تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4
  1. #1

    ◕◕ امام حسن (ع) در آستانه شهادت1









    چون پايه هاى حكومت معاويه استوار گرديد بر آن شد كه يزيد را به جانشينى خـود مـعـرفى كند، ولى با وجود امام حسن و امام حسين چنين كارى امكان نداشت، از اين رو اين كـار را بـه سـال هـاى آخـر عـمـر خـود مـوكـول كـرد. ولى بـاز هـم تـاب تحمل امام مجتبى را نداشت، از اين رو تصميم به مسموم ساختن امام گرفت .


    سـرانـجام معاويه جاسوسى نزد دشمن خانگى امام يعنى همسرش ‍ جعده دختر اشعث فرستاد كـه اگـر حـسن را مسموم كنى صد هزار درهم به تو ميدهم، برخى از زمين هاى عراق را به تـو وا مـى گـذارم و تو را به همسرى پسرم يزيد در مى آورم. و چون او كار خود را كرد مـعـاويـه پـول را فـرسـتـاد و پيام داد كه ما دوست داريم يزيد زنده بماند از اين رو نمى توانيم به عهدمان با تو وفا كنيم.

    جـعـده از خـانـدان بـسـيـار پـليـدى بـود، پـدرش اشـعـث در قـتـل على عليه السلام دست داشت، خودش امام مجتبى عليه السلام را مسموم كرد و برادرش محمد بن اشعث در كربلا حضور داشت و در ريختن خون امام حسين عليه السلام شركت جست.

    امـام را چـنـد بـار تـوسـط هـمـسـر يـا ديگران مسموم كرده بودند ولى بار آخر سم بسيار خـطـرناكى را كه معاويه با دسائسى از پادشاه روم گرفته بود و براى جعده فرستاد ظـاهـرا در حـال افـطار به آن حضرت خورانيد كه جگر حضرتش را پاره پاره كرد و خون زيادى از او رفت.
    امـام چـنـد روزى (بـه روايـتـى چـهل روز) در بستر بيمارى افتاد، اصحاب به ديدن او مى آمـدنـد، و در هـمان حال نيز از برخى ياران زخم زبان ها شنيد.

    يكى از ياران او مى گويد: نزد حسن بن على رفتم و گفتم: اى پسر رسول خدا، با واگذارى حكومت به اين مرد طاغى گـردن ـهـاى مـا را خـوار كـردى و مـا شـيعيان را برده ديگران ساختى ! امام شروع كرد به پاسخ دادن کرد و در حين سخن ناگهان خلط خون در گلوى حضرت برآمد امام طشتى طلبيد و در آن قى كرد و طشت پر از خون شد... .
    دوسـتـان بـا وفـا نـيـز بـه عـيـادت مـى آمـدنـد،

    خونى كه خورد در همه عمر از گلو بريخت
    خود را تهى ز خون دل چند ساله كرد



  2. #2



    1ـ وصيت

    هـنگامى كه امام حسين عليه السلام از برادر ديدن مى كرد، امام او را از مسموميت خويش آگاه كـرد، سـخـنـ هـا مـيـان آنـ هـا رد و بـدل شـد ولى امـام حـاضر نشد در برابر اصرار برادر، قاتل خويش را معرفى كند، مبادا فتنه اى برخيزد. آن گاه چنين وصيت نمود:

    چون به شهادت رسيدم ، مرا غسل ده و كفن كن و به نزد قبر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله بـبـر تـا بـا او ديـدارى تـازه كـنـم، سـپـس مـرا نـزد مادرم فاطمه ببر، آن گاه به قـبـرسـتان بقيع روانه ساز و در آن جا به خاك بسپار، و بدان كه از دست حميرا (عايشه ) به خاطر كينه اى كه با ما دارد مصيبت ها به من خواهد رسيد.

    و بـه روايـتـى سفارش فرمود:
    (اگر مانع شدند)
    مرا در بقيع كنار جده ام فاطمه بنت اسد دفن كنيد.

    و بـه روايـتـى ديگر فرمود:
    مرا در كنار رسول خدا دفن كن، زيرا من به آن حضرت و خانه اش از ديگران (ابوبكر و عمر) كه بدون اجازه او در آن جا دفن شدند سزاوارترم ... امـا اگـر آن زن (عـايـشـه )
    مـانـع شـد تـو را بـه خـويـشـاونـديـم بـا تـو و بـا رسول خدا كه به اندازه شاخ بادكشى خون ريخته نشود... .




  3. #3



    2ـ مصيبت بزرگ

    بـه هـر حال روح بلند آن امام ملك و ملكوت و سبط اكبر پيامبر، دردانه على و عزيز زهرا، به ملكوت اعلى پرواز كرد.

    جسم مباركش را بر تابوت نهاده، بر آن نماز گزاردند و چون نزديك قبر پيامبر بردند عـايـشـه بـا خبر شد، سوار بر استرى (با تنى چند از بنى اميه ) آمد و صدا زد: او را از خانه ام دور كنيد...!

    در ايـن مـيـان بنى هاشم به خشم آمدند و هر كدام سخنى گفتند، امام حسين عليه السلام طى سخنان تندى به وى گفت :
    به خدا اى عايشه ، اگر به حكم الهى موظف بوديم حسن را در كـنـار پدرش دفن كنيم ، مى ديدى كه على رغم تو او را در آنجا دفن مى كرديم و كسى جلودارمان نبود.

    از سوى ديگر مروان و بنى اميه و برخى از فرزندان عثمان صدا برداشتند و به بهانه آن كـه عـثـمـان در گـورسـتـانـى مخروبه دفن است ممانعت ايجاد كردند و تهديد به آهيختن شـمـشـيـر نـمـودنـد. مشاجرات لفظى بالا گرفت تا دستور تير داده شد و جنازه مبارك را تيرباران كردند و هفت يا هفتاد چوبه تير بر آن جنازه نشست!

    ابـن عـبـاس بـه عـايـشـه گـفـت : روزى سـوار بـر شـتـر شـدى (در جـمـل )، و امـروز سـوار بـر اسـتـر، و اگـر زنـده بـاشـى لابـد روزى هـم بـر فـيـل سـوار خـواهـى شد و فتنه ديگرى بر پا خواهى كرد؟! و سـخـنـانـى مـيـان او و عـايـشـه رد و بـدل شـد. عـايـشـه بـازگـشـت و گـفـت : بـه هـر حال او زندگى را به پايان برد و در زير خاك خفت.

  4. #4



    3ـ در رثاى امام

    آن گاه بدن شريف امام را به قبرستان بقيع بردند و در آن جا مظلومانه به خاك سپردند.

    امـام حـسـيـن عـليـه السـلام بـا دلى پر سوز و ديدگانى اشك بار كنار قبر ايستاد و گفت :

    چـگـونـه سر و صورت خود را آرايش و خوشبو كنم با آن كه چهره مباركت روى خاك نهاده شده و لباس در بدن ندارى !...
    پـس از تـو گـريـه هـاى طـولانى و ديدگان اشك بار خواهيم داشت. گر چه تو از ما دورى ولى دلخوشيم كه مزار تو به ما نزديك است ....

    مـحـمـد بـن حـنـفـيه برادر ديگر آن حضرت با ديده گريان بر بالاى قبر ايستاد و گفت :


    اى ابـا محمد، خدايت رحمت كند، اگر حياتت با شكوه بود مرگت اركان ما را فرو ريخت ، خوشا روحى كه بدن تو را آباد داشت، و خوشا بدنى كه در كفن تو آرميد! چرا نه؟ كه تـو فـرزنـد هـدايـت، يـار بـا وفـاى پـرواپـيـشـگـان و از زمـره اهـل عـبـا هـسـتـى! در دامان اسلام پرورش يافتى، از پستان ايمان شير نوشيدى، سوابق درخـشـان و اهـداف بـلنـد داشـتـى؛ خـداونـد بـه دسـت تـو ميان دو گروه از مسلمانان صلح بـرقـرار كـرد و پـراكـنـدگـى ديـن را تـجـمع بخشيد، تو را سلام كه پاكيزه زيستى و پاكيزه ديده از جهان فرو بستى.

    آرى شهادت او دل هايى را سوزاند و ديدگانى را گرياند و جان هايى را عزادار نمود، امام خـدانـاشـنـاسـان كفر پيشه را دلشاد كرد چنان كه معاويه با شنيدن خبر شهادت او در كاخ سـبـز خـود فـريـاد اللّه اكبر بر آورد! اللّه اكبرى كه به هر حـرفـش هزاران لعن و نفرين بر جان خود مى نشاند و سخنان تند ياران با وفاى امام جان او را مـى خـراشيد، چنان كه بعدها ابن عباس در پاسخ وى گفت:
    از مرگ حسن خرسند مباش، بـه خـدا سوگند كه مرگ او عمر تو را دراز نمى كند و خاك قبر او گور تو را پر نمى سازد.



موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 17
    آخرين نوشته: 1391/07/10, 07:48 بعد از ظهر
  2. ▨▨ استطاعت چيسـت و مستطيـع کيست؟ ▨▨
    توسط 88060855 در تالار عبادات
    پاسخ: 12
    آخرين نوشته: 1391/05/12, 07:29 قبل از ظهر

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •