تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 15 , از مجموع 15

موضوع: جانبازان

  1. #11
    90133081 آواتار ها

    تاریخ عضویت : 1391/9/16
    محل سکونت : تبریز
    گالري تصاوير
    103   نظرات : 0
    نوشته : 1,690      صلوات : 647
    صلوات گرفته : 1,515 در 888 پست
    وبلاگ : 109
    دریافت : 1      بارگذاری : 1
    90133081 آنلاین نیست.



    ازفرمایشات مقام عظمای ولایت:
    نقل قول نوشته اصلی توسط 90133081 نمایش پست ها
    خداى متعال در مورد اين‌گونه از مجروحين جنگ در قرآن مى‌فرمايد:«الّذين استجابوا للَّه و الرّسول من بعد ما اصابهم القرح للّذين احسنوا منهم و اتّقوا اجر عظيم». كلمه‌ى«عظيم» در پايان اين آيه‌ى شريفه، قابل تأمل است" .سخنرانى در مراسم بيعت گروه كثيرى از جانبازان 28/04/1368

  2. صلوات و تشکر : 3


  3. #12
    90133081 آواتار ها

    تاریخ عضویت : 1391/9/16
    محل سکونت : تبریز
    گالري تصاوير
    103   نظرات : 0
    نوشته : 1,690      صلوات : 647
    صلوات گرفته : 1,515 در 888 پست
    وبلاگ : 109
    دریافت : 1      بارگذاری : 1
    90133081 آنلاین نیست.

    تنها ۸ دقیقه از {زندگی }این جانباز




    نگاه ها همه بر روی پرده سینما بود.
    اکران فیلم شروع شد،
    شروع فیلم سقف یک اتاق
    دو دقیقه بعد همچنان سقف اتاق
    , سه, چهار, پنج, ...,هشت دقیقه اول فیلم فقط سقف اتاق!
    صدای همه در آمد.
    اغلب حاضران سینما را ترک کردند,
    ناگهان دوربین حرکت کرد و آمد پایین
    و به جانباز قطع نخاع خوابیده روی تخت رسید.
    زیرنویس:
    این تنها ۸ دقیقه از {زندگی }این جانباز بود و شما طاقت نداشتید...

  4. صلوات و تشکر : 3


  5. #13
    محمد مهدی قربانی آواتار ها

    تاریخ عضویت : 1391/9/23
    گالري تصاوير
    158   نظرات : 0
    نوشته : 895      صلوات : 2,705
    صلوات گرفته : 1,423 در 591 پست
    دریافت : 6      بارگذاری : 7
    محمد مهدی قربانی آنلاین نیست.



    نقل قول نوشته اصلی توسط 90133081 نمایش پست ها
    نگاه ها همه بر روی پرده سینما بود.
    اکران فیلم شروع شد،
    شروع فیلم سقف یک اتاق
    دو دقیقه بعد همچنان سقف اتاق
    , سه, چهار, پنج, ...,هشت دقیقه اول فیلم فقط سقف اتاق!
    صدای همه در آمد.
    اغلب حاضران سینما را ترک کردند,
    ناگهان دوربین حرکت کرد و آمد پایین
    و به جانباز قطع نخاع خوابیده روی تخت رسید.
    زیرنویس:
    این تنها ۸ دقیقه از {زندگی }این جانباز بود و شما طاقت نداشتید...


    بسم الله الرحمن الرحیم

    عالی بود.



    السلام علیک یا أباعبدالله

    بهشت، شش گوشه است...




  6. صلوات و تشکر


  7. #14
    90133081 آواتار ها

    تاریخ عضویت : 1391/9/16
    محل سکونت : تبریز
    گالري تصاوير
    103   نظرات : 0
    نوشته : 1,690      صلوات : 647
    صلوات گرفته : 1,515 در 888 پست
    وبلاگ : 109
    دریافت : 1      بارگذاری : 1
    90133081 آنلاین نیست.

  8. صلوات و تشکر


  9. #15
    90133081 آواتار ها

    تاریخ عضویت : 1391/9/16
    محل سکونت : تبریز
    گالري تصاوير
    103   نظرات : 0
    نوشته : 1,690      صلوات : 647
    صلوات گرفته : 1,515 در 888 پست
    وبلاگ : 109
    دریافت : 1      بارگذاری : 1
    90133081 آنلاین نیست.



    حكايت تير خلاص
    امروز بعدازظهر درمحاصره دشمن گير كرديم. هرچه مهمات داشتيم خرج بعثي ها كرده بوديم، آتش دشمن بسيارسنگين بود، در نزديكي محل سنگرم، راكتي خورد، حفره بزرگي ايجاد كرد، به قصد رفتن به حفره (كه حالا بعد از اصابت راكت محل امني به نظر مي رسيد) خيز برداشتم، براي لحظه اي صداي انفجار و سپس دود مانع از آن شد كه بفهمم چه شده است، چندلحظه بعد به خودم آمدم، گوشهايم سوت مي كشيد، خواستم تكان بخورم، ديدم بدنم با من همراهي نمي كند، به سختي سرم را بالا آوردم، تقريبا تركش ها به تمام بدنم خورده بود. پاي راستم هم از زانو ديده نمي شد. دردي جانكاه از ناحيه گردن احساس مي كردم، تعجب مي كردم كه چرا دردي از ناحيه پا احساس نمي كنم، اطرافم را به زحمت نگاه كردم، تمام بچه ها مورد آماج و اصابت تركش هاي راكتهاي دشمن قرار گرفته بودند، عده اي شهيد شده بودند، عده اي ناله مي كردند. صداي برادر غلامي را شناختم، مداح گردان بود، داشت روضه حضرت ابوالفضل را زمزمه مي كرد، زبانم از تشنگي خشك شده بود، شهادتين را در دل خواندم، لحظاتي نگذشته بود كه نيروهاي عراقي به بالاي سرمان رسيدند، هركه زخمي بود يا ناله مي كرد با تير خلاص مي زدند، در دل دوباره اشهدم را خواندم، منتظر بودم به بالاي سرم بيايند و تيرخلاصي هم به من بزنند، بي رمق با چشماني نيمه باز به آسمان آبي مي نگريستم، يعني مي شد تا لحظه اي ديگر در كهكشان ستاره هاي اين آسمان جاي بگيرم! فرمانده بعثي با كلاه قرمز تكاوري بالاي سرم آمد، مي توانستم چهره برافروخته اش را ببينم، در دل از خدا طلب مغفرت كردم، هفت تيرش را به سمت سرم نشانه گرفت، چشمانم را آهسته بستم، ظاهرا تا شهادت چيزي باقي نمانده بود، اما صداي داد و بيداد و بحث تندي به زبان عربي باعث شد تا چشمانم را دوباره باز كنم، يك سرباز عراقي مانع تيراندازي شده بود، شايد به خاطر وضعيت بسيار بد بدن خون آلودم و پاي از دست رفته ام يا كلاً تيرهاي ناجوانمردانه خلاص، اين درگيري لفظي ايجاد شده بود. فرمانده عراقي اسلحه را بالا آورد و به سر سرباز شليك كرد، بعد به طرف سر من هم شليك كرد، اما خواست خدا بود كه اين كار را با بي دقتي انجام دهد، تنها زخمي نه چندان عميق بر بالاي سرم ايجاد كرد، حالا سرم يكپارچه درد شده بود، ديگر دردها را از ياد برده بودم، لحظه اي بعد از هوش رفتم، رزمندگان ايراني ساعاتي بعد در يك پاتك دشمن را به عقب راندند، و من را به پشت جبهه منتقل كردند، حالا يك پاي مصنوعي جايگزين پاي راستم شده است. لياقت شهادت نداشتم، اما اميدوارم به خاطر پاي از دست داده ام، پايم به بهشت باز شود. (خاطره از برادر مهدي آشتياني)
    پي نوشت:
    1- اين خاطره براي اولين بار از طرف من به دليل دانستن زبان فرانسه براي نويسنده، خبرنگار و عكاس مشهور سوئيسي خانم لورنس دئونا (lauraence Deonna) با حضور برادر آزاده و جانبازم مهدي آشتياني نقل شد، كمي بعد كتاب Du fond de ma valise مجموعه اي از خاطرات ايشان در ايران توسط انتشاراتla Braconniere در سوئيس درسال 1999 به چاپ رسيد، خانم دئونا برنده جايزه ادبي يونسكو شد.
    در ابتداي كتابشان هم لطف داشتند و از من تشكر كردند، درصورتي كه من تنها يك واسطه بودم!
    2- با مهدي تلفني صحبت كردم، وقتي خاطره «تير خلاص» را برايش گفتم، گفت: «تو عجب حافظه اي داري، راستي يادته اون خانم وقتي پامو (مصنوعي) درآوردم و ماجرا رو تشريح كردم، بنده خدا كم آورده بود. «قرار گذاشتيم فردا همديگرو ببينيم، گفتم برات ماشين بفرستم، گفت: «نه خودم موتور دارم!»، از حالش جويا شدم، گفت: «يك پانزده سانتيمتر ديگرهم از پام بريدند» خيلي متأثر شدم. زيربار اينكه مطلبي از او بگذارم نمي رفت، مي گفت: «با اسم مستعار بگذار»، بالاخره با هزار تلاش و خواهش قبول كرد مي گفت: «آخه من كاري نكردم»، اين در حالي است كه بدانيد مهدي با همون يك پا اسير هم شد و در عين جانبازي، آزاده هم هست...


    تاریخ : [ جمعه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۵ ] [ 9:31 ] | نویسنده : [ رسول گلی زاده ]

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •