تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 25 , از مجموع 25
  1. #21
    90133081 آواتار ها

    تاریخ عضویت : 1391/9/16
    محل سکونت : تبریز
    گالري تصاوير
    103   نظرات : 0
    نوشته : 1,690      صلوات : 647
    صلوات گرفته : 1,515 در 888 پست
    وبلاگ : 109
    دریافت : 1      بارگذاری : 1
    90133081 آنلاین نیست.

    حکایتی ازسقراط




    آورده اند كه ...

    بسم الله الرحمن الرحيم اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم
    آورده اند كه : سقراط،حکيم معروف يوناني، مردي را ديد که خيلي ناراحت و متاثراست. علت ناراحتيش را پرسيد، پاسخ داد:"در راه که مي آمدم يکي از آشنايان را ديدم.سلام کردم جواب نداد و با بي اعتنايي و خودخواهي گذ شت و رفت و من از اين طرز رفتار او خيلي رنجيدم."سقراط گفت:"چرا رنجيدي؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنين رفتاري ناراحت کننده است."سقراط پرسيد:"اگر در راه کسي را مي ديدي که به زمين افتاده و از درد و بيماري به خود مي پيچد، آيا از دست او دلخور و رنجيده مي شدي؟"
    مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمي شدم.آدم که از بيمار بودن کسي دلخور نمي شود."
    سقراط پرسيد:"به جاي دلخوري چه احساسي مي يافتي و چه مي کردي؟"
    مرد جواب داد:"احساس دلسوزي و شفقت و سعي مي کردم طبيب يا دارويي به او برسانم."

    سقراط گفت:"همه ي اين کارها را به خاطر آن مي کردي که او را بيمار مي دانستي،آيا انسان تنها جسمش بيمار مي شود؟ و آيا کسي که رفتارش نادرست است،روانش بيمار نيست؟ اگر کسي فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدي از او ديده نمي شود؟بيماري فکر و روان نامش "غفلت" است و بايد به جاي دلخوري و رنجش ،نسبت به کسي که بدي مي کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبيب روح و داروي جان رساند.پس از دست هيچکس دلخور مشو و کينه به دل مگير و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسي بدي مي کند، در آن لحظه بيمار است.
    منبع فردانيوز

  2. #22
    90133081 آواتار ها

    تاریخ عضویت : 1391/9/16
    محل سکونت : تبریز
    گالري تصاوير
    103   نظرات : 0
    نوشته : 1,690      صلوات : 647
    صلوات گرفته : 1,515 در 888 پست
    وبلاگ : 109
    دریافت : 1      بارگذاری : 1
    90133081 آنلاین نیست.

    دست غيبى ما را نجات داد




    دست غيبى ما را نجات داد

    كارگرى كه اهالى يكى از روستاهاى قزوين بود به تهران رفته تا با فعاليت و دسترنج خود قوت و پولى تهيه كند و به ده خود برگشته و با زن و بچه خود براى امرار معاش از آن پول استفاده نمايد، پس از كار كردن مدتى، پول خوبى به دستش آمد و عازم ده خود گرديد.
    يك مرد تبهكارى از جريان اين كارگر ساده مطلع مى شود و تصميم مى گيرد كه دنبال او رفته و به هر قيمتى كه هست پول او را بدزدد و تصاحب نمايد كارگر سوار اتومبيل شده و با خوشحالى عازم ده شد، غافل از اينكه مردى با نیت بدی در كمين اوست. بعد از آنكه به ده رسيد و به خانه خود نزد زن و بچه اش رفت ، آن دزد خائن، شبانه به پشت بام مى رود و از سوراخى كه پشت بام گنبدى شكل خانه هاى آن ده معمولا داشته و اطاق آنها نيز داراى چنين سوراخى بود، كاملا متوجه آن كارگر مى شود، در اين ميان مى بيند كه وى پول را زير گليم مى گذارد.
    از آنجائى كه شيطان استاد است به ان مرد چنين ياد مى دهد، وقتى كه آنها خوابيدند، بچه شيرخوار آنها را به حياط برده و بيدار كن و به گريه اش بينداز از صداى گريه او پدر و مادر بيرون مى آيند، در همان موقع با شتاب خود را به پول برسان و حتما به نتيجه مى رسى.
    پدر و مادر مى خوابند، نيمه هاى شب، ان مرد، آرام آرام وارد اطاق شده بچه شيرخوار را به انتهاى حياطى كه وسيع بود آورده و به گريه مى اندازد و در همانجا بچه را مى گذارد و خودش را پنهان مى نمايد.
    از گريه بچه، پدر و مادر بيدار مى شوند و از اين پيشامد عجيب، وحشت زده و ناراحت با شتاب به سوى بچه مى دوند، در همين وقت، ان مرد خود را سر پول رسانده، همينكه دستش به پول مى رسد، زلزله مهيب سرسام آور به قزوين رسيده، همان اطاق به روىش خراب مى شود و او در ميان خروارها خاك و آوار در حالى كه پول را بدست گرفته، نابود مى شود.
    اهل خانه نجات پيدا مى كنند ولى از اين جريان اطلاع ندارند و گاهى با خود مى گويند: دست غيبى ما را نجات داد.
    پس از چند روزى كه خاك ها را به اين طرف و آن طرف ريختند تا اثاثيه خانه و پول معهود را بدست بياورند ناگاه چشمشان به جنازه آن خيانتكار كه پول ها را به دست گرفته مى افتد و از سر مطلب واقف مى گردند.
    خمير مايه استاد شيشه گر، سنگ است عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد.

  3. #23
    90133081 آواتار ها

    تاریخ عضویت : 1391/9/16
    محل سکونت : تبریز
    گالري تصاوير
    103   نظرات : 0
    نوشته : 1,690      صلوات : 647
    صلوات گرفته : 1,515 در 888 پست
    وبلاگ : 109
    دریافت : 1      بارگذاری : 1
    90133081 آنلاین نیست.



    علینقی ، كاسب مؤمن و خیرو معلم قرآن بود ولی از نعمت فرزند محروم

    بود.


    آنهایی كه حسودی شان میشددنبال بهانه می گشتند تا نمكی به زخمش

    بپاشند


    همسایه كینه توزش برای اینکه دلش را آتش بزند آمد دم در و به علینقی

    یك

    گونی داد و گفت:


    «حالا كه تو بچه نداری، بیااینها مال تو، شاید به كارت بیاید»


    علینقی در گونی را باز كرد،11تا بچه گربه از توی آن ریختند بیرون!


    قهقهه مردك و صدای گریه علینقی قاطی شد.


    كنار در نشست و دستانش به دعا بلند و گفت «ای كه گفتی بخوانیدم تا

    اجابتتان كنم! اگر به من فرزندی بدهی، نذرمی كنم كه به لطف و هدایت

    خودت او را مبلغ قرآن و دینت كنم».


    خدایی كه دعای زكریای سالخورده را در اوج ناامیدی اجابت كرده بود، 11

    فرزند به علی نقی داد كه اولی اشان شد همان عالم برجسته و مفسر

    قرآن ، حجت الاسلام محسن قرائتی


    ویرایش توسط 90133081 : 1395/04/02 در ساعت 05:53 بعد از ظهر

  4. #24
    90133081 آواتار ها

    تاریخ عضویت : 1391/9/16
    محل سکونت : تبریز
    گالري تصاوير
    103   نظرات : 0
    نوشته : 1,690      صلوات : 647
    صلوات گرفته : 1,515 در 888 پست
    وبلاگ : 109
    دریافت : 1      بارگذاری : 1
    90133081 آنلاین نیست.



    نامه‏ اى داشتم ازدختر بچه یازده ساله كه:


    توى اتوبوس مى‏ رفتيم متوجه شدم نماز نخواندم، گفتم بابا نماز نخواندم.

    گفت در بيابان هستیم. گفتم به راننده مى‏ گويم نگه دارد، گفت راننده

    بخاطريك بچه نگه نمى ‏دارد، به راننده گفت و نگه نداشت. شيشه آب

    كوچكی بود، درآورد، سطل زير اتوبوس را هم باز كرد، شروع كرد به وضو

    گرفتن. ‼


    شاگرد راننده نگاه كرد گفت دختر چه كار مى ‏كنى⁉ به راننده گفت آقاى

    راننده نگاه كن از توى آينه دختر وضو مى ‏گيرد. راننده هم گفت من به احترام

    تو مى ایستم. دختروضو گرفت و پياده شد و در بيابان گفت: «اللَّهُ أَكْبَر».


    مردهاى صد و بيست كيلويى به هم نگاه كردند، يكى گفت من هم نخوانده‌ ام،

    ديگرى گفت: من هم!!! يكى يكى پياده شدندنماز خواندند. دختر مى‏ گفت

    شيرين ترين نمازى كه خواندم اين بود.



    حجت الاسلام والمسلمین قرائتی
    ویرایش توسط 90133081 : 1395/04/02 در ساعت 05:56 بعد از ظهر

  5. #25
    90133081 آواتار ها

    تاریخ عضویت : 1391/9/16
    محل سکونت : تبریز
    گالري تصاوير
    103   نظرات : 0
    نوشته : 1,690      صلوات : 647
    صلوات گرفته : 1,515 در 888 پست
    وبلاگ : 109
    دریافت : 1      بارگذاری : 1
    90133081 آنلاین نیست.



    رايم دست تكان داد!
    گفتم: "مرتضي! الآن دو برادرت توي جبهه‌ها هستند تو ديگر نرو و اينجا كمك من و پدرت باش."
    گفت: "آنها براي خودشان رفته‌اند و ثوابش هم براي آنهاست، ‌من هم براي خودم مي‌روم."
    آن روز‌ها فقط پانزده سال داشت. يك روز آمدم خانه و ديدم نيست. دايي‌اش آمد و گفت: "مرتضي را توي حياط سپاه ديدم كه داشت اعزام مي‌شد." سراسيمه به دنبالش رفتم؛ هنوز داخل حياط سپاه بودند، ‌گفتم: "مرتضي نرو پدرت راضي نيست."
    گفت: "نه! پدر گفته اگر مادرت راضي است و رضايت بدهد من هم حرفي ندارم."
    وقتي سوار اتوبوس شد پياده‌اش كردند و رفت داخل يك اتوبوس ديگر، چند لحظه بعد از آن اتوبوس هم پياده‌اش كردند و رفت داخل يك اتوبوس ديگر، رفتم جلو گفتم: "چرا بچه مرا اذيت مي‌كنيد؟"
    گفتند: "داريم سر به سرش مي‌گذاريم كه شايد نيايد، ‌چون دو برادر ديگرش جبهه هستند، او نيايد بهتر است." اما در همين لحظه ديدم اتوبوسي كه مرتضي رفته بود داخلش حركت كرد و او از پنجره برايم دست تكان مي‌داد و من هم هاج و واج فقط به او نگاه مي‌كردم. 1
    * پاورقي:
    ۱- ثريا افشار ونگيني، مادر شهيد مرتضي افشار ونگيني
    بسيجي شهيد مرتضي افشار ونگيني در تاريخ 01/03/1351 در قزوين متولد و به تاريخ 31/01/1367 در تپه ي شيخ محمد به شهادت رسيد و پيكر مطهرش در تاريخ 05/03/1367 به خاك سپرده شد.


    تاریخ : [ دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 4:17 ] | نویسنده : [ رسول گلی زاده ]

صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

موضوعات مشابه

  1. پندهای کوتاه از نهج البلاغه
    توسط سوگند در تالار سرگرمی
    پاسخ: 56
    آخرين نوشته: 1391/01/02, 01:41 قبل از ظهر
  2. کوتاه و خواندنی ღ اصطلاحات جبهه ღ
    توسط سوگند در تالار سرگرمی
    پاسخ: 7
    آخرين نوشته: 1390/08/25, 05:20 بعد از ظهر
  3. کوتاه و خواندنی ღ لطائف جبهه ღ
    توسط سوگند در تالار سرگرمی
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 1390/08/25, 04:55 بعد از ظهر
  4. معرفی دوره های کوتاه مدت
    توسط quranic در تالار پودمانی
    پاسخ: 6
    آخرين نوشته: 1390/08/10, 05:12 بعد از ظهر
  5. ◕◕◕ روایات کوتاه و خواندنی درباره کربلا
    توسط quranic در تالار امام حسين (ع)
    پاسخ: 16
    آخرين نوشته: 1390/04/13, 07:00 بعد از ظهر

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •