تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 14
  1. #1

    كربلايي كاظم ساروقي





    حدود يك صدسال پيش در روستايي به نام ساروق كه آن روزها از دهات بزرگ حومه اراك محسوب مي شد، واقعه اي در اعماق خاموشي روي داد كه طي آن جوان پاك نهاد 27 ساله اي به نام محمدكاظم كريمي كه هنوز به مكتب نرفته بود و به قول خودش ملا نديده بود، به يك باره حافظ كل قرآن مي شود.
    واقعه اي كه محمدكاظم بعدها سعي در مخفي نگه داشتن آن داشت اما به ضرورتي كه پيش آمد آن راز از پرده بيرون افتاد و براي سال ها بزرگترين علماي ديني ايران، عراق، كويت و مصر پيرامون آن به بررسي و مطالعه پرداختند و اغلب قريب به اتفاق ايشان بر اين معجزه قرآني مهر تأييد نهادند. آية الله سيداحمد زنجاني، آية الله سيدعبدالله شيرازي، آية الله مرعشي نجفي و آية الله مكارم شيرازي از جمله اين بزرگانند.
    مرحوم حاج محمدكاظم در سال 1300 هجري قمري در روستاي ساروق و در خانواده اي فقير به دنيا آمد و پس از گذراندن ايام كودكي به كار كشاورزي مشغول شد و او نيز همانند ساير مردم ده از خواندن و نوشتن محروم شد و بهره اي از دانش و علم نداشت. اما نسبت به انجام فرايض ديني و خواندن نماز شب جديت مي كرد.
    وي اهل مسجد و منبر بود و آن روزها يعني قبل از 27 سالگي مرحوم آية الله العظمي حاج شيخ عبدالكريم حايري در حوزه علميه اراك بودند و هنوز به قم تشريف نبرده بودند. ايشان ماه هاي محرم هر سال مُبلغي را به روستاي ساروق مي فرستادند.
    يك سال محرم كربلايي كاظم به مسجد مي رود و روحاني اعزامي از اراك در مورد خمس و زكات و اهميت آن صحبت مي كند. كربلايي كاظم چند روز بعد و تحت تأثير سخنان آن روحاني با ارباب ده صحبت مي كند و مي پرسد كه آيا شما زكات گندمي كه زمينش را من مي كارم پرداخت مي كني؟ ارباب ناراحت مي شود و مي گويد: تو به كار من كاري نداشته باش و خودت هر كاري مي خواهي بكن. وي مي گويد حالا كه زكات نمي دهي من هم براي تو كار نمي كنم بعد با حالت قهر روستا را ترك مي كند و مدت سه سال در اطراف اراك به كارگري مي پردازد. بعد از مدتي ارباب پشيمان مي شود و براي او پيغام مي فرستد كه حاضرم زكات بدهم و پدرم مجدداً به ساروق برمي گردد و مشغول كشت و كار مي شود.
    تصاویر پیوست شده تصاویر پیوست شده برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  karbalaie.jpg
مشاهده: 139
حجم:  23.8 کیلو بایت  
    ویرایش توسط quranic : 1389/03/19 در ساعت 09:30 قبل از ظهر

  2. #2

    مطلب کربلایی کاظم ساروقی




    حدود یك صدسال پیش در روستایی به نام ساروق كه آن روزها از دهات بزرگ حومه اراك محسوب می‌شد، واقعه‌ای در اعماق خاموشی روی داد كه طی آن جوان پاك نهاد 27ساله‌ای به نام محمدكاظم كریمی كه هنوز به مكتب نرفته بود و به قول خودش ملا ندیده بود، به یك باره حافظ كل قرآن شد.

    واقعه‌ای كه محمدكاظم بعدها سعی در مخفی نگه داشتن آن داشت اما به ضرورتی كه پیش آمد آن راز از پرده بیرون افتاد و برای سال‌ها بزرگترین علمای دینی ایران، عراق، كویت و مصر پیرامون آن به بررسی و مطالعه پرداختند و اغلب قریب به اتفاق ایشان بر این معجزه قرآنی مهر تأیید نهادند. آیة الله سیداحمد زنجانی، آیة الله سیدعبدالله شیرازی، آیة الله مرعشی نجفی و آیة الله مكارم شیرازی از جمله این بزرگانند
    .
    کربلایی کاظم می‌گوید که: من سه چیز را رعایت می‌كردم كه شاید به خاطر همین سه چیز مورد لطف خداوند قرار گرفتم:

    1- این كه هرگز لقمه حرام نخوردم،

    2- هرگز نماز شبم ترك نشد،

    3- پرداخت خمس و زكاتم را هرگز قطع نكردم.
    ادامه دارد

  3. #3



    مرحوم حاج محمدكاظم در سال 1300 هجری قمری در روستای ساروق و در خانواده‌ای فقیر به دنیا آمد و پس از گذراندن ایام كودكی به كار كشاورزی مشغول شد و او نیز همانند سایر مردم ده از خواندن و نوشتن محروم شد و بهره‌ای از دانش و علم نداشت. اما نسبت به انجام فرایض دینی و خواندن نماز شب جدیت می‌كرد.

    وی اهل مسجد و منبر بود و آن روزها یعنی قبل از 27 سالگی مرحوم آیة الله العظمی حاج شیخ عبدالكریم حایری در حوزه علمیه اراك بودند و هنوز به قم تشریف نبرده بودند. ایشان ماه‌های محرم هر سال مُبلغی را به روستای ساروق می‌فرستادند.


  4. #4



    یك سال محرم كربلایی كاظم به مسجد می‌رود و روحانی اعزامی از اراك در مورد خمس و زكات و اهمیت آن صحبت می‌كند.
    كربلایی كاظم چند روز بعد و تحت تأثیر سخنان آن روحانی با ارباب ده صحبت می‌كند و می‌پرسد كه آیا شما زكات گندمی كه زمینش را من می‌كارم پرداخت می‌كنی؟
    ارباب ناراحت می‌شود و می‌گوید: تو به كار من كاری نداشته باش و خودت هر كاری می‌خواهی بكن.
    وی می‌گوید حالا كه زكات نمی‌دهی من هم برای تو كار نمی‌كنم بعد با حالت قهر روستا را ترك می‌كند و مدت سه سال در اطراف اراك به كارگری می‌پردازد. بعد از مدتی ارباب پشیمان می‌شود و برای او پیغام می‌فرستد كه حاضرم زكات بدهم و پدرم مجدداً به ساروق برمی‌گردد و مشغول كشت و كار می‌شود.

    بعد از آن كه حاج محمدکاظم مجدداً به ساروق برمی‌گردد تا مشغول كشاورزی شود، بذری را كه قرار است بكارد ابتدا زكاتش را می‌دهد و بعد به كشت و كار می‌پردازد. یك سال تابستان كه گندم‌هایش را چیده و كوبیده بود و در «خرمن جا» ریخته بود تا باد بدهد اما آن روز باد نمی‌آمد
    مرد فقیری كه هر ساله از کربلایی کاظم مقداری گندم می‌گرفت نزد وی می‌آید و می‌گوید: كربلایی قدری گندم می‌خواهم تا به آسیاب ببرم فرزندانم گرسنه هستند.
    ایشان می‌گوید: می‌بینی كه باد نمی‌آید، تا برایت گندم آماده كنم با این حال برمی‌گردد به ده، غربال می‌آورد و مقداری گندم غربال می‌كند و به مرد می‌دهد.
    بعد می‌رود مقداری علف برای گوسفندان می‌چیند و به سمت خانه به راه می‌افتد. در بین راه به امام زاده‌ای كه به «72 تن (1)» معروف است می‌رود و فاتحه‌ای می‌خواند وقتی بیرون می‌آید تا علف‌ها را به دوش بگیرد و به خانه ببرد ناگهان دو سید عرب نورانی و بسیار خوش سیما با لباس‌های عربی و عمامه سبز نزد او می‌آیند و به او می‌گویند؛ محمدكاظم بیا با هم در امامزاده برای بچه‌های پیغمبر فاتحه‌ای بخوانیم.
    وی می‌گوید: من الآن در امامزاده بودم و فاتحه خوانده‌ام. آنها اصرار می‌كنند و پدرم داخل امام زاده می‌شود.


  5. #5



    در قسمت اول امام زاده كه مزار 15مرد است، فاتحه می‌خوانند وقتی می‌خواهند به قسمت «40 دختران» بروند، کربلایی کاظم می‌گویدكه نباید به آنجا رفت چون آنها زن هستند و شنیده‌ام كه مردها نمی‌توانند آنجا بروند
    یكی از آن آقایان می‌گوید: اشتباه كرده‌اند، اینها خرافات است. اگر چنین باشد پس مردها نمی‌توانند قبر حضرت زینب در سوریه و حضرت معصومه در قم را زیارت كنند.
    و تاكید می‌كنند كه بیا فاتحه بخوان. بعد می‌روند قسمت دیگر كه 15 مرد و یك خانم هستند و آنجا هم فاتحه می‌خوانند.
    یكی از آن آقایان به محمدکاظم می‌گوید: محمد كاظم كتیبه‌های سقف امام زاده را بخوان! ایشان به سقف نگاه می‌كند و خط هایی به صورت نور برجسته را می‌بیند كه قبلاً نبوده بعد می‌گوید: آقا من سواد ندارم، مكتب نرفته‌ام، چطور بخوانم.
    آن آقا دوباره تكرار می‌كند كه بخوان! بعد می‌گوید: ما می‌خوانیم تو هم بخوان و در حالی كه با دست به سینه وی می‌كشد شروع می‌كنند به خواندن 6 آیه از سوره اعراف از آیه 54 تا 59:

    «
    بسم الله الرحمن الرحیم، ان ربكم الله الذی خلق السموات و الارض فی سته ایام ثم استوی علی العرش یغشی اللیل النهار یطلبه حثیثا والشمس و القمر و النجوم مسخرات بامره، الاله الخلق و الامر تبارك الله رب العالمین...»

    در حقيقت پروردگار شما آن خدايى است كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد سپس بر عرش [جهاندارى] استيلا يافت روز را به شب كه شتابان آن را مى طلبد مى‏پوشاند و [نيز] خورشيد و ماه و ستارگان را كه به فرمان او رام شده‏اند [پديد آورد] آگاه باش كه [عالم] خلق و امر از آن اوست فرخنده خدايى است پروردگار جهانيان (54)

    پروردگار خود را به زارى و نهانى بخوانيد كه او از حدگذرندگان را دوست نمى‏دارد (55)

    و در زمين پس از اصلاح آن فساد مكنيد و با بيم و اميد او را بخوانيد كه رحمت‏خدا به نيكوكاران نزديك است (56)

    و اوست كه بادها را پيشاپيش [باران] رحمتش مژده‏رسان مى‏فرستد تا آن گاه كه ابرهاى گرانبار را بردارند آن را به سوى سرزمينى مرده برانيم و از آن باران فرود آوريم و از هر گونه ميوه‏اى [از خاك] برآوريم بدينسان مردگان را [نيز از قبرها] خارج مى‏سازيم باشد كه شما متذكر شويد (57)

    زمين پاك [و آماده] گياهش به اذن پروردگارش برمى‏آيد و آن [زمينى] كه ناپاك [و نامناسب] است [گياهش] جز اندك و بى‏فايده برنمى‏آيد اين گونه آيات [خود] را براى گروهى كه شكر مى‏گزارند گونه‏گون بيان مى‏كنيم (58)

    همانا نوح را به سوى قومش فرستاديم پس گفت اى قوم من خدا را بپرستيد كه براى شما معبودى جز او نيست من از عذاب روزى سترگ بر شما بيمناكم (59)


    کربلایی کاظم آن آیه را با چند آیه پس از آن همراه با آن سید می‌خواند و آن سید همچنان دست به سینه او می‌كشد تا می‌رسند به آیه 59
    «
    انی اخاف علیكم عذاب یوم العظیم


  6. #6



    کربلایی کاظم بعد از خواندن آن آیات سرش را برمی‌گرداند تا با آن آقا حرفی بزند اما كسی را آنجا نمی‌بیند بعد با خودش می‌گوید كه آنها یا امام بوده‌اند یا فرشته؟ اسم مرا از كجا می‌دانستند؟ آنها غریب بوده‌اند؟ آنها قرآن را در سینه من گذاشتند و رفتند.

    بعد بی‌هوش می‌شود و تا اذان صبح در امام زاده می‌ماند. بعد كه به هوش می‌آید نماز صبح را می‌خواند. هوا كه روشن می‌شود علف‌ها را برمی‌دارد و به منزل می‌آید پدرش از وی می‌پرسد: دیشب كجا بودی؟ خیلی دنبالت گشتیم.
    می‌گوید: دیشب امام زاده بودم و ماجرا را تعریف می‌كند. اهل خانه فكر می‌كنند كه او دعایی شده یا جن گرفته پس او را نزد همان واعظی كه هر ساله به ساروق می‌آمد می‌برند.
    واعظ که حاج شیخ صابر عراقی نام داشت می‌پرسد: پسر جان چطور شده آیا سواد داری. محمدکاظم می‌گوید: نه سواد ندارم. كسانی هم كه آنجا بوده‌اند گواهی می‌دهند كه سواد ندارد. بعد می‌گوید: خب حالا قصه چیست؟ ایشان ما وقع را توضیح می‌دهد.
    آقا صابر می‌پرسد چه چیز را یادت دادند؟ وی شروع به خواندن قرآن می‌كند. آقا صابر می‌گوید: این قرآن می‌خواند. جن گرفته نیست. به او كرامت شده آقا صابر قرآن می‌خواهد، می‌آورند هر جایی از قرآن را كه باز می‌كند و یك آیه می‌خواند حاج محمدکاظم بقیه‌اش را می‌خواند. آقا صابر می‌گوید: حالا كه به تو كرامت شده برویم خط هایی را كه در سقف امام زاده است ببینیم. وقتی وارد امامزاده می‌شوند می‌بینند نه خطی است، نه نوری!


  7. #7



    چگونگی وفات كربلایی كاظم

    ایشان20 روز قبل از فوتش در ساروق درباره مسئله فوت و دفن خود با فرزندانش صحبت كرد. وی گفت من همین روزها فوت خواهم كرد. وقتی مُردم جنازه‌ام را به قم منتقل كنید و در آنجا به خاك بسپارید. بعد كمی درنگ كرد و گفت خب اگر من اینجا بمیرم شما برای انتقال جنازه‌ام به قم دچار مشكل می‌شوید، من می‌روم قم. پس فردای آن روز به قم رفت و 20روز بعد در آنجا فوت كرد و در قبرستان نو به خاك سپرده شد.

  8. #8

    مصاحبه با فرزند کربلایی کاظم ساروقی




    مصاحبه با فرزند کربلایی کاظم ساروقی
    بسم الله الرحمن الرحیم. پدرم مرحوم حاج محمدكاظم در سال 1300 هجری قمری در روستای ساروق و در خانواده ای فقیر به دنیا آمد و پس از گذراندن ایام كودكی به كار كشاورزی مشغول شد و او نیز همانند سایر مردم ده از خواندن و نوشتن محروم شد و بهره ای از دانش و علم نداشت. اما نسبت به انجام فرایض دینی و خواندن نماز شب جدیت می كرد.
    ¤ چه زمینه هایی پیش آمد تا آن واقعه یعنی حفظ كل قرآن كریم توسط پدرتان روی دهد.
    - پدرم اهل مسجد و منبر بود و آن روزها یعنی قبل از سال 27مرحوم آیت الله العظمی حاج شیخ عبدالكریم حایری در حوزه علمیه اراك بودند و هنوز به قم تشریف نبرده بودند. ایشان ماههای محرم هر سال مبلغی را به روستای ساروق می فرستادند. یكسال محرم كربلایی كاظم به مسجد می رود و روحانی اعزامی از اراك درمورد خمس و زكات و اهمیت آن صحبت می كند. كربلایی كاظم چند روز بعد و تحت تأثیر سخنان روحانی با ارباب ده صحبت می كند و می پرسد كه آیا شما زكات گندمی كه زمینش را من می كارم پرداخت می كنی؟ ارباب ناراحت می شود و می گوید: تو به كار من كاری نداشته باش و خودت هركاری می خواهی بكن. پدرم می گوید حالا كه زكات نمی دهی من هم برای تو كار نمی كنم بعد با حالت قهر روستا را ترك می كند و مدت سه سال در اطراف اراك به فعلگی و كارگری می پردازد. بعد از مدتی ارباب پشیمان می شود و برای او پیغام می فرستد كه حاضرم زكات بدهم و پدرم مجدداً به ساروق برمی گردد و مشغول كشت و كار می شود.

  9. #9



    ¤ از آن واقعه بگویید كی و چگونه اتفاق افتاد؟
    -بعد از آنكه پدرم مجدداً به ساروق برمی گردند تا مشغول كشاورزی شوند، بذری را كه قرار است بكارند ابتدا زكاتش را می دهد و بعد به كشت و كار می پردازد. یك سال تابستان كه گندمهایش را چیده و كوبیده بود و در «خرمن جا» ریخته بود تا باد بدهد اما آنروز باد نمی آمد مرد فقیری كه هر ساله از پدرم مقداری گندم می گرفت نزد پدرم می آید و می گوید: كربلایی قدری گندم می خواهم تا به آسیاب ببرم فرزندانم گرسنه هستند. پدرم می گوید: می بینی كه باد نمی آید. تا برایت گندم آماده كنم با این حال برمی گردد به ده، غربال می آورد و مقداری گندم غربال می كند و به مرد می دهد. بعد می رود مقداری علف برای گوسفندان می چیند و به سمت خانه به راه می افتد. در بین راه به امام زاده ای كه به «72تن(1)» معروف است می رود و فاتحه ای می خواند وقتی بیرون می آید تا علف ها را به دوش بگیرد و به خانه ببرد ناگهان دو سید عرب نورانی و بسیار خوش سیما با لباسهای عربی و عمامه سبز نزد او می آیند و به او می گویند؛ محمدكاظم بیا با هم در امامزاده برای بچه های پیغمبر فاتحه ای بخوانیم.
    پدرم می گوید: من الآن در امامزاده بوده ام و فاتحه خوانده ام آنها اصرار می كنند و پدرم داخل امام زاده می شود. در قسمت اول امام زاده كه مزار 15مرد است، فاتحه می خوانند وقتی می خواهند به قسمت «40دختران» بروند، پدرم می گویدكه نباید به آنجا رفت چون آنها زن هستند و شنیده ام كه مردها نمی توانند آنجا بروند یكی از آن آقایان می گوید: اشتباه كرده اند، اینها خرافات است. اگر چنین باشد پس مردها نمی توانند قبر حضرت زینب در سوریه و حضرت معصومه در قم را زیارت كنند. و تاكید می كنند كه بیا فاتحه بخوان. بعد می روند قسمت دیگر كه 15 مرد و یك خانم هستند و آنجا هم فاتحه می خوانند. یكی از آن آقایان به پدرم می گوید: محمد كاظم كتیبه های سقف امام زاده را بخوان! پدرم به سقف نگاه می كند و خط هایی به صورت نور برجسته را می بیند كه قبلاً نبوده بعد می گوید: آقا من سواد ندارم، مكتب نرفته ام، چطور بخوانم. آن آقا دوباره تكرار می كند كه بخوان ! بعد می گوید: ما می خوانیم تو هم بخوان و در حالی كه با دست به سینه پدرم می كشد شروع می كنند به خواندن 6 آیه از سوره اعراف از آیه 54 تا 59:
    «بسم الله الرحمن الرحیم، ان ربكم الله الذی خلق السموات و الارض فی سته ایام ثم استوی علی العرش یغشی اللیل النهار یطلبه حثیثا والشمس و القمر و النجوم مسخرات بامره، الاله الخلق و الامر تبارك الله رب العالمین2...»
    پدرم بعد آن آیه را با چند آیه پس از آن همراه با آن سید می خواند و آن سید همچنان دست به سینه او می كشد تا می رسند به آیه 59«انی اخاف علیكم عذاب یوم العظیم3»
    پدرم بعد از خواندن آن آیات سرش را برمی گرداند تا با آن آقا حرفی بزند اما كسی را آنجا نمی بیند بعد با خودش می گوید كه آنها یا امام بوده اند یا فرشته؟ اسم مرا از كجا می دانستند؟ آنها غریب بوده اند؟ آنها قرآن را در سینه من گذاشتند و رفتند. بعد بی هوش می شود و تا اذان صبح در امام زاده می ماند. بعد كه به هوش می آید نماز صبح را می خواند. هوا كه روشن می شود علف ها را برمی دارد و به منزل می آید پدربزرگم می گوید: دیشب كجا بودی. خیلی دنبالت گشتیم. می گوید: دیشب امام زاده بودم و ماجرا را تعریف می كند. اهل خانه فكر می كنند كه دعایی شده یا جن گرفته پس او را نزد همان واعظی كه هر ساله به ساروق می آمد می برند.

  10. #10



    ¤ آیا نام واعظ را می دانید؟
    - بله، حاج شیخ صابر عراقی. بعد آقا صابر می پرسد: پسر جان چطور شده آیا سواد داری. پدرم می گوید: نه سواد ندارم. كسانی هم كه آنجا بوده اند گواهی می دهند كه سواد ندارد. بعد می گوید: خب حالا قصه چیست؟ پدرم ما وقع را توضیح می دهد. آقا صابر می پرسد چه چیز را یادت دادند. پدرم شروع به خواندن قرآن می كند. آقا صابر می گوید: این قرآن می خواند. جن گرفته نیست. به او كرامت شده آقا صابر قرآن می خواهد، می آورند هر جایی از قرآن را كه باز می كند و یك آیه می خواند پدرم بقیه اش را می خواند آقا صابر می گوید: حالا كه به تو كرامت شده برویم خط هایی را كه در سقف امام زاده است ببینیم. وقتی وارد امامزاده می شوند می بینند نه خطی است، نه نوری!
    مدتی پدرم این كار را مخفی می كند تا سال 1318 شمسی كه به قصد زیارت عتبات عالیات از ساروق بیرون می رود.
    ¤چرا كربلایی كاظم این واقعه را مخفی می كرد؟
    - به دو دلیل: اول اینكه می ترسید نكند ثواب اخروی آن به واسطه علنی شدن آن كم شود و دیگر اینكه ممكن بود مردم به دلیل این معجزه قرآنی به او كمك مالی كنند كه اصلاً به این كار راضی نبود و در طول عمرش از كسی كمك نگرفت.

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 1391/05/17, 12:47 بعد از ظهر
  2. نمايي از اسطوره صبر
    توسط ملکوت در تالار جانبازان
    پاسخ: 4
    آخرين نوشته: 1391/01/27, 08:32 بعد از ظهر
  3. ✿► عجب خدايي داريم .....
    توسط 88060714 در تالار اسلام
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 1391/01/11, 07:37 قبل از ظهر
  4. آشنايي با ضوابط و مقررات دوره های آزاد:
    توسط quranic در تالار تک درس
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1390/03/26, 07:16 بعد از ظهر
  5. مناطق جغرافيايي در قرآن
    توسط سوگند در تالار اعلام قرآن
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 1389/11/27, 11:41 قبل از ظهر

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •