تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4
  1. #1

    داستان هايي از هدايت يافتگان به وسيله قرآن




    فضيل بن عياض سارق مسلحي بود كه راه را بر مردم مي*بست و اموال مردم را سرقت مي*كرد دچار انحرافهاي ديگري نيز بود. روزي دربازار فردي پارسا و مومن را ديد به او گفت خانه خود را مهيا كن امشب مي خواهم خانه تو بيايم و هركار كه دلم مي خواهد بكنم.
    اين مرد پارسا خيلي نگران شد ازيك سو نگران تعرض به دختران و همسرش بود ازسوي ديگر عرض وآبرويش و اموالش شب شد نردبان آماده بود كه عياض كه معمولا عادت داشت از ديوار خانه وارد شود بالاي پشت بام آمد مرد پارسا خانواده را جمع كرد و شروع كرد به خواندن قرآن .
    هنگامي كه عياض به قصد گناه از پشت بامها مي*گذشت صوت قرآن را از خانه*اي شنيد لحظه*اي گوش فرا داد شخصي اين آيه را تلاوت مي*كرد أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَلَا يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِن قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَكَثِيرٌ مِّنْهُمْ فَاسِقُونَ {الحديد/16} آيا براى كسانى كه ايمان آورده اند هنگامِ آن نرسيده است كه دل هايشان به ياد خدا و آن كتابِ سراسر حقى كه از جانب خدا نازل شده است خاشع شود و مانند كسانى نباشند كه قبلاً به آنان كتاب آسمانى داده شد و زمان بر آنان به درازا كشيد ، پس دل هايشان سخت شد و بسيارى از آنان عبادت خدا را رها كردند و به گناهان روى آوردند و فاسق شدند ؟
    فضيل ناگهان به خود آمد فرياد زد آري آن زمان فرا رسيده است و از همان لحظه از كليه اعمال خلاف خويش توبه كرد و ديگر گرد گناه نگشت و از زاهدان و عارفان روزگار خويش شد.
    پي نوشت:
    ر.ك: نمونه*هايي از تأثير و نفوذ قرآن تأليف كريمي جهرمي ص 161.

  2. صلوات و تشکر


  3. #2

    ماجراي اسلام آوردن اسعد بن زراره




    اسعد بن زراره كه از سران خزرج در يثرب بود به همراه ذكوان براي تقويت قبيله*اش نزد قريش رفت، آنها در ايام عمره رجبيه وارد مكه شدند و اسعد بر اساس دوستي ديرينه با عتبه بن ربيعه به خانه او رفت و از او درخواست ياري كرد، عتبه پاسخ داد: فاصله ما از شما زياد است و تازگي گرفتاري پيدا كرده*ايم كه ما را رها نمي*كند، مردي در بين قبيله ما قيام كرده و ادعا مي*كند كه رسول خداست و به خدايان ما بد مي*گويد و جوانان ما را گمراه كرده و جماعت ما را متفرق ساخته است، او فرزند عبدالله بن عبدالمطلب از بزرگان قريش است. اسعد كه بشارت يهوديان درباره ظهور پيامبري در مكه به يادش آمد، پرسيد: او اكنون كجاست؟ عتبه گفت: او در شعب است و تنها در ايام موسم حج خارج مي*شود، معمولا در حجر اسماعيل مي*نشيند، مبادا با او سخن بگويي و سخنانش را گوش كني! او ساحر است و با كلامش تو را سحر مي**كند، اسعد گفت: من چه كنم چاره*اي ندارم بايستي گرد كعبه طواف كنم عتبه گفت: در گوشهايت پنبه بگذار. اسعد وارد مسجد الحرام شد و مشغول طواف بود كه يك لحظه ديدگانش به پيامبر كه همراه گروهي از بني هاشم در حجر نشسته بودند، افتاد و گذشت، در دور دوم با خود گفت: من چه قدر نادانم؟! مگر مي*شود چنين مسائلي در مكه اتفاق بيافتد و من نفهمم چه مي*گذرد؟، خبرهاي اينجا را بايستي به قومم اطلاع دهم، لذا پنبه*ها را از گوش در آورد و نزد پيامبر رفت و به رسم جاهليت بدو سلام كرد (انعم صباحاً) پيامبر فرمودند: خداوند اين گونه سلام را با تحيتي از بهشت عوض كرده، سلام عليكم. اسعد پرسيد: اي محمد! به چه چيز دعوت مي*كني؟ فرمود: به شهادت به خداي يگانه و اين كه من پيامبرش هستم، سپس شروع كرد به خواندن آياتي چند از قرآن، اسعد همينكه آيات را شنيد، اسلام آورد و خود را به او معرفي سپس از حضرت درخواست كرد تا فردي را براي آموختن قرآن به آن قبيله فرستد، پيامبر نيز مصعب بن عمير جوان را فرستاد.
    2) اسلام سعد و اُسيد:
    در سال دوازدهم بعثت، رسول خدا(ص) مصعب بن عمير را به دعوت گروهي از يثربيان به همراه گروهي از آنان روانه يثرب كرد و به وي سفارش نمودكه بر ايشان قرآن خوانده و اسلام را به آنان تعليم داده و با دين اسلام آشنا سازد. مصعب بر اسعد بن زراره وارد شد و هر روز از خانه خارج و در مجالس خزرجي*ها مي*چرخيد، آنان را به دين اسلام دعوت مي*كرد. عبدالله بن ابي كه از بزرگان خزرج بود از آمدن اسعد بن زراره به آنجا ناراحت بود؛ از اينرو «اسعد» از «مصعب» خواست تا ميان قبيله اوس بروند، اسعد مي*گفت: دايي*ام از رؤساي «اوس» مي*باشد، او مردي عاقل و محترم بوده و قبيله عمر بن عوف فرمانبردار اويند اگر او اسلام آورد كار تمام است. مصعب با أسعد به محل سعد بن معاذ رفتند، كنار چاهي نشسته و عده*اي از جوانان گردشان جمع شده و او برايشان آياتي از قرآن مي*خواند، خبر به گوش سعد بن معاذ رسيد، وي به اُسيد بن حضير ـ كه از بزرگان آنها بود ـ گفت: مطلع شدم كه با «اسعد با آن مرد قريشي (مصعب) به محله ما آمده جوانان ما را فاسد مي*كنند، نزد او برو و از اين كار بازش دار. اسيد به آنجا رفت، اسعد وقتي او را ديد به مصعب رو كرد و گفت: اين مرد محترمي است اگر اسلام آورد كار تمام است، وقتي اُسيد به آنها نزديك شد گفت: اي ابا امامه! (اسعد) دايي*ات از تو مي*خواهد به اينجا نيامده و جوانان ما را فاسد نكرده، از قبيله اوس دوري كني. مصعب به او گفت: بنشين و گوش فرا ده تا حرفمان را بزنيم، اگر دوست داشتي بپذير و اگر بدت آمد از اين كار جلوگيري كن، او هم پذيرفت و نشست. مصعب براي او سوره*اي از قرآن تلاوت كرد سپس اسيد بن حضير گفت: (چه كلام زيبا و نيكويي!) اگر بخواهيد در اين دين داخل شويد چه كاري بايد انجام دهيد؟ پاسخ دادند: خود را مي*شويي و لباسهايت را تطهير نموده سپس به شهادت حق گواهي مي*دهي و سپس نماز مي*خواني، اُسيد بعد از اين كار نزد دوستانش بازگشت آنان اُسيد را به گونه ديگر يافتند؛ از اينرو سعد بن معاذ نيز تصميم گرفت با آن دو برخورد كند همين كه سعد نزد آن دو آمد، مصعب آيات (حم تنزيل من الرحمن الرحيم) را بر او خواند و دوباره همان اتفاقي كه براي اُسيد رخ داد و براي او نيز تكرار شد و او همچنين اسلام آورد.
    آن چه در اين ماجرا آن دو مشرك سرسخت را تحت تأثير قرار داده دگرگون ساخت، جاذبه فوق العاده آيات قرآن بود.

  4. صلوات و تشکر


  5. #3

    ماجراي اسلام آوردن سعد و اسيد




    در سال دوازدهم بعثت، رسول خدا(ص) مصعب بن عمير را به دعوت گروهي از يثربيان به همراه گروهي از آنان روانه يثرب كرد و به وي سفارش نمودكه بر ايشان قرآن خوانده و اسلام را به آنان تعليم داده و با دين اسلام آشنا سازد. مصعب بر اسعد بن زراره وارد شد و هر روز از خانه خارج و در مجالس خزرجي*ها مي*چرخيد، آنان را به دين اسلام دعوت مي*كرد. عبدالله بن ابي كه از بزرگان خزرج بود از آمدن اسعد بن زراره به آنجا ناراحت بود؛ از اينرو «اسعد» از «مصعب» خواست تا ميان قبيله اوس بروند، اسعد مي*گفت: دايي*ام از رؤساي «اوس» مي*باشد، او مردي عاقل و محترم بوده و قبيله عمر بن عوف فرمانبردار اويند اگر او اسلام آورد كار تمام است. مصعب با أسعد به محل سعد بن معاذ رفتند، كنار چاهي نشسته و عده*اي از جوانان گردشان جمع شده و او برايشان آياتي از قرآن مي*خواند، خبر به گوش سعد بن معاذ رسيد، وي به اُسيد بن حضير ـ كه از بزرگان آنها بود ـ گفت: مطلع شدم كه با «اسعد با آن مرد قريشي (مصعب) به محله ما آمده جوانان ما را فاسد مي*كنند، نزد او برو و از اين كار بازش دار. اسيد به آنجا رفت، اسعد وقتي او را ديد به مصعب رو كرد و گفت: اين مرد محترمي است اگر اسلام آورد كار تمام است، وقتي اُسيد به آنها نزديك شد گفت: اي ابا امامه! (اسعد) دايي*ات از تو مي*خواهد به اينجا نيامده و جوانان ما را فاسد نكرده، از قبيله اوس دوري كني. مصعب به او گفت: بنشين و گوش فرا ده تا حرفمان را بزنيم، اگر دوست داشتي بپذير و اگر بدت آمد از اين كار جلوگيري كن، او هم پذيرفت و نشست. مصعب براي او سوره*اي از قرآن تلاوت كرد سپس اسيد بن حضير گفت: (چه كلام زيبا و نيكويي!) اگر بخواهيد در اين دين داخل شويد چه كاري بايد انجام دهيد؟ پاسخ دادند: خود را مي*شويي و لباسهايت را تطهير نموده سپس به شهادت حق گواهي مي*دهي و سپس نماز مي*خواني، اُسيد بعد از اين كار نزد دوستانش بازگشت آنان اُسيد را به گونه ديگر يافتند؛ از اينرو سعد بن معاذ نيز تصميم گرفت با آن دو برخورد كند همين كه سعد نزد آن دو آمد، مصعب آيات (حم تنزيل من الرحمن الرحيم) را بر او خواند و دوباره همان اتفاقي كه براي اُسيد رخ داد و براي او نيز تكرار شد و او همچنين اسلام آورد.
    آن چه در اين ماجرا آن دو مشرك سرسخت را تحت تأثير قرار داده دگرگون ساخت، جاذبه فوق العاده آيات قرآن بود.

  6. صلوات و تشکر


  7. #4

    پدر و پسری دلباخته قرآن!







    آیه اى که باعث توبه فضیل شد

    فضیل بن عیاض ، یکى از راهزنان و دزدان زبردست بود که در اطراف سرخس جلوى قافله ها و کاروان ها را مى گرفت و اموال آنان را غارت مى کرد. از شنیدن نام او لرزه بر اندام مردم مى افتاد) روزى چشمش به دخترى افتاد و عاشق و دلباخته اش شد.
    جلو رفت و گفت : امشب به خانه شما مى آیم (منتظر باشید) به پدر و مادر خود بگو اطاقى آماده کنند و نردبانى کنار دیوار بگذارند که من از بام و دیوار وارد شوم .
    وقتى دختر این خبر را به پدر و مادر خود گفت ، آنان از ترس ، آنچه را که فضیل گفته بود انجام دادند و با ناراحتى ، استغاثه به خدا آوردند که شر او را از آنان برطرف گرداند .
    نیمه هاى شب ، صداى پاى فضیل به گوش آنان رسید، ناگهان فضیل در آن دل شب ، شنید کسى تلاوت قرآن مى کند و مشغول خواندن این آیه کریمه مى باشد.
    «أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ» 1 ؛ آیا مؤمنان را وقت آن نرسیده است که دلهایشان در برابر یاد خدا و آن ، سخن حق که نازل شده است ، خاشع شود؟
    چون این آیه به گوش فضیل رسید، یک باره پرده شهوت و غفلت را عقب زد، دیده باطنى اش باز شد و دانست ، آنچه را که باید بداند! آنگاه متوجه درگاه الهى گردید و بى اختیار فریادش بلند شد و عرض کرد: اى پروردگار من ! بلى ، وقت آن رسیده ، الان موقعى است که قلبها خاشع و نرم شوند!
    از همان جا برگشت ، و از وصال دختر صرف نظر کرد، رو به طرف خدا نمود و همانجا توبه نمود در راه برگشت به خرابه اى رسید. دید کاروانى در آنجا منزل نموده ، بعضى از کاروانیان مى گویند: وقت کوچ کردن است ، حرکت نماییم ! بعضى دیگر مى گویند: حالا زود است ، بگذارید صبح شود، الان فضیل در راه است ، اگر حرکت کنیم به دست او گرفتار خواهیم شد.
    فضیل با صداى بلند گفت : خاطر جمع باشید فضیل دیگر آن فضیل سابق نیست ، او توبه کرده و دست از دزدى و راهزنى برداشته است .!
    فضیل بعد از توبه کردن و توجه به خدا و عبادت ، به مقامات والایى رسید. او از جمله بزرگان و عرفا محسوب گردید و از زاهدان عصر خود به حساب آمد و شاگردانى نیز تربیت کرد.2 در پایان عمر، شهر مکه را اختیار کرد و در جوار کعبه مى زیست و همان جا در روز عاشورا بدرود حیات گفت .


    با شنیدن آیه اى ، کنار چاه زمزم جان داد

    فضیل بن عیاض فرزندى دارشت به نام على که در زهد و عبادت و تلاوت قرآن ، از پدرش بهتر بود. اگر پدرش با شنیدن یک آیه منقلب مى شود و دست از کارهاى زشت و ناپسند برمى دارد و توبه مى کند، فرزندش با شنیدن یک آیه جان مى دهد و تحمل شنیدن یک آیه را ندارد.
    نقل شده است که على سالى به زیارت خانه خدا مشرف شد روزى در مسجد الحرام در کنار چاه زمزم ایستاده بود، ناگهان صداى قارى قرآن را شنید که مشغول تلاوت آن بود تا رسید به این آیه :
    «وَتَرَى الْمُجْرِمِینَ یَوْمَئِذٍ مُّقَرَّنِینَ فِی الأَصْفَادِ سَرَابِیلُهُم مِّن قَطِرَانٍ وَتَغْشَى وُجُوهَهُمْ النَّار»ُ 3 ؛ و در آن روز (قیامت) بدکاران و گردنکشان را در زیر زنجیر قهر و غضب خداوند، مشاهده خواهى کرد و نیز (مشاهده) خواهى نمود که پیراهن هاى از مس گداخته آتشین بر تن دارند، و در شعله هاى آتش ، چهره آنان پنهان است .
    وقتى این آیه را (در سن جوانى) شنید، فریادى کشید و روى زمین افتاد. وقتى مردم از اطراف به دورش جمع شدند، جان به جان آفرین تسلیم نموده بود.4
    آرى ، اینان کسانى هستند که تن خاکى خود را قفس جان مى دادند و هر وقت که فرصتى یافتند قفس را رها کرده و پرواز مى کنند.

    همه مشتاق پروازند از این دام

    کـجــا در دام تـــن گــیـــرنــد آرام

    بـه جـــان مشتـاق دیـدار نگارند

    به چشم شوق گریان ز انـتـظارند

    همه غمگین ز هجران حبیب اند

    همه از وصــل دلـبــر بـى شکیبند

    همه ایـام و سال و مه شمـارند

    که روز وصـل جانـان جـان سپارند

    منـم ز آن بـلبــلان بــاغ و گلـزار

    که در خاکى قفس درمانده ام زار



    منبع : تأثیر قرآن در جسم و جان
    محمدی_گروه دین و اندیشه تبیان

    1- سوره حدید، آیه 15.
    2- سفینه الابحار، ج 2،ص 369. و جلوه هاى تقوا،ص 26.
    3- سوره ابراهیم ، آیه 5.
    4- سفینه البحار،ج 2،ص 369.

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1390/12/03, 06:05 بعد از ظهر
  2. ๑ஜ๑ آشنايي با آيين مسيحيت (1)
    توسط هندیانی در تالار مسیحیت
    پاسخ: 13
    آخرين نوشته: 1390/08/18, 05:23 بعد از ظهر
  3. ◇◈ آشنايي با آيين يهوديت
    توسط هندیانی در تالار یهود
    پاسخ: 12
    آخرين نوشته: 1390/08/18, 04:14 بعد از ظهر
  4. برجستگي فرازهايي از داستان به تناسب موقعيّت
    توسط mahdi در تالار تاریخ پیامبران
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 1389/06/24, 11:43 بعد از ظهر
  5. رضايي اصفهاني: انتشار مجله مستشرقان در پاكستان
    توسط پناهنده به قرآن در تالار اخبار
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1389/06/16, 08:36 بعد از ظهر

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •