تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 10
  1. #1

    مکالمه کوتاه با همسر یک جانباز




    روبرویش نشستم
    مدام دانه های تسبیح را روی هم می انداخت
    پرسیدم: چه ذکری میخوانید؟
    : خیلی صلوات ، نذر دارم. باید تمامش کنم!
    پرسیدم: نذرهایتان برآورده شده؟!
    : آری
    پرسیدم: چه نذرهایی؟:

    یک لحظه که دیر می کند، برای عافیتش صلوات نذر می کنم!


    "فدای قلب پر اضطراب و عاشقت"






  2. صلوات و تشکر : 9


  3. #2

    دردهايت همه اش براي من




    دردهايت همه اش براي من

    به همه گفته ام به جاي تو نفس بكشند.به جاي نفس هايي كه بالا نمي آيند.

    اما براي تحمل دردهايت كسي حاضر نشد شريك ما باشد.

    مي گويند دردهايت را نمي شود تقسيم كرد.

    دردهايت همه اش براي من .....





  4. #3

    همسر جانباز




    سلامتی ِ اون همسر ِ جانباز ِ موجی‌ای که بهش گفتن: چرا هر بار وایمیسی و از شوهرت کتک میخوری؟
    گفت: اگر خودمو نندازم جلو، شروع می‌کنه خودش رو می‌زنه،
    آنقدر می‌زنه تا داغون شه،
    آخه موجیه دست خودش نیست
    .
    .
    .
    به یاده اون یه تیکه دیالوگ آژانس شیشه ای : فقط قول بده با امثال عباس مهربون تر باشی.

  5. صلوات و تشکر : 9


  6. #4

    همسران جانبازان قطع نخاعی




    دوستان میخوام حرفای دل و غمهای پنهان همسر جانباز قطع نخاعی رو براتون بگم نمیدونم از کجا شروع کنم از تنها یاشون از درداشون از زخم زبونای مردم چرا اینقد ماها بی تفاوت شدیم چرااااااااااا؟
    به خدا یه تیکه فرشته اند روی لباشون خنده ست و تو دلشون یه دنیا غم وخستگی خدا اجرشون بده با لباس سفید رفتن خونه بخت صحیح و سالم ولی الان شدن یه گل پژمرده

    حرف های یک همسر جانباز :


    آيا آنها تاكنون فكر كرده اند كه شوهر من حتي قادر نيست با ما غذا بخورد و به تفريح بيايد؟ آيا فكر كرده اند بيماري ها و ناراحتي هاي جانبازان چه قدر زياد است؟ آنها نمي دانند كه پسرم چقدر دوست دارد با پدرش بازي كند اما حال بدش اجازه نمي دهد و نمي تواند با او بازي كند. نمي دانند هر وقت پسرم مي خواهد به اتاق پدرش برود بايد مواظب باشد به دست و پاي پدرش نخورد.
    آیا تا به حال دید که یه جانباز با یه تب ماهها توی آسایشگاه بستری شده و با هر یه درجه بالا رفتن تب قلب فرزند جانباز به طپش بیفته و هزار تا فکر به سرش بزنه و هر لحظه رو با استرس بگذرونه؟ زخم های بستر شون رو چی دید چقد درد ناکه و زشت تا حالا شده یه ماه تو بستر به خاطر شکستگی پا بیفتید چقدخسته کنندست مگه نه ؟حالا ببینید یه جانباز 28 سال تو بستره چقد سختس و درد آور
    همسرای جانباز مثه یه طفل کوچک از اونا مراقبت میکنند پس بیایم به اونا احترام بذاریم و ..............

  7. صلوات و تشکر : 8


  8. #5

    دستش که نه! دلش می لرزید…





    هاجر میان صفا و مروه برای نجات کودکی هروله می کرد که یاور پدربت شکن شد در بنیان نهادن خانه خدا . و این زن… در هروله بود برای یاری مردی که برای خدا جانباز گشته…





    بعد از سال ها آرزو و حسرت ، بالاخره خدا قسمتم کرد که با کاروان «راهیان نور» همراه شوم و بشوم مسافر دیار عاشقان.
    کاروان ما کاروان خاصی بود. کاروانی که در بین ۲۲۰ مسافرش، تعداد زیادی جانباز و رزمنده، همسر شهید، فرزند شهید و پدر و مادر شهید بود. به غیر از اینها تا دل تان بخواهد هم کاروانی دلسوخته و عاشق شهدا هم داشتیم.
    اما میان همه آن آدم ها، چشم من مدام حرکات و سکنات یک «زن» را دنبال می کرد. زنی میانسال، با صورتی گرد و چشم هایی که از دور «آذری» بودنش را داد می زد.


    روز اول وقتی دیدمش که ویلچر همسر جانبازش را هُل می داد و در عین حال به پسربچه ۸، ۹ ساله بازیگوشش گوشزد می کرد که پایت را روی رمل های باران خورده شلمچه فرو نبر! بگذریم از اینکه پسربچه کمی بعد تذکر مادر یادش می رفت و دوباره کفش هایش را توی گل ها فرو می برد و کلی هم از این کار کیف می کرد. پدر و مادرش عصبانی نمی شدند و فقط هر ده دقیقه یکبار تذکرشان را تکرار می کردند؛ همین!.


    فردایش از میان حرف های مسئول کاروان فهمیدم که آن آقای ویلچرنشین و همسر و پسرش از ارومیه همراه کاروان ما شده اند. او از همرزمان مسئولین کاروان در چند عملیات بوده، هم جانباز شیمیایی است و هم قطع نخاعی.

  9. صلوات و تشکر : 7


  10. #6



    حالا به حرکات آن «زن» بیشتر دقت می کردم. اگر کسی از هم کاروانی ها ویلچر همسرش را هل می داد، پا به پای چرخ های ویلچر هروله می کرد و مواظب بود مبادا جایی خاک بلند شود و به ریه همسرش برسد. حتی یک بار به پسرش و یک پسر بازیگوش تر از پسر خودش! تذکر داد که «بچه ها خاک بلند نکنید». تا سیل سرفه به ریه همسرش هجوم می آورد، سریع از فلاسک آب جوش توی کیف بزرگش یک لیوان آب می ریخت و به همسرش آب می داد.


    در شب اقامت مان در مشهد شهدای «هویزه» دیدم وقتی همسرش مشغول عبادت در مسجد بود، با پسرش کنار مزار یکی از شهدا نشسته بود و به ترکی برای پسرش از زندگی شهدا می گفت و من اسم «حسین علم الهدی» را در میان حرف هایش چند بار شنیدم.
    اما روز سوم…روزی بود که آن جانباز ویلچر نشین جلوی بیمارستان صحرایی منطقه عملیاتی شلمچه شروع کرد به تعریف کردن خاطرات کربلای پنجش و داستان شیمیایی شدن خودش و دوستان شهیدش. تا بسم الله را گفت، اول زن یک لیوان آب جوش داد به پسرش که برای بابا ببرد و بعد دوربین فیلم برداری کوچکی را از کیفش در آورد و مشغول فیلم برداری از خاطره گویی همسرش شد.
    وقتی خاطرات همسرش به لحظه شرح شهادت شهدایی رسید که با بمب شیمیایی کاملا سوخته بودند، در حالی که سیل اشک نمی گذاشت خوب ببینم، سرم را برگرداندم و اول به پسر جانباز که آرام کنار مادر غرق تماشای پدر بود، نگاه کردم و بعد به «زن». اشک می ریخت و دوربین را محکم در دستش گرفته بود، اما دستش می لرزید.
    اضطراب در صورتش موج می زد، انگار می ترسید همسرش با یادآوری آن خاطرات بهم بریزد و حالش بد شود، انگار می ترسید آن سرفه های لعنتی شروع بشود…

    عشق را در تمام وجود زن می دیدم و لرزش دستش را، -که نه!- لرزش دلش را می دیدم…


    نوشته : محدثه مرتضی

  11. صلوات و تشکر : 7


  12. #7

    درد دل یه دختر جانباز




    بنام خدا اگه حرفامون خوب یا بده *** نامه یه دختر جانباز هفتاد درصده
    غمهای دنیا توی قلب کوچیکش جا نمیشه *** مردی که این نامه رو بفهمه پیدا نمیشه
    وزرا آی وکلا آی رئیسای بی وفا *** آی اونایی که پل زدین به روی خون شهدا
    آی اونایی که شاه شدید می خواهید همه گدا بشن *** جانباز وسیله تبلیغات شما بشن
    می تونی جاتونو با بابام یه شب عوض کنید *** خونکی ویلاها تونو با تب عوض کنید
    می تونید یه عمر بجای پا با ویلچر راه برید *** اونجوری نمیشه دنبال گناه برید
    می دونید قطع نخایی زگردن یعنی چه *** می دونید حرکت ترکشا روی تن یعنی چه
    شمال و کیش و دبی خوبه که سنگر نداره *** چی میگی اونجا که دیگه زخم بستر نداره
    اونی که دغدغه دارو و بنیاد نداره *** باید هم بگه جانبازی دا دو فریاد نداره
    بهار عمر بابا خدا چه زود حرم میشه *** وسط برج که میشه حقوقشم تموم میشه
    بادل خسته و خجالت خیلی زیاد *** از رفقاش کمی پول قرضی می خواد
    ای اونایی که شبای برجاتون مثل روزه *** نمی خواد واسه بابام سنگ دلاتون بسوزه
    ای اونایی که توی افطاریهای شاهونتون *** همه جور ادم باهم جمع می کنید خرد و کلون
    روزه هاتون قبوله ان شاءالله کربلا برید *** ولی از راهی نرید که ریخته خونها به زمین
    برا شماها بدونید نمازم نمی مونه *** یکی دوساله دیگه یه جانبازم نمیمونه
    سکه و تراولهای رنگارنگ مال شما *** دردها مال ما غنیمتهای جنگ مال شما
    موتور سه چرخه توی گرما و سرما مال ما *** ماشینهای خوب مال شما و دردها مال ما
    خوب دارید حال می کنید بابام داره درد می کشه *** سوزش جراحاتش بد تر از صدتا اتیشه
    وقتی که بابام دیگه حالش خیلی بد میشه *** عکسهای رفیقای شهیدش تو چشاش قاب می شه
    سلام مارو هم به محضر اقامون برسون *** سلام مارو هم به محضر یار سرجدا مون برسون

  13. صلوات و تشکر : 6


  14. #8

    تقدیم به جانبازان شیمیایی




    دو دستی باز چسبیدی به تختت
    یه چار دیواری افتاده به جونت
    با گریه ت از ستاره چشم شستی
    که مثل سقف باشه آسمونت
    تنت زیر نفس هات خرد شد باز
    هوا امشب دوباره سنگ تر بود

    به خس خس های امشب گوش دادم
    نفس هات از اتاقت تنگ تر بود

    به پای لحظه ها زنجیر بستی
    رو تختت از خدا مایوس می شی
    شبیه خواب هایی که نرفتی
    برای خواب من کابوس میشی

    باید دنیاتو رو تختت بسازی
    بسازی با تنفس های سختت
    دلت خوش باشه به سرگیجه هات و
    سقوط جسمی اسقاطی رو تختت

    بهای سقف بالای سر من
    طلسمی شیمیایی توی جسمت
    به سقفی که نریخته خیره موندی
    که شاید بشکنه روزی طلسمت


  15. صلوات و تشکر : 6


  16. #9

    شیمیایی یا بیماری آسم؟!!!




    دیروز داشتم با همسر جانبازی که 12 فروردین رفته بودیم به منزلشون عید دیدنی، صحبت میکردم و حال حاج آقاشون رو میپرسیدم که گفتن حالشون خیلی بد شده.


    علت رو جویا شدم.
    فرمودن که از بنیاد زنگ زدن که حاجی حتما باید بیاد بنیاد تا نتیجه نهایی کمیسیون پزشکی رو بهشون اعلام کنیم. حاجی هم که حتی نمیتونه از خونه خارج بشه با کلی مکافات رفته بنیاد به همراه دستگاه اکسیژن سنگین که دخترشون با سختی اون رو حمل میکنه. اونجا بهشون میگن که کمیسیون پزشکی تشخیص داده بیماری ایشون آسم هست.من که وقتی شنیدم بهت زده شدم چه برسه که به جانباز عزیز که سالهاست داره رنج شیمیایی بودن با گاز خردل رو تحمل میکنه و حالا بعد از این همه مدت بهشون گفته بشه که بیماریشون آسمه.


    آسم هم که جزء عوارض جنگ تحمیلی محسوب نمیشه. پس ایشون جانباز محسوب نمیشن. پس کارت جانبازی و درصد هم لازم ندارن. پس یعنی ایشون اگه میخواد ثابت کنه که جانبازه باید بره و شخصا صدام رو از گور بیرون بکشه و بیاره در کمیسیون پزشکی تا اون ملعون شهادت بده که در زمان جنگ بر سر رزمندگان ایرانی بمبهای شیمیایی مثل گاز خردل ریخته.


    به همین سادگییعنی مجرب ترین پزشکان بیمارستانهای جانبازان شیمیایی تشخیص اشتباه دادند که ایشون با گاز خردل شیمیاییه؟ یا شایدم این پزشکان کلا صلاحیت تشخیص ندارند و تمام بیمارانی که از زمان جنگ تا به حال تحت نظرشون بودن آسم داشتند و اشتباها بنیاد شهید تا به حال اونها رو جانباز محسوب میکرده.؟ یا اصولا آسم انقدر توانمنده که بتونه نیمی از ریه انسان رو از کار بندازه؟


    تازه به قول دوستم خوب شد به ایشون نگفتن معتاده. چون به جانبازهای قبلی خیلی راحت انگ معتادی زده بودند و از زیر بار مسئولیتشون شانه خالی کرده بودند.
    یه صحبت دارم با بنیاد شهید و امور ایثارگران:فأین تذهبون؟؟؟؟؟

  17. صلوات و تشکر : 5


  18. #10



    یکی از دانشمندان غربی می گوید هر جا مردی را دیدید که در زندگیش موفق است، بگردید اطراف او حتما زن موفقی را خواهید یافت. این باور، در مورد همسران جانبازان کاملا صدق می کند. مطمئن باشید اگر این پروانگان صمیم(پروانگان صمیم واژه ای است که بنیاد، همسران جانباز را با این نام خطاب می کند) نبودند، که گرد شمع وجود جانبازان بگردند، ونیازهای آنان را مرتفع کنند، هرگز جانبازان زندگی عادی و آرامی نداشتند. یک همسر جانباز هم پرستار است، هم کلیه ی کارهای منزل بر عهده ی اوست.
    من معتقدم اینها را باید جانباز وایثارگر واقعی نامید، چون اینها وضعیت جسمی وروحی جانبازها را دیده اند، وبا آگاهی کامل از مشکلات روحی وجسمی جانباز و با چشمانی باز، زندگی با او را انتخاب کرده اند. در صورتی که ما جانبازان، اگر مطمئن بودیم با شرکت در دفاع مقدس، قطع نخاع یا قطع عضو می شویم، شاید از حضور در جبهه امتناع می ورزیدیم(عرض کردم شاید). البته با طرح این نظر خدای ناکرده، نمی خواهم ارزش رشادت های جانبازان را زیر سوال ببرم،من کوچکتر از همه ی عزیزان جانباز هستم و دست تک تک آنها را می بوسم، اما می خواهم با این دل نوشته ها، ایثار، از خودگذشتگی و عظمت کار همسران جانباز را به اثبات برسانم.
    همسران جانباز، خواه سالم باشند یا بیمار، باید همیشه پرستاری جانباز را عهده دارباشند. و تا آنجایی که من اطلاع دارم اکثرشان به دلیل کار طاقت فرسا، مبتلا به کمردرد وزانو درد شده اند، اما با این اوصاف هم، از وظایفی که عهده دار شده اند و زحماتی که بر دوش گرفته اند، چیزی کم نمی شود، چه بسا مجبور باشند، تا صبح بر بالین بیمارشان بیدار بمانند. یا مجبور شوند چندین بار از خواب بیدار شوند وبه کارهای همسرشان رسیدگی کنند.
    کارهایی که همسر یک فرد قطع نخاع در طول شبانه روز باید انجام بدهد، بعضی اوقات طاقت فرساست واز عهده اش خارج است، اما او ناچار است به این کارهای سخت تن در دهد. چون عدم توجه او، سبب می شود جانباز آسیب ببیند. بعنوان مثال جانبازی که از گردن قطع نخاع است و برای تخلیه ی مثانه اش مجبور است، روزی 5 یا6 دفعه سوند بزند.به نظر شما اگر یکبار همسرش نتواند به او سوند بزند، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ و با توجه به اینکه، یک انسان قطع نخاع، کنترل ادرار و مدفوع ندارد، اگرهمسرش نتواند به موقع او را به دستشویی و حمام ببرد چه اتفاقی می افتد ؟
    بگذارید کمی واضح تر بگویم،من بیشتر شب ها به خاطر پر شدن مثانه ام از خواب بیدار می شوم، همسرم را صدا می زنم تا به من سوند بزند، وضعیت من به گونه ای است که وقتی مثانه ام پر شد، حتی یک قطره ی ادرار هم نمی آید. ادرار، فقط وفقط، با زدن سوند خارج می شود.(بارها از خدا خواسته ام ای کاش من هم مثل اکثر افراد قطع نخاع دیگر دچار بی اختیاری ادرار بودم ونیازی به سوند زدن نداشتم). بیچاره همسرم با چشمانی پر از خواب، از اتاق بیرون می رود، من چند دقیقه صبر می کنم، اما از آمدنش خبری نمی شود با شرمندگی دوباره او را صدا می زنم، متوجه می شوم از شدت خواب الودگی رفته داخل هال و روی کاناپه نشسته و خوابش برده، معذرت خواهی می کند، و سوند را می آورد، وکارش را انجام می دهد،البته معذرت خواهی او بیشتر مرا شرمنده می کند.
    این نمونه، مشتی از خروار است، من مطمئنم جانبازان ومعلولانی که وضعیتشان از من بدتر است، همسرانشان بیشتر زجر می کشند. مثلا همسر وفرزندان یک جانباز شیمیایی همیشه باید مرتب، صدای سرفه های عزیزشان را تحمل کنند. تصور کنید خانواده ی محترم یک جانباز اعصاب و روان در چه وضعیتی هستند؟ همینطور جانبازان قطع نخاعی که سالهاست زخم بستر دارند، یا جانباز نابینا و قطع عضو و...
    این عین جمله ی همسر یک جانباز شیمیایی است، که همسرش پس از سالها مشکلات ریوی و سرفه های فراوان و تحمل درد و رنج فراوان، به شهادت می رسد:
    شبها گوشم را می گذاشتم بر روی سینه اش، ببینم ضربان قلب دارد؟، آرام دستم را می گذاشتم بر روی نبضش،حتی آینه می گذاشتم جلوی بینی اش، تا ببینم نفس می کشند و شیشه آینه بخار می کند یا نه؟!
    یکی دیگر از اعتقادات من این است که، اجر وپاداش مادران جانبازی که فرزند دلبندشان به دلیل مشکلات فراوان روحی وجسمی، نتوانسته ازدواج کند، یا ازدواج ناموفقی داشته اند، بیشتر از همسران جانباز است، چون همسر یک جانباز از نیروی جوانی برخوردار است اما مادر یک جانباز، با کهولت سنی که دارد، ونیازی که خودش به یک مراقب دارد، واقعا پرستاری از یک جانباز برایش مشکل است.
    و اعتقاد دیگرم، درباره ی همسران افرادی است، که سالم بوده اند و بر اثر حادثه ی تصادف یا حادثه ی دیگری قطع نخاع شده اند.اجر این افراد اگر بیشتر از همسران جانباز نباشد کمتر نیست. دوستی دارم که دو سال بعد از ازدواجشان، بر اثر سانحه ی تصادف از گردن قطع نخاع شده، همسر مهربان و مادر بزرگوارش از او در منزل پرستاری می کنند. به نظر شما این همسر واین مادر چقدر نزد خداوند ماجور هستند؟ روزی همسرم به خانم ایشان گفته بود من خودم پرستاری یک انسان قطع نخاع را انتخاب کردم، ولی شما را خدا برای پرستاری از یک قطع نخاع انتخاب کرد.
    پی نوشت:
    خدایا تو شاهد باش من این مطالب را به خاطر تنویر افکار کسانی نوشتم که بدانند این انقلاب به این سادگی به دستشان نرسیده.
    بعضی اوقات افرادی به خاطر ناآگاهی، یا عدم شناخت ازیک جانباز و دردهایی که او و خانواده اش متحمل می شوند، حرف های نیش داری به انان می زنند، که باعث رنجش انان می شوند،به این دلیل نوشتم که این عزیزان نااگاه شناخت، و احتمالا انصاف پیدا کنند.
    ونمی خواهم هیچ منتی بر کسی بگذارم، یا با احساسات کسی بازی کنم. یا ترحم دیگران را برانگیزانم.
    خدایا قصد من از نوشتن این جملات تجلیل از خدمات کسانی است که چون شمع می سوزند و تحلیل می روند و با سوختن خود چراغ خانه ی جانبازان را روشن نگه می دارند. اجرشان با سرور وسالار شهیدان.

  19. صلوات و تشکر : 4


موضوعات مشابه

  1. پندهای کوتاه از نهج البلاغه
    توسط سوگند در تالار سرگرمی
    پاسخ: 56
    آخرين نوشته: 1391/01/01, 11:41 بعد از ظهر
  2. کوتاه و خواندنی ღ اصطلاحات جبهه ღ
    توسط سوگند در تالار سرگرمی
    پاسخ: 7
    آخرين نوشته: 1390/08/25, 04:20 بعد از ظهر
  3. کوتاه و خواندنی ღ لطائف جبهه ღ
    توسط سوگند در تالار سرگرمی
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 1390/08/25, 03:55 بعد از ظهر
  4. معرفی دوره های کوتاه مدت
    توسط quranic در تالار پودمانی
    پاسخ: 6
    آخرين نوشته: 1390/08/10, 04:12 بعد از ظهر
  5. ◕◕◕ روایات کوتاه و خواندنی درباره کربلا
    توسط quranic در تالار امام حسين (ع)
    پاسخ: 16
    آخرين نوشته: 1390/04/13, 06:00 بعد از ظهر

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •