تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5
  1. #1

    داستان ابراهیم و اسماعیل




    ابراهيم و اسماعيل

    ناگهان تمام افراد قبيله ((جرهم ))(28) با صداى پاى اسبى كه به سوى قبيله چهار نعل مى تاخت ، از خيمه هاى خود، بيرون پريدند.
    مردى كه سر و روى را در كوفيه (29) پوشانده بود، وسط ميدان ، از اسب پايين پريد و در ميان بهت همگان ، با شتاب به سوى خيمه رئيس قبيله دويد. به دنبال او تا كنار خيمه رئيس قبيله دويدند و به گفتگوى او با وى ، گوش فرا دادند:
    - بزرگوار، چشمان من از نعمت بينايى محروم باد اگر خطا كرده باشند. من خويش ديدم پرندگانى فراوان را كه به پشت كوهساران شمال قبيله ما مى پرديدند. قسمتى از راه را با اسب پيمودم و بقيه را پياده ؛ تا به قله رسيدم . حدس من درست بود: آب آب ... آنسوى دره هاى خشك ، پرندگان در نقطه اى فوج فوج مى نشستند و بر مى خاستند. ...


    - آيا تو خود، ((آب )) را هم ديدى ؟
    - راه بسيار دور بود، اسب را پاى كوه يله كرده بودم و شوق دادن اين خبر به شما، پاى مرا از پيش رفتن باز مى داشت ... اما...
    - كافى است !
    رئيس قبيله برخاست و به بيرون آمد و خطاب به مردم خويش كه خبر را شنيده و اينك دور او و آن مرد ايستاده بودند و با شادمانى آنرا براى هم بازگو مى كردند، گفت :
    - پنج نفر همراه اين مرد به جاى كه او مى گويد روانه شوند و اگر آبى يافتند بى هيچ درنگى باز گردند و مرا خبر كنند.
    چشمه ، به زلالى اشك ، به پهناى دو بازو، از ميان توده شن مى جوشيد و كودكى كه به زحمت بر پاى مى توانست ايستاد، كنار آن به بازى با شنهاى مرطوب ، مشغول بود و هنگامى كه شش مرد از اسبهاى خويش ، شتابناك پياده شدند، كودكانه به رويشان خنديد و دستهاى كوچكش را با شادى بر شنهاى مرطوب فرو كوفت ...
    يكى از مردان به كودك گفت :
    - آيا تو تنها هستى ؟ مادر تو كجاست ؟
    به جاى كودك ، مرد ديگرى از همراهان سوال كننده پاسخ داد:
    - بى خرد! اين كودك چگونه مى تواند سخن بگويد؟ گمان نمى كنم حتى يكساله باشد.
    مرد ديگرى او را از زمين برداشت و در آغوش گرفت و در حاليكه چهره اش ‍ را مى بوسيد، گفت :
    - چقدر زيباست !
    و به راستى كودك ، زيبا بود: چشمان سياه و درشتش در چهره مليح و دوست داشتنى وى ، زير خرمنى از موى مجعد شبرنگ ، مثل دو گوهر شبچراغ ، زير دسته اى سنبل ، مى درخشيد. وقتى مى خنديد، بيشتر با چشمانش مى خنديد و دو گوهرى كوچكى كه وسط گونه هاى شفافش به وجود مى آمد مثل دو نقطه مواج بود كه از ريزش قطره هاى باران در بركه هاى روشن ، پيدا شود. دستهاى كوچكش مثل دو كلاف نور، به تردى ساقه ريواس از شانه هايش روييده بود و تنش بوى گل ، بوى كودكى مى داد... و اكنون ، دست به دست در آغوش مردانى از قبيله جرهم مى گشت كه ناگهان صداى شير زنى ، آمرانه از پشت سر مردان ، برخاست :
    - شما كه هستيد و با فرزند من چه كار داريد؟
    مردان كه هنگام آمدن كسى جز كودك را نديده بودند و متوجه آمدن مادر او هم نشده بودند، به راستى جا خوردند و يكباره هر شش تن ، به سوى صدا برگشتند و يكى از ايشان كه هنوز كودك را در آغوش داشت ، گفت :
    - ما از قبيله جرهم هستيم . با ديدن پرواز پرندگان بدين سو راه پيموده ايم . سالهاست ما در آنسوى كوهپايه هاى روبرو، زندگى مى كنيم و آب مورد نيازمان را از غديرها و يكى دو چاه كم آب كه داريم ، بر مى داريم ، اين چشمه چه هنگام فرا جوشيده است ؟ شما كه هستيد؟
    - نام من هاجر(30) است و نام فرزند اسماعيل (31). شوى من ، ابراهيم ، پيامبر خداست . اين چشمه ، عنايت خدا به ماست . شويم به فرمان خداوند، من و كودكم را در اين نقطه تنها نهاد و خود به فلسطين رفت . از ديدگاه من شما نيز، بى آنكه بدانيد و بخواهيد، فرستادگان خداوند هستيد كه با راهنمايى پرندگانم تشنه ، به سر اين چشمه رسيده ايد تا من و فرزندم از تنهايى و بيكسى بدر آييم .

  2. #2



    يكى از مردان شادمانه پرسيد:
    - پس شما اجازه مى دهيد قبيله ما به كنار اين چشمه كوچ كند؟
    - آرى ، اما بدان شرط كه در اين سرزمين ، به صورت مهمان ، اقامت كنيد و قصد تصرف آن را در سر نپروريد.
    هاجر، كودكش را در آغوش گرفت . مردان مشكها همراه آورده خود را از آب گواراى چشمه پر كردند و چون برق بر اسبهاى خويش جهيدند و چون باد به سوى قبيله خود تاختند.
    اينك ، اسماعيل دهساله ، زيباترين كودك در قبيله بود و به كودكان چهارده ساله مى مانست . با موهايى مجعد و به رنگ شبق ، با گردنى افراشته و قامتى موزون و مستحكم در بازيهايى جمعى با كودكان قبيله جرهم - كه هشت نه سالى بود همسايه او و مادرش هاجر شده بودند - هميشه نقش پيشوا و هماهنگ كننده داشت .
    زن و مرد و كوچك و بزرگ قبيله ، او را دوست مى داستند و چشم چراغ خويش مى دانستند.
    مادرش هاجر، براى او از پدرش ابراهيم بسيار سخن گفته بود اما او هنوز پدر را نديده بود و مادر مى گفت : من خواب ديده ام ؛ پدرت همين روزها بايد بيايد...
    غروب بود. مردان ، همه از صحرا به قبيله باز گشته و در ميدان جلوى خيمه ها، گرد هم جمع شده بودند.
    قبيله منتظر هيچ مردى نبود اما ناگاه از سويى كه آفتاب غروب مى كرد، بالاى بلند مردى در افق ، پيدا شد كه مطمئن و آرام گام بر مى داشت و به سوى قبيله پيش مى آمد.
    نخست كودكان او را ديده بودند و سپس همه از آمدن او آگاه شدند و اينك قبيله منتظر تازه وارد بود.
    هاجر و اسماعيل ، پيشتر دويدند كه بيشتر انتظار مى بردند.
    وقتى پدر و فرزند در آغوش هم فرو رفتند براى مردم قبيله كه از دورتر مى نگريستند، شكى باقى نماند كه سرانجام شوى هاجر آمده بود.
    ابراهيم بلند بالا بود با مويى انبوه در سر، كه به سپيدى مى زد؛ چون برفهاى پيشرس كه تنك برقله اى نشسته باشد.
    چشمهايش درست مانند چشمان اسماعيل بود و طرح چهره اش نيز همان . ابراهيم ، اسماعيلى بزرگ مى نمود و اسماعيل ، ابراهيمى كوچك .
    قبيله كه گامى چند به پيشواز او آمده بود، هر سه را در ميان گرفت و هاجر از شوق ، به پهناى صورت مى گريست .
    اسماعيل ، دست در دست پدر، پا به پاى او گام بر مى داشت و چشمانش از شادى ، برق مى زد.
    - پدر؛ من از مادر درباره شما بسيارى شنيده ام اما اكنون مى خواهم از زبان خود شما بشنوم . دوست داريد براى من از زندگى خود سخن بگوييد؟
    ابراهيم با نگاهى كه به اشك شوق و مهر پدرى آميخته بود، به فرزند نگريست . نخست بى هيچ پاسخى ، او را در آغوش گرفت و بوسيد و موهاى مجعد و ابريشمين سر او را نوازش كرد؛ آنگاه رو به هاجر كرد و گفت :
    - تا تو غذاى ما را فراهم كنى ، من و اسماعيل بيرون چادر قدمى مى زنيم و من براى او از زندگى خود سخن خواهم گفت . هر وقت غذا حاضر شد، ما را صدا كن .
    - پسرم ، درست به سن تو بودم كه خود را در شهر ((اور))(32) يعنى زادگاه خويش يافتم در حاليكه تنها، آزر(33)، سرپرست من بود و دريغا كه او بت مى تراشيد و بت مى پرستيد.
    من با هدايت الهى ، از همان آغاز خدا پرست بودم . سالها كوشيدم تا آزر را نيز بت پرستى باز دارم ، حتى از خداوند خواستم تا گذشته او را ببخشايد و از گناه او درگذرد اما سرانجام بر من آشكار شد كه او گمراه است و دست از بت پرستى نمى كشد.
    در شهر ما، نمرود(34)، حكومت مى كرد و ادعاى خدايى داشت . مردم او را و بتهاى گوناگون را مى پرستيدند.
    من در همان نوجوانى ، هنگامى كه از هدايت آزر مايوس شدم خود را از ذلت سرپرستى او رهانيدم .
    - پدر؛ پس چگونه زندگى مى كرديد و چه كسى خرج شما را مى داد؟
    - فرزندم ، من ديگر نوجوانى شانزده هفده ساله بودم و خود براى گذران زندگى ، كار مى كرم و مانند تو، قوى و امين بودم و كارگزاران من ، مرا دوست مى داشتند. وضع من خوب بود و تنها از بت پرستى مردم شهر، رنج مى بردم .
    آن روزها، در شهر ما رسم بر اين بود كه هر سال ، يكروز، تمام مردم ، حتى نگهبانان بتخانه ها، زن و مرد و كوچك و بزرگ ، از شهر بيرون مى رفتند و در حاليكه غذاهايى را كه از پيش پخته بودند، در بتخانه ها نزد بتها مى گذاشتند تا به گمان باطل ، متبرك شود. سپس غروب به شهر باز مى گشتند و در جشنى همگانى ، آن غذاها را با هم مى خورند.
    يكسال ، وقتى همه شهر را ترك كردند، من با تبرى بزرگ ، به بتخانه اصلى شهر، داخل شدم و به نام خداوند به جان بتها افتادم و همه بتها جز يكى از بزرگترين را، شكستم و آنگاه تبر را بر دوش همان يكى نهادم . همين كار را در تمام بتخانه هاى ديگر شهر انجام دادم .
    هنگام غروب ، وقتى مردم شهر باز گشتند، جشن مبدل به عزا شد. برخى از بت پرستان با سوابقى كه از اعتقاد من داشتند، سرانجام دريافتند كه من آن كار را كرده ام . بنابراين دستگير و سپس محاكمه شدم . من از محاكمه خويش ‍ خرسند بودم زيرا مردم همه به تماشا مى آمدند و من فرصت مى يافتم تا به بهانه دفاع از كردار خويش ، به هدايت مردم ، بپردازم .
    - پدر هيچيك از دفاع هاى خود را بياد داريد؟
    - آرى ، مثلا در پاسخ قاضى هاى محاكم نمرود، كه مرا متهم به شكستن بتها كرده بودند، گفته بودم :

  3. #3



    - ((آيا نه مگر شما مى گوييد كه هر يك از اين بت ها، خدايند؟ گفتند: آرى . پرسيدم : آيا نه مگر شما مى گوييد كه سرنوشت همگان در دست اين خدايان است ؟ گفتند: مى گوييم . پرسيدم : پس چگونه انكار مى كنيد كه بت بزرگ بتهاى ديگر را خرد كرده است و من اين كار كرده ام ؟ آيا بتى كه سرنوشت همگان رقم مى زند از اينكه بتهاى ديگر را خرد كند، عاجز است ؟ اگر عاجر است ، پس سرنوشت همگان نيز نمى تواند رقم بزند و اگر عاجز نيست ، خود او بتهاى ديگر را شكسته است ، برويد از خود او بپرسيد.))
    آنان از پاسخگويى به من ، فرو ماندند؛ اما درست به همين دليل و براى اينكه مردم به من روى نياورند، بر آن شدند كه مرا از ميان بردارند. مدتى مرا در زندان نگهداشتند تا مقدمات سوزندان مرا فراهم كنند. در جاى مناسبى بيرون شهر، هيزم فراوان انباشتد. سپس روز سوزندان مرا به مردم اعلام كردند و همان روز مرا از زندان به آن محل بردند.
    ابتدا، هيزم ها را آتش زدند. كوهى بلند از آتش به آسمان زبانه مى كشيد.
    نمرديان شادمان و ياران و پيروان غمگين بودند. چون از شدت گرما، نمى توانستند و به آتش نزديك شوند، ناچار مرا در منجنيق نشاندند و از دور به ميان زبانه هاى سر به فلك كشيده آتش افكندند.
    به اراده الهى و از آنجا كه من از سوى او به پيامبرى برگزيده شده بودم و نيز پيامبرى اولواالعزم بودم ، آتش در من كمترين تاثيرى نكرد و بى درنگ خاموش و زبانه هاى آن سرد و ملايم شد. من با لبى خندان و گامهايى استوار و دلى مطمئن ، در ميان شگفتى همگان ، از سوى ديگر ميدان ، به سوى مردم روانه شدم و فرياد شادى از مرد و زن برخاست .
    - پدر، آيا پس از آن ، كافران از آزار تو دست كشيدند؟
    - آن معجزه الهى چنان كوبنده و دندان شكن بود كه كافران نتوانستند اوضاع را به دلخواه خويش چاره كنند. بسيارى از مردم ، دست از بت پرستى كشيدند و غوغايى بزرگ و بر پا شد. در شهر دودستگى افتاد و چنان شد كه نمرود مرا به حضور طلبيد و با من به احتجاج پرداخت . او ديگر به خاطر شهوت من و هواخواهى ياران بسيارى كه داشتم ، نمى توانست مرا بكشد. مامورانى را برانگيخت تا زندگى را بر من و يارانم تنگ كنند و به طورى كه من ناگزير شدم همراه با برخى از يارانم به حران هجرت كنم .
    مردم حران ماه و ستارگان را مى پرستيدند و من به شيوه خويش ، بسيارى از آنان را هدايت كردم .
    - با چه شيوه اى ؟
    - مثلا نخستين شبى كه به حران وارد شدم و مردم شهر از من آيين مرا پرسيدند، من ستاره زهره را نشان دادم و گفتم كه اين ستاره را مى پرستم و به روش آنان ، شب را همراه ايشان ، در برابر ستاره خويش ايستادم ؛ اما هنگامى كه غروب كرد، فرياد برآوردم كه من خدايى را كه غرب كند، دوست نمى دارم . و ماه را به جاى آن ، به خدايى برگزيدم و چون ماه ناپديد شد دوباره ، فرياد كردم كه اين نيز غروب مى كند و من آنرا نمى پرسندم و به جاى آن ، ظاهرا خورشيد را به خدايى انتخاب كردم ... و چون خورشيد هم غروب مى كرد به مردم شهر گفتم كه اينان هيچيك از خود اختيارى ندارد؛ خدايى را برگزينيد كه اين ستارگان به فرمان او طلوع و غروب مى كنند. بدين شيوه ، بسيارى از مردم ، هدايت يافتند.
    حران شهرى بسيار خوش آب و هوا و آبادان بود. در همين شهر بود كه من با دختر بسيار زيباى يكى از خداپرستان و موحدان شهر، به نام ساره ازدواج كردم . چندى بعد، حران دچار خشكسالى شد و من با همسرم و برخى از يارانم ، به مصر هجرت كرديم . پادشاه مصر از عماليق بود و از زيبايى همسرم او را آگاه بودند. هنگامى كه از عفت و پاكدامنى او آگاهى يافت . مادر تو هاجر را به او بخشيد و ما همگى به فلسطين كوچ كرديم ، جاييكه هم اكنون ساره ، آنجاست و من از همانجا نزد تو آمده ام .
    - پدر، چگونه شد كه با مادرم هاجر، ازدواج كردى ؟
    - ساره نازا بود سالها گذشت و من از او فرزندى نداشتم . مادر تو زنى پارسا مهربان بود. ساره خود پيشنهاد كرد كه من با وى ازدواج كنم شايد خدا از هاجر فرزندى عنايت كند.
    چون با مادر تو ازدواج كردم و مادرت تو را آبستن شد، ساره سخت رشك برد و بدخلقى آغاز كرد بطوريكه زندگى را بر همه تلخ كرد. من به خداوند شكوه بردم و از او چاره خواستم . خداوند فرمان داد كه مادرت هاجر و تو را كه شيرخواره بودى ، با خود بردارم و به اين سرزمين بياورم ...
    در اين هنگام ، هاجر كه در پى آنان به بيرون چادر آمده بود، صدا زد:
    - غذا حاضر است ؛ گفتگوى شما تمام نشد؟
    ابراهيم در حاليكه دست اسماعيل را گرفته بود و به سوى هاجر مى رفتند، گفت :
    - پسرم ، برويم غذايى را كه مادرت فراه كرده است ، تناول كنيم .
    پس از صرف غذا هاجر، از سالهيا دورى خود، به شوهر گزارش داد:
    - وقتى تو ما را در اين مكان به فرمان خداوند، رها كردى و رفتى ، يكباره غمى سنگين به دلم ريخت . تا تو در كنارم بودى چندان بيتاب نبودم اما همينكه رفتى و قامت و بالاى تو در افق ناپديد شد، انگار خورشيد در دلم غروب كرد؛ ولى مطمئن بودم كه خداوند مرا و فرزندم را در پناه خويش ‍ حفظ خواهد كرد.
    امتحانى بزرگ بود. به زودى توشه و آبى كه همراه ما كرده بودى ، تمام شد. خورشيد بر سرمان پاره پاره آتش مى ريخت و از سنگ و صخره و شن ، زبانه هاى آتش مى جوشيد. بدتر آنكه لحظه ها در تنهايى ، آرام و بى شتاب مى گذشت .
    شير در پستانم از تشنگى خشك شد و كودكم دراز آهنگ و پياپى مى گريست . زبانم را در دهانش مى گذاشتم اما كامم از او خشكتر بود. ته مانده آبى كه در تن داشتيم ، با گريه از چشمانمان بيرون مى ريخت .
    كم كم صداى گريه اسماعيل ، از ضعف تشنگى به خاموشى مى گراييد. او همچنان مى گريست اما ديگر نه اشكى از چشمانش مى جوشيد و نه صدايى از گلويش بر مى خاست . من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مى رود. او را بر سر دست گرفتم و در محل كنونى چشمه روى شن نشستن و نااميد به تپه روبرو، آبى زلال روانست ؛ بى اختيار كودكم را روى زمين گذاشتم و به سوى تپه خيز برداشتم ؛ اما چون به آن محل رسيدم آن نديدم ؛ سرخورده و مايوس روى شنهاى تپه نشستم ... اين بار در نقطه مقابل آن تپه ، در اين سو، آبى زلال روان بود... از بسيارى درماندگى و نااميدى ، حال خويش را نخستين ، به سوى آب دويدم ؛ اما باز سراب بود... ولى در جاى نخستين آب به چشمم مى خورد... دوباره دويدم ، هفت بار با سعى تمام از اين تپه به آن تپه ، پى سراب به اميد آب دويدم و از جگر تفته به درگاه خدواند هر وله كنان ، ناليدم ؛ و هيچ اميد از عنايت او نبريدم .
    كودكم كه در تمام اين مدت ؛ به پشت روى شن خفته بود و مى گريست ؛ از سر بيتابى ، پاشنه پاهاى كوچكش را بر شن مى كشيد...
    من در سعى بى ثمر خويش ، هفتمين بار به كنار او رسيدم بودم كه ناگاه از جايى كه پاشنه پاى اسماعيل آنرا اندك گود كرده بود، رطوبت آب به چشمم خورد. با سرانگشتان ، گودى آنرا بيشتر كردم ؛ كه ناگهان حيات جوشيد و زندگى سر بر كرد. آبى زلال و خنك و فراوان ، به شيرينى جان ، بيرون زد و من به سجده شكر، سر بر خاك نهادم .
    هنوز ساعتى نگذشته بود كه پرندگان ، از همه شوى صحرا، به سوى چشمه هجوم آورند و همين پرواز پرندگان افراد قبيله جرهم را به سوى چشمه ، رهنمون شد؛ چنانكه هنوز روز به پايان نرسيده بود كه شش مرد از ايشان ، بر چشمه آمدند و فرداى آن روز تمام قبيله . و من از تنهايى و بى غذايى نيز نجات يافتم .
    و اينك خداى را سپاس مى گويم كه شوى من نيز، در كنار من است .
    - اما من دوباره بايد تو و اسماعيل را تنها بگذارم و به فلسطين باز گردم . چند روز ديگر نزد شما خواهم ماند و از خداى مى خواهم توفيق دهد تا دگر باره به ديدار شما باز آيم .
    - هر چه خداوند مى خواهد، همان كن !
    چند سال بعد، ابراهيم يكباره ديگر به مكه بازگشت . اسماعيل اينكه جوانى برومند شده بود با بالايى بلندتر و گيسوانى انبوهتر و چشمانى درشتتر به درشتى ستارگان آسمان صحرا؛ با چهره اى بسيار مليح و زيبا. ديگر به راستى چشم و چراغ قبيله بود. چون راهى مى گذشت چشم رهگذران را بى اختيار در قفاى خويش ، به تحسين وامى داشت . در تمام قبيله هيچكس ‍ را ياراى برابرى با وى نبود. چون بر اسب مى نشست ، از نسيم پيش مى افتاد و چون نيزه مى افكند، خيال را به واقعيت مى دوخت و تيرش ، بى خطا، تا سوفار در سويداى هدف مى نشست و از شمشيرش برق مى گريخت . زيباترين دختران قبيله آروزى همسرى او را داشند و او از سپيده پاكدامن تر بود و از خاك ، امين تر. سايه از او فروتنى مى آموخت . در صداقت از آفتاب راستنماتر بود. دورغ كار مايه بزدى يا نياز است و اسماعيل ، اين شير صحرا، جز خدا از هيچكس نمى هراسيد و جز خدا به هيچكس نيازمند نبود. مردى تمام ، و جوانمردى برومند بود.
    اينك ، پدر، دوباره به ديدار او از فلسطين به مكه آمده است اما، ((ابرهاى همه عالم شب و روز، دلش مى گريند)).
    پدر مضطرب است و غمگين ؛ و اين اضطراب و غم در چهره پدر، از نگاه هوشمند اسماعيل ، پنهان نمى ماند:
    - پدر، شما را چون سفر پيشين ، شادمان نمى بينم ، حقيقت چيست ؟
    پدرى كه اشك در چشمانش حلقه زده است و ديگر حتى يك موى سياه در تمام سر و صورت ندارد، به آن بهار جوانى و شكوفه شاداب زندگانى نگاهى پراندوه مى افكند و مى گويد:
    - فرزند دلبندم ! تو مى دانى كه خواب پيامبران ، ((رؤ ياى صادق )) است و من در خواب فرمان يافته ام كه تو را در پيشگاه خداوند، قربانى كنم . چگونه از فرمان خداوند سربپچم ؟
    چگونه دل از تو بركنم ؟
    و سخت تر از همه ، چگونه اين خبر را به مادرت بدهم ؟

  4. #4



    - پدر! اينك من هيجده ساله ام ، خوب و بد را تشخيص مى دهم و تكليف خود را باز مى شناسم . اگر فرمان خداوند اينست كه من به دست تو به ديدار او بشتابم ، زهى سعادت من ...
    مادرم هاجر نيز، بنده فرمانبردار خداست و هرگز در عمر خويش از فرمان حق ، سرنپيچيده است . در انجام فرمان خداوند درنگ مكن . اگر خدا بخواهد مرا از شكيبايان خواهى يافت .
    كاردى در كف پدر و طنابى در دست پسر، در پى هم ، از دامنه كوهسار بالا مى رفتند. خورشيد بر بلندترين قلمرو روزانه خويش ايستاده بود. پدر، پير و شكسته ، كنار صخره اى در كمر كوه ايستاد. آنسوتر بوته اى بلند و خودرو، به چشم مى خورد.
    پسر گفت :
    - پدر، كارد را تيز كنيد؛ اگر زودتر خلاص شوم ، شما كمتر رنج خواهيد برد.
    و با گفتن اين سخن ، طنابى را كه در دست داشت به سوى پدر دراز كرد و ادامه داد:
    - اگر قربانى خدا هستم ، دستان مرا چون قربانيان ببنديد.
    آنگاه پشت به پدر كرد و بازوان مردانه اش را در پشت سر، به هم نزديك ساخت و منتظر ايستاد.
    پدر كه آرام آرام مى گريست ، دستهاى او را با طناب بست و بعد با دست روى او را به سوى خود بر گردانيد و فرزند را براى آخرين بار چون چان در آغوش گرفت و بر بناگوش و گردنش بوسه زد.
    انگشتان استخوانى و مرتعش خود را در انبوه گيسوان فرزند فرو برد و به نوازش پرداخت و هر دو تلخ گريستند. نسيمى ملايم مى وزيد و در نوازش ‍ گيسوان اسماعيل ، انگشتان پدر را يارى مى كرد.
    اسماعيل گفت :
    - شكيبا باشيد. من بر آنم كه در پيشگاه خداوند پشت به شما به زانو بنشينم و شما فرمان خداى را بجاى آوريد، زيرا مى ترسم اگر چشمتان به چشم و چهره من بيفتد، در امر خدا درنگ روا داريد.
    پس ، اسماعيل بر كرسى صخره رو به صحرا زانو زد. ابراهيم كارد را بر ديواره صخره ، صيقل داد و آنرا خوب تيز كرد و با زانوانى لرزان پشت فرزند بر پاى ايستاد.
    يكبار ديگر قامت برومند فرزند را برانداز كرد كه اينك چون بره آهويى معصوم پيش پاى او زانو زده ، و چشمان را فرو بسته و سر را بالا گرفته و آماده قربانى شدن بود.
    نگاه از او برداشت و نگاهى به صلابت كوهسار افكند و احساس كرد غمى سنگينر از كوه ، بر سينه خسته و دل شكسته او، سنگينى مى كند. اما آيا از فرمان و آزمون خداوند گزيرى هست ؟
    پس به خويش نهيب زد و با دست چپ پنجه در موى مجعد فرزند فرو برد و نام خداوند را بر زبان آورد و با دست راست ، كارد را بر گلوى فرزند نهاد.
    از هول اندوه ، چشمان خويش را نيز فرو بست و كارد را چندين بار محكم و سريع بر گلوى فرزند فشرد و ماليد.
    اما انگار كرد كه از دستپاچگى و فشار غم ، پشت كارد را بر گلوى اسماعيل نهاده بود زيرا هر چه بيشتر مى فشرد، كمتر مى بريد. چشم را گشود و به كارد و بر گلوى فرزند نگريست اما بله تيز كارد بر گلو بود و نمى بريد.
    در همين لحظه ، صدايى ملكوتى ، در كوه پيچيد:
    - اى ابراهيم ! تو از امتحان سرفراز بر آمده اى ، ما قربانى تو را پذيرفتيم ؛ اينك به جاى اسماعيل ، هديه ما را قربانى كن !
    نگاه بهت زده ابراهيم ، در پى صدا مى چرخيد كه پشت بوته اى بلند قوچى را ديد بر پاى ايستاده و به او مى نگرد.
    دست اسماعيل را گشود و فرزند را در آغوش گرفت و هر دو به سپاس ‍ سجده كردند و به فرمان خداوند، قوچ را به جاى اسماعيل ، نهادند و كارد با نخستين اشاره دست ابراهيم ، از بناگوش قربانى در گذشت و خون قوچ ، تمام صخره را گلگون كرد.
    بار ديگر وقتى ابراهيم به ديدار فرزند و همسر، به مكه آمد، هاجر وفات كرده و اسماعيل دخترى از قبيله جرهم را به همسرى ستانده بود. و چون او را ناسازگار يافت ، با اشاره پدر، وى را طلاق گفت و با دخترى زيبا و شكيبا و مومن ، پيمان و زناشويى بست .
    آخرين بارى ه ابراهيم به مكه آمد، بسيار پير و شكسته شده بود اما همچنان صلابت و سطوت ابراهيمى با با خويش داشت .
    خرمن گيسوان سپيدش چون ابريشم بر شانه ها افتاده بود و ابروانش مردانه تو همچنان سپيده بود؛ با محاسنى به رنگ برف ، در چهره اى به گونه ماهتاب . چشمان خدا بين او با نگاهى ژرف ، آميخه مهر و عزم و ايمان و صلابت و شفقت پيامبرانه و اراده مردانه بود.
    در اين آخرين سفر، از پسر خواسته بود كه با او به سوى تپه اى روبروى چشمه زمزم بروند. وقتى پدر از تپه بالا مى رفت ، اسماعيل كه به دنبال وى روان بود، در قامت او مى نگريست و در وجود او هم پيرى و شكستگى يكصد و هفتاد و اندى سال زيستن را مى ديد و هم ايستادگى ، مبارزه ، مقاومت و بت شكنى را. فرمانهاى دشوار الهى را با سرافرازى انجام داده و ايستاده زيسته بود. و اينك ، در پيرى نيز همچنان سرفرازتر از قله ها بود و نه تنها عمر دراز هيچ از بزرگى او نكاسته ، بلكه بر وقار صولت او نيز، افزوده بود. اكنون پدر، روى تپه ايستاده بود و به اطراف مى نگريست .
    اسماعيل پرسيد:
    - پدر، در اين آفتاب گرم ، براى چه ، بر اين تپه ايستاده ايد و مرا به چه منظور تا اينجا آورده ايد؟
    - پسرم ، از سوى خداوند فرمان يافته ام كه درست در جاى همين تپه خانه اى براى او بنا كنم و تو بايد مرا يارى كنى .

  5. #5



    روزها به سرعت از پى هم مى گذشت و در انتهاى هر روز گرم كه سراسر آن را پدر و پسر بى وقفه از تپه خاكبردارى مى كردند؛ مقدار كمى از اتفاع تپه كوتاه مى شد ولى سرانجام ، از تپه چيزى بر جاى نماند و هر دو با شگفتى بسيار با چشمان خويش ، پى هاى از پيش آماده خانه خدا را زيارت كردند! تكبير ابراهيم ، از شكر و شادى ، در دامنه صخره ها پيچيد؛ آنگاه به پسر گفت :
    - ديدن اين اعجاز الهى در اين پى هاى از پيش بر آمده و ساخته امروز چيزى بر اطمينان گسترده من نيفزود؛ اما من روزى را به ياد مى آورم كه دلم اطمينان امروز را نداشت .
    به همين روى آنروز از خداوند تقاضا كردم تا با نشان دادن اعجازى ، قدرت بى منتهاى خويش را به من بنماياند...
    ابراهيم ، با يادآورى خاطره هاى گذشته ، ديدگان را به صخره هاى آنسوى صفا دوخته و انگار وجود اسماعيل را فراموش كرده بود و با خود سخن مى گفت :
    خداوند فرمود: آيا به قدرت من ايمان ندارى ؟
    من عرض كردم : چرا، اما از درگاه ربوبى تو مى خواهم تا با اين كار، به دلم اطمينان و آرامش عطا فرمايى .
    خداوند فرمود: چهار پرنده را برگزين و تن هر يك را پاره پاره كن و پاره هاى تن هر چهار را با هم درآميز: آنگاه آن آميخته را دوباره ، چهاربخش كن و هر بخش را بر فراز كوهى بگذار. سپس آن پرندگان را به نزد خويش فرا خوان .
    چنان كردم كه او فرموده بود و سرانجام چون پرندگان را فراخواندم بى درنگ ، به نزد من پرواز كردند.
    از آن پس ، دلم چون عميقترين جاى دريا، آرام يافت و به قدرت بى منتهاى الهى ، اطمينان يافتم .
    ابراهيم ، سپس آهى كشيد و به فرزند گفت :
    برخيز پسرم تا بر اين پى هاى آماده ، خانه خدا را بنا كنيم . اين آخرين ماموريت الهى من است .
    درود خداوند و فرشتگان و پاكان و نيكان بر او باد؛ بر ابراهيم خليل الله ، كه دوست خدا بود و تبردار حادثه بت شكنى و مرد بزرگ تاريخ توحيد؛ دارنده دستهاى پرعزمى كه بتكده ها را فرو مى كوفت و خانه توحيد را بنا مى نهاد. درود بت شكنان بر آن پيامبر اولواالعزم باد.
    داستان پيامبران
    جلد هاى اول و دوم
    از آدم (ع) تا حضرت محمد (ص)
    نوشته : سيد على موسوى گرمارودى
    منبع پایگاه
    اطلاع رسانی آستانه مقدس محمد هلال بن علی

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 26
    آخرين نوشته: 1391/10/14, 01:31 قبل از ظهر
  2. پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 1391/07/27, 03:20 بعد از ظهر
  3. پاسخ: 8
    آخرين نوشته: 1391/05/17, 02:39 قبل از ظهر
  4. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1391/04/29, 07:42 قبل از ظهر
  5. گام به گام تا اربعین شهیدان
    توسط سوگند در تالار مناسبت ها
    پاسخ: 7
    آخرين نوشته: 1389/11/03, 02:07 بعد از ظهر

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •