تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2
  1. #1
    90133081 آواتار ها

    تاریخ عضویت : 1391/9/16
    محل سکونت : تبریز
    گالري تصاوير
    101   نظرات : 0
    نوشته : 1,519      صلوات : 647
    صلوات گرفته : 1,514 در 888 پست
    وبلاگ : 107
    دریافت : 1      بارگذاری : 1
    90133081 آنلاین نیست.

    حکایتی عجیب - حمال بازار, یکی از یاران امام زمان (عج)







    جناب حجت الاسلام حاج آقا جمال اصفهاني رحمت الله عليه به نقل از يكي از تاجران ثروتمند صالح و مورد اعتناد در کتاب عبقری الحسان چنين نقل فرموده است :



    در مسافرتم به بيت الله الحرام (درزمان قدیم سفر مکه زمینی وچند ماه به طول

    می انجامید)کاروان ما ابتدا راهی عراق شد تا پس از زیارت عتبات مقدسه نجف و کربلا ، راهی حجاز شویم. همه چیز بخوبی می گذشت تا در چند فرسخی کربلا ، کیسه حاوی سکه ها و بعضی اثاثیه ضروری سفرم را دزدان به سرقت بردند. جستجوهایم نتیجه ای نداشت و از طرفی دلم نمی خواست که غیر از خودم ، همسفرانم را نیز درگیر مشکل پیش آمده خود نمایم. برای همین بی اینکه کسی متوجه موضوع شود ، بهانه ای آوردم و خود را از همسفران جدا کردم. قافله حج عازم حجاز شد و من درمانده و مستأصل در عراق ماندم بلکه فرجی شود و بتوانم راهی به اموال از دست رفته خویش بیابم. اندوهی سنگین و عمیق بر من مستولی شده بود و از اینکه می دیدم علی رغم دارایی های بسیار ، توفیق انجام مناسک حج از من سلب شده است ، احساس غبن و خسارتی جانکاه می کردم. هیچ دوست و آشنایی هم نداشتم تا به او پناه ببرم و پولی قرض بگیرم.


    شبی تنها از نجف بسمت کوفه به راه افتادم تا در مسجد کوفه معتکف گردم بلکه فرجی حاصل شود. در راه حالتی عجیب بر من مستولی شده بود. احساس درماندگی و استیصال می کردم و در همان حال به آقا و مولایم ، حضرت صاحب الأمر (عج) متوسل گردیدم. چیزی نگذشت که در همان بیابان و در تاریکی شب ، ناگهان سواری در برابرم ظاهر شد. با حضور او همه جا روشن و نورانی شد و بزرگی و شکوهش مرا مسحور خود ساخت. آنگاه که جمال و چهره پرفروغش را نگریستم ، اوصاف و نشانه هایی را که در مورد امام زمان ، حضرت صاحب الأمر (عج) شنیده بودم در آن بزرگوار مشاهده نمودم.

    در آن حال ، ایشان در برابرم ایستاده فرمودند: « چرا اینطور افسرده حالی؟! » عرض کردم که خستگی راه سفر دارم. فرمودند: « اگر سببی غیر از این دارد بگو! » چون دیدم آن بزرگوار اصرار دارند که سرگذشتم را شرح دهم ، ماجرای خود را بیان کردم و سبب ناراحتی و تأثر خود را عرضه داشتم.


    در این هنگام دیدم ، حضرتش فردی بنام « هالو » را صدا زدند. بلافاصله فردی نمد پوش درهیأت و لباس کشیکچی ها و باربرهای بازار اصفهان ، در کنارمان نمایان شد. وقتی که جلو آمد به دقت در وی نگریستم و متوجه شدم همان هالوی اصفهان خودمان است؛ کشیکچی بازار که ازسال ها پیش در اطراف حجره ام رفت و آمد دارد و او را کاملاً می شناسم.(باربر و نگهبان ساده بازار اصفهان بود انقدر ساده وبی ریا بود و انقدر صادقانه زندگی می کرد که مردم به او لقب "هالو" داده بودن!!!)

    حضرت رو به او نموده فرمودند: « اسباب سرقت شده اش را به او برسان و او را به مکه ببر و بازگردان. » آقا این جمله را فرمودند و از نظرم ناپدید شدند.

    آن شخص ، ساعتی از شب را با من در محل مشخصی از کوفه قرار گذاشت تا پول و وسایل گمشده ام را به من برساند. من متحیّر از آنچه می دیدم با نگاه مبهوت خویش هالو را بدرقه کردم. او رفت و ساعتی دیگر در مکانی که وعده گاهمان بود نمایان شد. در حالی که بسته ای در دست داشت. آن را به من داد و گفت: « درست ببین ، قفل آن را باز کن و آنچه را داشتی به دقت بنگر تا بدانی که صحیح و سالم تحویل گرفته ای. »


    من به بررسی وسایل و شمارش سکه هایم مشغول شدم. دیدم همه چیز دست نخورده و سالم است. آن شخص که مطمئن بودم هالوی خودمان است ولی از هیبت او جرأت سؤال کردن نداشتم ، با من در کربلا و در زمانی دیگر وعده کرد و از من خواست تا وسایلم را به شخص امینی بسپارم و مهیای حرکت بسمت مکه شوم. من نیز در زمان مقرر در وعده گاه حاضر شدم . هالو جلو می رفت و من به دنبال او. پس از مدت کمی راه رفتن ، بناگاه خود را در مکه یافتم. در مکه از من جدا شد و هنگام خداحافظی مکانی را تعیین نمود و از من خواست تا پس از انجام مناسک حج به آنجا بروم تا مرا بازگرداند. او همچنین از من خواست تا این راز را برای کسی بازگو نکنم و فقط در جواب هم کاروانیان خویش بگویم که همراه کس دیگری از راهی نزدیک تر آمده ام.


    مناسک حج به پایان رسید و من در تمام طول انجام اعمال خویش ، مشعوف از عنایت مولا و صاحب خویش بودم و دلتنگ از فراق حضرتش ، او را جستجو می کردم. پس از پایان مناسک حج ، در وعده گاه خویش حاضر شدم و در ساعت مقرر دوباره هالو را دیدم که بسویم آمد و پس از سلام و مصاحفه ، به همان کیفیت قبل و در مدتی بسیار کوتاه مرا به کربلا برگرداند. عجیب آنکه در تمام این مدت با اینکه با من سخنان نرم و ملایمی داشت ، از شدت هیبت و عظمت او جرأت سؤال کردن پیدا نکردم. موقع خداحافظی در کربلا ، خواستم از مَراحم او در حق خویش تشکر کنم که گفت: « از تو خواسته هایی دارم که امیدوارم هرگاه وقتش رسید ، برایم انجام دهی.» این را گفت و از من جدا شد.


    روزها و هفته ها سپری شد. سفر شگفت انگیز و معجزه آسای من به پایان رسید و به اصفهان بازگشتم. مدتی کوتاه به استراحت و دید و بازدید گذشت. اولین روزی که به حجره خود در بازار رفتم ، جمعی از تجّار و بازاریان به دیدنم آمدند. در این بین ، ناگاه هالو ، همان شخص باکرامت و والا مقام را دیدم ، با همان لباس و کسوتی که در کربلا و مکه دیده بودم. خواستم که از جای برخیزم و او را تعظیم کنم که با اشاره دست مانع شد و ازمن خواست که سخنی بر زبان نیاورم و رازش را پوشیده دارم. سپس نزد باربرها و کشیکچی ها رفت و با آنها چای خورد و قلیانی کشید. مدتی بعد موقع رفتن ، نزد من آمد و آهسته گفت: « آن تقاضایی که از تو داشتم این است که روز پنجشنبه دو ساعت مانده به ظهر بیایی منزل ما تا کارم را به تو بگویم. » آن گاه آدرس منزلش را داد و تأکید کرد که سر ساعتی که گفته بروم ، نه دیرتر و نه زودتر.
    تا پنجشنبه موعود برسد ، چند روز فاصله بود که برای من یک عمر گذشت و من دیگر اورا در بازار ندیدم

  2. صلوات و تشکر


  3. #2
    90133081 آواتار ها

    تاریخ عضویت : 1391/9/16
    محل سکونت : تبریز
    گالري تصاوير
    101   نظرات : 0
    نوشته : 1,519      صلوات : 647
    صلوات گرفته : 1,514 در 888 پست
    وبلاگ : 107
    دریافت : 1      بارگذاری : 1
    90133081 آنلاین نیست.



    در روز موعود ، با خودم گفتم: چه خوب است ساعتي زود تر بروم تا فرصتي بيابم در كنار هالو بشينم و احوال امام زمان را از او بپرسم . شايد به بركت همنشيني با هالو من هم آدم بشوم. به آدرسي كه فرموده بود رفتم ؛ اما هر چه گشتم، خانه اي او را پيدا نكردم . ساعتي گذشت تا آن كه رأس ساعتي فرموده بود، به ناگاه خانهاش را يافتم.

    وقتی خود را پشت درب خانه هالو یافتم ، آماده در زدن شدم که ناگاه دیدم درب خانه باز شد و سید بزرگواری غرق نور با عمامه ای سبز بر سر و شال مشکی به کمر از خانه هالو خارج شد و هالو نیز شتابان به دنبال او از خانه بیرون آمد در حالی که بشدت ادب می کرد و تواضع و احترام فوق العاده ای نثار آن جناب می نمود . در آن حال صدای هالو را می شنیدم که می گفـت: « سیدی و مولای! خوش آمدید ، لطف فرمودید به خانه این حقیر تشریف فرما شدید...»


    هالو تا انتهای کوچه آن سید بزرگوار را بدرقه کرد و بازگشت. مقابلم که رسید ، آثار شعف و شور زایدالوصفی را در سیمایش مشاهده کردم. سلام کردم و با حالتی آمیخته از بهت و حیرت از او پرسیدم: « هالو! او که بود؟! » چهره اش دگرگون شد و پاسخ داد: « وای بر تو!! مولا و صاحب خود را نشناختی؟!! .... او سرور و مولایم ، حضرت حجت ابن الحسن (عج) بود که در واپسین روز عمرم ، لطف فرموده و به دیدار نوکر خود آمده بود....»


    آن گاه مرا با خود به داخل خانه اش برد و چنین گفت: « از شما می خواهم فردا به ابتدای بازار بروی و دو ساعت مانده به ظهر ، حمال ها و کشیکچی ها را با خود به این خانه بیاوری. درب این خانه باز خواهد بود و وقتی به آن وارد می شوید ، من از دنیا رفته ام. کفنم را به همراه هشت تومان پول آماده کرده و داخل صندوق گوشه اتاق گذاشته ام. آن را بردار و خرج کفن و دفنم نما و در قبرستان تخت پولاد به خاکم بسپار....!! »

    با شنیدن این سخنان ، تأثّری عمیق بر جانم نشست. مات و مبهوت از آنچه دیدم و شنیدم ، با جناب هالو ، وداعی سخت و حسرت آلود نمودم و خانه اش را ترک گفتم.

    صبح جمعه، غريبانه جنازه ي اورا برداشتم وپس از غسل و كفن، در گوشه اي از قبرستان تخت فولاد به خاك سپرديم. وقتي خاكها را روي بدن مطهرش ريختند غرق اشك و آه فرياد و فرياد زدم مردم! هيچ كدام از شما او را نشناختيد او يكي از اولياي خدا و امام زمان (ع) بود.


    آن گاه به سراغ همسفران مكه ام رفتم و همه را جمع كرده،‌ به خانه ي آيت الله روضاتي رضوان الله تعالي عليه بردم وخطاب به آن جناب گفتم: آقا! همه ي همسفرانم شاهدند كه در طول سفر حج از آنها جدا شدم ... عاقبت امام زمان (ع) مرانجات داد و كسي كه به دستور حضرت، اموال و اثاثيهام را به من بازگرداند و مرا به مسجد الحرام و از آنجا دوباره به كربلا رسانيد،هالو بود.

    آيت الله سيد محمد چهارسوقي، به محض شنيدن اين كلام ، سراسيمه و گريان به سوي تخت فولاد حركت كرد و موجي از مردم نيز به همراه او روان شدند. به سرعت خود را به قبر هالورسانيد و بر روي قبر انداخت و گريهها كرد و وقتي از روي قبر برخاست، رو به جمعيت كرد و فرمود مردم اصفهان در همين جا به شما وصيت مي كنم كه من مردم، مرا در اين جا در كنار قبر هالو دفن كنيد، ميخواهم وقتي امام زمان به زيارت قبر هالو تشريف مي آورند، ‌از روي قبر من عبور كنند و نگاهي هم به قبر من بيندازند.

    مرحوم میرزا حسین کشیکچی مشهور به هالو (متوفی 1309 ه ق) که بدن مطهرش در تخت پولاد ، خاک تابان جنوب زاینده رود آرام گرفته است ، حکایتی شگفت انگیز دارد که از قول مرحوم حاج آقا جمال اصفهانی در کتاب عبقری الحسان نقل گردیده است.

  4. صلوات و تشکر : 2


موضوعات مشابه

  1. هشت نکته تربیتی که در قرآن آمده، کدامند ؟
    توسط مهاجر در تالار واحد فرهنگی هنری - معاونت فرهنگی تربیتی
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 1392/09/04, 12:56 بعد از ظهر
  2. روایتی به مناسبت شهادت صادق آل احمد
    توسط 91887102518 در تالار بخش تربیتی - گروه علمی مطالعات قرآن و حدیث
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 1392/06/11, 04:53 بعد از ظهر
  3. عجب حکایتی
    توسط هندیانی در تالار داستان دوستان
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1392/02/19, 10:01 قبل از ظهر
  4. فقه مدیریتی
    توسط 88060855 در تالار اجتماعی
    پاسخ: 15
    آخرين نوشته: 1391/11/28, 11:24 قبل از ظهر
  5. «تفسیر تربیتی بر تفسیر موضوعی تربیتی مقدم است»
    توسط پناهنده به قرآن در تالار اخبار
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1389/05/09, 08:31 قبل از ظهر

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •