تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 17
  1. #1

    مجموعه قصه های قرآنی ( حضرت ادریس علیه السلام)




    يكي از پيامبران كه نامش در قرآن دوبار آمده(1) و در آيه 56 سوره مريم به عنوان پيامبر صديق ياد شده، حضرت ادريس است كه در اينجا نظر شما را به پاره اي از ويژگيهاي او جلب مي كنيم: ادريس كه نام اصليش «اُخنوخ» است در نزديك كوفه در مكان فعلي مسجد سهله مي زيست. او خياط بود و مدت سيصد سال عمر نمود و با پنج واسطه به آدم عليه السلام مي رسد. سي صحيفه از كتابهاي آسماني بر او نازل گرديد. تا قبل از ايشان مردم براي پوشش بدن خود از پوست حيوانات استفاده مي كردند، او نخستين كسي بود كه خياطي كرد و طرز دوختن لباس را به انسانها آموخت و از آن پس مردم به تدريج از لباسهاي دوخته شده استفاده مي كردند. او بلند قامت و تنومند و نخستين انساني بود كه با قلم خط نوشت و بر علم نجوم و حساب و هيئت احاطه داشت و آنها را تدريس مي كرد. كتابهاي آسماني را به مردم مي آموخت و آنها را از اندرزهاي خود بهره مند مي ساخت، از اين رو نام او را ادريس (كه از واژه درس گرفته شده) نهادند. خداوند بعد از وفاتش، مقام ارجمندي در بهشت به او عنايت فرمود و او را از مواهب بهشتي بهره مند ساخت. ادريس بسيار درباره عظمت خلقت مي انديشيد و با خود مي گفت:«اين آسمانها، زمين، خلايق عظيم، خورشيد، ماه، ستارگان، ابر، باران و ساير پديده ها داراي پروردگاري است كه آنها را تدبير نموده و سامان مي بخشد، بنابراين او را آن گونه كه سزاوار پرستش است، پرستش كن.» (2)

  2. صلوات و تشکر


  3. #2



    هشدار حضرت ادريس نسبت به مرگ

    اي انسان! گويي مرگ به سراغت آمده، ناله ات بلند شده، عرق پيشانيت سرازير گشته، لبهايت جمع شده، زبانت از حركت ايستاده، آب دهانت خشك گشته، سياهي چشمت به سفيدي دگرگون شده، دهانت كف كرده، همه بدنت به لرزه در آمده و با سختيها و تلخي هاي مرگ دست به گريبان شده اي. سپس روحت از كالبدت خارج شده و در برابر اهل خانه ات جسد بدبويي شده اي و مايه عبرت ديگران گشته اي. بنابراين هم اكنون به خودت پند بده و درباره مرگ و حقيقت آن عبرت بگير، كه خواه ناخواه به سراغت مي آيد و هر عمري گرچه طولاني باشد به زودي به دست فنا سپرده مي شود. اي انسان! بدان كه مرگ با آن همه دشواري، نسبت به امور بعد از آن كه حوادث هولناك و پر وحشت قيامت مي باشد آسان تر است، متوجه باش كه ايستادن در دادگاه عدل الهي براي حسابرسي و جزاي اعمال آنقدر سخت و طاقت فرسا است كه نيرومندترين نيرومندان نيز از شنيدن احوال آن ناتوانند. (3)


  4. صلوات و تشکر


  5. #3



    فرازهايي از اندرزهاي ادريس عليه السلام

    اي انسانها! بدانيد و باور كنيد كه تقوا و پرهيزكاري، حكمت بزرگ و نعمت عظيم، و عامل كشاننده به نيكي و سعادت و كليد درهاي خير و فهم و عقل است، زيرا خداوند هنگامي كه بنده اي را دوست بدارد، عقل را به او مي بخشد. بسياري از اوقاتِ خود را به راز و نياز و دعا با خدا بپردازيد و در خدا پرستي و در راه خدا تعاون و همكاري نماييد، كه اگر خداوند همدلي و همكاري شما را بنگرد، خواسته هايتان را برمي آورد و شما را به آرزوهايتان مي رساند و از عطاياي فراوان و فنا ناپذيرش بهره مند مي سازد. هنگامي كه روزه گرفتيد، نفوس خود را از هر گونه ناپاكيها پاك كنيد و با قلبهاي صاف و خالص و بي شائبه براي خدا روزه بگيريد، زيرا خداوند به زودي دلهاي ناخالص و تيره را قفل مي كند. همراه روزه گرفتن و خودداري از غذا و آب، اعضاء و جوارح خود را نيز از گناهان كنترل كنيد. هنگامي كه به سجده افتاديد و سينه خود را در سجده بر زمين نهاديد، هر گونه افكار دنيا و انحرافات و نيرنگ و فكر خوردن غذاي حرام و دشمني و كينه را از خود دور سازيد و از همه ناصافي ها خود را برهانيد. خداوند متعال، پيامبران و اوليائش را به تأييد روح القدس اختصاص داد و آنها در پرتو همين موهبت بر اسرار و نهانيها آگاه شدند و از فيض حكمت بهره مند گشتند، از گمراهيها رهيده و به هدايتها پيوستند، به طوري كه عظمت خداوند آن چنان در دلهايشان آشيانه گرفت كه دريافتند او وجود مطلق است و بر همه چيز احاطه دارد و هرگز نمي توان به كُنه ذاتش معرفت يافت. (4)

  6. #4



    هدايت هزار نفر

    ادريس همچنان با بيانات شيوا و اندرزهاي دلپذير و هشدارهاي كوبنده، قوم خود را به سوي خدا دعوت مي كرد. در اين مسير با طايفه اي از قوم خود ملاقات نمود كه همه بت پرست و در انواع انحرافها و گمراهيها گرفتار بودند. ادريس به اندرز و نصيحت آنها پرداخت و آنها را از انجام گناه سرزنش نموده و از عواقب گناه هشدار داد و به سوي خدا دعوت كرد. آنها يكي پس از ديگري تحت تأثير قرار گرفته و به او پيوستند. نخست تعداد هدايت شدگان به هفت نفر و سپس به هفتاد نفر رسيد. به همين ترتيب يكي پس از ديگري هدايت شدند تا به هفتصد نفر و سپس به هزار نفر رسيدند. ادريس از ميان آنها صد نفر از برترين ها را برگزيد، و از ميان صد نفر، هفتاد نفر، و از ميان هفتاد نفر ده نفر، و از ميان ده نفر، هفت نفر را انتخاب نمود. ادريس با اين هفت نفر ممتاز، دست به دعا برداشتند و به راز و نياز با خدا پرداختند خداوند به ادريس وحي كرد، و او و همراهانش را به عبادت دعوت نمود، آنها همچنان با ادريس به عبات الهي پرداختند تا زماني كه خداوند روح ادريس عليه السلام را به ملأ اعلي برد. (5)

  7. #5



    مبارزه ادريس با طاغوت عصرش

    ادريس تنها به عبادت و اندرز مردم اكتفا نمي كرد، بلكه به جامعه توجه داشت كه اگر ظلمي به كسي شود، از مظلوم دفاع كند و در برابر ظالم، ايستادگي نمايد. به عنوان نمونه به داستان زير توجه نماييد: در عصر او پادشاه ستمگري حكومت مي كرد، ادريس و پيروانش از اطاعت شاه سرباز زدند و مخالفت خود را با طاغوت، آشكار ساختند، از اين رو آنها را از طرف دستگاه آن شاه جبّار، به عنوان «رافَضي» (يعني ترك كننده اطاعت شاه) خواندند. روزي شاه با نگهبانان خود در بيابان، به سير و سياحت و شكار مشغول بود كه به زمين مزروعي بسيار خرّم و شادابي رسيد، پرسيد: «اين زمين به چه كسي تعلق دارد؟» اطرافيان گفتند: «به يكي از پيروان ادريس». شاه، صاحب آن ملك را خواست و به او گفت: اين ملك را به من بفروش. او گفت: من عيالمند هستم و به محصول اين زمين محتاج تر از تو مي باشم و به هيچ عنوان از آن دست نمي كشم. شاه بسيار خشمگين شد، و با حال خشم به قصرش آمد، چون همسرش او را خشمگين يافت، علت را پرسيد و او جريان را بازگو كرد و با همسرش در اين مورد به مشورت پرداخت، و به اين نتيجه رسيدند كه رهنمودهاي ادريس، مردم را بر ضد شاه، پرجرئت و قوي دل كرده است. همسر شاه كه يك زن ستمگر و بي رحم بود گفت: «من تدبيري مي كنم كه هم تو صاحب آن زمين شوي و هم مردم با تبليغات وارونه، رام و خام شوند.» شاه گفت: «آن تدبير چيست؟» زن كه حزبي بنام «ازارقه» (چشم كبودها) از افراد خونخوار و بي دين تشكيل داده بود به شاه گفت: «من جمعي از حزب «ازارقه» را مي فرستم تا صاحب آن زمين را به اينجا بياورند و همه ي آنها شهادت بدهند كه او آيين تو را ترك كرده، در نتيجه كشتن او جايز مي شود، تو نيز او را مي كشي و آن سرزمين خرّم را تصرّف مي كني.» شاه از اين نيرنگ استقبال كرد و آن را اجرا نمود و پس از كشتن آن شيعه ي ادريس، زمينهاي مزروعي او را تصرّف و غصب نمود. حضرت ادريس از جريان آگاه شد و شخصاً نزد شاه رفت و با صراحت به او اعتراض كرده ؛ آيين او را باطل دانست و او را به سوي حق دعوت نمود، سرانجام به او گفت: «اگر توبه نكني و از روش خود برنگردي، به زودي عذاب الهي تو را فرا خواهد گرفت، و من پيام خود را از طرف خداوند به تو رساندم.» همسر شاه، به او گفت: هيچ ناراحت مباش، من نقشه ي قتل ادريس را طرح كرده ام، و با كشتن او رسالتش نيز باطل مي شود.» آن نقشه اين بود كه چهل نفر را مخفيانه مأمور كشتن ادريس كرد، ولي ادريس توسّط مأموران مخفي خود، از جريان آگاه شد و از محلّ و مكان هميشگي خود به جاي ديگر رفت، و آن چهل نفر در طرح خود شكست خوردند مدّتها گذشت تا اينكه عذاب قحطي، كشور شاه را فرا گرفت كار به جايي رسيد كه زن شاه، شبها به گدايي مي پرداخت تا اينكه شبي سگها به او حمله كردند و او را پاره پاره نموده و دريدند. بلاي قحطي نيز بيست سال طول كشيد و سرانجام، آنها كه باقي مانده بودند به ادريس و خداي ادريس ايمان آوردند و كم كم بلاها رفع گرديد. و ادريس عليه السلام پيروز شد. (6)

  8. #6



    آروزي ادريس براي ادامه زندگي به خاطر شكرگزاري

    فرشته اي از سوي خداوند نزد ادريس عليه السلام آمد و او را به آمرزش گناهان و قبولي اعمالش مژده داد. ادريس بسيار خشنود شد و شكر خداي را به جاي آورد، سپس آرزو كرد هميشه زنده بماند به شكرگزاري خداوند بپردازد. فرشته از او پرسيد: «چه آرزويي داري؟» ادريس گفت: «جز اين آرزو ندارم كه زنده بمانم و شكرگزاري خدا كنم، زيرا در اين مدّت دعا مي كردم كه اعمالم پذيرفته شود كه پذيرفته شد، اينك بر آنم كه خدا را به خاطر قبولي اعمالم شكر نمايم و اين شكر ادامه يابد.» فرشته بال خود را گشود و ادريس را در برگرفت و او را به آسمانها برد. اينك ادريس زنده است و به شكرگزاري خداوند اشتغال دارد. (7) مطابق بعضي از روايات، ادريس پس از مدّتي كه در آسمانها بود، عزرائيل روح او را در بين آسمان چهارم و پنجم قبض كرد، چنانكه خاطرنشان مي شود.

  9. #7



    قبض روح ادريس عليه السلام بين آسمان چهارم و پنجم

    امام صادق عليه السلام فرمود: يكي از فرشتگان، مشمول غضب خداوند شد. خداوند بال و پرش را شكست و او را در جزيره اي انداخت. او سالها در آنجا در عذاب به سر مي برد تا وقتي كه ادريس به پيامبري رسيد. او خود را به ادريس رسانيد و عرض كرد: «اي پيامر خدا! دعا كن خداوند از من خشنود شود، و بال و پرم را سالم كند.» ادريس براي او دعا كرد، او خوب شد و تصميم گرفت به طرف آسمانها صعود نمايد اما قبل از رفتن، نزد ادريس آمد و تشكّر كرد و گفت: «آيا حاجتي داري زيرا مي خواهم احسان تو را جبران كنم.» ادريس گفت: «آري، دوست دارم مرا به آسمان ببري، تا با عزرائيل ملاقات كنم با او اُنس بگيرم، زيرا ياد او زندگي مرا تلخ كرده است.» آن فرشته، ادريس را بر روي بال خود گرفت و به سوي آسمانها برد تا به آسمان چهارم رسيد، در آنجا عزرائيل را ديد كه از روي تعجّب سرش را تكان مي دهد. ادريس به عزرائيل سلام كرد، و گفت: «چرا سرت را حركت مي دهي؟» عزرائيل گفت: «خداوند متعال به من فرمان داده كه روح تو را بين آسمان چهارم و پنجم قبض كنم، به خدا عرض كردم: چگونه چنين چيزي ممكن است با اينكه بين آسمان چهارم و سوم، پانصد سال راه فاصله است، و بين آسمان سوم و دوّم نيز همين مقدار فاصله. (و من اكنون در سايه ي عرش هستم و تا زمين فاصله فراواني دارم و ادريس در زمين است، چگونه اين راه طولاني را مي پيمايد و تا بالاي آسمان چهارم مي آيد!!). آنگاه عزرائيل همانجا روح ادريس را قبض كرد. اين است سخن خداوند ( آيه ي 57 سوره ي مريم) كه مي فرمايد: «وَ رَفَعناهُ مَكاناً عَلِيّاً؛ و ما ادريس را به مقام بالايي ارتقا داديم.» (8) پيامبر صلي الله عليه وآله و سلم فرمود: در شب معراج، مردي را در آسمان چهارم ديدم، از جبرئيل پرسيدم: «اين مرد كيست؟» جبرئيل گفت: «اين ادريس است كه خداوند او را به مقام ارجمندي بالا آورده است.» به ادريس سلام كردم و براي او طلب آمرزش نمودم، او نيز بر من سلام كرد و برايم طلب آمرزش نمود. (9)

  10. #8

    پیوندها




    1- انبياء، 85 مريم، 56.
    2- بحار، ج 11، ص 270-280، كامل ابن اثير، ج 1، ص 22.
    3- سعد السعود سيدبن طاووس، ص 38.
    4- اقتباس از بحار، ج 11، ص 2828-284.
    5- همان مدرك، ص 271.
    6- اقتباس از كمال الدين شيخ صدوق، صص 76 و 77.
    7- ارشاد القلوب ديلمي، ج 2، ص 326.
    8- تفسير نورالثّقلين، ج 3، صص 350 و 349.
    9- همان مدرك، ص 350.



    منبع: سایت اطلاع رسانی حکومت جهانی امام مهدی عج

  11. #9



    داستان ادريس پيغمبر(ع)

    كتاب: ترجمه الميزان ج 14 از ص 87
    نويسنده: علامه طباطبايى

  12. #10



    يسنده: علامه طباطبايى 1- در قرآن كريم داستان آن جناب جز در دو آيه از سوره مريم نيامده، و آن دو آيه اين‏است كه مى‏فرمايد"و اذكر فى الكتاب ادريس انه كان صديقا نبيا، و رفعناه مكانا عليا" (1) ودو آيه از سوره انبياء كه مى‏فرمايد"و اسمعيل و ادريس و ذا الكفل كل من الصابرين وادخلناهم فى رحمتنا انهم من الصالحين" (2) .
    و در اين آيات خداى تعالى او را به ثنايى جميل ستوده و او را پيامبرى صديق و از زمره‏صابرين و صالحين شمرده، و خبر داده كه او را به مكانى منيع بلند كرده است.
    2- از جمله روايات وارده در داستان ادريس روايتى است كه كتاب"كمال الدين وتمام النعمه"به سند خود از ابراهيم بن ابى البلاد از پدرش از امام محمد باقر(ع)نقل‏كرده، و چون حديث طولانى بود ما آن را تلخيص كرديم.و خلاصه‏اش اين است كه: ابتداءنبوت ادريس چنين بوده.كه در عهد وى سلطانى جبار بوده، روزى براى گردش سوار شده و به‏سير و تنزه مشغول گشت، در ضمن راه به سرزمينى سبز و خرم رسيد و از آنجا خوشش آمد ودلش خواست تا آنجا را به ملك خود در آورد، و آن زمين مال بنده‏اى مؤمن بود، دستور داداحضارش كردند، و در باب خريدن آن به گفتگو پرداخت، ولى مرد حاضر به فروش نشد،پادشاه به شهر خود بازگشت در حالى كه در باره اين پيشامد اندوهناك و متحير بود، باهمسرش مشورت كرد، البته در همه مهمات خود با او مشورت مى‏كرد، زن چنين نظر داد كه‏چند نفر شاهد دروغين وادار كن تا گواهى دهند كه فلان شخص از دين پادشاه بيرون شده‏دادگاه حكم قتلش را صادر كند و ملكش را به تصرف در آورد، شاه همين كار را كرد، وزمين آنمرد مؤمن را غصب نمود.
    خداوند به ادريس وحى فرستاد تا نزد آن پادشاه رفته اين پيام را از ناحيه خدا به وى‏برساند كه: آيا به كشتن بنده مؤمن و بى‏گناه من راضى نشدى، زمينش را هم مصادره كردى و زن و فرزندش را گرسنه و محتاج و تهى دست‏ساختى؟به عزت خودم سوگند كه در آخرت‏انتقامش را از تو خواهم گرفت، و در دنيا هم سلطنت را از تو سلب خواهم نمود، و مملكتت راويران و عزتت را مبدل به ذلت‏خواهم كرد، و گوشت همسرت را به خورد سگان خواهم داد،زيرا حلم من، تو را فريب داده.
    ادريس با رسالت‏خداوند به نزد آن شاه آمده و پيام خداى را در ميان بزرگان در بارش‏به او رسانيد، شاه او را از مجلس خود بيرون رانده به اشاره همسرش افرادى را فرستاد تا او را به‏قتل برسانند، بعضى از ياران ادريس از ماجرا مطلع شده، به او رساندند كه از شهر خارج شده،مهاجرت كند، ادريس با بعضى از يارانش همان روز از شهر بيرون شدند، آنگاه در مناجات باپروردگارش از آنچه كه از پادشاه ديده بود شكوه نمود، خداى تعالى در پاسخش وحى فرستادكه از شهر بيرون شو كه به زودى وعده‏اى كه دادم در باره شاه انفاذ مى‏كنم، ادريس از خداخواست تا علاوه بر انفاذ آنچه وعده داد، باران آسمان را هم تا روزى كه او درخواست‏باران‏نمايد از اهل شهر حبس كند، خداى تعالى اين درخواست وى را نيز اجابت نمود، پس ادريس‏جريان را با ياران با ايمان خود در ميان نهاد و دستور داد تا آنان نيز از شهر خارج گردند،يارانش كه بيست نفر بودند هر يك به شهر و ديارى متفرق شدند، و داستان وحى ادريس وبيرون شدنش همه جا منتشر گشت، خود ادريس به غارى كه در كوهى بلند قرار داشت‏پناهنده گشته، مشغول عبادت خدا و روزه شد، همه روزه فرشته‏اى برايش افطار مى‏آورد، وخدا امر خود را در اهل آن شهر انفاذ نمود، پادشاه و همسرش را هلاك ساخت، چيزى نگذشت‏كه پادشاه جبارى ديگر جاى او را گرفت، و بنا به دعاى ادريس آسمان مدت بيست‏سال ازباريدن بر اهل آن شهر همچنان حبس شده بود، تا كار مردم به فلاكت و تيره روزى كشيد،وقتى كارد به استخوانشان رسيد بعضى به بعضى گفتند: اين چوبها را از ناحيه نفرين ادريس‏مى‏خوريم، و قطعا باران نخواهد آمد مگر اينكه او دعا كند ولى چه كنيم كه نهانگاه او رانمى‏دانيم كجا است، چاره كار همين است كه به سوى خدا بازگشت نموده و توبه كنيم، ودرخواست‏باران كنيم زيرا او از ادريس به ما مهربانتر است.
    در اين هنگام خداى تعالى به ادريس وحى فرستاد كه مردم رو به توبه نهاده‏اند، وناله‏ها سر داده و به استغفار و گريه و تضرع و زارى پرداخته‏اند، و من به ايشان ترحم كردم،ولى چون به تو وعده داده‏ام كه باران برايشان نفرستم مگر به دعاى تو اينك از من درخواست‏باران كن تا سيرابشان كنم، ادريس گفت: بار الها من چنين درخواستى نمى‏كنم.
    پس خداى عز و جل به آن فرشته‏اى كه برايش طعام مى‏برد وحى فرستاد كه ديگر براى ادريس طعام مبر، سه روز گرسنه ماند و گرسنگى از پايش در آورد، پس ندا كرد كه بار الهارزق مرا از من حبس كردى با اينكه هنوز زنده‏ام و قبض روحم ننموده‏اى؟خداى تعالى به اووحى فرستاد: از اينكه سه روز غذا به تو نرساندم جزع مى‏كنى ولى از گرسنگى اهل قريه‏ات‏هيچ ناراحت نيستى با اينكه آن بى‏نوايان بيست‏سال است دچار قحطى هستند، تازه وقتى به‏تو مى‏گويم دعا كن تا برايشان باران بفرستم از دعا هم بخل مى‏ورزى اينك با گرسنگى‏ادبت كردم(تا بدانى چه مزه‏اى دارد)و حال بايد از اين غار و كوه پائين روى و به دنبال كارو كسب باشى، از اين به بعد رزقت را به كار و كوشش خودت محول كردم.
    ادريس از كوه پايين آمده به دهى در آن نزديكيها رسيد، خانه‏اى ديد كه دود از آن‏بلند است، به عجله بدان سو رفت، زنى پير و سالخورده يافت كه دو قرص نان خود را روى‏ساج مى‏پزد، ادريس گفت: اى زن قدرى طعام به من بده كه از گرسنگى از پاى در آمدم، زن‏گفت: اى بنده خدا نفرين ادريس براى ما چيزى باقى نگذاشته تا به كسى انفاق كنيم وسوگند ياد كرد كه غير از اين دو قرص هيچ چيز ندارم، اگر معاشى مى‏طلبى از غير اهل اين ده‏بطلب.ادريس گفت: لااقل مقدارى به من طعام بده كه بتوانم جانم را حفظ كنم و راه بروم‏تا به طلب معاش برخيزم، گفت اين نان بيش از دو قرص نيست، يكى براى خودم است ويكى براى فرزندم، اگر سهم خودم را بدهم مى‏ميرم، و اگر سهم پسرم را بدهم او مى‏ميرد، وچيزى زايد بر آن هم نداريم، گفت فرزند تو صغير است، نصف نان براى او بس است، ونصف ديگرش را به من بده، زن راضى شد و نصف قرص را به او داد.
    فرزند آن زن وقتى ديد كه ادريس سهم نان او را مى‏خورد از شدت نگرانى افتاد ومرد، مادرش گفت: اى بنده خدا پسرم را از شدت جزع نسبت‏به قوت لايموتش كشتى؟
    گفت: مترس و نگران مباش كه همين ساعت‏به اذن خدا زنده‏اش مى‏كنم، آنگاه دو بازوى‏كودك را گرفت گفت: اى روح كه از بدن او به امر خدا بيرون شده‏اى به اذن خدا برگرد كه‏من ادريس پيغمبرم، روح كودك برگشت.
    مادر كودك وقتى كلام ادريس را شنيد، و شنيد كه گفت: من ادريسم، و نيز ديدكه فرزندش زنده شده، فرياد زد كه شهادت مى‏دهم كه تو ادريس پيغمبرى، پس از خانه‏بيرون شده با بانگ هر چه بلندتر در ده فرياد زد: مژده مژده كه فرج نزديك شد، و ادريس به‏داخل قريه آمد، پس ادريس خود را به آن مكانى كه پادشاه جبار زندگى مى‏كرد و به صورت‏تلى خاك در آمده بود رسانيد، در آنجا نشست و جمعى از اهل قريه گردش جمع شده التماس‏كردند و طلب ترحم نموده، درخواست كردند دعا كند تا باران بر آنان ببارد، گفت: دعا نمى‏كنم تا آن پادشاه جبارتان حاضر شود با شما با پاى برهنه حركت كند، و از من درخواست‏دعا كند.
    اين خبر به گوش آن جبار رسيد، چهل نفر را فرستاد تا ادريس را نزد او ببرند، وقتى‏آمدند و تكليف كردند كه بيا با ما نزد جبار رويم، ادريس نفرين كرد و هر چهل نفر تا آخرين‏نفرشان مردند، جبار پانصد نفر را فرستاد، وقتى نزد ادريس آمده تكليف رفتن نزد جبار كردند والتماس نمودند، ادريس كشته چهل نفر همكارانشان را نشانشان داده فرمود من نزد او نمى‏آيم‏و دعا براى باران هم نمى‏كنم تا اينكه او و همه اهل قريه پاى برهنه نزد من آيند و از من‏درخواست دعا كنند.
    افراد نامبرده نزد آن جبار شده جريان را باز گفتند، و از او خواستند تا به اين كار تن‏در دهد، شاه جبار با خانواده و اهل قريه‏اش با كمال خضوع و تذلل نزد ادريس آمده درخواست‏كردند تا از خدا بخواهد باران را بر آنان ببارد، در اين هنگام ادريس درخواست‏باران كرد،پس ابرى در آسمان برخاسته بر آنان سايه افكند، و شروع به رعد و برق نموده لحظه‏اى بعدرگبارى زد كه ترس غرق شدن پديد آمد، و مردم از خطر آب در فكر جان خود افتادند (3) .
    و در كافى به سند خود از عبد الله بن ابان از امام صادق(ع)نقل كرده كه‏در حديثى كه در باره مسجد سهله است فرموده: مگر نمى‏دانى كه آنجا جاى خانه ادريس‏پيغمبر است كه در آنجا مشغول خياطى بوده (4) .

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رئیس سابق موساد: آمریکا و انگلیس از قطر
    توسط 90133081 در تالار اخبار
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1392/04/17, 09:31 قبل از ظهر
  2. ۞☼۞ زیارت آل یس
    توسط سلوا در تالار ادعيه و زيارت
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 1391/04/14, 01:13 بعد از ظهر
  3. ادامه زندگی و قبض روح ادریس (ع)
    توسط سوگند در تالار قصص قرآن
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1389/10/29, 09:41 قبل از ظهر
  4. خلقت بلیس فرع بر خلقت انسان است
    توسط mahdi در تالار تاریخ پیامبران
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1389/07/06, 02:11 بعد از ظهر
  5. ابلیس کیست؟
    توسط mahdi در تالار تاریخ پیامبران
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1389/07/06, 02:06 بعد از ظهر

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •