تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6
  1. #1

    اشعار ღ دفاع مقدس ღ




    قصه رفتن

    کبوتر و دو پلاک و دو ساک خالي تو
    دلم دوباره گرفته زبي‌خيالي تو
    تو التماس نگاه کدام پنجره‌اي
    که نقش بسته نگاهم به طرح قالي تو
    شکوفه‌هاي نگاهم هميشه پژمرده است
    بدون عشق و صميميت شمالي تو
    به بام شهر، من امشب ستاره مي‌کارم
    براي چشم گريزنده‌ي غزالي تو
    هميشه مثل ستاره، بيا کنارم باش
    دوباره قصه رفتن و جاي خالي تو


    شاعر:سیده فاطمه میر عمادی

  2. صلوات و تشکر : 8


  3. #2



    آسمان شهید
    بر سينه‌هاي ستبر،بر شانه‌هاي رشيد
    ديريست خيمه زدي، اي آسمان شهيد
    در خانه مي‌شكفد، در كوچه مي‌شكند
    قلب شكسته‌ي تاك، بغض شكفته‌ي بيد
    تا از گلوي حرم، زخم عطش ندمد
    بر دست و بازوي تو، يك باغ لاله دميد
    زخم از ستاره فزون، اما در آتش و خون
    دست بريده‌ي تو، كي كرد قطع اميد
    باب‌الحوائج ما، بسته‌ست راه دعا
    اي اسم اعظم تو، بر قفل بسته كليد

    شاعر:عبدالجبار كاكائي

    منبع: كتاب گزيده ابيات معاصر

  4. صلوات و تشکر : 7


  5. #3



    اتل متل یه بازی

    اتل‌ متل‌ يه‌ بازي‌ بازي‌اي‌ بچه‌گونه‌
    از آقا جون‌ نشسته‌
    تا كوچولوي‌ خونه‌

    اول‌ عمونشسته‌
    بعد زن‌ عمو فريده‌
    بعد مامان‌ و آقاجون‌
    بعد بابا و سعيده‌

    مامان‌ بزرگ‌ كنارش‌
    بعد عمه‌ جون‌ خجسته‌
    بعد هم‌ شوهر عمه‌ كه‌
    سوخته‌ كنار نشسته‌

    همين‌ طوري‌ كه‌ مي‌خوند
    رسيد به‌ پاي‌ باباش‌
    با دست‌ روي‌ پاهاش‌ زد
    تِقّي‌ صدا داد پاهاش‌

    يه‌ دفعه‌ رنگش‌ پريد
    پاي‌ بابا رو ناز كرد
    نذاشت‌ كه‌ ورچيده‌ شه‌
    پاي‌ اونو دراز كرد

    بعد دوباره‌ شروع‌ كرد
    اتل‌ متل‌ روخوندش‌
    با كلّي‌ داد و بيداد
    آقا جونم‌ سوزوندش‌

    دوباره‌ توي‌ بازي‌
    قرعه‌ به‌ بابا افتاد
    نذاشت‌ بابا بسوزه‌
    با كلي‌ داد و فرياد

    بازي‌ كرد و دوباره‌
    به‌ پاي‌ بابا رسيد
    چشماشو بست‌ و رد شد
    انگار پاهارو نديد

    مامان‌ جونم‌ سوزوندش‌
    عمه‌ رو بيرون‌ انداخت‌
    با قهر و با جرزني‌
    كار عمو رو هم‌ ساخت‌

    زن‌ عمو هم‌ بيرون‌ رفت‌
    مامان‌ بزرگش‌ هم‌ سوخت‌
    اون‌ وقت‌ بابا رو بوسيد
    چشماشو به‌ پاهاش‌ دوخت‌

    بعد از خودش‌ شروع‌ كرد
    اتل‌ متل‌ رو خوندش‌
    ولي‌ بازم‌ آخرش‌
    بدجوركي‌ جزوندش‌

    نمي‌تونست‌ بخونه‌
    سعيده‌ آچين‌ واچين‌
    پاي‌ بابا ورچيده‌اس‌
    تو جنگ‌ رفته‌ روي‌ مين‌

    يكدفعه‌ بغضش‌ گرفت‌
    گفت‌ «تو اتل‌ متل‌هام‌
    بابا ديگه‌ بازي‌ نيست‌
    تا كه‌ نسوزه‌ بابام‌»

    پاهاي‌ مصنوعي‌ رو
    برد با خودش‌ تو اتاق‌
    محكم‌ درو بهم‌ زد
    چشماشو دوختش‌ به‌ طاق‌

    امشب‌ حال‌ سعيده‌
    خيلي‌ خيلي‌ خرابه‌
    بازم‌ با بغض‌ و گريه‌
    ميخواد بره‌ بخوابه‌

    ديگه‌ مي‌خواد وقت‌ خواب‌
    سعيده‌ عادت‌ كنه‌
    جاي‌ متكّا روي‌ِ
    پااستراحت‌ كنه‌

    ولي‌ يه‌ روز مي‌فهمه‌
    بابا هميشه‌ برده‌
    پاي‌ بابا تو جبهه‌
    شهيد شده‌، نمرده

    ابوالفضل سپهر‌
    ویرایش توسط محمد حسین : 1391/01/31 در ساعت 08:51 بعد از ظهر

  6. صلوات و تشکر : 7


  7. #4



    اسم شناسنامه اي ات جا به جا شده
    يك گوشه چسب خورده و جايي جدا شده
    اصلا درست نيست كه تو دست برده اي
    اصلا چطور سن تو اين گوشه جا شده؟
    حالا بلند قدتر و زيبا تر و بزرگ
    مردي جسور جاي تو از عكس پا شده
    تو توي اين لباس نظامي عقاب نه
    يك غنچه بين اين همه گل وا شده
    دل جزء كوچكي ست براي رها شدن
    وقتي كه ذره ذره تنت مبتلا شده
    دستت منوري شده در بادهاي داغ
    دستي كه خسته از قفس شانه ها شده
    امواج راديو سرهم جيغ مي كشند
    صالح شهيد...نه...نشده...يا...چرا شده
    در آخر تشهد مادر خبر رسيد
    جبران چند سال نماز قضا شده
    زن هاي خانه كفش تو را جفت مي كنند
    پايت اگر چه طعمه خمپاره گشته است
    مردان ده بر آب روان حجله ساختند
    دستان خواهران تو زير حنا شده
    حالا شناسنامه تو سنگ ساده اي ست
    آنجا به نام كوچك تو اكتفا شده
    اين گونه تكه هاي اونيفرم خوني ات
    پرچم براي صلح در اين روستا شده

    فاطمه قائدی
    ویرایش توسط سلوا : 1391/02/01 در ساعت 01:15 بعد از ظهر

  8. صلوات و تشکر : 4


  9. #5



    اتل متل یه بابا .... یادتون نره یه دور بخونین

    اتل متل یه بابا،دلیر و زار و بیمار

    اتل متل یه مادر،یه مادر فداکار

    اتل متل بچه‌ها،که اونارو دوست دارن

    آخه غیر اون دوتا،هیچ کسی رو ندارن

    مامان بابا رو می‌خواد،بابا عاشق اونه

    به غیر بعضی وقتا،بابا چه مهربونه

    وقتی که از درد سر،دست می‌ذاره رو گیجگاش

    اون بابای مهربون،فحش می‌ده به بچه‌هاش

    همون وقتی که هرچی،جلوش باشه می‌شکنه

    همون وقتی که هرچی،پیشش باشه می‌زنه
    غیر خدا و مادر،هیچ‌کسی رو نداره

    اون وقتی که باباجون،موجی می‌شه دوباره

    دویدم و دویدم،سر کوچه رسیدم

    بند دلم پاره شد،از اون چیزی که دیدم

    بابام میون کوچه،افتاده بود رو زمین

    مامان هوار می‌زد،شوهرمو بگیرین

    مامان با شیون و داد،می‌زد توی صورتش

    قسم می‌داد بابارو،به فاطمه، به جدش

    تو رو خدا مرتضی،زشته میون کوچه

    بچه داره می‌بینه،تو رو به جون بچه

    بابا رو دوره کردن ،بچه‌های محله

    بابا یه هو دوید و،زد تو دیوار با کله

    هی تند و تند سرش رو،بابا می‌زد تو دیوار

    قسم می‌داد حاجی رو،حاجی گوشی رو بردار

    نعره‌های بابا جون،پیچید یه هو تو گوشم

    الو الو کربلا،جواب بده به گوشم

    مامان دوید و از پشت،گرفت سر بابا رو

    بابا با گریه می‌گفت،کشتند بچه‌هارو

    بعد مامانو هلش داد،خودش خوابید رو زمین

    گفت که مواظب باشین،خمپاره زد، بخوابین

    الو الو کربلا،پس نخودا چی شدن؟

    کمک می‌خوایم حاجی جون،بچه‌ها قیچی شدن

    تو سینه و سرش زد،هی سرشو تکون داد

    رو به تماشاچیا،چشماشو بست و جون داد

    بعضی تماشا کردن،بعضی فقط خندیدن

    اونایی که از بابام،فقط امروزو دیدن

    سوی بابا دویدم،بالا سرش رسیدم

    از درد غربت اون،هی به خودم پیچیدم

    درد غربت بابا،غنیمت َنبرده

    شرافت و خون دل،نشونه‌های مرده

    ای اونایی که امروز،دارین بهش می‌خندین

    برای خنده‌هاتون،دردشو می‌پسندین

    امروزشو نبینین،بابام یه قهرمونه

    یه‌روز به هم می‌رسیم،بازی داره زمونه

    موج بابام کلیده،قفل در بهشته

    درو کنه هر کسی،هر چیزی رو که کشته

    یه روز پشیمون می‌شین،که دیگه خیلی دیره

    گریه‌های مادرم،یقه تونو می‌گیره

    بالا رفتیم ماسته،پایین اومدیم دوغه

    مرگ و معاد و عقبی،کی میگه که دروغه؟
    شعر از زنده یاد ابوالفضل سپهر(برای شادی روحش صلوات)



  10. صلوات و تشکر : 5


  11. #6



    بسم الله الرحمن الرحیم
    بسم الله الرحمن الرحیم
    شب آخر هنوز یادم هست
    خیمه زد عطر سیب در سنگر
    خیمه تاریک شد، و این یعنی
    روضه‌خوان گفت از شب آخر
    گفت : این راه و این سیاهی شب
    عشق چشمان خویش را بسته است
    ما سحر قصد آسمان داریم
    از زمین راه کربلا بسته است
    خشک می‌شد گلوی او کم‌کم
    روضه‌خوان تشنه بود در باران
    یک نفر استکان آب آورد
    السلام علیک یا عطشان
    استکان را بلند کرد ، ولی
    عکس یک مشت روی آب افتاد
    مشک لرزید و محو شد کم‌کم
    اشک سید که توی آب افتاد
    ***
    نفست گرم روضه‌خوان! آن شب
    دل به دریای آن نگاه زدی
    دم گرفتی میان خون خودت
    چه گریزی به قتلگاه زدی
    سید حمیدرضا برقعی
    ویرایش توسط محمد حسین : 1391/02/07 در ساعت 06:27 بعد از ظهر

  12. صلوات و تشکر : 3


مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •