تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 12
  1. #1

  2. صلوات و تشکر


  3. #2



    رواياتى در باره داستان ابراهيم(عليه السلام) و نمروديان و در آت
    ش انداختن آن حضرت(عليه السلام)

    در روضه كافى از على بن ابراهيم، از پدرش، از احمد بن محمد بن ابى نصر، از ابان‏بن عثمان، از حجر، از امام صادق(ع)روايت آورده كه فرمود: ابراهيم(ص)، با قوم خود مخالفت كرده، خدايانشان را بد گفت - تا آنجا كه فرمود - همينكه ازاو روى گردانيده، و به صحرا براى انجام مراسم عيد خود رفتند، ابراهيم داخل بتكده‏شان‏شده، با تيشه همه را شكست، تنها بزرگتر از همه را باقى گذاشته، تيشه را به گردن آن‏آويخت، مردم از عيد خود برگشته، خدايان خود را ديدند، كه همه خرد شده‏اند، گفتند: به خداسوگند كه اين كار جز از آن جوانى كه از خدايان بدگويى مى‏كرد سر نزده، ناگزير عذابى‏بالاتر از اين نيافتند كه او را با آتش بسوزانند.

    پس براى سوزاندنش هيزم جمع كردند، و او را نگاه داشتند تا روزى كه بنا بودبسوزانند، در آن روز نمرود با لشگريانش بيرون شد، و در جايگاه مخصوصى كه برايش درست‏كرده بودند قرار گرفت، تا سوختن ابراهيم را ببيند، ابراهيم را در منجنيقى قرار دادند، زمين‏عرضه داشت: پروردگارا بر پشت من احدى غير از او نيست كه تو را بندگى كند، آيا او هم باآتش سوخته شود؟فرمود: اگر ابراهيم مرا بخواند، او را كفايت مى‏كنم.

    ابان، از محمد بن مروان، از شخصى كه نام نبرده، از امام باقر(ع)روايت‏كرده كه: دعاى ابراهيم در آن روز اين بود: "يا احد يا احد، يا صمد يا صمد، يا من لم يلد و لم يولد، و لم يكن له كفوا احد"آنگاه، عرضه داشت: "توكلت على الله"خداى تعالى فرمود:

    من كفايت كردم، پس به آتش دستور داد براى ابراهيم سرد شو، امام فرمود: دندانهاى ابراهيم‏از سرما به هم مى‏خورد، تا آنجا كه خداى عز و جل فرمود: "و سالم شو"، آن وقت ابراهيم ازناراحتى سرما بياسود، و جبرئيل نازل شده با ابراهيم در آتش به گفتگو پرداخت.

    نمرود گفت: هر كس مى‏خواهد معبودى براى خود بگيرد معبودى چون معبود ابراهيم‏بگيرد.امام سپس اضافه كرد كه: يكى از بزرگان قوم گفت: من به آتش گفتم او را نسوزان.

    پس ستونى از آتش به سويش زبانه كشيد، و در جايش بسوزانيد، پس در آن ميان لوط به وى‏ايمان آورده، و با آن جناب مهاجرت كرده، به شام آمد، در اين سفر لوط و ساره همراه ابراهيم(ع)بودند (1) .

    و نيز در همان كتاب از على بن ابراهيم از پدرش، وعده‏اى از اصحاب اماميه، ازسهل بن زياد، همگى از حسن بن محبوب، از ابراهيم بن ابى زياد كرخى، روايت كرده‏اندكه گفت: از امام صادق(ع)شنيدم كه: مى‏فرمود: ابراهيم(ع)وقتى‏بتهاى نمرود را شكست، نمرود دستور داد دستگيرش كردند، و براى سوزاندنش چهار ديوارى‏درست كرده، هيزم در آن جمع كردند، آنگاه آتش در آن زده ابراهيم را در آتش انداخت، تا اورا بسوزاند، اين كار را كردند و رفتند، تا پس از خاموش شدن آتش بيايند، وقتى آمدند، و ازجاى مخصوص نگاه كردند، ديدند ابراهيم صحيح و سالم، و آزاد از كند و زنجير نشسته است.

    داستان را به نمرود خبر دادند دستور داد تا آن جناب را از كشور بيرون كنند و نگذارندگوسفندان و اموالش را با خود ببرد، ابراهيم با ايشان احتجاج كرد و گفت: من حرفى ندارم‏كه گوسفندان و اموالم را كه سالها در تهيه آن كوشيده‏ام بگذارم، و بروم، ولى شرطش اين‏است كه شما هم آن عمرى را كه من در تهيه آنها صرف كرده‏ام به من بدهيد، مردم زير بارنرفته مرافعه را نزد قاضى نمرود بردند، قاضى نيز عليه ابراهيم حكم كرد كه بايد آنچه در بلاداينان به دست آورده‏اى، بگذارى و بروى، و عليه نمروديان هم حكم كرد كه بايد عمر او راكه در تهيه اموالش صرف نموده به او بدهيد، خبر را به نمرود بردند، دستور داد دست از ابراهيم‏بردارند، و بگذارند با اموال و چارپايان خود بيرون شود، و گفت: او اگر در بلاد شما بمانددين شما را فاسد مى‏كند و خدايان شما را از بين مى‏برد.(تا آخر حديث) (2) .

    و در كتاب علل، به سندى كه به عبد الله بن هلال دارد، از او روايت كرده كه گفت:

    امام صادق(ع)فرمود:

    وقتى ابراهيم(ع)به آتش افتاد، جبرئيل در هوا او راديدار نموده گفت: آيا حاجتى دارى؟فرمود: به تو نه (3) .

  4. صلوات و تشکر


  5. #3



    مؤلف: در عده‏اى روايات داستان پرتاب كردن او را به وسيله منجنيق، از طرق عامه وخاصه وارد شده، و همچنين اينكه جبرئيل به او گفت: آيا حاجتى دارى يا نه، و پاسخى كه‏ابراهيم به وى داد.

    و در كتاب الدر المنثور است كه فاريابى و ابن ابى شيبه و ابن جرير، از على بن ابى‏طالب(ع)روايت كرده‏اند كه در ذيل آيه"قلنا يا نار كونى بردا"فرمود: آنچنان سردشد كه سرما او را آزار داد، تا وقتى كه خطاب شد"سلاما"كه از شدت آن كاسته شد، ومطبوع و بى‏آزار گشت (4) .

    و در كافى و عيون از حضرت رضا(ع)در حديثى كه راجع به امامت است‏آورده كه فرمود: سپس خداى عز و جل او را(يعنى ابراهيم را)اكرام كرد، به اينكه او را امام‏قرار داد، و امامت را در ذريه او، يعنى اهل صفوت و طهارت از ايشان قرار داد و فرمود:

    "و وهبنا له اسحق و يعقوب نافلة و كلا جعلنا صالحين و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا و اوحينا اليهم‏فعل الخيرات و اقام الصلوة و ايتاء الزكوة و كانوا لنا عابدين"

    و امامت همچنان در ذريه اوبود، و هر يك از ديگرى ارث مى‏برد، و همچنان قرن به قرن، و دست‏به دست گشت تا رسول‏خدا(ص)آن را ارث برد، و خداى تعالى در اين باره فرموده: " ان اولى الناس‏بابراهيم للذين اتبعوه و هذا النبى و الذين آمنوا و الله ولى المؤمنين"پس مساله امامت مقام‏خاصى است كه خدا به هر كه بخواهد روزى مى‏كند.

    بعد از رسول خدا(ص)على(ع)به امر خداى عز و جل‏متقبل آن شد، و به همان رسم در ميان فرزندان آن جناب، البته فرزندان اصفيايش كه خدا علم‏و ايمانشان داده بود: "قال الذين اوتوا العلم و الايمان لقد لبثتم فى كتاب الله الى يوم البعث"بگرديد كه تا روز بعث در ميان فرزندان آن جناب هست، چون بعد از رسول خدا(ص)ديگر پيغمبرى نخواهد بود (5) .

    و در معانى به سند خود از يحيى بن عمران، از امام صادق(ع)روايت كرده‏كه در ذيل آيه"و وهبنا له اسحق و يعقوب نافلة"فرمود: نوه آدمى را نافله گويند (6) .

    و در تفسير قمى در ذيل جمله"و نجيناه من القرية التى كانت تعمل الخبائث"فرمود:

    چون مردان با مردان ازدواج مى‏كردند (7) .

    مؤلف: روايت در داستانهاى ابراهيم(ع)بسيار زياد است، ليكن بسيار هم‏اختلاف دارند، آنچنان كه در هيچ يك از خصوصيات با منطوق آيات قرآن منطبق نيستند، وما از اين روايات به همين مقدارى كه خوانديد اكتفا نموديم، همچنان كه در تفسير سوره‏انعام، در جلد هفتم اين كتاب، داستانهاى آنجناب را از نظر قرآن كريم آورديم.

  6. #4



    پى‏نوشت‏ها:

    1) روضه كافى، ص 368.

    2) روضه كافى، ص 370.

    3) علل الشرايع، ص 36.

    4) الدر المنثور، ج 4، ص 322.

    5) اصول كافى، ج 1، ص 199، و عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 216.

    6) معانى الاخبار، ص 224.

    7) تفسير قمى، ج 2، ص 73.

  7. #5

    ابراهيم(ع) در قرآن




    ابراهیم در قرآن موضوعی است که در ادامه این تاپیک تقدیم می شود
    منبع سایت حوزه نت
    كتاب: ترجمه الميزان ج 15 ص 389

    نويسنده: علامه طباطبايى
    ترجمه آيات 104-69/ شعراء

  8. #6

    ترجمه آیات




    خبر ابراهيم را براى آنان بخوان(69).

    وقتى به پدر و قومش گفت: چه مى‏پرستيد؟(70).

    گفتند: بت‏هايى را مى‏پرستيم و پيوسته به عبادتشان قيام مى‏كنيم(71).

    گفت: آيا وقتى آنها را مى‏خوانيد صداى شما را مى‏شنوند؟(72).

    يا سودتان دهند يا زيان زنند؟!(73).

    گفتند: نه، بلكه پدران خويش را ديده‏ايم كه چنين مى‏كرده‏اند(74).

    گفت: آيا ديديد(مى‏دانيد)آنچه را كه شما عبادت مى‏كرديد؟(75).

    شما و پدران پيشين شما(76).

    (همه آنها)دشمن منند مگر پروردگار جهانيان(77).

    كسى كه مرا آفريده و او هدايتم مى‏كند(78).

    كسى كه هم او غذايم مى‏دهد و آبم مى‏دهد(79).

    كسى كه وقتى بيمار شدم شفايم مى‏دهد(80).

    و كسى كه مرا مى‏ميراند و دوباره زنده‏ام مى‏كند(81).

    و كسى كه طمع دارم روز رستاخيز گناهم را بيامرزد(82).

    پروردگارا مرا فرزانگى بخش و قرين شايستگانم كن(83).

    و نزد آيندگان نيكنام گردان(84).

    از وارثان بهشت پر نعمتم كن(85).

    و پدرم را بيامرز كه وى گمراه بود(86).

    و روزى كه مردم بر انگيخته مى‏شوند مرا خوار مگردان(87).

    روزى كه مال و فرزندان سود ندهد(88).

    مگر آنكه با قلب پاك سوء خدا آمده باشد(89).

    و بهشت‏به نيكوكاران نزديك گردد(90).

    و جهنم به گمراهان نمودار شود(91).

    و به آنها گفته شود آن چيزهايى كه غير خدا مى‏پرستيديد كجايند؟(92).

    آيا معبودهاى غير از خدا شما را نصرت دهند و يا نصرت يابند(93).
    صفحه : 391

    گمراهان و گمراه شدگان به رو در جهنم انداخته شوند(94).

    و سپاهيان ابليس عموما(95).

    در آنجا با يكديگر مخاصمه كنند و گويند(96).

    قسم به خدا كه در ضلالتى آشكار بوديم(97).

    كه شما را با پروردگار جهانيان برابر مى‏گرفتيم(98).

    و جز تبهكاران ما را گمراه نكردند(99).

    و اكنون نه شفيعانى داريم(100).

    و نه دوستانى صميمى (101).

    كاش بازگشتى داشتيم و مؤمن مى‏شديم(102).

    كه در اين عبرتى هست و بيشترشان مؤمن نبودند(103).

    و پروردگارت نيرومند و رحيم است(104).

  9. صلوات و تشکر


  10. #7



    بيان آيات

    اين آيات بعد از پايان دادن به داستان موسى(ع)به مهمترين خبر مربوط به‏ابراهيم(ع)اشاره مى‏كند، كه با فطرت سالم و پاك خود عليه قومش كه همگى به‏اتفاق كلمه بت مى‏پرستيدند، به حمايت از دين توحيد و پرستش خداى سبحان قيام نموده، ازمردم وطنش بيزارى جست و از دين حق دفاع نمود و گذشت‏بر او آنچه كه گذشت، كه همه‏آيت و معجزه بود، ولى بيشتر قوم او نيز ايمان نياوردند، كه در آخر آيات مورد بحث‏بدان اشاره مى‏فرمايد.

    "و اتل عليهم نبا ابراهيم"در اين جمله، سياق را از آنچه در اول داستان بود تغيير داد، به اين معنا كه در اول‏داستان فرمود: "و اذ نادى ربك موسى... - به ياد آر آن روز را كه پروردگارت به موسى نداكرد..."و در اينجا پاى مردم معاصر پيغمبر اسلام را به ميان كشيده مى‏فرمايد داستان ابراهيم رابراى اينان بخوان و اين براى اين است كه مى‏خواهد اين داستان به گوش مشركين عرب كه‏عمده آنان قريش است و ابراهيم هم پدر بزرگ قريش بود برسد تا بدانند كه آن جناب مانندپدر بزرگشان به نشر دين توحيد و دين حق قيام نموده، آن روز احدى گوينده"لا اله الا الله" نبود و خدا ابراهيم را يارى كرد، چون ابراهيم دين خدا را يارى كرد و در نتيجه كلمه توحيدثابت‏شد و در سر زمين مقدس فلسطين و در حجاز انتشار يافت.

    و اين همه نبود مگر به خاطر اينكه دين توحيد يك داعى قوى از درون فطرت انسانهادارد، علاوه بر اينكه خدا هم حامى آن است و در همين خود آيتى است از خدا كه عبرت‏گيرندگان بايد از آن عبرت گيرند و از دين وثنيت‏بيزارى جويند همچنان كه ابراهيم از آن‏كيش و حتى از پدر و قومش كه طرفدار آن بودند بيزارى جست.

    "اذ قال لابيه و قومه ما تعبدون"اين جمله مخاصمه و مناظره آن جناب است‏با پدرش، غير آن مخاصمه‏اى كه با مردم‏عصر خود داشت، همچنان كه خداى تعالى آن را در سوره انعام حكايت فرموده، ليكن در اينجاچون بنا بر اختصار بوده هر دو مخاصمه را يك جا آورده و به يك سبك و روش حكايت‏فرموده، يعنى آن مقدار را كه قدر مشترك ميان دو سبك احتجاج است نقل كرده است.

    و جمله"ما تعبدون"پرسش از حقيقت است، در حقيقت‏خود را جاى كسى فرض‏كرده كه هيچ اطلاعى از حقيقت آلهه آنان و ساير شؤون آن ندارد، و اين خود يكى از طرق‏مناظره است و مخصوص موردى است كه كسى بخواهد حقيقت و ساير شؤون مدعاى خصم رابه خود او بفهماند، تا وقتى اعترافى از او شنيد همان را سوژه و مدرك قرار داده بطلان مدعايش‏را اثبات كند.

    علاوه بر اين، وجه ديگر اين گونه پرسش از آن جناب اين است كه اين محاجه مربوطبه اولين روزى است كه ابراهيم(ع)از پناهگاه خود در آمده و داخل در مجتمع پدر وقوم خود شده است و قبل از اين چيزى در اين باره نديده بود و احتجاجى كه كرد از يك فطرت‏ساده و پاك كرد، كه تفصيلش در سوره انعام گذشت.

    "قالوا نعبد اصناما فنظل لها عاكفين"كلمه"ظل"به معناى"دام - ادامه يافت"مى‏باشد و كلمه"عكوف"به معناى‏ملازمت و ايستادن نزد چيزى است، و حرف لام در كلمه"لها" براى تعليل است و جمله راچنين معنا مى‏دهد: "گفتند ما بت‏هايى را مى‏پرستيم و دائما نزد آنها هستيم، براى خاطر خودآنها"كه از جمله"نزد آنها هستيم..."تفريع بر ما قبل است.

    كلمه"صنم"به معناى جثه و مجسمه‏اى است كه آن را فلز و يا چوب يا غير آن به‏شكل مخصوصى بسازند، تا به خيال بت‏پرستان صفاتى كه در معبود معينى هست در اين‏مجسمه كه نمايانگر آن معبود است نشان داده باشند.

    و اين بت‏پرستان، ملائكه و جن را مى‏پرستيدند و آنها را موجوداتى روحانى و خارجى‏از عالم اجسام و منزه از خواص ماده و آثار آن مى‏دانستند و چون در هنگام عبادت توجه به اين موجودات روحانى برايشان دشوار بود و نمى‏توانستند آنها را در ذهن خود مجسم سازند لذادست‏به اين ابتكار زدند كه براى هر يك مجسمه‏اى نمايانگر آن موجود روحانى بسازند وهنگام عبادت متوجه آن مجسمه شوند.

    در عبادت ستاره‏پرستان نيز مطلب از اين قرار بود، چون در كيش آنان نيز معبود اصلى‏روحانيات كواكب بود و از در ناچارى خود اجرام كواكب را صنم و نمايانگر آن روحانيات‏گرفته تا كواكب را بپرستند، ولى در اينجا از نظر اينكه ستارگان، طلوع و غروب دارند و روزهااصلا پيدا نيستند ناگزير شدند صنم ديگرى براى اين صنمها بسازند، تا قواى فعاله و آثارى كه‏ستارگان در عالم پايين دارند مجسم سازد، مثلا، "زهره"به زعم ايشان ايجاد طرب و سرور ونشاط مى‏كند، اين آثار را در صنم زهره نمايش مى‏دادند، يعنى صنم زهره را به شكل دخترى‏زيبا مى‏ساختند، و چون مريخ را منشا فتنه و خونريزى مى‏دانستند، صنم آن را به صورتى ديگر،و عطارد را كه سمبل علم و معرفت مى‏پنداشتند صنم آن را نمايانگر آثار و خواص آن‏مى‏ساختند و همچنين صنمى كه براى بزرگان و قديسين از بشر درست مى‏كردند، بدين منوال بود.

    بنابر اين، بت‏ها را به طور كلى براى اين مى‏ساختند كه آينه‏اى براى رب خودش‏باشد كه يا فرشته است‏يا جن و يا انسان، چيزى كه هست‏به جاى اينكه خود رب را بپرستندهمان بت را مى‏پرستيدند و در عبادت متوجه آن گشته بدان تقرب مى‏جستند و اگر خيلى به‏اصطلاح روشن فكر مى‏شدند، از بت تجاوز كرده خود رب را عبادت مى‏كردند، ولى ازعبادت خداى سبحان هيچ خبرى نبود.

    و اين تحقيق ادعاى بعضى بت‏پرستان را كه مى‏گويند: "ما خدا را مى‏پرستيم و بت‏تنها براى ما قبله ما است، تا عبادتمان را بدان طرف انجام دهيم و گرنه مقصود اصلى ازعبادت بت نيست، همچنان كه مسلمين خدا را مى‏پرستند، ولى عبادت خود را رو به كعبه‏انجام مى‏دهند"تكذيب مى‏كند.

    براى اينكه قبله عبارت از محلى است كه در حال عبادت رو به آن مى‏ايستند، نه اينكه به‏عبادت رو به آن بايستند ولى بت‏پرستان هم در عبادت و هم به عبادت رو به بت مى‏ايستند،و به عبارت ديگر: توجه به سوى قبله است ولى عبادت براى پروردگار قبله است و او خدا(عز اسمه)است‏و اما در بت هم به سوى بت متوجه مى‏شوند و هم براى او عبادت مى‏كنند، نه براى رب بت، وبر فرض هم كه بعضى روشنفكران ايشان عبادت را براى رب بت كه گفتيم يكى ازروحانيات است انجام دهند، باز خداى سبحان را عبادت نمى‏كنند، پس در كيش بت‏پرستى،خداى تعالى به هيچ وجه و در هيچ حالى عبادت نمى‏شود.

    و كوتاه سخن اينكه: از سؤال ابراهيم(ع)كه چه مى‏پرستيد؟پاسخ دادند به‏اينكه"نعبد اصناما - بتهايى را مى‏پرستيم"، خواستند بگويند: اين مجمسه‏ها كه مى‏پرستيم‏صنم هستند، يعنى مقصود بالذات نيستند، بلكه مقصود بغيرند، و براى غير عبادت مى‏شوند.

    ابراهيم بر كلمه صنم تكيه نكرد، بلكه كلمه"نعبد"را سوژه بحث‏خود قرار داد و باآن به مخاصمه با ايشان پرداخت، چون معبود مستقل بودن صنم، با صنم بودن منافات دارد، زيرا صنم نمايانگر غير است پس نبايد خودش پرستش شود و اگر پرستش شود بايد مشتمل برچيزى كه مردم به خاطر آن چيزى را مى‏پرستند، يعنى جلب منفعت و دفع ضرر باشد، تا مردم‏آنها را بپرستند و از آنها حاجت‏بخواهند در حالى كه بتها چنين اثرى ندارند و از خواست وحاجت پرستندگان اطلاعى ندارند، تا مضطر و بيچاره‏اى را اجابت نموده، منافعى به او برسانندو يا ضررى را از او دور كنند و به همين جهت ابراهيم(ع) پرسيد: "هل يسمعونكم -آيا بتها صداى شما را مى‏شنوند؟".

  11. #8



    "قال هل يسمعونكم اذ تدعون او ينفعونكم او يضرون"اين جمله اعتراض ابراهيم(ع)بر صنم‏پرستى ايشان است از دو جهت:

    اول اينكه: عبادت، عبارت است از كارى كه حالت تذلل عابد و گدايى او را براى‏معبود مجسم سازد و اين بدون دعا نمى‏شود، بايد عابد معبود را بخواند، خواندن هم وقتى‏صحيح و معقول است كه معبود صداى عابد را بشنود و اصنام، جماداتى هستند كه گوش ندارندو صدايى نمى‏شنوند، پس پرستش آنها معنا ندارد.

    دوم اينكه: از اين جهت كه مردم هر اله را كه مى‏پرستند، يا به طمع خير او است و يااز ترس شر او در صورتى كه اصنام جماداتى هستند كه قدرت بر رساندن خير و دفع شر راندارند، پس هر يك از دو آيه متضمن يك جهت از دو جهت اعتراض است و اگر جمله را به‏صورت استفهام اداء كرد براى اين است كه طرف مقابل را مجبور به اعتراف كند.

    "قالوا بل وجدنا آباءنا كذلك يفعلون"مقام اقتضاء داشت در پاسخ از سؤال آن جناب بگويند: "نه، بتها صداى ما رانمى‏شنوند و نفع و ضررى براى ما ندارند"ولى اين طور جواب ندادند، بلكه گفتند: "ما پدران‏خود را يافتيم كه چنين مى‏كردند"و اين بدان هت‏بوده كه فكر كرده‏اند اگر به مقتضاى‏مقام جواب بدهند، بر خلاف كيش خود نتيجه گرفته‏اند، لذا از آن عدول كرده بذيل تقليد ازپدران متمسك شدند و صريحا اقرار كردند كه ما در بت‏پرستى به غير از تقليد از پدران هيچ‏دليلى نداريم.

    "بل وجدنا آباءنا كذلك يفعلون" - يعنى عين آن كارى را انجام مى‏دهيم كه پدران مامى‏كردند، و بت‏ها را همانطور كه آنان مى‏پرستيدند مى‏پرستيم، خلاصه مى‏خواهيم بگوييم‏در اينجا به دو نحو مى‏توانستند پاسخ دهند: يكى همين پاسخى كه داده‏اند، و ديگرى اينكه‏بگويند"ما پدران خود را يافتيم كه بت مى‏پرستيدند"، ولى اين طور نگفتند بلكه گفتند:

    "يافتيم كه چنين مى‏كردند"، تا در افاده تقليد صريحتر باشد، به طورى كه گويا خود آنان‏هيچ معنايى براى بت‏پرستى نمى‏فهمند، تنها مى‏دانند كه كارشان نظير كار پدرانشان است وهمان شكل و قيافه را دارد و اما اينكه فايده اين كار چيست؟هيچ اطلاعى ندارند.

    "قال ا فرايتم ما كنتم تعبدون انتم و آباؤكم الاقدمون فانهم عدو لى الا رب‏العالمين"بعد از آنكه محاجه ابراهيم با پدر و قومش به اينجا انجاميد كه هيچ حجت و دليلى به‏غير تقليد از پدران بر بت‏پرستى نياوردند، شروع كرد به بيزارى جستن از خدايان ايشان و نيز ازخود ايشان و پدران بت‏پرستشان و فرمود: "ا فرايتم ما كنتم تعبدون انتم‏و آباؤكم الاقدمون".

    "فاء"بر سر كلمه"ا فرايتم"، تفريع بر چيزى است كه از گفتگوى قبلى روشن‏مى‏شد و آن دليل نداشتن ايشان براى عمل بت پرستيشان بود و اينكه در اين عمل تنها تقليدمى‏كنند و يا بطلان عملشان از اصل بود، و جمله را چنين معنا مى‏دهد كه: وقتى عمل شماباطل است و هيچ حجتى بر آن نداريد به غير تقليد از پدران، پس بدانيد كه اين بتها كه‏مى‏بينيد(يعنى عين اين بتها كه شما و پدران گذشته‏تان آن را مى‏پرستيد دشمن منند)، زيراپرستش آنها مضر به دين من و مهلك من است، پس جز دشمنى براى من اثر و خاصيتى‏ندارند.

    و اگر در عبارت خود نام پدران گذشته ايشان را برد براى اين بود كه بفهماند او هيچ‏ارزشى براى تقليد از پدران گذشته آنان قائل نيست و عهد گذشته و سبقت زمانى در ابطال‏حق يا احقاق باطل هيچ اثرى ندارد، و اگر در جمله"فانهم عدو لى... - ايشان دشمن‏منند..."، ضمير عقلاء را به بتها برگردانيد، به خاطر اين بود كه طرف مقابل نسبت عبادت به‏آنها مى‏دادند و عبادت هر چيزى مستلزم آن است كه داراى شعور و عقل باشد و در قرآن كريم‏در بسيارى موارد اين گونه تعبير آمده كه ضمير عقلاء را به بتها برگردانده است.

    و جمله"الا رب العالمين"استثناء منقطع است و جمله"فانهم عدو لى"مستثنا منه‏آن است و معنايش اين است كه"ليكن رب العالمين چنين نيست".

    "الذى خلقنى فهو يهدين...يوم الدين"بعد از آنكه رب العالمين را استثناء كرد، او را به اوصافى ستود كه با آن اوصاف‏حجت و دليلش بر مدعايش(او دشمن من يست‏بلكه ربى است رحيم و داراى لطف و عنايت‏به حال من و منعم من است‏به تمامى نعمت‏ها و دافع تمامى شرور)تمام مى‏شود و آن‏اوصاف اين است: "الذى خلقنى... - آن كس كه مرا خلق كرد..."و اما اينكه بعضى‏گفته‏اند كه: جمله"الذى خلقنى... جمله‏اى است استينافى، كه كلام را از سر شروع‏كرده، سخنى است كه نبايد بدان اعتناء كرد.

    پس اينكه گفت: "الذى خلقنى فهو يهدين"سر آغاز هر نعمت، مساله خلقت را ذكركرد، چون مطلوب، بيان استناد تدبير امر او است‏به خود او، اين از باب حكم كردن به تعبيرى‏است كه دليلش نيز همراهش باشد، چون برهان اينكه تدبير عالم قائم به خود خداى تعالى‏است، همين است كه خلقت عالم و ايجاد آن قائم به او تنهايى است، زيرا پر واضح است‏كه خلقت از تدبير منفك نمى‏شود و معقول نيست كه در اين موجودات جسمانى و تدريجى‏الوجود كه هستيش به تدريج تكميل مى‏شود، خلقت قائم به كسى، و تدبير قائم به كسى ديگرباشد، و از آنجا كه مى‏دانيم خلقت عالم قائم به خداى سبحان است، پس ناگزير بايد بدانيم‏كه تدبيرش نيز قائم به اوست.

    و به همين عنايت‏بود كه هدايت را با فاء تفريع، بر خلقت عطف كرد و فهمانيد كه‏خداى تعالى بدين جهت هادى است كه خالق است.

    و ظاهر جمله"فهو يهدين" - كه به هدايت قيدى نزده - اين است كه مراد از آن مطلق‏هدايت است، چه هدايت‏به سوى منافع دنيوى و چه اخروى و تعبير به لفظ مضارع(هدايت‏مى‏كند)به منظور افاده استمرار است، پس معنا چنين است كه: خداى تعالى كسى است كه‏مرا آفريد و مدام مرا هدايت مى‏كند و همواره و از روزى كه مرا خلق كرده و به سوى سعادت‏زندگى‏ام راه‏نمايى كرده و مى‏كند.

    در نتيجه آيه شريفه از نظر معنا نظير كلامى است كه خداى سبحان از موسى(ع)حكايت فرموده، كه به فرعون گفت: "ربنا الذى اعطى كل شى‏ء خلقه ثم‏هدى" (1) يعنى به سوى منافعش هدايت كرد، كه منظور از هدايت، هدايت عامه است.

    و اين همان معنايى است كه در اول سوره بدان اشاره نموده و فرمود: "او لم يروا الى الارض كم انبتنا فيها من كل زوج كريم ان فى ذلك لآية"كه تقرير و بيان حجتى كه در آن‏است گذشت.

    پس بنابر اين، جمله"و الذى هو يطعمنى"و جملات بعديش كه به زودى مى‏آيد درحقيقت از باب ذكر خاص بعد از عام است، چون همه اين جملات مصداقهايى از هدايت‏عامه الهى را بيان مى‏كند، كه بعضى از آنها مربوط به هدايت‏به سوى منافع دنيوى است وبعضى ديگرش راجع به هدايت‏به سوى منافعى است كه به زندگى آخرت مربوط مى‏شود.

    و اگر مراد از هدايت، در جمله مورد بحث را تنها هدايت دينى بگيريم، در نتيجه‏صفاتى كه در جملات بعد از آن آمده ارتباطى به مساله هدايت نداشته و هر يك تنها معناى‏خود را مى‏دهد و اگر بعد از نعمت‏خلقت، خصوص نعمت هدايت را آورد و آن را بر سايرنعمتها مقدم داشت، براى اين است كه نعمت هدايت‏بعد از نعمت هستى از هر نعمت ديگربهتر و مهمتر است.

    "و الذى هو يطعمنى و يسقين و اذا مرضت فهو يشفين" - اين تعبير به منزله كنايه است‏از همگى نعمتهاى مادى كه خداى تعالى آنها را به منظور تتميم نواقص و رفع حوائج دنيايى به‏آن جناب داده و اگر از ميان همه نعمتها تنها مساله طعام و شراب و بهبودى از مرض را ذكركرد، براى اين بود كه اينها مهمتر از ساير نعمتها است.

    و از همينجا معلوم مى‏شود كه جمله"و چون مريض شوم"مقدمه است‏براى ذكرشفاء، و گرنه كافى بود بفرمايد"طعام و شراب و شفايم مى‏دهد"به همين جهت مريض شدن‏را به خودش نسبت داد، چون اگر به خدا نسبت مى‏داد با منظورش كه ذكر نعمتها بوده‏نمى‏ساخت، چون مريض كردن سلب نعمت است نه نعمت، و اما اينكه بعضى (2) گفته‏اند:

    "مرض را با اينكه آن هم از خداست‏به خودش نسبت داد تا رعايت ادب را كرده باشد" صحيح نيست.

    و اما اينكه چرا كلمه"الذى"را تكرار كرد، با اينكه ممكن بود بفرمايد: "و هويطعمنى و يسقين..."براى اين بود كه دلالت كند كه يك يك اين صفات به تنهايى دراثبات ربوبيت‏خداى تعالى و تدبير امر آدمى و اينكه او قائم بر نفس آدمى و اجابت كننده‏دعاى او است كافى است.

    "و الذى يميتنى ثم يحيين" - منظورش از"ميراندن"مرگى است كه آن را براى هر كسى تقدير كرده و فرموده: "كل نفس ذائقة الموت" (3) و اين مرگ به انعدام و فنا نيست، بلكه‏به نقل دادن آدميان از خانه‏اى به خانه‏اى ديگر است، و اين خود يكى از تدابير عام است كه درعالم جارى است، و مراد از زنده كردن، افاضه حيات بعد از مرگ است.

    "و الذى اطمع ان يغفر لى خطيئتى يوم الدين" - "يوم الدين"يعنى روز جزاء كه همان‏روز قيامت است، و مساله آمرزش را مثل ساير نعمتهاى مذكور به طور قطعى ذكر نكرد و نگفت: "و كسى‏كه مرا مى‏آمرزد"بلكه گفت: "و كسى كه اميدوارم مرا بيامرزد"، دليلش اين است كه‏مساله آمرزش به استحقاق نيست، تا اگر كسى خود را مستحق آن بداند قطع به آن پيدا كند،بلكه فضلى است از ناحيه خدا و بطور كلى هيچ كس از خدا هيچ چيز طلبكار نيست، بلكه‏چيزى كه هست اين خداى سبحان است كه بر خود واجب كرده كه خلق را هدايت كند ورزق دهد و بميراند و زنده كند، ولى بر خود واجب نكرده كه هر گنه كارى را بيامرزد.

    درباره رزق فرموده: "فو رب السماء و الارض انه لحق" (4) و درباره مرگ فرموده:

    "كل نفس ذائقة الموت" (5) و درباره احياء بعد از مرگ فرموده: "اليه مرجعكم جميعا وعد الله‏حقا" (6) ولى درباره مغفرت نفرموده: "يغفركم جميعا - همه شما را مى‏آمرزد"بلكه فرموده:

    "ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء" (7) .

  12. #9



    در جمله مورد بحث، ابراهيم(ع)به خود نسبت‏خطا و گناه داده با اينكه آن‏جناب از گناه معصوم بود و اين خود دليل بر آن است كه مرادش از خطيئه، مخالفت اوامرمولوى الهى نبوده، چون خطيئه و گناه مراتبى دارد و هر كس به حسب مرتبه‏اى كه از عبوديت‏خدا دارد، در همان مرتبه خطيئه‏اى دارد، همچنان كه فرموده‏اند: "حسنات الابرار سيات‏المقربين - خوبيهاى نيكان براى مقربين درگاه حق، بدى و گناه بشمار مى‏رود"و به همين‏جهت است كه خداى تعالى به رسول گرامى خود(ص) دستور مى‏دهد: "واستغفر لذنبك" (8) .

    آرى خطيئه از مثل ابراهيم(ع)عبارت است از اينكه به خاطر ضروريات‏زندگى از قبيل خواب و خوراك و آب و امثال آن نتواند در تمامى دقائق زندگى به ياد خدا باشدهر چند كه همين خواب و خوراك و ساير ضروريات زندگى اطاعتى است و چگونه مكن‏است‏خطيئه غير اين معنا را داشته باشد؟و حال آنكه خداى تعالى تصريح كرده به اينكه آن‏جناب مخلص خداست و غير خدا احدى از آن جناب سهم ندارد و شريك نيست و در اين باره‏فرموده: "انا اخلصناهم بخالصة ذكرى الدار" (9) .و ما در آخر جزء ششم اين كتاب و نيز در جلدهفتم آن در ذيل داستانهاى ابراهيم بحثى گذرانديم كه با اين مقام نيز ارتباط دارد.

    "رب هب لى حكما و الحقنى بالصالحين"بعد از آنكه ابراهيم(ع)نعمتهاى مستمره و متوالى و متراكم خداى تعالى رانسبت‏به خود ياد آور شد كه از روزى كه خلق شده تا بى نهايت‏به وى ارزانى داشت و با ذكراين نعمت‏ها و تصور لطف و مرحمت الهى حالتى به او دست داد، آميخته از جاذبه رحمت وفقر عبوديت و اين حالت، او را واداشت تا به درگاه خدا اظهار حاجت نموده، باب سؤال رامفتوح دارد، ناگزير سياق سخن خود را كه تا اينجا سياق غيبت‏بود(و مى‏فرمود: رب العالمين‏كسى است كه مرا خلق كرده و هدايت مى‏كند...)به سياق خطاب برگرداند و روى سخن به‏خداى تعالى نموده، عرض حاجت كند.

    پس در جمله"رب - پروردگار من"كلمه"رب"را به ضمير"ياء"يعنى به خودش‏نسبت داد، بعد از آنكه در چند جمله رب را به عنوان رب العالمين ستود و اين بدان جهت‏بودكه خواست رحمت الهى را بر انگيخته و عنايت ربانى را براى اجابت دعا و در خواستش به‏هيجان در آورد.

    و در جمله"هب لى حكما"منظورش از"حكم"، همان است كه در كلام گذشته‏موسى(ع)كه فرمود: "فوهب لى ربى حكما" (10) ، گفتيم كه حكم به معناى اصابه‏نظر و داشتن راى مصاب در مسائل كلى اعتقادى و عملى است و نيز در تطبيق عمل بر آن‏معارف كلى است، همچنان كه آيه"و ما ارسلنا من قبلك من رسول الا نوحى اليه انه لا اله الاانا فاعبدون" (11) درباره معارف اعتقادى و عملى است كه جامع همه آنها توحيد و تقوى است، و نيز آيه" و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوة و ايتاء الزكوة و كانوا لنا عابدين" (12) كه‏مربوط به يافتن راه سداد و هدايت‏به سوى صلاح در مقام عمل است و اگر در آيه مورد بحث‏حكم را نكره آورد، براى اين بود كه به عظمت و اهميت آن اشاره كرده باشد.

    "و الحقنى بالصالحين" - كلمه"صلاح" - به طورى (13) كه راغب گفته - در مقابل فساداست و"فساد"عبارت است از تغيير دادن هر چيزى از آنچه طبع اصلى آن اقتضاء دارد، درنتيجه"صلاح"به معناى باقى ماندن و يا بودن هر چيزى است‏به مقتضاى طبع اصليش، تاآنچه خير و فايده در خور آن است‏بر آن مترتب گردد، بدون اينكه به خاطر فسادش چيزى ازآثار نيك آن تباه گردد.

    و چون كلمه"صالحين"در آيه مورد بحث مقيد به صالحين در عمل و يا(اخلاق و يا) امثال آن نشده، قهرا مراد از آن تنها صالحين در ذات خواهد بود، هر چند كه صلاح در ذات ازصلاح در عمل منفك نمى‏شود، همچنان كه خداى تعالى فرمود: "و البلد الطيب يخرج نباته‏باذن ربه" (14) .

    پس صلاح ذات به اين است كه استعدادش براى قبول رحمت الهى و ظرفيتش براى‏افاضه هر خير و سعادت تمام باشد، كه يكى از شؤون اين تماميت همين است كه داراى اين‏صلاح باشد، و اعتقاد باطل يا عمل باطلى هم كه مايه فساد آن است نداشته باشد، از اينجاروشن مى‏گردد كه صلاح ذاتى از لوازم موهبت‏حكم است - البته حكم به آن معنايى كه‏گذشت - ، هر چند كه حكم از نظر مورد اخص از صلاح است و اخص بودن آن روشن است.

    پس همينكه آن جناب از پروردگار متعالش درخواست كرد كه به صالحينش ملحق‏سازد، خود از لوازم درخواست موهبت‏حكم و از فروعى است كه بر حكم مترتب مى‏شود، درنتيجه معناى كلام آن جناب اين است كه: پروردگارا نخست موهبت‏حكم به من ارزانى بدارو سپس اثر آن را كه صلاح ذاتى است در من تكميل كن.

    و ما در ذيل آيه"و انه فى الآخرة لمن الصالحين" (15) ، در جلد اول اين كتاب بيانى‏گذرانديم كه با اين مقام ارتباط دارد.

    "و اجعل لى لسان صدق فى الآخرين"اضافه"لسان"بر كلمه"صدق"اضافه لامى است كه اختصاص را مى‏رساند، يعنى‏زمانى كه جز به راستى تكلم نمى‏كند، و ظاهر اينكه لسان صدق را برايش قرار دهد اين است‏كه خداى تعالى در قرون آخر فرزندى به او دهد كه زبان صدق او باشد، يعنى لسانى باشدمانند لسان خودش، كه منويات او را بگويد، همانطور كه زبان خود او از منوياتش سخن‏مى‏گويد، پس برگشت معنا به اين است كه خداوند در قرون آخر الزمان كسى را مبعوث كند،كه به دعوت وى قيام نمايد، مردم را به كيش و ملت او كه همان دين توحيد است دعوت‏كند.

    بنا بر اين، آيه مورد بحث در معناى آيه سوره صافات است كه بعد از ذكر ابراهيم(ع) مى‏فرمايد: "و تركنا عليه فى الآخرين" (16) و اين جمله بعد از ذكر جمعى از انبياء(ع) نيز آمده، مانند: نوح، موسى، هارون و الياس، و همچنين در سوره مريم بعد ازذكر زكريا و يحيى و عيسى و ابراهيم و موسى و هارون فرموده: "و جعلنا لهم لسان صدق‏عليا" (17) بنابر اين مقصود اين است كه دعوت اين بزرگواران بعد از رفتنشان نيز باقى بماند و خدارسولانى مانند خود ايشان به اين منظور مبعوث فرمايد.

    بعضى (18) از مفسرين گفته‏اند: مراد از"لسان صدق در آخرين"، بعثت‏خاتم الانبياء(ص) است از خود آن جناب هم روايت‏شده كه فرمود: من دعاى پدرم ابراهيم‏هستم.مؤيد اين قول اين است كه در چند جاى قرآن دين آن جناب را ملت ابراهيم خوانده‏است و در اين صورت معناى آيه همان معنايى مى‏شود كه خداى تعالى آنرا از ابراهيم واسماعيل(ع) موقع بناى كعبه حكايت كرد كه گفتند: "ربنا و اجعلنا مسلمين‏لك و من ذريتنا امة مسلمة لك...ربنا و ابعث فيهم رسولا منهم يتلوا عليهم آياتك و يعلمهم‏الكتاب و الحكمة و يزكيهم".

    بعضى (19) ديگر گفته‏اند: "مراد از لسان صدق در آخرين اين است كه خداى تعالى‏ذكر جميل و ستايش نيكوى او را تا قيامت‏باقى بگذارد و خدا هم اين دعايش را مستجاب‏كرده، اهل ايمان همواره او را ثنا مى‏گويند و به خير ياد مى‏كنند".

    و ليكن لسان صدق به معناى ذكر جميل و ثنا بودن خيلى روشن نيست و نيز آن قول‏ديگر كه مى‏گفت دعاى مورد بحث‏به معناى همان دعايى است كه در سوره بقره از آن جناب‏نقل شده درست‏به نظر نمى‏رسد، چون يكى بودن آن دعا و اين دعا نيز خيلى روشن نيست.

    "و اجعلنى من ورثة جنة النعيم"در اينكه وارث جنت نعيم شدن چه معنا دارد؟گفتارى در تفسير آيه"اولئك هم‏الوارثون" (20) گذشت.

    "و اغفر لابى انه كان من الضالين"اين جمله حكايت استغفار آن جناب است‏براى پدرش، بر حسب وعده‏اى كه قبلا به‏پدرش داده و فرموده بود: "سلام عليك ساستغفر لك ربى" (21) و هيچ بعيد نيست كه از آيه"و ماكان استغفار ابراهيم لابيه الا عن موعدة وعدها اياه فلما تبين له انه عدو لله تبرء منه" (22) استفاده‏شود كه دعاى آن جناب در جمله مورد بحث هنگامى بوده كه هنوز پدرش زنده بوده است.

    بنابر اين معناى آيه چنين مى‏شود كه: پدرم مدتى قبل از اين دعا از گمراهان بود.

    "و لا تخزنى يوم يبعثون يوم لا ينفع مال و لا بنون الا من اتى الله بقلب سليم"كلمه" خزى" - به كسر خاء و سكون زا - به معناى يارى نكردن كسى است كه ازطرف، اميد يارى دارد، و ضمير در كلمه"يبعثون - مبعوث شوند"به"ناس - مردم"برمى‏گردد، خواهى گفت: گفتگويى از مردم به ميان نيامده و كلمه ناس قبلا ذكر نشده بود تاضمير به آن برگردد، مى‏گوييم بلى حق با شماست و ليكن همينكه از خارج بدانيم كه مرجع‏ضمير چيست كافى است.

    و از اينكه آن جناب از پروردگار خود مسالت نمود كه او را در روز قيامت"خزى"نكند، فهميده مى‏شود كه در آن روز هر انسانى محتاج به يارى خدا است، و بنيه ضعيف‏بشرى تاب مقاومت در برابر اهوال و هراسهايى كه آن روز با آنها مواجه مى‏شود ندارد، مگرآنكه خدا او را يارى و تاييد كند.

    كلمه"يوم"در جمله"يوم لا ينفع مال و لا بنون"ظرفى است كه به عنوان بدل از يوم‏در جمله"يوم يبعثون"آمده.

  13. #10



    پس اينكه بعضى (23) از مفسرين گفته‏اند: "گفتار ابراهيم در جمله"يبعثون" تمام‏مى‏شود و از جمله"يوم لا ينفع"تا پانزده آيه بعد جزء كلام خدا است، صحيح نيست.

    در اين جمله سود داشتن مال و فرزندان در روز قيامت‏بكلى نفى شده، و اين بدان‏جهت است كه رابطه مال و فرزندان كه در دنيا مناط در يارى و مساعدت طرفينى است، رابطه‏اى است و همى و خيالى، كه تنها در نظام اجتماعى بشر معتبر شمرده مى‏شود و در خارج‏از ظرف اجتماع مدنى هيچ اثرى ندارد، (مال كه يا كاغذى است‏به نام اسكناس و يا فلزى‏است‏به نام طلا و امثال آن و نيز يك انسان به نام فرزند كه موجودى است مستقل، چه‏ارتباطى به زندگى من كه نيز انسانى هستم مستقل مى‏تواند داشته باشد؟)و روز قيامت كه‏روز انكشاف حقايق و جدا شدن آنها از موهومات است و روزى است كه ديگر اسباب ومؤثرات اعتبارى، از سببيت مى‏افتد، مال به ماليتش و فرزند به عنوان فرزنديش، و خويشاوندبه عنوان قرابتش نيز از اعتبار مى‏افتد، همچنان كه قرآن كريم مى‏فرمايد: "و لقد جئتمونافرادى كما خلقناكم اول مرة و تركتم ما خولناكم وراء ظهوركم" (24) و نيز فرموده: "فاذا نفخ‏فى الصور فلا انساب بينهم يومئذ و لا يتسائلون" (25) .

    پس مراد از سود نداشتن مال و فرزندان در روز قيامت، اين است كه در قيامت آنطوركه در دنيا و در اجتماع بشرى معتبر بود اعتبار ندارد، آرى در دنيا در مجتمع بشرى مال بهترين‏سبب و وسيله است‏براى رسيدن به مقاصد زندگى و همچنين فرزندان بهترين وسيله‏اند براى‏رسيدن به شوكت و نيرو و غلبه، پس مال و فرزندان، عمده چيزى است كه آدمى در دنيا به آن‏ركون و اعتماد مى‏كند و دل بدان مى‏بندد، در نتيجه سود نداشتن اين دو در قيامت كنايه‏مى‏شود از سود نداشتن هيچ سببى از اسباب اعتبارى و قراردادى دنيا، كه در دنيا براى جلب‏منافع مادى بدان تمسك مى‏شد، از قبيل علم و صنعت و جمال و امثال آنها.

    و به عبارت ديگر نفى فايده از مال و فرزندان در آخرت در معناى اين است كه ازبطلان اجتماع مدنى و اسباب اعتبارى و روابط قراردادى آن خبر دهد، همچنان كه در آيه"مالكم لا تناصرون بل هم اليوم مستسلمون - چرا يكديگر را يارى نمى‏كنيد آرى ايشان امروز تسليمند"، بدان اشاره مى‏فرمايد.

    "الا من اتى الله بقلب سليم" - راغب مى‏گويد: كلمه"سلم"و"سلامت"به‏معناى دور بودن از آفات ظاهرى و باطنى است (26) .

    و از سياق بر مى‏آيد كه آن جناب در مقام بيان معناى جامعى است كه قيامت را ازساير روزها متمايز كند، و از پروردگار خود درخواست كرده كه اولا در روزى كه مال و اولادو ساير آنچه در دنيا سود مى‏دهد سودى نمى‏بخشد، او را يارى كند، و بيچاره نسازد، كه‏مقتضاى اين مقدمه چينى اين است كه مطلوب واقعى از جمله"الا من اتى الله بقلب سليم"بيان چيزى باشد كه در آن روز نافع است.

    بنا بر اين، استثناء منقطع و كلمه"الا"به معناى ليكن است، يعنى در آن روز مال‏و اولاد سودى نمى‏دهد و ليكن هر كس با قلب سليم نزد خدا آيد از سلامت قلب سود مى‏برد.

    و خلاصه مفاد كلام اين مى‏شود كه مدار سعادت در آن روز بر سلامت قلب است، چه اينكه‏صاحب آن قلب سالم در دنيا مال و فرزندى داشته باشد و يا نداشته باشد.

    بعضى (27) از مفسرين استثنا را متصل و مستثنى منه را مفعول"ينفع"و محذوف دانسته‏و گفته‏اند كه: تقدير آيه چنين است: "يوم لا ينفع مال و لا بنون احدا الا من اتى الله بقلب‏سليم - روزى كه مال و فرزندان به احدى سود نمى‏دهد، مگر كسى را كه با قلب سليم نزدخدا آيد"، (ولى بنا بر اين تفسير مفاد آيه اين مى‏شود كه هر كس با قلب سليم آيد مال و اولاداو را سود دهد و حال آنكه آيه نمى‏خواهد اين را برساند).

    بعضى (28) ديگر گفته‏اند: استثناى متصل است، چيزى كه هست مضافى از آن حذف‏شده و تقديرش چنين است: "يوم لا ينفع مال و لا بنون الا مال و بنون من اتى الله... - روزى كه‏مال و فرزند سودى نمى‏بخشد، مگر مال و فرزندان كسى كه با قلب سليم آمده باشد".

    بعضى (29) ديگر گفته‏اند: مال و بنون در معناى بى نيازى است و استثناء از بى نيازى‏شده، اما به حذف مضافى از نوع آن و تقديرش اين است: "يوم لا ينفع غنى الا غنا من اتى الله‏بقلب سليم - روزى كه هيچ غنايى سود نمى‏بخشد، مگر غنا و بى نيازى كسى كه با قلب‏سليم آمده باشد"و قلب سليم هم خود نوعى از غنا است، پس استثناى متصل ادعايى است نه‏حقيقى.

    بعضى (30) ديگر گفته‏اند: استثناى منقطع است و در اين ميان مضافى حذف شده وتقدير چنين است: "يوم لا ينفع مال و لا بنون الا حال من اتى... - روزى كه مال و فرزندان‏سودى نمى‏دهد مگر حال كسى كه...".

    و از ميان اين چند قول سه قول اول همانطور كه اشاره شد مفاد آيه را مخصوص‏مى‏كند به كسانى كه مال و اولاد دارند و آنان را دو طائفه مى‏كند يكى صاحبان مال و اولادكه با قلب سليم آمده باشند و دوم صاحبان مال و اولادى كه با چنين قلبى نيامده باشند و اين‏مال و اولاد تنها به دسته اول سود مى‏دهد و اما كسانى كه در دنيا مال و اولاد نداشته‏اند، آيه‏از وضع آنان ساكت است، و حال آنكه مى‏دانيم سياق آيه نمى‏خواهد اين را بفرمايد، قول‏چهارم هم كلمه"حال"را تقدير گرفته كه هيچ حاجتى به آن نبوده است.

    و آيه شريفه از نظر معنا قريب به آيه"المال و البنون زينة الحيوة الدنيا و الباقيات‏الصالحات خير عند ربك ثوابا و خير املا" (31) است چيزى كه هست در آيه مورد بحث نفع را به‏قلب سليم نسبت داده، كه آن قلبى است كه از ننگ ظلم و تاريكى شرك و گناه سالم باشد،همچنان كه در وصف آن روز فرموده: "و عنت الوجوه للحى القيوم و قد خاب من حمل‏ظلما" (32) و در آيه چهل و شش كهف نفع و ثواب را به باقيات الصالحات نسبت داده است.

    بعضى (33) از مفسرين گفته‏اند: اين دو آيه اين احتمال را تاييد مى‏كند كه استغفار آن‏جناب براى پدرش، در حقيقت درخواست هدايت او به سوى ايمان است نه طلب مغفرت‏معمولى، چون محال است مثل ابراهيم كسى براى شخصى كه كافر مرده و مى‏داند كه طلب‏مغفرت سودى به حال او ندارد طلب مغفرت كند، چون چنين طلب مغفرتى شفاعتى است، كه‏به كافران نمى‏رسد.

    البته اينكه استثنا را متصل بدانيم - كه خود اين قائل نيز قائل به آن است - وقتى صحيح‏مى‏شود كه ابراهيم پسر صلبى آزر باشد، ولى ما در داستان آن جناب در سوره انعام فساد اين‏مطلب را روشن ساخته و گفتيم كه آيات بر خلاف آن تصريح دارد.

    و اما اگر استثناء را منقطع بگيريم، آن وقت جمله"الا من اتى الله بقلب سليم"، به‏ضميمه آيه"و لا يشفعون الا لمن ارتضى" (34) دليل بر اين مى‏شود كه استغفار آن جناب قبل ازمرگ پدر بوده، و اين خود روشن است.

    "و ازلفت الجنة للمتقين و برزت الجحيم للغاوين"كلمه"ازلفت"از مصدر ازلاف، به معناى نزديك كردن است و كلمه"برزت"ازتبريز مصدر باب تفعيل به معناى اظهار است و در اينجا ميان متقين و غاوين مقابله انداخت واز بين صفات دو طائفه، دو صفت تقوى و غوايت را نام برد، تا اشاره كند به آن دو قضايى كه‏خداى تعالى در روز راندن ابليس به خاطر امتناعش از سجده بر آدم نمود، و در سوره حجر آن‏دو قضاء را نام برده فرمود: "ان عبادى ليس لك عليهم سلطان الا من اتبعك من الغاوين و ان‏جهنم لموعدهم اجمعين...ان المتقين فى جنات و عيون" (35) .

    "و قيل لهم اين ما كنتم تعبدون من دون الله هل ينصرونكم او ينتصرون"يعنى به ايشان گفته مى‏شود: كجايند آن چيزهايى كه شما به جاى خدا آنها رامى‏پرستيديد آيا شقاوت و عذاب را از شما و يا از خودشان دفع مى‏كنند؟و حاصل معنا اين‏است كه آن روز بر ايشان روشن مى‏شود كه در بت‏پرستيشان گمراه بوده‏اند.

    "فكبكبوا فيها هم و الغاوون و جنود ابليس اجمعون"وقتى گفته مى‏شود"كبه فانكب" معنايش اين است كه او را با روى به زمين افكندو معناى"كبكبه"اين است كه او را چند بار پشت‏سر هم با رو به زمين افكند.بنا بر اين، اين‏وزن تكرار كب را افاده مى‏كند، همچنان كه هر ماده‏اى به اين وزن در آيد تكرار را مى‏رساند،مانند: "دب و دبدب، ذب و ذبذب، زل و زلزل، دك و دكدك".

    و ضمير جمعى كه در"كبكبوا فيهاهم"است‏به اصنام بر مى‏گردد، به دليل آيه"انكم و ما تعبدون من دون الله حصب جهنم" (36) كه بت‏پرستان و بتهاى ايشان را هيزم جهنم‏خوانده است و اينان يكى از سه طايفه‏اى هستند كه آيه شريفه درباره آنان فرموده كه به رو درجهنم مى‏افتد، طايفه دوم آنان، غاوون هستند كه گفتيم در سوره حجر آيه 45 درباره‏شان صحبت كرد و طايفه سوم جنود ابليسند كه همان قرباى شيطان‏اند كه قرآن كريم درباره‏شان‏مى‏فرمايد: هيچ وقت از اهل غوايت جدا نمى‏شوند، تا داخل دوزخشان كنند، "و من يعش عن‏ذكر الرحمن نقيض له شيطانا فهو له قرين...و لن ينفعكم اليوم اذ ظلمتم انكم فى العذاب‏مشتركون" (37) .

    "قالوا و هم فيها يختصمون...الا المجرمون"ظاهرا گويندگان اين سخن همان غاوون هستند و منظور از اختصام به طورى كه ازچند جاى قرآن بر مى‏آيد جدالى است كه ميان خود آنان و شيطانها واقع مى‏شود.

    "تا لله ان كنا لفى ضلال مبين" - در اين جمله به گمراهى خود اعتراف مى‏كنند، وخطاب در جمله"اذ نسويكم برب العالمين"به آلهه و بتهايشان است، كه با خود آنان در آتش‏قرار مى‏گيرند، ممكن هم هست‏خطاب به شيطانها و يا بهر دو باشد و نيز احتمال دارد خطاب‏به رؤساى گمراهان باشد، كه عوام از ايشان پيروى مى‏كردند، ولى وجه اول از همه بهتراست.

    "و ما اضلنا الا المجرمون" - ظاهرا، هم صاحبان آن سخن و هم اين سخن هر دومنظورشان از مجرمين غير خودشان است، يعنى آن پيشواى ضلالت كه اينان در دنيا او راپيروى كردند و نيز داعى به سوى ضلالت و شرك، كه ايشان را به سوى شرك دعوت كردند وهمچنين پدرانشان كه ايشان از آنان تقليد نمودند، و دوستانى كه اينان را شبيه خود نمودند همه‏اينها مجرمينند و مجرمين به طورى كه از آيات قيامت‏برمى‏آيد عبارتند از كسانى كه قلم قضاءبر مجرميت آنان و به دوزخ درآمدنشان رفته است، و خداى تعالى درباره آنان فرموده: "وامتازوا اليوم ايها المجرمون" (38) .

    "فما لنا من شافعين و لا صديق حميم"كلمه"حميم"به طورى كه راغب مى‏گويد به معناى خويشاوندى است كه نسبت‏به‏آدمى مشفق باشد (39) .

    و اين سخن را اهل دوزخ به عنوان حسرت مى‏گويند، حسرت از اينكه نه رفيق‏دلسوزى دارند، كه ايشان را شفاعت كند و نه دوستى كه به دادشان برسد و اينكه فرمود: "ما از شافعان هيچ كس نداريم"اشاره است‏به اينكه در آن روز شافعانى هستند و گرنه، هيچ نكته‏اى‏در كار نبود كه اقتضاء كند شافع را به لفظ جمع بياورد، بلكه جا داشت‏بفرمايد: ما شافع‏نداريم و در روايت هم آمده كه اين سخن را وقتى از در حسرت مى‏گويند كه مى‏بينند ملائكه‏و انبياء و بعضى از مؤمنين ديگران را شفاعت مى‏كنند.

    "فلو ان لنا كرة فنكون من المؤمنين"در اين جمله مشركين آرزو مى‏كنند كه اى كاش به دنيا برگردند و از مؤمنين باشند تابه آن سعادتى كه مؤمنين رسيدند ايشان نيز برسند.

    "ان فى ذلك لآية...لهو العزيز الرحيم"يعنى در اين داستان كه ما از ابراهيم(ع)نقل كرديم، كه وى بر طبق‏فطرت ساده خود، راه توحيد را پيش گرفته، روى دل به سوى رب العالمين كرده، از بتهابيزارى جست و عليه بت‏پرستان و وثنى‏ها احتجاج نمود، آيتى است‏براى هر كس كه در اين‏داستان تفكر كند.علاوه بر اينكه در ساير داستانها و گرفتاريها و ابتلاآتى كه در اينجا ذكرنشده، نيز آيت‏هايى است‏براى صاحبان خرد، مانند در آتش افتادنش و آمدن ملائكه به‏ميهمانيش و هجرت دادن يگانه فرزندش اسماعيل و مادر او هاجر را در ته دره مكه و ساختن‏كعبه‏اش و ذبح اسماعيلش.

    "و ما كان اكثرهم مؤمنين" - يعنى بيشتر قوم ابراهيم ايمان نياوردند، و بقيه الفاظ آيه‏روشن است.

  14. صلوات و تشکر


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. مجموعه قصه های قرَآنی( حضرت لوط علیه السلام)
    توسط quranic در تالار تاریخ پیامبران
    پاسخ: 6
    آخرين نوشته: 1389/11/07, 06:30 بعد از ظهر
  2. مجموعه قصه های قرآنی ( حضرت صالح علیه السلام)
    توسط quranic در تالار تاریخ پیامبران
    پاسخ: 5
    آخرين نوشته: 1389/11/07, 06:26 بعد از ظهر
  3. مجموعه قصه های قرآنی ( حضرت سلیمان علیه السلام)
    توسط quranic در تالار تاریخ پیامبران
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1389/11/07, 06:22 بعد از ظهر
  4. مجموعه قصه های قرآنی ( حضرت زکریا علیه السلام)
    توسط quranic در تالار تاریخ پیامبران
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 1389/11/07, 06:21 بعد از ظهر
  5. مجموعه قصه های قرآنی (حضرت اسحاق)
    توسط quranic در تالار تاریخ پیامبران
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 1389/11/07, 06:15 بعد از ظهر

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •