تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 31

موضوع: خاطرات شهدا

  1. #1

    خاطرات شهدا





    چشم پاک دختری از جمله‌ای تر مانده است""" چشم‌های پاکش اما خیره بر در مانده است
    روی دیوار اتاق کوچک تنهایی‌اش """ عکس بابایش کنار شعر مادر مانده است . . .
    یاد و خاطره شهیدان گرامی باد


  2. #2

    شهید زین الدین





    بعد از چند شبانه‌روز بی‌خوابی، بالاخره فرصتی دست داد و حاج مهدی در یكی ازسنگرهای فتح شده عراقی خوابید. پنج روز از عملیات در جزیره مجنون می‌گذشت و آقا مهدی به خاطر كار زیاد فرصتی برای استراحت نداشت.
    چهره‌اش زرد بود و چشمان قرمزش از بی‌خوابی‌ها و شب بیداری‌های ممتد حكایت می‌كرد. ساعتی نگذشت كه یك گلوله خمپاره صد و بیست روی طاق سنگر فرود آمد. داد زدم: «بچه‌ها آقا مهدی» همه دویدند طرف سنگر.
    هنوز نرسیده بودیم كه او در حالیكه سرفه می‌كرد و خاك‌ها را كنار می‌زد، دیدیم. كمكش كردیم تا بیرون بیاید. همه نگران بودند «حاج آقا طوری نشدین؟» و او همانطور كه خاك‌های لباسش را می‌تكاند خندید و گفت: «انگار عراقی‌ها هم می‌دانند كه خواب به ما نیامده . »



    منبع:كتاب افلاكی خاكی


  3. #3

    بوسه




    داد می زد گریه می کرد،می گفت:می خواهم صورت برادرم را ببوسم...

    اجازه نمی دادند.
    یکی گفت:خواهر است مگر چه اشکالی دارد؟بگذارید برادرش را ببوسد.
    گفتند:شما اصرار نکنید نمی شود...

    این شهید سر ندارد


  4. #4

    خجالت تیمسار






    همراه تیمسار بابایی بایک وانت تویوتا به قرارگاه نیروی زمینی در غرب می رفتیم . بین راه دژبان هایی زیادی با فاصله کم ایستاده بودند. بابایی گفت:حسن جان!ببین این دژبانه برای چه ایستاده اند.پرسیدم یک دژبان گفت:گفتند تیمساری به نام بابایی می آید،بیست ساعت است مارا اینجا میخکوب کرده اند اما تا حالا نیامده و حال مارا گرفته . عباس گفت:برادر!از قول من به فرمانده ات بگو که به فرمانده اش بگوید،بابایی آمد خجالت کشید برگشت«دور زدیم و برگشتیم»


  5. #5

    شهید همت







    چمشمش که به بچه ها و سنگر ها می افتاد، دیگر حواسش به هیچ چیز نبود. یک روز بیشتر از عروسی مان نگذشته بود.می رفتیم پاوه ،هر جا می رسید پیاده می شد و با بسیجی ها حال و احوال می کرد. وقتی پیاده شد،چند نفر که بیرون بودندجلو دویدند، شروع کردن بدن و لباس حاجی را دست کشیدن و بویدن.
    باران روی بدن حاجی سر می خورد،باد گیرش را هم از توی ماشین بر نداشته بود.یکی شان انگار همت پدرش باشد،شانه و دست او را بوسید و با دلتنگی گفت:این چند روزی که نبودید سنگر مون را آب گرفت خیلی اذیت شدیم. حاجی با حوصله گوش می داد. دست هایش را از دو طرف قلاب کرده بود پشت آنها

    انگار می خواست همه شان را در حلقه دو دستش جا دهد..


    همسر شهید




  6. صلوات و تشکر : 11


  7. #6

    پلنگ صورتی




    شادمانه در جبهه
    شب عملیات بود .حاج اسماعیل حق گو به علی مسگری گفت:ببین تیربارچی چه ذکری میگه که اینطور استوار جلوی تیرو ترکش ایستاده و اصلا ترسی به دلش راه نمیده .
    نزدیک تیر باچی شد و دید داره با خودش زمزمه میکنه:

    دِرِن ، دِرِن ، دِرِن ،...(آهنگ پلنگ صورتی!)
    معلوم بود این آدم قبلا ذکرشو گفته که در مقابل دشمن این گونه ،شادمانه مرگ رو به بازی گرفته
    حاج حسین یکتا

  8. صلوات و تشکر : 11


  9. #7

    شهید باکری




    «اصلاً نمى خواد بياى عمليات.»




    از موتور افتاده بودم. پايم شكسته بود. حاجى كه ديد گفت «مى رى خونه استراحت مى كنى! هفته اى يه بار بيش تر نمى تونى بيايى اردوگاه.» خانه مان اهواز بود; نزديك اردوگاه. مى ترسيدم اگر توى جلسه با پاى گچ گرفته ببيندم، نگذارد بروم عمليات. خودم گچ پايم را باز كردم. هنوز درد مى كرد. يكى از بچه ها كمكم كرد تا بروم جلسه. همه تعجب كرده بودند. مى گفتند «پات زود خوب شده!»
    آخر جلسه گفت «چرا گچ پات رو باز كردى؟»
    گفتم «خوب شده. مى تونم راه برم.» پايم را كه زمين گذاشتم از زور درد چشم هام سياهى رفت.
    گفت «مگه اين مال خودته كه باهاش اينجورى مى كنى؟ اين امانته دست تو. فردا روز بايد باهاش بجنگى.»

    بعدش گفت «اصلاً نمى خواد بياى عمليات.»
    التماسش كردم. گفت «مى رى پات رو دوباره گچ مى گيرى.»
    توى اهواز در به در مى گشتم پى دكتر تا پايم را دوباره گچ بگيرد.
    ویرایش توسط محمد حسین : 1391/01/24 در ساعت 01:59 بعد از ظهر

  10. صلوات و تشکر : 11


  11. #8

    شهید محمود کاوه






    یکی از بچه ها به شوخی پتویش را پرت کرد طرفم.اسلحه از دوشم افتادوخوردتوی سر کاوه. کم مانده بود سکته کنم؛سر محمودشکسته بود وداشت خون می آمد.با خودم گفتم:الان است که یک برخوردناجوری با من بکند.چون خودم را بی تقصیر می دانستم،آماده شدم که اگر حرفی ،چیزی گفت،جوابش را بدهم.کاملاً خلاف انتظارم عمل کرد؛یک دستمال ازتو جیبش در آورد، گذاشت رو زخم سرشو بعد از سالن رفت بیرون.این برخورد از صد تا توگوشی برایم سخت تر بود. دنبالش دویدم. در حالی که دلم می سوخت، با ناراحتی گفتم: آخه یه حرفی بزن، چیزی بگو، همانطور که می خندید گفت: مگه چی شده؟ گفتم: من زدم سرت رو شکستم،تو حتی نگاه نکردی ببینی کار کی بوده همان طور که خون ها را پاک می کرد، گفت:این جا کردستانه،از این خون ها باید ریخته بشه،این که چیزی نیست!

  12. صلوات و تشکر : 10


  13. #9



    عباس
    وقتی اسیر شدیم از همه رسانه ها آمده بودند برای مصاحبه و در واقع مانور قدرت و استفاده تبلیغاتی روی اسرای عملیات بود. نوبت یکی از بچه های زرنگ گردان شد. با آب و تاب تمام و قدری ملاطفت تصنعی شروع کردند به سوال کردن.
    یکی از مأموران پرسید:
    - پسر جان اسمت چیه؟
    - عباس.
    - اهل کجا هستی؟
    - بندرعباس.
    - اسم پدرت چیه؟
    - به او می گویند حاج عباس!
    گویی که طرف بویی از قضیه برده بود پرسید:
    - کجا اسیر شدی؟
    - دشت عباس!
    افسر عراقی که اطمینان پیدا کرده بود طرف دستش انداخته و نمی خواهد حرف بزند به ساق پای او زد و گفت:
    - دروغ میگی!
    و او که خودش را به موش مردگی زده بود با تظاهر به گریه کردن گفت:
    - نه به حضرت عباس!

  14. صلوات و تشکر : 11


  15. #10











    شايعه کرده بودند احمد منافق است. وقتي به‌ش مي‌گفتي،مي‌خنديد. از دفتر امام خواستندش.نگران بود.مي‌گفت«تو اين اوضاع کردستان، چه‌طوري ول کنم و برم؟»بالاخره رفت.
    وقتي برگشت،از خوش حالي روي پا بند نمي‌شد.نشانديمش و گفتيم تعريف کند.
    ـ باورم نمي‌شد برم خدمت امام.امام پرسيدند احمد،به شما مي‌گويند منافق هستي؟گفتم بله،اين حرف ها رو مي‌زنن.سرم را انداختم پايين. اما گفتند برگرد و همان جا که بودي، محکم بايست.
    راه مي‌رفت و مي‌گفت«از امام تأييديه گرفتم.»

  16. صلوات و تشکر : 7


صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •