تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6
  1. #1

    ◕◕ جريان بيعت تا صلح امام حسن علیهما السلام





    خطبه امام و بيعت

    امير مؤ منان على عليه السلام پس از فرو خواباندن فتنه خوارج در نهروان ، به كوفه بـازگـشـت و در تـدارك سـپـاه بـراى سـركـوبى معاويه بود كه در 19 ماه مبارك رمضان سـال 40 ه .ق بـه شـمـشـيـر جـهـل و كـيـن ابـن مـلجـم مـرادى خـارجـى ـ آن شـقـى ازل و ابد ـ فرق مباركش شكافت و در بستر شهادت افتاد و دو روز بعد روح بزرگش به ملكوت اعلى پيوست و از دردهاى اين جهان رست .
    پـس از دفـن شـبـانـه و مـخـفـيـانـه آن حـضـرت ، و قـصـاص قـاتـل ؛ صبح آن روز امام مجتبى عليه السلام به منبر رفت ، پس از حمد و ثناى الهى و درود بر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:

    ((امـشـب مـردى از دنـيـا رفـت كـه نـه گـذشـتـگـان در عـمـل بـر او پـيـشـى گـرفـتـنـد و نـه آيـنـدگـان بـه پـاى عمل او مى رسند. همراه پيامبر مى جنگيد، در راه او جانبازى مى نمود و حضرتش او را پرچم بـه دسـت بـه مـيـدان نـبـرد مـى فـرسـتـاد، جـبـرئيـل و ميكائيل از راست و چپ او را محافظت مى كردند تا بالاخره پيروزمندانه باز مى گشت ... وى درهم و دينارى از خود به جاى نهاد و تنها هفتصد درهم از بخششها اضافه آمده بود كه مى خـواست خادمى خريدارى كند...))

    در اينجا گريه گلوى امام را فشرد و مردم نيز سخت به گريه آمدند. سپس امام به معرفى خود پرداخت و فرمود:

    ((مـن فـرزنـد پـيـامبر نويدبخش و بيم كننده ام ، من فرزند پيامبر دعوت كننده به سوى خدايم ، من فرزند آن چراغ درخشان هدايتم ، من از خاندانى هستم كه آيه تطهير درباره آنان نازل شده و دوستى با آنان در قرآن واجب گرديده ...)).

    آن گاه نشست و عبداللّه بن عباس ايستاد و گفت : اى مردم ، اين فرزند دختر پيامبر و وصى امـام شـماست ، با او بيعت كنيد. مردم فرياد برآوردند: او محبوبترين كس نزد ماست و حق او بر ما واجب است . سپس همگى به بيعت شتافتند... .
    امـام از مـنـبـر فـرود آمد و به رتق و فتق امور پرداخت ، كارگزاران را معين كرد و اميران را به شهرها فرستاد و عبداللّه بن عباس را به امارت بصره گماشت ... .



  2. #2



    اقدامات معاويه

    از طـرفـى چون خبر شهادت على عليه السلام و بيعت مردم با امام مجتبى عليه السلام به معاويه رسيد دو نفر به كوفه و بصره فرستاد تا اخبار را گزارش كنند و مردم را نسبت بـه آن حـضـرت دلسـرد نـمـوده ، كـار را بـر امام تباه سازند. امام با خبر شد، دستور داد جاسوس كوفه را كه نزد مرد قصابى پنهان شده بود بيرون آورده ، گردن زدند. و نيز به امير بصره نامه نوشت و جاسوس بصره را نيز گردن زدند. سپس به معاويه نوشت :

    ((... امـا بـعـد، حـالا مـردانـى مـى فـرسـتـى تـا دسـت بـه خـرابـكارى و ترور بزنند، و جـاسـوسانى مى گمارى تا اخبار را برايت گزارش كنند؟ گويى سر جنگ دارى ؟ البته به همين زودى جنگ در خواهد گرفت ، پس چشم به راه باش ...)).


    معاويه نيز در پاسخ حضرت نامه اى نامناسب نوشت . و از آن پس ‍ همواره نامه ها و بحثها و احـتجاجاتى ميان آن دو صورت مى گرفت ، امام حقانيت خود را گوشزد مى نمود و از كار خـلفـاى پـيـشـيـن انتقاد مى كرد تا آنكه حجت را كاملا بر معاويه تمام كرد. اما معاويه دست بـردار نـبـود، بـلكـه 18 روز پس از شهادت على عليه السلام سپاهى تهيه ديد و براى اشـغـال عـراق بـه سـوى آن سـامـان حـركـت كـرد تـا بـه پـل مـنـبـج رسـيـد. از سوى ديگر جاسوسانى چند به كوفه فـرستاد تا برخى از منافقان و خوارج را ديدار كنند، آنانى كه در ميان ياران امام بودند و تـا آن هـنـگـام از تـرس شـمـشـيـر امـيـرمـؤ مـنـان عـلى عـليـه السـلام اطـاعـت مـى كـردنـد امـثال عمروبن حريث و اشعث بن قيس و شبث بن ربعى و... و هر يك را وعده داد اگر امام حسن را بـه قـتـل رسـانـد دويـست هزار درهم و يكى از دختران و يكى از دختران خود و فرماندهى يـكـى از لشـكـرهـاى شام را به او بدهد... و اين وعده ها چندان در آنان تأثير كرد كه از يـارى امـام دسـت شـستند و مايل به معاويه شدند تا آنجا كه امام احساس خطر مى كرد و در زير جامه خويش سلاح مى پوشيد، تا آنك روزى يكى از منافقان در اثناى نماز تيرى به جانب امام افكند و چون زره به تن داشت در او كارگر نيفتاد.

    اين اعمال منافقانه و روابط جاسوسى با معاويه ادامه داشت ، ريز و درشت اخبار كوفه را بـه وى گـزارش مـى كـردنـد و در پـنـهـانـى بـه مـعاويه نامه ها نوشتند و اظهار موافقت نمودند.



  3. #3



    آمادگى امام براى جهاد و خيانت ياران

    چـون خـبـر حركت معاويه به امام رسيد، حضرت به منبر آمد و سخنرانى كرد و مردم را به جـهاد با معاويه فرا خواند، امام كسى پاسخ مثبت نداد. عدى بن حاتم آن شيعه پاكباخته و غـيـور بـرخـاسـت و فـريـاد زد:

    ((سـبـحـان اللّه ، چـه بد مردمى هستيد شما! امام و فرزند پـيـامبر، شما را به جهاد فرا مى خواند و اجابت نمى كنيد؟! كجايند شجاعان شما؟ مگر از خشم پروردگار نمى ترسيد؟ آيا از ننگ و عار پروا نداريد))؟

    در ايـنـجـا جماعتى برخاستند و با او همرأى شدند. امام فرمود:

    (
    (اكنون اگر به راستى آهـنـگ جـهـاد داريـد بـه سوى نخيله ، لشكرگاه من ، برويد با اينكه مى دانم به گفته من وفا نخواهيد كرد، زيرا ديدم كه با پدرم چه كرديد)).
    ولى هـنـگـامـى كـه امـام بـه لشـكـرگاه رفت ديد بيشتر آنان كه اظهار هميارى كردند به قول خود وفا ننموده و نيامده اند. اما باز در آنجا سخنرانى كرد و فرمود:

    ((مـرا فـريـب داديد چنانكه امام پيش از مرا فريب داديد. نمى دانم پس ‍ از من همراه كدام امام جـهـاد خـواهـيـد كـرد؟ آيـا هـمـراه كـسـى كـه هـرگـز بـه خـدا و رسول ايمان نياورده و از ترس شمشير اظهار اسلام كرده است ؟ (يعنى معاويه ) )).

    سـپـس از مـنـبـر فـرود آمد و با همه عهدشكنى ها و سستى هاى اصحاب ، باز آماده درگيرى مـسـلحـانـه شـد. لشكرى متشكل از چهار هزار كس ‍ به فرماندهى مردى از قبيله كنده به نام حـكـم بـر سـر راه مـعـاويـه فـرسـتـاد و فـرمـود:
    ((در مـنـزگـاه انبار بمان تا فرمان من برسد.)) اما معاويه او را با رشوه خريد و به سوى خود جلب نمود. امام ديگر بار مردى از قبيله مراد را طلبيد و با چهار هزار كس روانه انبار كرد و در برابر مردم از او پيمانها گـرفـت كـه پـايـدار بـمـانـد و فـريب دشمن را نخورد. وى رفت اما اين بار نيز وعده هاى معاويه كار خود را كرد و او را نيز فريفت ... .
    كـار بـه هـمـين شيوه مى گذشت تا آنكه امام تصميم گرفت خود به مصاف معاويه برود. اين بود كه مغيرد بن نوفل را در كوفه به جاى خود نهاد و نخيله را لشكرگاه خود قرار داد و به مغيره امر كرد تا مردم را بسيج كند. مغيره مردم را بسيج كرد و مردم هم فوج روان شـدنـد. امام از نخيله كوچ كرد تا به دير عبدالرحمن رسيد. سه روز در آنجا ماند تا سپاه جـمـع شـد. در ايـن هـنگام سان ديد و چهل هزار سواره و پياده آماده نبرد شد. امام پسر عموى (پـدر) خـود عبيداللّه بن عباس را با قيس بن سعد و دوازده هزار كـس از آنـجـا بـه جـنـگ مـعـاويـه گسيل داشت

    و فرمود:
    ((عبيداللّه امير لشكر باشد، اگر پـيشامدى رخ داد قيس بن سعد، و باز اگر پيشامدى رخ داد سعيد بن قيس (فرزند او) امير لشكر باشد)).

    سپاه حركت كرد و در محلى به نام مسكن اردو زد و اما پس از روانه كردن لشكر دوازده هزار نفرى عبيداللّه ، خود به سوى ساباط مداين تاخت .
    اما امام در دل به آنها اعتماد نداشت و عزم راسخى در آنها نمى ديد، آنها لشكرى بودند كه از سويى سالها جنگيده و فرسوده و بى رمق بودند و از سويى ديگر ايمان به كار خود نداشتند و هنوز مى پنداشتند كه مى توان با معاويه كوتاه آمد و به زندگى آرام ادامه داد و سرگرم كسب و كار روزانه شد.

    مـعـاويه از ورود اين لشكر باخبر شد و با همفكرى عمر و عاص بر آن شد كه عبيداللّه را بـا رشـوه بـفـريـبـد. عـبـيـداللّه بـن عـبـاس قبلا از سوى على عليه السلام فرماندار مكه بـود و هـنـگـامـى كه معاويه بسربن ارطاة را براى غارت و چـپـاول بـه آنـجـا فـرسـتـاد عـبـيـداللّه از ترس وى گريخت و دو كودك وى به چنگ بسر افتادند و او سر آنها را بريد و در چاه افكند؛ اين مرد با آنكه چـنـيـن زخـمـى از مـعاويه و اطرافيانش خورده بود باز هم عبرت نگرفت ، غيرت مردانه اش نـجـوشـيـد و بـه مـحـض پـيـشنهاد مبلغ هنگفتى از معاويه دين به دنيا، و شرف و عزت به خـوارى و ذلت فـروخـت و فـرزنـد پـيـامـبـر و سـپـاه اسلام را رها كرد و شبانه به اردوى معاويه پيوست .

  4. #4



    خـبـر فـرار عـبـيـداللّه سـپـاه امـام را درهم شكست و قيس بن سعد كه جانشين او بود با آنكه مـردانـگـى بـزرگـى كرد و ضرب شستى به معاويه نشان داد و سپاه معاويه را عقب راند ولى آثار تفرقه و دهشت در سپاه امام به چشم مى خورد.

    معاويه از سويى ديگر با همه اين ترفندها هنوز از هيبت امام در هراس بود و جنگ را مصلحت نـمـى ديـد و تـجـربه صفين از خاطرش ‍ محو نشده بود. از اين رو همواره نامه مى نوشت و طـلب صـلح مى كرد حتى نامه سفيد امضاء فرستاد كه امام هر شرطى دارد مرقوم بدارد. و در ضـمـن ، نـامـه هـاى بـرخـى از اصـحاب امام را كه پنهانى با او مكاتبه كرده بودند و قـول مـسـاعـد و هـمكارى داده بودند براى امام فرستاد و نوشت كه اين مردم با پدرت وفا نكردند با تو نيز نخواهند كرد.

    در ايـن اثـنـا خـبـر فـرار عـبـيـداللّه بـه امـام رسـيـد. امـام بـا ايـنـكـه از اول مى دانست با سپاهى چنين ، كار به سامان نمى رسد و پيروزى به دست نمى آيد، باز هـم دسـت از كـار نـكشيد و براى اتمام حجت دوباره از مردم يارى خواست و به آنان فرمود:

    ((فردا در فلان جا گرد آييد، از خدا بترسيد و بيعت نشكنيد)).

    آن گـاه ده روز در آنـجـا مـانـد امـا تـعـداد قـابـل تـوجـهـى كـه سـپـاهـى را تـشـكـيـل دهند نيامد. اين بود كه با مردم سخن گفت و فرمود:

    ((... من مى خواستم دين حق را بـه پـا دارم ، مـرا يارى نكرديد، من عبادت خدا را تنها مى توانم كرد اما به خدا سوگند، اگـر امـر را بـه مـعاويه واگذارم شما در دولت بنى اميه هرگز، اگر امر را به معاويه واگذارم شما در دولت بنى اميه هرگز روى شادى و آسايش نخواهيد ديد، بلكه به انواع عـذابـهـا و شـكنجه ها دچار خواهيد شد... به خدا سوگند اگر ياورى مى داشتم كار را به مـعـاويه نمى گذاشتم ، زيرا به خدا و رسول سوگند كه خلافت بر بنى اميه حرام است ...)).

    و بـاز در سـخـنـرانـى ديـگـرى فرمود:

    ((ما حزب پيروز خدا، عترت پاك پيامبر، خاندان مطهر او و يكى از دو چيز گرانبهاييم كه پيامبر ما را در كنار قرآن در ميان امت نهاد...))

    بـه خـدا سـوگـنـد نـه شك (در حقانيت خودمان ) و نه پشيمانى (بر زخمهايى كه از دشمن خـورده ايـم ) مـا را از جـنـگ با شاميان باز مى دارد؛ ولى در گذشته با دلخوشى و سلامت نـفـس و صـبـر و اسـتـقامت با شاميان نبرد مى كرديم ، ولى امروز آن صبر و سلامت از دست رفـتـه ، سـلامـت بـه عـداوت ، و صـبـر بـه بـى تـابـى بدل شده است ؛ شما در جنگ صفين در حالى مى جنگيديد كه دينتان جلو دنيايتان بود، ولى امروز دنيايتان جلو دينتان قرار گرفته است !

    بدانيد كه ما آن گونه كه بوديم هستيم و شـمـا آن گـونـه كـه بـوديـد نـيستيد. امروز گروهى از شما بر كشتگان خود در صفين مى گـريـنـد، و گـروهـى خـونـخـواهـى كـشـتـگـان نـهـروان مـى كـنـنـد ، گـروه اول ما را يارى نمى دهند و گروه دوم هم در صدد انتقام و شورش اند.

    با اين حال بدانيد كه معاويه ما را به كارى فراخوانده
    (صلح ) كه هيچ عزت و انصافى در آن نيست ؛ اگر مرد جنگيد و براى جانبازى آماده ايد پيشنهاد او را رد مى كنيم و با لبه تيز شمشيرها پاسخ او را مى دهيم و در پيشگاه خدا محاكمه اش مى كنيم . ولى اگر خواهان زنـدگـى هـسـتـيـد پـيـشنهاد او را بپذيريم و رضايت خاطر شما را فراهم آوريم .

    مـردم از هـر سـو فرياد برآوردند: البقية ، البقية ، ما طالب حياتيم ، خون بقيه را حفظ كن !
    اينجا بود كه امام صلح تحميلى را پذيرفت.



  5. #5



    آخرين آزمون و حمله به امام

    پس از آنكه اميران فرارى و لشكريان پيمان شكن امام را تنها گذاردند، امام براى آخرين بار دست به آزمايش ياران زد تا اندازه وفادارى كسانى را كه اعلام وفادارى مى كردند و نـيـز گـروهـى كـه طـالب جـنـگ بـودنـد بـسنجد، از اين رو خطبه اى خواند كه از آن بوى پذيرش ‍ صلح به مشام مى رسيد:

    ((... امـا بـعـد، بـه خـدا سـوگند من در حالى صبح كردم كه به حمد و منت خداوند خيرخواه تـريـن فـرد بـراى بـنـدگـان خـدا هـسـتـم ، هـرگـز از هـيـچ مـسـلمـانـى كـيـنـه بـه دل نـدارم و قـصـد سـوء و خـيانت به كسى در من نيست ، بدانيد كه اگر امورى ناخوشايند بـبينيد ولى جماعتتان حفظ شود بهتر از آن است كه نظرتان تاءمين شود اما امت اسلام از هم پـاشـيـده بـاشـد. بدانيد كه من براى شما از خودتان خيرخواه ترم . پس ‍ امر مرا مخالفت نـكـنيد و رأى مرا رد نكنيد، خداوند من و شما را بيامرزد و ما را به آنچه محبت و رضا در آن است رهنمايى كند)).

    مردم (ظاهرا خوارج ) به يكديگر نگريستند و گفتند: گويا قصد صلح با معاويه را دارد و مـى خـواهـد حـكـومت را به او تسليم كند!

    و گفتند: به خدا اين مرد كافر شده است ! سپس بـر خـيمه امام يورش ‍ بردند و اسباب و اثاثيه آن را غارت كردند و سجاده از زير پاى حـضـرت كـشـيـدند و يكى از آن عبا را از دوش امام كشيد و امام شمشير بر كمر بدو عبا بر زمـيـن نـشـسـت

    سپس امام بر اسب سوار شد و گروهى از خواص اطـراف او را گـرفـتند و مانع نزديك شدن مردم مى شدند، امام مردم ربيعه و همدان را فرا خـوانـد، آمدند گرد او را گرفتند. امام حركت كرد اما برخى از مخالفان نيز در ميان ياران بودند، چون امام به مظلم ساباط رسيد مردى از بنى اسد به نام جراح بن سنان دهنه اسب را گرفت و فرياد زد:

    ((
    اللّه اكبر)) اى حسن مانند پدر مشرك شدى ! سپس با خنجرى كه در دسـت داشـت بـر ران امـام زد كه ران را تا استخوان شكافت . امام از روى اسب خود را بر روى او انداخت و هر دو بر زمين افتادند، اطرافيان بر سر ضارب ريختند و با همان خنجر كـارش را سـاخـتـنـد. امـام را بـر روى سـريـرى بـه مـدائن انتقال دادند و در خانه سعد بن مسعود ثقفى به مداوا پرداخت .

    َ


  6. #6



    پذيرش صلح و مواد صلحنامه

    پـس از ايـن جـريانات بود كه امام به ناخواه پيشنهاد فريبكارانه معاويه براى صلح را پـذيـرفـت . مـعـاويـه نـماينده خود عبداللّه بن عامر را با نامه سفيد امضاء نزد آن حضرت فرستاد كه امام هر شرطى دارد قيد كند.

    آن گاه قراردادى ميان آنها منعقد شد كه برخى از شروط و مواد قطعى آن بدين قرار است :

    1ـ حكومت به معاويه واگذار مى شود، بدين شرط كه به كتاب خدا و سنت پيامبر و سيره خلفاى شايسته عمل كند.
    2ـ پـس از مـعـاويه حكومت متعلق به حسن است و اگر براى او حادثه اى پيش آمد متعلق به حسين است و معاويه حق ندارد جانشين تعيين كند.
    3ـ مـعـاويه بايد ناسزا گفتن به على عليه السلام در نمازها و خطبه ها را ترك كند و از او جز به نيكى ياد نكند.
    4ـ بـيـت المال كوفه كه موجودى آن پنج ميليون درهم است مستثنى است و معاويه حقى در آن ندارد و بايد سالى دو ميليون درهم ديگر براى حسن بفرستد.
    5ـ احرار و آزادگان و ياران على عليه السلام در هر گوشه از زمينهاى خدا: شام ، عراق ، يـمـن ، حـجـاز و... كـه هـستند بايد در امان باشند و معاويه بايد لغزشهاى آنان را ناديده بگيرد و نيز به جان حسن و حسين سوء قصدى نشود.

    ايـنـهـا شـروط قـطـعـى اسـت كـه در كـتابهاى تاريخ و حديث آمده ، و عمده ترين مصالح و مـسـائل آن روز جـامـعـه اسـلام بـوده اسـت ، كـه راسـتـى اگـر بـدانـهـا عمل مى شد حكومت به جايگاه اصلى خود باز مى گشت و دست دشمنان اسلام از سر اسلام و مـسـلمـيـن كـوتـاه مـى گشت ، و اگر نقض مى شد رسوايى براى نقض كننده بود.

    در شرط اول حكومت را به معاويه وا مى گذارد و اين چنين از حق شخصى خود مى گذرد كه اگر جنگ صـرفـا بـر سر حكومت است و غاصب متعهد است كه امور مسلمانان را در مجراى صحيح اداره كند امام حاضر است كناره بگيرد.

    در شـرط دوم بـيـان مـى دارد كـه صـلح موقت و محدود است به زمان حيات معاويه نه براى هميشه . از اين رو در يكى از خطبه هاى خود فرمود:

    ((از كجا معلوم ؟ شايد اين آزمونى است و اندكى بهره مندى و تجديد قوا تا وقتش فرا رسد)).

    در شرط سوم دست معاويه را رو مى كند و دروغ او را آشكار مى سازد، زيرا اگر لعن على عليه السلام جايز است چرا متعهد مى شود كه دست از آن بردارد، و اگر جايز نيست چرا تا حال لعن مى كرده است ؟! البته معاويه تمام شروط از جمله همين شرط را زير پا گذاشت و لعـن عـلى عـليـه السـلام تـا سـال 100 ه . ادامـه داشـت و در زمـان عـمـر بن عبدالعزيز با ترفندى كه او به كار برد لعن برداشته شد.

    در شرط چهارم پشتوانه اقتصادى و تأمين نياز شيعيان و بنى هاشم نهفته است تا آنان در اثر نياز مالى به سوى معاويه جذب نشوند و يا در مبارزه سست نگردند.

    در شـرط پـنـجـم تأمين جانى و آسايش روانى شيعيان على عليه السلام كه در جنگ صفين بـر ضـد مـعـاويـه جـنـگـيـده بـودنـد و مـعـاويـه كـيـنـه هـايـى از آنـان بـه دل داشـت ، گـنـجـانـده شده تا پس از رسيدن به قدرت از آنان انتقام نكشد؛ گر چه دقيقا ضد آن عمل كرد. چنانكه در وصف او گفتيم .

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 1391/12/10, 09:28 بعد از ظهر
  2. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1389/11/07, 10:36 قبل از ظهر

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •