تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6
  1. #1

  2. #2

  3. #3

    سید هندی و تربت سید الشهدا




    ماجرایی که می شنوید واقعی است و خودم شخصا با فردی که ماجرا برایش اتفاق افتاده ملاقات کرده و از زبانش شنیدم

  4. #4

    اثرات تربت سید الشهدا




    شبی توی یکی از مجالس حضرت سید الشهدا با یک سید هندی آشنا شدم که ماجراهای شنیدنی را برایم تعریف کرد دوتا از اون ناب هاشونو براتون می نویسم :

    تربت سید الشهداء:
    در منطقه ای بودیم در کنگو مبلغ دینی بودیم اکیپی بودیم که متشکل از پزشک و مبلغ و تدارکاتچی و..... کلا ده دوازده نفر بودیم رفتیم یکی از مناطق به عنوان تبلیغ دین مقداری غذا و دارو و لباس با خود همراه داشتیم به بچه ها می دادیم به قول سید هندی مردم فقیری داشت که فقط یک لنگ به خودشان بسته بودند ولی سرزمینشان پربود از الماس و طلا برخی از طوایف آنها هنوز خود را انسان نمی دانند می گویند انسان ها سفید هستند و ما حیوان هستیم لذا سفیدپوستان را می گرفتند در قفسی قرار می دادن خوب به آن می رسیدند چاق و چله که شد جلوی عروس ذبحش می کردند و می خوردندش هنوزهم خام خام گوشت می خورند
    بالاخره کار ما در آن منطقه تمام شد داشتیم بر می گشتیم به ما تذکر داده بودند که در این منطقه که جنگلی هم بود روز فقط باید بروید به شب نخورد, اما از شانس ما سیل شدیدی آمده بود که جاده بسته شده بود مجبور شدیم تا غروب در همان جنگل بمانیم ولی شب گرفتمان , شب که شد یک وقت دیدیم آدم های سیاه پوست بلند قد و بزرگ آمدند و دست و پای ما را بستند گفتند شما که هستید و از کجا می آیید, خودمان رو معرفی کردیم و من گفتم من مبلغ دینی هستم یکی از اون ها رو کرد به من و گفت: تو فامیل خدایی ؟ گفتم بله
    آن ها مارا بردند سه ساعت پیاده روی کردیم تا به کوهی رسیدیم وسط آن کوه محل زندگی آن ها بود ما را بردند جایی دیدم پیرمردی روی تخت بیهوش شده افتاده بود از دهانش کف می آمد, یکی از جوان های اونا اومد و گفت این پدرم است ماری او را زده و کاری از دست ما ساخته نیست یا باید اونو خوب کنید یا شما راخواهیم کشت جلوی سگ ها خواهیم انداخت شما تا فردا صبح فرصت دارید, همه اکیپ شروع کردند به ناله و گریه, م نگفتم بیاییم دست به دعابرداریم نا امید نشویم شاید خدا کمک کرد نجات پیدا کردیم
    از اونها آب خواستم دست و پایم را شستم وضو گرفتم قبله را پرسیدم یکی از اونها دیده بود که یک مسلمان به کدام سمت نماز می خواند , رو به قبله نشستم قرار شد هر کداممان یه چیزی بخونیم یکی زیارت عاشورا یکی دعای توسل یکی دعای ناد علی و...
    مدتی گذشت مشغول بودیم که من فکری به سرم زد من معمولا مقداری تربت مضجع و محل شهادت امام حسین را همراهم داشتم الان هم توی جیبم دارم رو کردم به پسرش گفتم کمی آب گرم برایم بیاور می خواهم دارویی به او بدهم تا خوب شود
    فوری آب گرم حاضرشد محل نیش مار که روی پنجه پایش بود را خوب شستم جای دوتا دندان دو سوراخ روی پایش ایجاد کرده بود به اندازه سر سوزنی مقدار خیلی کم از تربت را توی سوراخ های ایجادشده ریختم سپس با پارچه سبزی که متبرک حرم امام رضا بود و همیشه همراهم بود را روی زخم گذاشتم , ساعتی نگذشت دیدم این پیر مرد که به نقل از پسرش مدتی است اصلا زبانش قفل شده بود یک دفعه از جا بلند شد و فریاد زد این چیه روی پایم گذاشتید پایم داره منفجر میشه من پارچه سبز را برداشتم بلافاصله دیدم از همان جای زخم خونی به اندازه بیش از یک لیتر بیرون زد پزشکی که همرهمان بود گفت این براش خیلی خوبه منم ران هایش را ماساژ دادم او هم آمپولی بهش زد دوباره به خواب رفت دوباره پایش را با آب گرم شستم و پارچه سبز را روی پایش انداختم مدتی بعد دوباره بیدار شد و گفت این چیه روی پام گذاشتین پایم داره منفجر می شه دوباره پارچه را برداشتم مقداری دیگر خون بیرون آمد بالاخره یادم هست صبح که شد دیدم پیرمرد خود از جایش بلند شد دست شویی رفت و مشکل کاملا برطرف شد پس از اون به قدری به ما احترام کردند سوقاتی هایی به ما دادند و با احترام ما را رساندند, سید می گفت بعدا فهمیدم همه آن طایفه مسلمان و شیعه شدند .

  5. #5

  6. #6

    2. شهیدان زنده اند




    سید هندی گفت:
    روزی در هندوستان به اتفاق دوستان رفته بودیم توی پایتخت قدم می زدیم در یکی از چهار راه ها یکی از مرتاض ها رو دیدم که منو صدا کرد گفت بیا فالت رو بگیرم منم به دوستان گفتم بگذار ببینم چی می گه رفتم جلو دیدم پارچه ای پهن کرد و گفت بنشین
    ازم پرسید شما درباره مسئله ای فکر کن بگو من تشخیص بدهم که درباره چی فکر می کردی اول ده روپیه هم پول بده تا برات بگم
    من یادم افتاد توی تهران جوانی که رفت وآمد خانوادگی باهاشون داشتم مفقودالاثر شده بود از من پرسید آنچه فکر کردی موجود زنده است یا از اشیا گفتم موجود زنده
    انسان است یا حیوان
    انسان
    زن است یا مرد پیر یا جوان و..
    این ها رو خودت باید تشخیص بدی ده روپیه گرفتی
    سپس شروع کرد از خانواده خودم پرسیدن که تو کی هستی چندتا خواهر و برادرید و....
    بعد کمی فکر کرد و گفت آنچه فکر می کردی درباره جوانی خوشگل است که الان یه جای بسیار خوبی توی یک باغ بسیار عالی داره کیف می کنه چقدر خدم و هشم داره
    زنده است یا مرده ؟
    زنده است داره می خوره راه می ره و..
    صبرکن ببینم موکلین من نمی تونند بهش نزدیک بشن
    کجاست؟
    بزار ببینم ... توی هندوستان که نیست .... هیچ جای کره زمین نیست اما زنده است
    من همونجا فهمیدم که شهید شده وقتی ایران اومدم به خانوادشون خبر دادم دو هفته بعد هم جنازه اش آمد دیدم مصداق آیه ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء‌ عند ربهم یرزقون.................یعنی چی



موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 20
    آخرين نوشته: 1392/11/19, 01:04 قبل از ظهر
  2. پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 1392/05/23, 06:11 بعد از ظهر
  3. سیری در سیره تربیتی بانو مجتهده امین
    توسط quranic در تالار مفسران و قرآن پژوهان
    پاسخ: 12
    آخرين نوشته: 1391/06/13, 10:14 قبل از ظهر
  4. آشنایی با تفاسیر ( تفاسیر قرن سوم)
    توسط quranic در تالار کتاب شناسی
    پاسخ: 10
    آخرين نوشته: 1389/12/17, 09:20 قبل از ظهر
  5. زندگینامه سید محمد حسین فضل الله (صاحب تفسیر من وحى القرآن‏)
    توسط مرادی نسب در تالار مفسران و قرآن پژوهان
    پاسخ: 7
    آخرين نوشته: 1389/11/11, 01:22 بعد از ظهر

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •