تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    88060855 آواتار ها

    تاریخ عضویت : 1390/6/5
    گالري تصاوير
    42   نظرات : 0
    نوشته : 2,150      صلوات : 1,128
    صلوات گرفته : 489 در 175 پست
    وبلاگ : 7
    دریافت : 0      بارگذاری : 0
    88060855 آنلاین نیست.

    ◕◕◕ خاطره‌ای از یک شهید که سینه‌اش به عشق سالار شهیدان شکافت + عکس









    تیر غمت چون به دل من رسید ...

    نمي‌دانم تا به حال به غروب خورشيد خيره شده‌ايد يا نه؟ حس خاصي به آدم دست مي‌دهد. آفتاب انگار موقع رفتن، حرف‌هايي مي‌زند كه اهل دل آن را به خوبي درك مي‌كنند.






    من در رفتار شهدا خيلي دقت مي‌كردم. بعضي از كارهاي‌شان به ما مي‌فهماند كه ديگر ماندني نيستند. بسياري از شهدا علاقه عجيبي به تماشاي غروب خورشيد

    داشتند. عصرها يك گوشه كز مي‌كردند، به آفتاب خيره مي‌شدند و در سكوتي پرمعنا فرومي‌رفتند. انگار به آفتاب دل بسته بودند كه با رفتنش حس و حالشان عوض

    مي‌شد، اما نه، شهدا و دلبستگي؟!

    محمد هم از قبيله خورشيد بود، با اين كه خيلي دوستش داشتم و هميشه با او شوخي مي‌كردم اما غروب وقتي يك گوشه مي‌نشست و به شفق خورشيد نگاه

    مي‌كرد، ديگر جرأت نزديك شدن به او را نداشتم.
    اگر قسم بخورم كه نور صورت محمد را در نيمه‌شب، در تاريكي سنگر با چشمان خود ديدم باور خواهيد كرد؟ با تمام

    وجود يقين داشتم كه محمد هم رفتني است. به خدا باور داشتمت اين نوجوان نحيف و مردني! كه فقط چهارده سال و اندي بيشتر سن نداشت و با تقلب در

    شناسنامه، خود را به جبهه رسانده، شيرمرد عاشق و عارفي است كه تنها همين چند روز را در ميهماني دنيا مي‌گذراند.








    به خودش هم گفتم: اما مي‌گفت «من لياقت شهادت را ندارم»

    يك شب به من گفت كه دوست دارد مفقودالاثر شود. من از او بزرگ‌تر بودم. گفتم نه، شهادت بهتر است. چون خون شهيد و تشييع پيكر او در خيابان‌ها مي‌تواند روي

    عده‌اي تأثير بگذارد و...


    سكوت كرد چند روزي به عمليات مانده بود. آن شب‌ها با همه شب‌ها تفاوت داشت. همه داشتند با خودشان تصفيه حساب مي‌كردند.

    يك شب محمد همين‌طور كه دراز كشيده بود نگاهش را به بالا دوخت و با صدايي ملايم گفت «رضا! دوست دارم موقع شهادت، تير درست بخورد به قلبم. همين‌جايي

    كه اين شعر را نوشته‌ام.»


    كنجكاو شدم، سرم را بالا گرفتم. در تاريك روشن سنگر به پيراهنش نگاه كردم، روي سينه‌اش اين بيت نوشته بود:

    آن قدر غمت به جان پذيريم حسين ...........تا قبر تو را بغل بگيريم حسين








    موقع عمليات، ما بايد از هم جدا مي‌شديم. والفجر هشت با رمز مقدس يافاطمه الزهرا سلام الله عليها آغاز شد. چند روز از عمليات گذشت. در اين مدت از فرزندان

    گمنام اين آب و خاك، حماسه‌هايي را ديدم كه در هيچ شاهنامه‌اي نخوانده بودم.









    وقتي به مقر برگشتم، رفتم سراغ بچه‌هاي امدادگر، دلم براي محمد شور مي‌زد. پرسيدم آيا كسي نوجواني به نام محمدمصطفي‌پور (رزمنده بابلی) را ديده‌ يا نه؟

    براي توضيح بيشتر گفتم روي سينه‌اش هم يك بيت شعر نوشته بود. تا اين را گفتم يكي جواب داد «آهان ديدمش برادر! او شهيد شده....» منتظر جوابي غير از اين

    نبودم. گفتم الحمدالله محمد هم رفت.



    دوباره پرسيدم شهادت او چور بود؟امدادگر گفت «تير خورد روي همان بيتي كه بر سينه‌اش نوشته بود.»







    هم تعجب كردم هم خيالم راحت شد، محمد آن طور شهيد شد كه خودش دوست مي‌داشت. نشاني هم از رمز يازهرا به رسم يادبود بر پهلويش جا خوش كرده بود.



    منبع: رزمندگان شمال
    راوی: رزمنده شمالی؛ حاج رضا دادپور
    ویرایش توسط 88060855 : 1390/09/30 در ساعت 10:21 قبل از ظهر

  2. صلوات و تشکر : 4


موضوعات مشابه

  1. الحسینیة الافتراضیة (حسینیه مجازی)
    توسط محمد مهدی قربانی در تالار دیگر
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 1392/09/30, 12:40 بعد از ظهر
  2. پاسخ: 178
    آخرين نوشته: 1392/08/23, 01:57 قبل از ظهر
  3. پاسخ: 38
    آخرين نوشته: 1391/10/02, 04:35 بعد از ظهر
  4. پاسخ: 6
    آخرين نوشته: 1391/09/26, 02:41 بعد از ظهر
  5. ◕◕◕ دعاهای امام حسین(علیه السلام)
    توسط هندیانی در تالار امام حسين (ع)
    پاسخ: 9
    آخرين نوشته: 1391/04/02, 08:19 قبل از ظهر

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •