تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4
  1. #1

    داستان عشقهای واقعی







    مقام رضا




    یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم . خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه . او از خوبان درگاه ماست . حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید .

    جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه . بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد . فورا نشست . بیلش رو هم گذاشت جلوی روش .
    گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم . حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده .
    رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه . گفت : نه .
    حضرت فرمود : چرا ؟ گفت
    نچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا انجه را که خودم برای خودم بخواهم

    ویرایش توسط ملکوت : 1391/02/17 در ساعت 06:06 بعد از ظهر

  2. صلوات و تشکر : 4


  3. #2




    چرا نمی فهمم؟

    چرا نمی فهمم که اگر خداوند عزیز ترین و صمیمی ترین دوست من
    است پس چرا با او به زبان عشق سخن نمی گویم؟


    چرا نمی فهمم پاسخ خداوند در برابر دعاهایم به چهار گونه است
    -پاسخ مثبت است یعنی آن را اجابت می کند
    -پاسخ منفی است
    -منتظر باش
    -چیز بهتری برای تو وجود دارد


    چرا نمی فهمم بهترین لحظه برای دعا الان است؟


    چرا نمی فهمم خداوند دعایی دلی را قبول می کند که نفرت و خشم و
    کینه در آن جایی ندارد


    چرا نمی فهمم خداوند توان درک پیام های معنوی اش را تنها به
    کسانی می دهد که درهای قلبشان را به سوی او باز کرده اند

    چرا نمی فهمم عشق واقعی تنها به اوست؟؟






    ویرایش توسط ملکوت : 1391/02/17 در ساعت 06:16 بعد از ظهر

  4. صلوات و تشکر : 4


  5. #3




    عشق واقعی به خداوند


    در كنار شهري خاركني زندگي مي‌كرد كه فقر و فاقه او را به شدت محاصره كرده بود.
    روزها در بيابان گرم، همراه با زحمت فراوان و بي‌دريغ مشغول خاركني بوده و پس از به دست آوردن مقداري خار، آن را به پشت خود بار نموده به شهر مي‌آورد و به قيمت كمي مي‌فروخت.
    روزي در ضمن كار صداي دور شو، كور شو، شنيد، جمعيتي را با آرايش فوق العاده در حركت ديد، براي تماشا به كناري ايستاده دختر زيباي امير شهر به شكار مي‌رفت، و آن دستگاه با عظمت از آن او بود.
    در اين حين چشم جوان خاركن به جمال خيره كننده‎ي او افتاد و به قول معروف دل و دين يكجا در برابر زيبايي خيره كننده او سودا كرد.
    قافله عبور كرد و جوان ساعت‌ها در اندوه و حسرت مي‌سوخت. توان كار كردن نداشت، لنگ لنگان به طرف شهر حركت كرد.
    به حال اضطراب افتاد، دل خسته و افسرده شده، راه به جايي نداشت، ميل داشت بدون هيچ شرطي، وسيله ازدواج با دختر شاه برايش فراهم شود.
    دانشوري آگاه او را ديد، از احوال درونش باخبر شد، تا مي‌توانست او را نصيحت كرد ولي پند دانشور بي‌فايده بود و نصيحت او اثر نداشت و آنچه عاشق را آرام مي‌كرد فقط رسيدن به محبوبش بود.
    مرد دانشور آخر به او گفت:
    «تو كه از حسب و نسب و جاه و مال، شهرت و اعتبار و زيبائي بهره‌اي نداري و عشق خواسته تو از محالات است و اكنون كه راه به بن‌بست رسيده، براي پيدا شدن چاره‌ي درد جز رفتن به مسجد و قرار گرفتن در سلك عابدين راهي نمي‌بينم. مشغول عبادت شو شايد از اين راه به شهرت رسيده و گشايشي در كارت حاصل شود.»
    خاركن فقير پند دانشور را به كار بست،‌كوه و دشت و كار و كسب خويش را رها كرد و به مسجدي كه نزديك شهر بود و از صورت آن جز ويرانه‌اي باقي نمانده بود آمد و بساط عبادت خود را جهت جلب نظر اهالي در آنجا پهن كرد.
    كم‌كم كثرت عبادت و به خصوص نمازهاي پي‌درپي، به تدريج او را در ميان مردم مشهور كرد، آهسته آهسته ذكر خيرش دهان به دهان گشت و همه جا سخن او به ميان آمد.
    آري سخن از عبادت و پاكي و ركوع و سجود او در ميان مردم آنچنان شهرت گرفت كه آوازه او به گوش شاه رسيد و شاه با كمال اشتياق قصد ديدار او كرد.
    شاه روزي كه از شكار باز مي‌گشت، مسيرش به كلبه‌ي عابد افتاد براي ديدن او عزم خود را جزم كرد و بالاخره همراه با نديمان، با كبكبه شاهي قدم در مسجد خراب گذاشت.
    پادشاه در ضمن زيارت خاركن فقير و ديدن وضع عبادت او، به ارادتش افزوده شد، شاه تصور مي‌كرد به خدمت يكي از اولياء بزرگ الهي رسيده، تنها كسي كه خبر داشت اين همه عبادت و آه و ناله قلابي و توخالي است خود خاركن بود.
    در هر صورت پادشاه سر سخن را با آن جوان باز كرد و كلام را به مسأله ازدواج كشيد، سپس با يك دنيا اشتياق داستان دختر خود را مطرح كرده كه اي عابد شب زنده‌دار، تو تمام سنت‌هاي اسلامي را رعايت كرده‌اي مگر يك سنت مهم و آن هم ازدواج است، مي‌داني كه رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) بر مساله ازدواج چه تأكيد سختي داشت. من از تو مي‌خواهم به اجراي اين سنت مهم برخيزي و فراهم آوردن وسيله‌ي آن هم با من، علاوه بر اين من ميل دارم كه تو را به دامادي خود بپذيرم، زيرا در سراپرده خود دختري دارم آراسته به كمالات و از لطف الهي از زيبايي خيره كننده‌اي هم برخوردار است، من از تو مي‌خواهم به قبول پيشنهاد من تن در دهي، تا من آن پري‌روي را با تمام مخارج لازمه در اختيار تو قرار دهم!
    جوان بعد از شنيدن سخنان شاه در يك دنيا حسرت فرو رفت و در جواب شاه سكوت كرده و شاه به تصور اين كه حجب و حياء و زهد و عفت مانع از جواب اوست چيزي نگفت، از جوان عابد خداحافظي كرد و به كاخ خود رفت، ولي تمام شب در اين فكر بود كه چگونه زمينه‌ي ازدواج دخترش را با اين مرد الهي فراهم كند.
    صبح شد، شاه يكي از دانشوران را خواست و داستان عابد را با او در ميان گذاشت و گفت به خاطر خدا و براي اينكه از قدم او زندگي من غرق بركت شود نزد او رو و وي را به اين ازدواج و وصلت حاضر كن.


    ادامه دارد...
    ویرایش توسط ملکوت : 1391/02/17 در ساعت 06:09 بعد از ظهر

  6. صلوات و تشکر : 5


  7. #4



    بقیه داستان ...


    عالم آمد و پس از گفتگوي بسيار و اقامه و دليل و برهان و خواندن آيه و خبر، ‌جوان را راضي به ازدواج كرد.
    سپس نزد شاه آمد و رضايت عابد را به سلطان خبر داد، سلطان از اين مساله آن چنان خوشحال شد كه در پوست نمي‌گنجيد.
    مأموران شاه به مسجد آمدند و با خواهش و تمنا لباس دامادي شاه را به او پوشاندند و او را مانند نگيني در حلقه گرفتند و با كبكبه و دبدبه شاهي به قصر آورند. در آنجا غلامان و كنيزان دست به سينه براي استقبال او صف كشيده بودند و اميران و دبيران و سپاهيان جهت احترام به داماد شاه گوش تا گوش ايستاده بودند.
    وقتي قدم به بارگاه شاه گذاشت و چشمش به آن همه جلال و شكوه و عظمت افتاد، غرق در حيرت شد و ناگهان برق انديشه درون جان تاريكش را روشن كرد، به اين مساله توجه نمود، من همان جوان فقير و آدم بدبختم، من همان خاركن مسكين و دردمندم، من همانم كه مردم عادي حاضر نبودند سلامم را جواب بدهند، من همان گداي دل سوخته‌ام كه از تهيه‌ي قرص نان جويي و پارچه‌اي كهنه عاجز بودم، من همان پريشان عاجز و بينواي مستمندم!
    آري جوان بر اساس آيات الهي به فكر فرو رفت، كه من همان خاركنم كه بر اثر عبادت ميان تهي، و طاعت ريايي

    به اين مقام رسيدم، آه بر من، حسرت و اندوه از من، اگر به عبادت حقيقي و طاعت خالص اقدام مي‌كردم چه مي‌شدم؟

    در غوغاي پر از آرايش ظاهري دربار، چشم دل خاركن باز شد، جمال دوست در آئينه‌ي دلش تجلي كرد. با قدم اراده و عزم استوار، پاي از دربار بيرون گذاشت و از كنار آغوش آن پري‌وش كناره گرفت و به سوي نماز و عبادت واقعي و بندگي حقيقي خدا حركت كرد.
    وقتي نماز ريائي و ميان تهي و الفاظ بي‌معني اين گونه براي حل مشكل مدد كند، نماز واقعي و عبادات خالصانه، و طاعت بي‌ريا چه خواهد كرد؟

    ویرایش توسط ملکوت : 1391/02/17 در ساعت 06:10 بعد از ظهر

  8. صلوات و تشکر : 4


موضوعات مشابه

  1. قواعد صرف (درس هفتم: ابواب ثلاثی و رباعی )
    توسط طنین در تالار قواعد عربی
    پاسخ: 32
    آخرين نوشته: 1391/11/15, 09:07 بعد از ظهر
  2. پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 1391/11/11, 11:18 قبل از ظهر
  3. ◄◄ آزادی اجتماعی از منظر قرآن
    توسط 88060855 در تالار اجتماعی
    پاسخ: 12
    آخرين نوشته: 1391/01/22, 10:06 بعد از ظهر
  4. ◄◄ حجاب عاملی در جهت سلامت فردی و اجتماعی
    توسط 88060855 در تالار اجتماعی
    پاسخ: 12
    آخرين نوشته: 1390/09/23, 04:20 بعد از ظهر
  5. پاسخ: 11
    آخرين نوشته: 1390/05/01, 10:16 قبل از ظهر

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •