تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1

    از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر...








    از صداي سخن عشق نديدم خوشتر
    يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند


    و آنگاه که قرعه فال را به نام یگانه دیوانه هستی رقم زدند... فرشته ای چنین سرود:
    چه ظالم است این انسان... که حمل نمود امانتی به نام عشق را که آسمانها و زمین از حمل آن ابا کردند و از ترس عقب کشیدند...چرا که عشق راست مقامی به نام جهالت که عاشق را به ماسوی الله جهول میسازد...

    انسانی که ظلوما جهولا همه خلقت را با همه عظمت و زیبائیش فدای چشم ساقی مینماید و طرفه العینی به باد فنا میدهد ...و در نهایت روضه رضوان به جویی میفروشد...

    عارفان رخ تو جمله ظلومند و جهول
    این ظلومی و جهولی سر و سودای من است...


    اما رند عالم خلقت...همو که عالم به غمزه ای میفروشد و به کرشمه ای میخرد و بنده میسازد...چون به کارزار درآید٬ فرشتگان و جنیان از برای خدمتش صف آرایند...دل شکستگانی که از بی اعتنائی دلبر دل می بُرند از هدایتش...از برای همیشه...مایوس از صلاح وی...ان الانسان ظلوما جهولا...
    صلاح از ما چه می‌جويی که مستان را صلا گفتيم به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتيم

    من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده‌ام ليکن
    بلايی کز حبيب آيد هزارش مرحبا گفتيم...



    آری ،

    رند عالم سوز را با مصلحت بينی چه کار!
    کار ملک است آن که تدبير و تامل بايدش


    اما
    نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
    نه هر که آينه سازد سکندری داند...


    سفید موی سیه دل٬ سفید روی سیه موی را چنین اندرز میدهد که نرو...
    این سفر را جز شهادت و اسیری عزیزانت سرانجامی نیست...

    اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نيست
    ره روی بايد جهان سوزی نه خامی بی‌غمی


    و آن آزاد اندیش آزاد از تعلقات و تعینات...

    چشم مستش چو به خلوتگه دل پای نهد
    کاروانیست که با بار عنب میآید...
    و این می را طهارتی باید...


    شستشویی کن و آنگه به خرابات خرام...

    که انما یتقبل الله من المتقین...

    همانگونه که از وی طهارتی زاید...

    به آب روشن می عارفی طهارت کرد
    علی الصباح که ميخانه را زيارت کرد...


    مصلحت ديد من آن است که ياران
    همه کار بگذارند و خم طره ياری گيرند

    خوش گرفتند حريفان سر زلف ساقی
    گر فلکشان بگذارد که قراری گيرند...


    آنکس که درد عشق بداند
    اشکی بر این سخن بیافشاند...


    کشته اشکها را عاشوراییست در عرفه و
    عرفه ایست در عاشورا...
    و او چه بی اعتنا گذاشت و گذشت...

    صحنه پیوسته به جاست...
    خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...


  2. صلوات و تشکر : 2


مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •