر آگاه شد، باز بزرگان را به شور طلبيد و گفت :
- فرستادگان ما مى گويند كه او به آنچه مى گويد عمل مى كند، پس چاره اى جز قبول دعوت او نداريم . چه بهتر پيش از آنكه لشكر كشى كند ما خود به نزد او برويم تا از هرگونه برخوردى پيشگيرى كنيم و با احترام و آبرومندى به سرنوشت خود تن بدهيم .
سليمان چون شنيد كه بلقيس و همراهان او خواهند آمد، به ياران خود گفت :
- چه كسى مى تواند تخت پادشاهى ملكه سبا را پيش از رسيدن او به نزد من بياورد؟ با اين كار، او خواهد فهميد كه نيروى ما الهى و فوق بشر است و قلبا ايمان خواهد آورد.
عفريتى از جن گفت :
- من آن تخت را پيش از آنكه شما از جاى خود برخيزيد مى آورم .
آصف برخيا وزير اعظم او كه خداوند دانشى از كتاب خود به او عنايت كرده بود گفت :
- ولى من آن را در يك چشم به هم زدن مى آورم !
و بى درنگ ، تخت بلقيس ، عينا، پيش روى سليمان بود!
سليمان گفت :
- آن را به همان گونه كه در قصر بلقيس گذاشته بودند كنار تخت من بگذاريد. نيز دستور داد كه در پيش تختگاه ، آب نمايى از بلور چنان بسازند كه درست مانند آب به نظر آيد.
بلقيس و همراهان ، با استقبال سليمان به قصر او در آمدند. به محض ورود، بلقيس تخت خود را با همان تزيينات و ريزه كاريها در كنار تخت سليمان ديد. خواست به طرف آن برود، اما دريافت كه بايد از آب نمايى كوچك بگذرد. تلاءلؤ نور در بلور چنان بود كه او حركت ملايم آب را در آب نما مشاهده مى كرد. پس دامن را بالا زد تا از آب بگذرد، اما پايش تر نشد. از همين رو سخت تعجب كرد و به نيروى الهى و نشانه هاى قدرت خداوند پى برد. پس دچار انفعال و شرم شد و به سليمان و خداى او قلبا ايمان آورد و گفت :
- خداوندا، من تاكنون به نفس خود ستم كرده ام و ديرگاهى است كه خود از رحمت و نور تو محروم ساخته ام ، اينك با سليمان در برابر تو تسليم مى شوم و از ژرفاى دل به اطاعت از تو مى پردازم ، همانا تو مهربانترين مهربانانى !
سليمان در يكى از واپسين روزهاى پرشكوه فرمانروايى و پيامبرى ، فرمان داد كه هيچ كس مزاحم او نشود:
- ديرى است كه ما به رتق و فتق امور مشغوليم . كارها نمى گذارد ما لحظه اى بياساييم . امروز من بالاى قصر مى روم و در آنجا به تماشا مى نشينم . هيچ كس ، حتى فرزندان و همسرم ، نبايد مزاحم شوند، تا خود پايين بيايم ! شنيديد چه گفتم ؟
- بلى ، عالى جناب .
سليمان عصاى خود را برداشت و از پله هاى طولانى قصر به ايوان بلندترين اشكوبه رفت و در آنجا به عصا تكيه زد و به تماشاى پايين قصر پرداخت .
ناگاه در كنار خود جوان خوشرويى ديد كه به او لبخند زد!
- تو با اجازه چه كسى خود را به اينجا رسانده اى ، چگونه آمدى و كيستى ؟
- من با اجازه صاحب اصلى قصر آمده ام !
سليمان دريافت كه او عزرائيل است و از سوى خداوند براى قبض روح او آمده است . پس گفت :
- ما امروز را به استراحت اختصاص داده بوديم و اينك خداوند لقاى خود را بر ما مقدر كرده است ، چه بهتر!
سليمان ، براى چند روز، همچنان تكيه زده بر عصا و در حالى كه چشمان بى فروغش پايين قصر را مى نگريست ، سر پا بود. اما هيچ كس جراءت نمى كرد به ايوان برود تا بداند كه او روزهاست كه مرده است ! فاصله چندان بود كه كس نمى توانست در چشمان او غروب فروغ را دريابد. پس به امكر خداوند، موريانه ها انتهاى عصاى او را جويدند و فشار جسد عصا را لغزاند و سليمان ، با آن حشمت بى مثال ، با چهره بر ايوان غلتيد. در آن هنگام همگنان دريافتند ديرى است كه سليمان مرده است !(61)

داستان پيامبران
جلد هاى اول و دوم
از آدم (ع) تا حضرت محمد (ص)
نوشته : سيد على موسوى گرمارودى