تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2
  1. #1

    مجموعه قصه های قرآنی ( حضرت داود علیه السلام)




    داود - اى سموئيل نبى ! بايد فكرى براى اداره حكومت كرد. تو پيامبر مايى و ما تو را دوست مى داريم ، اما امت ما فرمانرواى جنگجو نيز مى خواهد، فرمانروايى كه فنون زرم بداند و سپاه آماده كند و بر ما حكم براند!
    اين خواسته بنى اسرائيل از سموئيل نبى بود. زيرا آنان دشمن خود شكست خورده و صندوق مقدس (53) را از دست داده بودند.
    - شما سست عنصر و بى وفاييد. مى ترسم روز جنگ ، فرمانرواى خود را تنها بگذاريد.
    - دشمن ، ما را از ديارمان بيرون رانده است . آيا گمان مى كنى باز هم سستى خواهيم كرد؟
    -پس بگذاريد از خداوند دستورى در اين باره برسد. ...



    خدا فرمود:
    - من طالوت را به فرمانروايى آنا برگزيده ام . و اگر چه تو او را نمى شناسى ، او خود نزد تو خواهد آمد.
    طالوت ، در آن سوى سرزمين امت سموئيل ، در مزرعه اى با پدر خود كار مى كرد. او قامتى بلند و سينه اى عضلانى و بازوانى ستبر و گردنى كشيده و چشمانى نافذ داشت . روزى ، در جست و جوى چارپايى گمشده ، همراه با شبانى از مزرعه پدرش ، در كوهپايه هاى نزدكى سرزمين سموئيل ، سرگردان شد. او به دنبال چارپايى گمشده ، سه روز از مزرعه پدر دور شده بود.
    - بيا برگرديم ! مى ترسم پدر نگران ما بشود!
    - مى دانى كجاييم ؟ ما اكنون در سرزمين بنى اسرائيل و در خاك امت سموئيل نبى هستيم ... چطور است حال كه تا اينجا آمده ايم ، نزد سموئيل برويم و از او راهنمائى بخواهيم و بپرسيم كه چارپاى ما كجاست ؟
    سموئيل در ميان امت خود ايستاده بود و پيام خداوند را براى آنان بازگو مى كرد:
    - خداوند به من فرمود كه ...
    اما سخن بر لبانش نيمه تمام ماند، زيرا درست از روبه روى او مردى درشت استخوان ، با قامتى بلند و نگاهى ژرف و بازوانى ستبر، همراه با مردى ديگر، پيش مى آمد.
    سموئيل بى درنگ دريافت كه بايد طالوت باشد، پس جمله خود را چنين تمام كرد:
    - آرى ، خداوند به من فرمود كه اين مرد را كه طالوت نام دارد به پادشاهى و فرمانروايى شما برگزينم !
    همان قدر كه مردم در شگفتى افتادند، طالوت كه اينكه به نزد سموئيل رسيده بود در شگفتى ماند. او گفت :
    - اما من تنها يك روستايى ساده ام ، چارپاى خود را گم كرده و آمده ام تا از سموئيل نبى يارى بخواهم . شايد آن را پيدا كنم و نزد پدر خود بازگردم .
    - چارپاى خود را خواهى يافت . اينك به فرمان خدا تو را به فرمانروايى مردم خود منصوب مى كنم !
    برخى از مردم با تحقير و تفرعن به طالوت نگاه كردند:
    - اگر قرار باشد هر كس از راه برسد پادشاه ما شود، ما در بين خود افراد شايسته ترى داريم .
    سموئيل گفت :
    - اما به خاصر داشته باشيد كه اين فرمان خداست !
    - چه نشانه اى بر صحت اين امر دارى ؟
    - نشانه آن است كه صندوق مقدس همين امروز و به بركت آمدن طالوت ، به امت ما باز مى گردد....از آن سو!
    همه به سويى كه او نشان داد نگاه كردند، اما ظاهرا چيزى پيدا نبود.
    سموئيل ادامه داد:
    - پشت آن تپه .
    همه به آن سمت دويدند و پس از آن كه از تپه بالا رفتند، ارابه اى ديدند كه چند گاو آن را آرام آرام مى كشيدند. صندوق مقدس ، در آن ارابه بود.
    طالوت از همان آغاز فرمانروايى ، هوشمندى و ليقات خود را نشان داد. همه آماده مبارزه با دشمن بودند، اما طالوت فرمان داد تنها كسى لباس رزم بپوشد و در سپاه او اسم بنويسد كه به هيچ چيز دلبستگى نداشته باشد:
    - هر كس كه نامزد دارد و در آستانه ازدواج است ، در سپاه من نيايد. هر كس ‍ كه معامله نيمه كاره اى انجام داده و منتظر اتمام آن است ، نيايد، هركس كه در فكر سود و زيان و كار و بار زندگى است ، نيايد.

  2. #2



    پس از فراهم آمدن سپاه ، طالوت پيروان خود را يك بار ديگر، به هنگامى كه به سوى لشكر دشمن خود جالوت مى رفتند، آزمود:
    - تا يك ساعت ديگر، به نهرى مى رسيم كه آبى زلال و گوارا در آن جارى است . هيچ كس اجازه ندارد بيش از يك كف آب از آن بخورد!
    اما تنها كسانى كه ايمانى استوار داشتند از فرمان او اطاعت كردند و بيش از يك كف ننوشيدند. به اين ترتيب ، سپاه دو دسته شد و او همه آن كسان را كه سخن او را گوش داده بودند جدا كرد، ولى دسته دوم را نيز در كنار سپاه خود به جنگ برد.
    اينك به جالوت ، سركرده سپاه كفر، با لشكرى عظيم و سلاحى سنگين ، روبه روى طالوت و سپاه او ايستاده بود.
    بزدلان و سست ايمانها، با ديدن سپاه انبوه جالوت و به ويژه برز و بالاى غول آساى خود جالوت ، بسيار ترسيدند. اما در ميان سپاه طالوت ، با ايمان هم كم نبود: پير مردى از امت سموئيل ، سه فرزند خود را با طالوت به جنگ گسيل كرده بود و به فرزند كوچك تر كه نوجوانى بيش نبود فرمان داده بود كه مطلقا در جنگ شركت نكند و تنها خبرهاى دو برادر را به پدرشان ببرد.
    روزى كه نبرد آغاز شد، به رسم آن زمان ، جالوت خود تنها به ميدان آمد و مبارز طلبيد. هر كه براى نبرد به ميدان رفت ، برنگشت . اين نوجوان كه نامش ‍ داود بود و جانى آتشناك از ايمان داشت ، نزد طالوت آمد:
    - بگذاريد من نيز به جنگ او بروم !
    - تو با اين بى تجربگى و كم سالى ، بى درنگ شهيد مى شوى .
    - من آماده هستم ، در چنين جنگى ، آدمى به پشتوانه سن و سال خود نمى جنگد، با ايمان خود مى جنگد.
    چنان شورانگيز و قاطع و با اصرار سخن گفت كه طالوت ناگزير پذيرفت و فرمان داد تا بر او جوشن بپوشانند و بر سرش خود بگذارند و به او سلاح بدهند. اما نوجوان نپذيرفت :
    - من با فلاخن خود مى جنگم . من با همين فلاخن ، پيش از اينكه به اين جنگ بيايم ، در كوهستان خرسى را كه به گله پدرم حمله كرده بود كشته ام . مهم اين است كه بتوانى سنگ فلاخن را با دقت به جاى درست بكوبى !
    بى اختيار احترام طالوت نسبت به شهامت و پاكى و صداقت اين جوان برانگيخته شد و در حالى كه با لبخندى تشويق آميز او را تحسين مى كرد گفت :
    - تو جوان شايسته اى هستى ، اميدوارم پيروز شوى .
    جالوت ، پر از باد نخوت ، به تحقير تمام به داود گفت :
    - پسر جان ! مى دانى چه مى كنى و به جنگ كه آمده اى ؟ آن هم بى هيچ سلاحى ؟ برگرد، حيف است كه در آغاز زندگى به دست من كشته شوى .
    - من با ايمان خود مى جنگم و نيازى به سلاح ندارم . اكنون خواهى ديد كه به كمك پروردگار خود، با همين فلاخن ، دمار از روزگار تو در خواهم آورد.
    داود سنگى درشت در فلاخن گذاشت و گونه راست جالوت را نشانه گرفت و طناب فلاخن را در دستهاى كوچك خود چرخاند و چرخاند و چون سنگ از انرژى گريز، سرشار شد، انگشت را از حلقه بند فلاخن آزاد كرد و سنگ ، زوزه كشان ، چون شهاب ، هوا را شكافت و گونه راست جالوت را خرد كرد و خون بينى و چشم و دهانش را پر كرد و هنوز به خود نجنبيده بود كه سنگ دوم با همان شدت و قدرت ، استخوانهاى گونه چپ را خرد كرد و سنگ سوم او را از اسب به زير انداخت .
    صداى هلهله از سپاه طالوت برخاست و لشكر جالوت مغشوش و آشفته شد و پا به فرار گذاشت . اما تيغهاى جان ستان سپاه طالوت بسيارى از سپاهيان جالوت را تا دروازه مرگ تعقيب كرد و به هلاكت رساند.
    داود، پس از اين دلاورى اعتبارى عظيم يافت و طالوت ، دختر خود را به همسرى به او داد. نيز پس از طالوت ، جانشين او شد و به پيامبرى رسيد.(54)
    - داود حكومتى الهى بنياد و در دوران حكومت او همه از عدالت و امنيت برخوردار بودند، چندان كه حيوانات و پرندگان نيز از آزار مردم در امان بودند. او در كمال نظم ، پيامبرى و فرمانروايى مى كرد. و گفته اند كه صدايى بسيار خوش داشت و چون در محراب ((زبور)) مى خواند، پرندگان دور او جمع مى شدند.(55)(56)
    داستان پيامبران
    جلد هاى اول و دوم
    از آدم (ع) تا حضرت محمد (ص)
    نوشته : سيد على موسوى گرمارودى

موضوعات مشابه

  1. مجموعه قصه های قرآنی ( حضرت صالح علیه السلام)
    توسط quranic در تالار تاریخ پیامبران
    پاسخ: 5
    آخرين نوشته: 1389/11/07, 06:26 بعد از ظهر
  2. مجموعه قصه های قرآنی ( حضرت سلیمان علیه السلام)
    توسط quranic در تالار تاریخ پیامبران
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1389/11/07, 06:22 بعد از ظهر
  3. مجموعه قصه های قرآنی ( حضرت زکریا علیه السلام)
    توسط quranic در تالار تاریخ پیامبران
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 1389/11/07, 06:21 بعد از ظهر
  4. مجموعه قصه های قرآنی (حضرت اسحاق)
    توسط quranic در تالار تاریخ پیامبران
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 1389/11/07, 06:15 بعد از ظهر
  5. مجموعه قصه های قرآنی ( ابراهیم و نمرود)
    توسط quranic در تالار تاریخ پیامبران
    پاسخ: 11
    آخرين نوشته: 1389/11/07, 05:40 بعد از ظهر

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •