تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2
  1. #1

    ◕◕ چرا ترجيح صلح بر شهادت ؟





    پـرسـش درسـت اسـت كـه امـام يـاور نداشت و كوفيان بى وفايى كردند، اما مگر امام حسين عليه السلام ياور داشت ؟ و مگر كوفيان با او وفا كردند؟ نه ،
    پس چرا مى بينيم كه امام حـسـيـن عـليـه السـلام بـا همان ياران اندك تا آخرين قطره خون جنگيد، ولى امام حسن عليه السلام چنين نكرد؟


    پاسخ : شرايط زمان اين دو امام بزرگوار با هم تفاوت هايى داشت كه دو گونه وظيفه و مـنـطـق را ايـجـاب مـى كـرد:
    بـراى امـام حسن عليه السلام منطق جهاد و براى امام حسين عليه السلام منطق شهادت را.

    اينك به اين تفاوت ها اشاره اى مى كنيم :
    1ـ امـام حـسـن عـليـه السلام در مسند خلافت قرار داشت و معاويه به عنوان يك حاكم معترض بر ضد او قيام كرد، درست بر عكس امام حسين عليه السلام كه يزيد بر مسند خلافت قرار داشـت و آن حضرت معترض بود، بنابراين كشته شدن امام حسن عـليـه السـلام در ايـن وضـع، بـه معناى كشته شدن خليفه مسلمانان و شكست مركز خلافت بـود، و مـقـاومـت آن حضرت، تا سر حد كشته شدن مانند مقاومت و كشته شدن عثمان بود نه نـظـيـر مقاومت و شهادت امام حسين عليه السلام و كشته شدن خليفه شديدا مورد انكار امامان بـود و هـتـك حرمت اين مقام به شمار مى رفت، و لذا مى بينيم كه على عليه السلام حاضر بـه كـشـته شدن عثمان نبود (تنها براى حفظ احترام اين مقام نه به خاطر شخص عثمان ) و امـام حـسـيـن عليه السلام نيز براى حفظ حرمت خانه خدا از مكه بيرون مى رود تا خونى در آنجا ريخته نشود.

    2ـ درگـيـرى و جـنـگ بـا سـپـاه شام يك جنگ فرسايشى بود، زيرا اگر چه امام حسن عليه السلام ياران مخلص با وفا كم داشت ولى اين بدان معنى نيست كه سپاه او به كلى از بين رفـتـه بـودنـد و مـعاويه اگر به كوفه وارد مى شد يكسره فتح مى كرد؛ بلكه امام مى تـوانـسـت لشـكـر انـبـوهى از همان مردم گرد آورد و با معاويه مصاف دهد، امـا ايـن جـنـگ فـرسـايـشـى مـى شـد كـه يـا طـرف پـيروز نداشت و مدت ها به طـول مـى انـجـامـيـد و بـالاخـره سـرنوشت صفين پيش مى آمد و معاويه برنده مى شد، و يا پيروزى در جنگ به سود معاويه پايان مى يافت آن هم با دادن تلفات بسيارى از ياران و و شـيـعـيـان امـام. ايـن چـه افـتـخـارى بـراى امـام بـود كـه چـنـديـن سـال بجنگد و ده ها هزار نفر از دو طرف كشته شوند، سرانجام يا خستگى دو طرف باشد و هر كدام به جاى خود باز گردند و يا امام كه خليفه آن وقت بود با يارانش كشته شود؟ ايـن فـرق دارد بـا جـنگ و شهادت امام حسين عليه السلام با يارانى اندك كه مجموعا ظرف يـك روز خـاتـمـه يـافت. بنابراين صلح امام سبب حفظ خون بسيارى از شيعيان على عليه السلام كه تنها نيروهاى حق بودند، گرديد.
    وانـگـهى اگر بر فرض محال معاويه كشته مى شد، پيراهن عثمان ديگرى درست مى شد و سر آغاز جنگ هاى بعدى بود.

    3ـ يـزيـد از امـام حـسـيـن عليه السلام بيعت خواست و بر سر او شمشير كشيد و امام پاسخ مـنفى داد و تا پاى جان ايستاد، اما معاويه از امام حسن عليه السلام بيعت نمى خواست بلكه ايـن امـام حـسـن عـليـه السـلام بود كه از وى طلب بيعت مى نمود. بنابراين پاسخ شمشير شمشير بود و پاسخ تدبير، تدبير.

    4ـ چـنان كه گفتيم امام حسن عليه السلام در آغاز قصد جنگ داشت، سپاه تهيه ديد، با ياران صحبت كرد و از آنان درباره جنگ نظر خواست ولى آنان اعلام وفادارى نكردند، برعكس امام حسين عليه السلام كه كوفيان نامه ها نوشتند و امام را دعوت كردند، و از اين رو حجت بر امـام حـسـيـن عليه السلام براى حركت به سوى كوفه تمام شد، اما در مورد امام حسن عليه السلام كوفيان حجت نداشتند بلكه امام حسن عليه السلام بر آنان اتمام حجت كرده بود.

    5ـ هـنـگـام قيام امام حسين عليه السلام بيست سال از حكومت بلامنازع معاويه گذشته بود و چـهره پليد وى بر دوست و دشمن آشكار شده بود، خانه اى نبود كه ظلم و ستمش در آن راه نـيـافـتـه باشد، و همه از او زخم خورده بودند و از همه بالاتر فرزند نحس فاسقش ‍ را بـر مـردم مسلط نموده و به زور در جاى خود نشانده بود، اما در زمان امام حسن عليه السلام گر چه حضرت و شيعيان خاص و خالص حضرتش از باطن معاويه آگاه بودند و ديگران نـيـز كـم و بـيش ‍ ضربه ديده بودند، ولى هنوز چهره واقعى او براى بيشتر مردم آشكار نبود و مردم او را بد آدمى مى شناختند ولى خوب حاكمى! وى چهره تقدس به خود گرفته بود و مى گفت: من خلافت را خواهانم و حاضرم به كتاب خدا و سنت پيامبر و سيره خلفاى گذشته عمل كنم، جانشين معين نكنم و پس از من حسن و پس از او حسين خليفه باشد.

    راسـتـى اگـر امـام حـسـن عـليـه السـلام صـلح را نـمـى پـذيـرفـت آيـا امـروز در مـقـابـل تـاريـخ مـورد اعتراض واقع نمى شد كه دعواى او با معاويه بر سر قدرت بوده اسـت ؟

    چـرا كـه او ورقـه سفيد امضا مى كند و قول مى دهد كه من به تمام خواسته هاى تو عـمـل مـى كـنـم، فـقـط مـوقـتـا قـدرت را بـه مـن واگـذار! حـال كـه نـمـى پـذيـرى پـس مـى خـواهـى خـون بـه پا كنى و مسلمانان را به كشتن دهى! بنابراين امام حسن عليه السلام در تاريخ محكوم مى شد. اما اينك معاويه محكوم است. زيرا معلوم شد كه مردى حيله گر و سياست باز است و با داشتن قدرت پايبند هيچ تعهدى نيست .

    6ـ امام حسين عليه السلام از سوى يارانش هر چند اندك، كاملا در امنيت بود و آنان پروانه وار گـرد شـمـع وجـود او مـى گـشتند، ولى امام مجتبى عليه السلام به ياران خود اطمينان نداشت بلكه خطر بسيارى از آنان كمتر از خطر سپاه معاويه نبود.

    7ـ در يـك مـورد كـه شرايط زمانى امام حسن و حسين تفاوت نداشت ديده مى شود روش آن دو امـام كـامـلا مـوافـق و سـازگـار بـا يـكـديـگـر اسـت و آن صـلح امـام حـسـن عـليـه السلام و قـبـول و پايبندى امام حسين عليه السلام به آن است تا وفات معاويه يعنى امام حسين در ده سـال امـامـت خـويـش هـمـان روش امـام حـسـن را پـيـش گـرفـت و در سـال بـعد، پس از فوت معاويه و انقضاى زمان صلح ، بر يزيد شوريد تا به شهادت رسيد.





  2. صلوات و تشکر


  3. #2



    فلسفه صلح از زبان امام مجتبى عليه السلام

    بـا هـمـه تـحـليـل هـايـى كـه گـذشت ، چه خوب است كه فلسفه صلح را از زبان خود امام بشنويم. امام در پاسخ اعتراضات اصحاب، دو گونه پاسخ گفته است: پاسخ اجمالى و سربسته، و پاسخ تفصيلى.

    1ـ در پاسخ ابوسعيد عقيصا فرمود:

    مگر من حجت خدا و پس از پدرم امام نيستم؟ مگر پيامبر نـفـرمـود: ((حـسـن و حـسـيـن امامند، قيام كنند يا قعود؟"

    علت صلح من با معاويه همان علت صـلح پـيـامـبـر بـا بـنـى ضـمـره و بـنـى اشـجـع و بـا اهـل مكه در حديبيه است، آنان به ظاهر كافر بودند و معاويه و يارانش در باطن كافرند. حـال كه من امام هستم ديگر نبايد درباره رأى من در مورد صلح يا جنگ، چون و چرا شود گر چه فلسفه اش پوشيده باشد.

    هـنـگـامـى كـه خضر آن اعمال را انجام داد چون موسى عليه السلام از باطن كار خبر نداشت اعتراض كرد، ولى همين كه خضر او را از اسرار كار خود خبر داد وى راضى شد. شـمـا هم چون حكمت كار مرا نمى دانيد به خشم آمده ايد، ولى بدانيد كه اگر من اين كار را نمى كردم احدى از شيعيان ما بر روى زمين باقى نمى ماند و همه كشته مـى شـدنـد
    و نيز فرمود: به خدا سوگند، كارى كه من كردم براى شيعيان از آن چه خورشيد بر آن مى تابد بهتر است.

    2ـ در پاسخ زيدبن وهب جهنى فرمود:

    بـه خدا سوگند كه من معاويه را از اين مردم (كه مرا خنجر زدند) بهتر مى دانم، آنان خود را شيعه من مى دانند ولى نقشه قتل مرا مى كشند و اثاث و مالم را غارت مى كنند.
    بـه خـدا سـوگـنـد اگـر بـه جـنـگ با معاويه پردازم همين مردم مرا دستگير نموده، به او تحويل مى دهند!
    بـه خـدا سـوگـنـد اگـر بـا عـزت بـا او كـنار بيايم بهتر از آن است كه مرا به اسارت گـرفـتـه، گـردن زنـد يـا پس از اسارت آزاد كند و همان ننگى را كه ما در فتح مكه بر آنان نهاديم (كه آنان آزاد شده ما بودند) بر ما بنهند و تا روزگار خاندان ما نتوانند سر بلند كنند....


    3ـ در پـاسـخ سـفيان بن ابى ليلى (كه بر آن حضرت وارد شد و گفت : السلام عليك يا مـذل المؤ منين ، سلام بر تو اى خواركننده مؤمنان !) چنين مطرح مى كند كه:
    پيامبر از حكومت مـعـاويـه خـبـر داد، و ايـن امـرى اسـت قـطعى، و با امر قطعى و سرنوشت حتمى نمى توان مبارزه كرد. (يعنى مى داند كه بالاخره معاويه پيروز مى شود، پـس چـه بـهـتـر كـه آتـش جـنـگ افـروخـتـه نـشـود و خـونـ هـا بـيـهـوده پايمال نگردد).



  4. صلوات و تشکر


مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •