تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5
  1. #1

    ماجرای یک خواستگاری قرآنی







    روزها و شبها از پی هم می گذشتند و مرد جوان همچنان آواره کوه و بیابان بود.
    پس از چند روز آوارگی اینک به صحرای سینا رسیده بود و خدا می دانست در آن سوی صحرا چه سرنوشتی در انتظار او بود.
    اندک اندک دورنمای شهری در افق پدیدار شد: مدین؛ جایی که اعراب کنعانی در آنجا سکنی گزیده بودند.
    در حومه شهر چاه آبی خوش گوار یافت که شبانان دسته دسته گله های خود را بدانجا می آوردند وآب می نوشانیدند.
    اندکی آنسوی تر درست پشت سر آنها دو بانوی باوقار را دید که تلاش می کردند دام خود را از آب بازدارند.
    جلوتر رفت و پرسید:
    - کار شما چیست؟ چرا همچون دیگران چهارپایان خود را آب نمی دهید؟
    - منتظریم تاشبانها همگی از اطراف آن چاه پراکنده شوند.(قصص/23)
    و پیش از آنکه سوال دیگری رد و بدل شود که چرا پدرشان آنها را بهر این کار فرستاده ادامه دادند: پدر ما پیری شکسته و سالخورده است.


    ادامه دارد....

  2. صلوات و تشکر : 3


  3. #2



    - اگر مایلید این کار را به من بسپارید، هم اینک این زبان بسته ها را آب خواهم داد.
    این را گفت و نزد شبانها رفت و عتاب آلوده فریاد برآورد:
    - شما چگونه مردمانی هستید که به غیر خود نمی اندیشید؟اجازه دهید نوبت به دیگران هم برسد!
    - بسم الله! این شما و این هم دلو آب
    گویی آنها گمان می کردند جوان به تنهایی از پس این دلو سنگین بر نخواهد آمد اما این بار نیز مثل همیشه عنایت پرودگار با اقبال بلند او یار بود که توانست دلوی را که ده مرد تنومند به زحمت آن را از دل چاه بیرون می کشیدند به تنهایی بالا آورد.
    با همان یک دلو تمامی گوسفندان را سیراب کرد و آنگاه رو به سوی درختی نهاد تا اندکی در سایه سار آن بیاساید.
    اما خستگی راه که اینک با گرسنگی دوچندان شده بود هر گونه آسایشی را از وی دریغ می کرد.
    به خدایش توکل کرد و گفت:
    - بار الها! هر خیر و نیکی بر من فرو فرستی! سخت بدان نیازمندم.(همان/24)

  4. صلوات و تشکر : 3


  5. #3



    دختران شعیب آن روز زودتر از همیشه به خانه بازگشتند و حال آنکه در تمام طول راه، اندیشه این جوان ناآشنا و امداد کریمانه اش لحظه ای از خاطر شان دور نمی شد. مدام از خود می پرسیدند:
    براستی او که بود؟
    چقدر با دیگران فرق داشت؟
    رعنایی قامت را با عفت و نجابت آراسته بود؟
    ساعتی بعد، شعیب که انتظار بازگشت زود هنگام دخترانش را نداشت متحیرانه پرسید: نور چشمان پدر! چگونه است که امروز زودتر از همیشه رو به سوی خانه آورده اید؟
    دختر بزرگتر، صفورا، ماجرای برخورد جوانمردانه موسی را برای پدر باز گفت.
    با شنیدن این اوصاف، گویی حرارت اشتیاق در وجود شعیب بالا گرفت.
    - صفورا دخترم! این جوان را که گفتی اکنون کجاست؟
    - در همان نزدیکی، در سایه ساردرختی آرمیده است.
    - شتابان نزد او برو و او را نزد من بخوان و اگر دلیل خواست بگو پدرم مشتاق است تا مزد سقایتی که کرده ای به تو باز پس دهد.

  6. صلوات و تشکر : 3


  7. #4



    دخترک در حالیکه با حیا و آزرم راه می رفت نزد موسی آمد و او را نزد پدر فراخواند.(همان/25)
    موسی که این را عنایتی از جانب پروردگار خود می دانست دعوت شعیب را اجابت کرد و همراه دختر روانه شد.
    در میانه راه هر از چند گاه بادی سخت فرو می وزید و گوشه ای از دامن بلند دختر را به این سو و آن سو می برد.
    موسی که تماشای این منظره برایش سخت گران بود، صدا زد:
    اندکی صبرکن، بگذار من از پیش تو حرکت کنم و تو از پس من بیا! آنگاه که به دوراهی رسیدم، با پرتاب سنگریزه ای، راه خانه را به من نشان ده.
    دخترک اگر تا کنون تردیدی هم داشت این بار دیگر یقین کرد که این جوان مرد ایده آل رویاهای اوست.
    با این همه، هرگز اجازه نداد که علاقه قلبی او از باطنش به ظاهر و از دلش بر زبان جاری شود و در عوض آرزو می کرد خداوند، خواسته قلبی اش را جامه عمل پوشاند.
    و از آنجا که سنت دیرینه خداوند است که هر گاه کسی صادقانه بر او تکیه و اعتماد ورزد او نیز یاریش می کند، اکنون آرام آرام مقدمات وصلت نا خودآگاه فراهم می آمد و حجب و حیای دختر، و پاکدامنی پسر، به ثمر می نشست.
    شعیب نبی با شنیدن قصه زندگی موسی فرمود:
    بیمناک مباش که (با آمدن به این شهر) از قوم ستمگر نجات یافتی.(قصص/25)
    دختر که علاقه به موسی در دلش جوانه زده بود به محضر پدر پیر خود عرضه داشت:
    پدر جان! او را به خدمت بگیر!چه آنکه شایسته ترین فرد برای استخدام، کسی است که قوی پنجه و امانتدار باشد
    (همان/26)

  8. صلوات و تشکر : 3


  9. #5



    شعیب نیز که علاقه صفورا به موسی را در برق چشمانش خوانده بود، از این پیشنهاد استقبال کرد اما باید راهی می یافت تا بدان وسیله هم خواسته راستین دخترش را بر کرسی اجابت نشاند و هم حریم خانه اش را از وجود نامحرمی هر جند مطمئن و پاک دامن حفظ کند.
    از این رو خود از جانب دختر به خواستگاری از جوان مبادرت ورزید.
    - مایلم تا از این هر دو دختر، یکی را به نکاح تو در آورم مشروط به اینکه هشت سال(به عنوان مهریه) برای من کار کنی و اگر ان را به ده سال کامل کنی تصمیم با توست و من میل ندارم کاری سنگین بر دوش تو بگذارم؛ و اگر خدا بخواهد مرا از نیکوکاران خواهی یافت(همان/27)
    موسی که عفت و پاکدامنی دختر را پیشتر دیده بود، اینک از حسن رفتار پدر و اصالت خانودگی دختر مطمئن شد و در پاسخ گفت:
    این پیمان میان ما دو تن جاری باشد، و البته هر کدام از این دو مدت راکه به پایان رسانم ستم و تحمیلی بر من نخواهد بود و خدا گواه است بر انچه می گوییم.(همان/28)
    و این چنین بود که حق تعالی سرنوشت دختری عفیف را با حیات ثمر بخش پیامبری اولوالعزم گره زد.

  10. صلوات و تشکر : 3


موضوعات مشابه

  1. استفاده از کرم و صابونی که در ساخت آن از حلزون استفاده می‌شود، چه حکمی دارد؟
    توسط 88060699 در تالار بخش تربیتی - گروه علمی فقه اسلامی
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 1392/03/26, 10:49 بعد از ظهر
  2. آن باش كه هستى
    توسط حمید مریدیان در تالار داستان دوستان
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1391/11/17, 11:59 قبل از ظهر
  3. صدای استن حنانه از کربلای معلی
    توسط محمد مهدی قربانی در تالار دیگر
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1391/11/04, 02:22 بعد از ظهر
  4. قاری برجسته ایران عباس سليمي
    توسط سوگند در تالار حافظان و قاریان
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1391/10/24, 12:56 بعد از ظهر
  5. پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 1391/09/16, 11:07 قبل از ظهر

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •