تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3
  1. #1

    ❁☼❁ داستان یک دیدار




    داستان يک ديدار
    هر وقت از او مى‏خواستيم كه اتفاق آن روز را تعريف كند حالش دگرگون مى‏شد، آب دهانش را قورت مى‏داد و نوعى ترس همراه با اشتياق به سراغش مى‏آمد. شغلش لگاره‏دوزى بود و تنها وسيله نقليه‏اش يابوى دودى رنگش بود. معمولا براى پيدا كردن كار به چهارمحال مى‏رفت و در روستاها و نقاط دوردست مدتها مشغول كار مى‏شد و بالاخره پس از سه يا چهار ماه كار به ولايت‏برمى‏گشت. اما، اين بار به علت مساعد بودن هوا، پاييز را در غربت گذرانده‏بود و با شروع اولين برف بايد به ديار خود بازمى‏گشت. هنوز از بروجن خارج نشده‏بود كه باريدن برف شروع شد ولى سيد مردى نبود كه خوف و هراسى از اين برفها داشته‏باشد.
    شال سبزش را كه ميراث پدر بود، بار ديگر محكم كرد و افسار حيوان را به دست گرفت و جلوتر رفت. از روبروى روستاى نقنه كه رد مى‏شد دو سه نفر از دوستان سيد خواستند كه مهمانشان باشد، اما سيد نپذيرفت و به راهش ادامه داد. تمام صحرا پوشيده از برف و سفيد سفيد بود.
    انعكاس نور خورشيد از پشت ابرها روشنايى يكنواختى را منتشر مى‏كرد. گرچه هوا سرد بود، اما قابل تحمل بود ولى هر از چندى باد مى‏وزيد و برفها را به صورتش مى‏زد. نزديكيهاى ظهر بود كه از گردنه گليسار گذشت. در اين فكر بود كه ناهار را در روستاى همگين بخورد. چيزى هم نمانده‏بود، ولى ناگاه ابرها فشرده‏تر شدند و سرعت‏بارش برف زياد شد. برف و بوران پيدا كردن راه را مشكل مى‏كرد و از سرعت آنها مى‏كاست، كم‏كم سوز سرما بيشتر شد، ناگهان حيوان از جا جست و بعد ميخكوب شد. براى لحظاتى سيد نمى‏دانست چه اتفاقى افتاده‏است، اما با پاك كردن چشمانش از برف كم‏كم صدايى ناآشنا به گوشش خورد و لكه‏هاى تيره‏رنگى را كه در برف سفيد خودنمايى مى‏كردند بخوبى ديد.

    آرى! چند گرگ گرسنه دوروبرش را گرفته‏بودند و هر لحظه حلقه محاصره را تنگتر مى‏كردند. چند دقيقه‏اى نگذشته‏بود كه دو تا از گرگها جسارت به خرج داده و با پاشيدن برف بر روى او، حمله را شروع كردند. سيد با چوبدستى و سروصداى زياد جواب آنها را داد و آنها براى چند دقيقه دور شدند، اما كمى بعد دوباره حمله گرگها شروع شد. بالاخره يكى از گرگها از پشت‏به يابو حمله كرد، و سيد مجبور شد حيوان را نجات دهد و در همين گيرودار نجات دادن يابو، خود نيز مورد حمله گرگها قرار گرفت. ضربان قلبش تند شده‏بود و تنفس مشكل، سرماى كشنده مرگ را هر لحظه نزديكتر مى‏ساخت، سيد تا اين لحظه بر خود مسلط بود و دفاع مى‏كرد، اما ناگهان يكى از پاهايش بر روى برفها سر خورد و نقش بر زمين شد، فرصت‏خوبى براى گرگها پيش آمد، گرگ گرسنه‏اى به يك خيز بر روى بدن سيد افتاد و با هم درگير شدند. كتف سيد توسط گرگ زخمى شد. ديگر اميدى به زنده ماندن نبود.

    سيد فريادى كشيد و با گريه كمك خواست. يا جدا! يا صاحب‏الزمان! يا مهدى ادركنى!

    خون گرم كتفش بر روى دستهايش ريخت و برف سفيد را رنگين كرد. حيوان از خودش دفاع مى‏كرد و مى‏خواست‏خود را نجات دهد و سيد گلوى گرگ را با شهامت فشار مى‏داد. ناگهان گرگها فرار كردند سيد لحظه‏اى به خود آمد. خدايا چه مى‏بينم، صداى حيوان بلند شد دستها را به زمين مى‏زد و مثل اينكه چيزى مى‏خواهد بگويد.

    سوارى نزديك شد. جوانى چون قرص ماه، تنومند و خوش‏سيما. سوار بر اسبى سفيد به زيبايى تمام طبيعت. هيبت‏سوار سيد را متحير كرده‏بود. نگاهش گرم و مجذوب‏كننده بود، ناگهان سوار گفت: برخيز سيد! سيد از جا پريد و بلند شد. جوان چنان ابهتى داشت كه سيد جرات نكرد حرفى بزند. جوان همان‏طور كه سوار اسب بود اشاره به سيد كرد و گفت: گرگها مزاحمت‏شدند، هان!؟ دستانت را ببر بالا! سپس تكه‏اى از شالش را جدا كرد و بر زخم كتف گذاشت، سيد مى‏لرزيد ولى هيچگونه احساس درد و ناراحتى نداشت. يك لحظه چشمش به اسبش افتاد حيوان نجيب چنان به سوار نگاه مى‏كرد كه انگار هزار سال است كه او را مى‏شناسد، اشك حيوان سرازير بود، سوار رو به سيد كرد و گفت: برو خدا نگهدارت شما نجات يافتيد، سيد گفت: ولى گرگها؟ زخم شانه‏ام؟ حيوانم؟ سوار لبخندى زد و دستش را به علامت‏ خداحافظى بلند كرد چند ثانيه‏اى نگذشته‏بود كه سوار ناپديد شد. سيد هنوز دستهايش را پائين نياورده‏بود، ناگهان مانند كسى كه از خواب بيدار شود به خود آمد. خدايا! اين جوان زيبا كه بود؟ كتفم كه خون مى‏آمد و زخم شده‏بود چه شد؟ پس گرگها كو؟ چرا ديگر سردم نيست؟ من چرا گرسنه نيستم. همه اينها براى چند ثانيه او را سرگرم كرده‏بودند. آرى! آقا امام زمان به كمكش آمده‏بود و سيد بعدا متوجه شد. سيد هر سال از آن راه مى‏گذشت و هر زمان كه به گردنه مى‏رسيد در آن نقطه كه معشوق را ديده‏بود پياده مى‏شد و ساعتها اشك مى‏ريخت. تكه بريده شال تا آخر عمر همراه سيد بود و سخت‏ترين بيماران با تماس با اين تكه شال نجات مى‏يافتند به عشق مولا صاحب‏الزمان.
    اين داستان ماجرايى است‏حقيقى از زندگى انسان شريفى كه نامش سالها پس از مرگ بر سر زبان مردم ماند.



    (برگرفته از سایت تبیان)


    ویرایش توسط مهناز69 : 1390/11/11 در ساعت 12:28 بعد از ظهر


  2. #2
    شهروند قرآنی آواتار ها

    تاریخ عضویت : 1389/8/12
    گالري تصاوير
    0   نظرات : 0
    نوشته : 98      صلوات : 156
    صلوات گرفته : 248 در 65 پست
    وبلاگ : 1
    دریافت : 5      بارگذاری : 3
    شهروند قرآنی آنلاین نیست.



    ممنون - زیبا بود.
    یا اباصالح المهدی ادرکنی

  3. صلوات و تشکر : 3


  4. #3

    تاریخ عضویت : 1390/9/29
    گالري تصاوير
    0   نظرات : 0
    نوشته : 1,742      صلوات : 167
    صلوات گرفته : 153 در 35 پست
    وبلاگ : 44
    دریافت : 0      بارگذاری : 0
    88060714 آنلاین نیست.





    دیدار آیت الله حق شناس و امام زمان(عج)


    یكی از شاگردان و دوستان نزدیك فقیه عارف حضرت آیت الله حاج میرزا عبدالكریم حق شناس در گفت‌وگوی تلفنی خبرنگار لبیك با ایشان، خاطره‌ای ناگفته و درس‌آموز را از آن عالم ربانی بیان كرد كه در ذیل از نظرتان می‌گذرد:
    آقای ر- ل گفت: مرحوم حاج آقا (آیت الله حق‌شناس) هنگامی كه می‌خواستند به مكه مشرف شوند در فرودگاه مهرآباد از پرواز جا ماندند و مجبور شدند برای پرواز بعدی، به صورت تنها اعزام شوند.
    ایشان پس از پیاده شدن از هواپیما در عربستان (مكه) به دلیل اینكه كسی ایشان را نمی‌شناخت و كاروان خود را نیز گم كرده بود و ایشان نیز نمی‌دانست كه محل اسكان كاروان و همراهان كجاست سوار بر تاكسی می‌شوند و راننده تاكسی نیز ایشان را در كنار یك كاروانی پیاده می‌كند و در طی این مسیر برخورد احترام آمیزی نیز با ایشان صورت نمی‌گیرد.
    حتی آن كاروان جایی مثل انباری كه پیاز، سیب زمینی و.. در آن مكان بود را در اختیار آیت الله حق‌شناس قرار می‌دهد و می‌گویند شما زائر ما نیستی.





    آیت الله حق‌شناس كه به دلیل كهولت سن و وضعیت جسمانی از یك طرف و برخورد نامناسب افراد با ایشان "مضطر " شده بودند، در همان مكان (انباری هتل) به وجود مقدس صاحب الزمان (عج) توسل پیدا می‌كنند.

    آیت الله حق‌شناس می‌گوید: تا به حضرت حجت(عج) توسل پیدا كردم، آقا‌(عج) تشریف آوردند، بلند شدم، تمام قد ایستادم، ایشان به من لبخندی زدند و 15 دقیقه آقا امام زمان را نگه داشتم و خدمتشان گزارش دادم كه من از پرواز جاماندم، راه را گم كردم و...با من بدرفتاری كردند به من این چیزها را گفتند و می‌گویند تو از ما نیستی ....، حضرت(عج) در طول این مدت كه به ایشان گزارش می‌دادم و درد و دل می‌گفتم تمام عرایض بنده را می‌شنیدند، پس از پایان عرایضم، حضرت حجت تشریف بردند، با رفتن امام زمان، ناگهان درب انباری باز شد و سر‌كنسول ایران در جده وارد شد و گفت كه شما كجا بودید و ما دنبال شما بسیار گشتیم و...
    سپس آقای ر- ل پس از بیان این خاطره به نقل از آیت الله حق‌شناس ادامه داد:
    این در حالی بود كه هیچ كس نمی‌دانست آیت الله حق‌شناس كجا هستند سپس با عزت و احترام فراوان با ایشان برخورد می‌شود و همه امكانات مهیا می‌شود.


    آیت الله حق‌شناس پس از بیان این خاطره فرمودند:

    هر شخص مضطری در هر مكانی كه باشد به حضرت بقیه الله متوسل شود، خود حضرت تشریف می‌آورند.

  5. صلوات و تشکر : 3


موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 17
    آخرين نوشته: 1391/07/10, 07:48 بعد از ظهر
  2. ▨▨ استطاعت چيسـت و مستطيـع کيست؟ ▨▨
    توسط 88060855 در تالار عبادات
    پاسخ: 12
    آخرين نوشته: 1391/05/12, 07:29 قبل از ظهر

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •