تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 30
  1. #1

    ◕◕◕◕◕◕◕◕◕◕◕ امام حسن عسکری (ع) به روایت اصول کافی* میلاد امام حسن عسگری(ع) مبارک باد*





    زندگانى حضرت ابى محمد حسن بن على امام يازدهم عليهماالسلام
    :

    بَابُ مَوْلِدِ أَبِي مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ (ع)

    شـَهـْرِ رَبـِيعٍ الْآخِرِ سَنَةَ اثْنَتَيْنِ وَ ثَلَاثِينَ وَ مِائَتَيْنِ وَ قُبِضَ (ع) يَوْمَ الْجُمُعَةِ لِثَمَانِ لَيَالٍ خَلَوْنَ مِنْ شَهْرِ رَبِيعٍ الْأَوَّلِ سَنَةَ سِتِّينَ وَ مِائَتَيْنِ وَ هُوَ ابْنُ ثَمَانٍ وَ عِشْرِينَ سَنَةً وَ دُفـِنَ فـِى دَارِهِ فـِى الْبـَيْتِ الَّذِى دُفِنَ فِيهِ أَبُوهُ بِسُرَّ مَنْ رَأَى وَ أُمُّهُ أُمُّ وَلَدٍ يُقَالُ لَهَا حُدَيْثٌ وَ قِيلَ سَوْسَنُ

    آن حـضـرت در مـاه (رمـضـان و طـبـق نـسـخـه ديـگـر در مـاه ) ربـيـع الاخـر بـه سـال 232 مـتـولد شـد، و در روز جـمـعـه هـشـتـم ربـيـع الاول سـال 260 بـه سـن 28 سـالگى در گذشت و در خانه خودش كه پدرش هم در آنجا دفن شده بود بخاك سپرده شد، مادرش ام ولد و نامش حديث (يا سوسن ) بوده است.



    اصول كافى جلد 2 صفحه447

    آخرین موضوعات ارسالی این تالار:


  2. صلوات و تشکر


  3. #2



    1- الْحـُسـَيـْنُ بـْنُ مـُحَمَّدٍ الْأَشْعَرِيُّ وَ مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى وَ غَيْرُهُمَا قَالُوا كَانَ أَحْمَدُ بْنُ عُبَيْدِ اللَّهِ بـْنِ خـَاقـَانَ عـَلَى الضِّيَاعَ وَ الْخَرَاجِ بِقُمَّ فَجَرَى فِى مَجْلِسِهِ يَوْماً ذِكْرُ الْعَلَوِيَّةِ وَ مـَذَاهـِبـِهـِمْ وَ كـَانَ شـَدِيـدَ النَّصـْبِ فـَقـَالَ مـَا رَأَيـْتُ وَ لَا عـَرَفـْتُ بِسُرَّ مَنْ رَأَى رَجُلًا مِنَ الْعـَلَوِيَّةِ مـِثـْلَ الْحـَسـَنِ بـْنِ عـَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الرِّضَا فِي هَدْيِهِ وَ سُكُونِهِ وَ عَفَافِهِ وَ نُبْلِهِ وَ كَرَمِهِ عِنْدَ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ بَنِى هَاشِمٍ وَ تَقْدِيمِهِمْ إِيَّاهُ عَلَى ذَوِى السِّنِّ مِنْهُمْ وَ الْخَطَرِ وَ كـَذَلِكَ الْقـُوَّادِ وَ الْوُزَرَاءِ وَ عَامَّةِ النَّاسِ فَإِنِّى كُنْتُ يَوْماً قَائِماً عَلَى رَأْسِ أَبِى وَ هُوَ يَوْمُ مـَجـْلِسـِهِ لِلنَّاسِ إِذْ دَخـَلَ عـَلَيـْهِ حـُجَّابـُهُ فـَقـَالُوا أَبـُو مـُحَمَّدِ بْنُ الرِّضَا بِالْبَابِ فَقَالَ بـِصـَوْتٍ عَالٍ ائْذَنُوا لَهُ فَتَعَجَّبْتُ مِمَّا سَمِعْتُ مِنْهُمْ أَنَّهُمْ جَسَرُوا يُكَنُّونَ رَجُلًا عَلَى أَبِى بـِحـَضـْرَتـِهِ وَ لَمْ يـُكـَنَّ عِنْدَهُ إِلَّا خَلِيفَةٌ أَوْ وَلِيُّ عَهْدٍ أَوْ مَنْ أَمَرَ السُّلْطَانُ أَنْ يُكَنَّى ....

    ترجمه روايت شريفه:

    احـمـد بـن عـبـدالله خـاقان كه دشمنى سختى با على و اولادش داشت ، متصدى املاك و خراج شـهـر قـم بـود. روزى در مـجـلسـش از عـلويـان و مذاهبشان سخن به ميان آمد، او گفت : من در سامره مردى از اولاد على را از لحاظ رفتار و وقار و پاكدامنى و نجاست و بزرگوارى در خـانـواده خـودش و بـنى هاشم مانند حسن بن على بن محمد، ابن الرضا نديدم و نشناختم كه خـانـدان خـودش و بـنـى هـاشـم و سـرلشـكـران وزيـران و هـمـه مـردم او را بـر سال خورده گان و اشراف مقدم بدارند. زيرا من روزى بالاى سر پدرم ايستاده بودم و آن روزى بـود كـه بـراى پـذيـرفتن مردم مى نشست ، ناگاه دربانانش در آمدند و گفتند ابو مـحـمـد، ابـن الرضا دم در است ، پدرم به آواز بلند گفت : اجازه اش دهيد. من تعجب كردم از اينكه در محضر پدرم مردى را بكنيه معرفى كردند، در صورتى كه جز خليفه و وليعهد و نماينده سلطان نزد او به كنيه معرفى نمى شد.....


    ادامه دارد....

  4. #3



    سـپس مردى گندمگون ، خوش اندام ، نيكو رخسار، خوش پيكر، تازه جوان با جلالت و هيبت وارد شد، چون نگاه پدرم به او افتاد، برخاست و چند قدم استقبالش كرد، با آنكه گمان نـدارم چنين كارى را نسبت به هيچ بنى هاشم و سرلشكرى بكند، چون نزديكش ، رسيد با او مـعـانـقـه كـرد و صورت و سينه اش بوسيد و دستش را گرفت و روى مسندى كه خودش نـشـسـتـه بـود، او را نشانيد، و پهلوى او نشست و متوجه او شد و با او به سخن پرداخت و خود را قربان او مى كرد، من از آنچه از پدرم مى ديدم در شگفت بودم كه دربان آمد و گفت مـوفـق (بـرادر و سـرلشـكـر خـليـفـه عـباسى ) آمده است و هر گاه موفق نزد پدرم مى آمد، دربـانـان و افـسـران مـخـصـوصـش جلو مى رفتند و از در خانه تا مسند پدرم به صف مى ايـسـتـادنـد تـا او بـيـايـد و برود، پدرم رو به ابى محمد داشت و با او سخن مى گفت تا نـگـاهـش بـه غـلامـان مخصوص موفق افتاد، آنگاه گفت : خدا مرا قربانت كند، اكنون هرگاه بـخـواهيد (مى توانيد تشريف ببريد) و به دربانانش گفت : او را از پشت صف ببريد تا آن مرد يعنى موفق او را نبيند. او برخاست و پدرم هم برخاست و با او معانقه كرد و برفت.
    مـن بـه دربـانـان و غـلامـان پدرم گفتم : واى بر شما!! اين چه شخصى بود كه او را با كنيه به پدرم معرفى كرديد و پدرم با او چنين رفتار كرد؟ گفتند: او از اولاد على است و او را حـسـن بـن عـلى مى نامند و به ابن الرضا معرفى مى شود، شگفتم افزون گشت و در تـمام آن روز پريشان و نا آرام بودم و درباره او و آنچه او رفتار پدرم نسبت به او ديده بـودم مـى انـديـشـيـدم تا شب شد، و عادت پدرم اين بود كه نماز عشا را مى گزارد، سپس بـراى مـشـورتـهـاى مورد نياز و آنچه بايد به عرض سلطان برسد مجلس مى كرد. چون نـمـازش را گـزارد و جـلوس كرد، آمدم و در برابرش نشستم ، در حالى كه ديگرى نزد او نبود...


    ادامه دارد....

  5. #4



    بـه مـن گـفـت ! احـمـد! كـارى دارى ؟ گـفـتـم آرى ، پـدر! اگـر اجـازه دهـى سـؤ ال كـنـم ، گـفت : پسر جان اجازه دادم ، هر چه خواهى بگو. گفتم ، اى پدر! مردى كه امروز صـبـح ديـدم نـسـبـت بـه او احـترام و بزرگداشت و تعظيم نمودى و خود و پدر و مادرت را قربانش كردى كه بود؟ گفت ، پسر جان ! او امام رافضيان است ، او حسن بن على است كه بـابـن رضـا مـعـروفـست ، آنگاه ساعتى سكوت كرد و سپس گفت : پسر جان ! اگر امامت از خلفاء بنى عباس جدا شود، هيچكس از بنى هاشم جز او سزاوار آن نيست و او براى فضيلت و پـاكـدامـنـى و رفتار و خويشتندارى و پرهيزگارى و عبادت و اخلاق شريف و شايستگيش سـزاوار خـلافـت مـى بـاشـد اگـر پـدرش را مـى ديـدى ، مـردى بـود روشنفكر، نجيب ، با فـضـيـلت ، بـا آنـچـه از پـدرم شـنـيدم ، ناراحتى و انديشه و خشمم بر او افزون گشت و كردار و گفتار او را نسبت به وى زياده از حد دانستم . پس از آن انديشه اى جز پرسش از حـال او و جـسـتـجـوى دربـاره او نـداشتم . از هر يك از بنى هاشم و سران و نويسندگان و قـضـات و فـقـهـا و مردم ديگر كه مى پرسيدم ، او را در نهايت احترام و بزرگوارى و مقام بـلنـد و سـخـن نيك و تقديم بر تمام فاميل و بزرگترانش معرفى مى كردند. سپس مقام و ارزش او در نـظـرم بـزرگ شـد، زيـرا هـيـچ دشمن و دوست او را نديدم ، جز آنكه از او به نيكى ياد مى كرد و مدحش مى نمود...

    ادامه دارد
    ...

  6. #5



    يـكـى از حـضـار مـجـلس كـه اشعرى مذهب بود گفت : اى ابابكر از برادرش ‍ جعفر چه خبر دارى ؟ گـفت : جعفر كيست كه حالش را بپرسى و او را همدوش حسن (بن على ، ابن الرضا) سـازى : او متجاهر بفسق و آلوده و بى آبرو و دائم الخمر و پست ترين مردى كه ديده اى (ديده ام ) مى باشد و پرده در خود و بى وزن و سفيه است .

    در زمـان وفات حسن بن على سر گذشتى از سلطان و اصحابش پيش آمد كه من تعجب كردم و گمان نمى كردم چنان شود و آن سر گذشت اين بود كه : چون ابن الرضا بيمار شود، به پدرم خبر دادند كه او بيمار است . پدرم فورى سوار شد و بدارالخلافه رفت و زود بر گشت و پنج تن از خدمتگزاران اميرالمؤ منين (متعمد عباسى ) كه همگى از ثقات و خواص بـودنـد و تـحـرير (خادم مخصوص خليفه ) هم در ميان آنها بود، همراهش بودند. پدرم به آنـهـا دسـتـور داد كـه در خانه حسن بن على باشند و از حالش خبر گيرند و به چند تن از پـزشگان هم پيغام داد كه شبانه روز در منزلش باشند و بقاضى القضات پيغام داد كه نـزد او بـيـايـد و بـه او دسـتـور داد كـه ده تـن از اصـاحـبـش را كـه نـسـبـت بدين و امانت و پـرهـيـزگـارى آنـهـا اطـمـيـنـان دارد احـضـار كـنـد و بـه منزل آن حضرت فرستد تا شبانه روز در آنجا باشند.
    همه اين اشخاص آنجا بودند تا آن حضرت وفات كرد، و شره سامره يك پارچه ناله شد، سـلطـان مـأمورى به خانه حضرت فرستاد كه اتاقها را بازرسى كرد و هر چه در آنجا بـود، مـهـر و مـوم نمود و در جستجوى فرزند او بود، و زنانى كه آبستنى را تشخيص مى دادنـد آوردنـد و كـنيزان آن حضرت را بازرسى كردند، يكى از آنها گفت : در اينجا كنيزى اسـت كـه آبستن است ، او را در اتاقى نگه داشتند و نحرير خادم و اصحابش را با چند زن بـر او گـمـاشـتـند، سپس آماده تجهيز آن حضرت شدند و بازارها را بستند و بنى هاشم و سرلشكران و پدرم و مردم ديگر دنبال جنازه اش ‍ بودند، در آن روز سامره مانند روز قيامت شده بود...

    ادامه دارد ...

    ویرایش توسط هندیانی : 1390/07/02 در ساعت 08:56 قبل از ظهر

  7. #6



    چـون از تـجـهـيـزش فـارغ شـدنـد، سـلطـان دنـبـال (بـرادر خـود) ابـو عـيـسـى بـن مـتـوكـل فـرستاد و دستور داد بر جنازه نماز بخواند، چون جنازه آماده نماز شد، ابو عيسى پـيـش آمـد و پـرده از روى حـضـرت بـرداشت و او را بعلويان و عباسيان بنى هاشم و سر لشـكـران و نـويـسندگان و قضات و معدلان (كسانى كه بعدالت حكم مى كنند) نشان داد و گـفـت : ايـن حـسـن بـن عـلى بـن مـحـمـد بـن الرضـا اسـت كـه بـه اجل خود و در بستر خود مرده است و جمعى از خدمتگزاران اميرالمؤ منين و مردم ثقه مانند فلان و فـلان و از قـضـات هـم فـلان و فـلان و از پـزشگان فلان و فلان بربالينش حاضر بـوده انـد (ولى بـقـول مـرحوم مجلسى اين كارها بيشتر دلالت دارد كه همان سلطان امام را كشته و مسموم ساخته است ) آنگاه رويش را پوشيد و دستور داد جنازه را بر دارند، جنازه از وسط منزل برداشته شد و در خانه اى كه پدرش دفن شده بود، بخاك سپرده شد.

    چـون دفـنـش كـردنـد، سـلطان و مردم به جستجوى فرزندش برخاستند و منزلها و خانه ها تـفـتـيـش بـسـيـار كردند و از تقسيم ميراثش دست نگه داشتند، و كسانى كه به پاسدارى كـنـيـزى كـه احـتـمال آبستن بودنش را مى دادند گماشته بودند، و همواره آنجا بودند، تا مـعلوم شد آبستن نبوده ، آنگاه ميراثش را ميان مادر و برادرش جعفر تقسيم كردند و مادرش ادعاء وصيت او را داشت و نزد قاضى هم ثابت شد و سلطان باز هم در جستجوى فرزند آن حـضـرت بـود (زيـرا خـبـر فرزند داشتن آن حضرت كه از امام صادق عليه السلام به او رسيده بود نزدش قطعى و مسلم بود).

    سـپـس جـعـفـر نـزد پـدرم آمد و گفت : مقام و منصب برادرم را به من بده . من سالى 20 هزار ديـنـار بـرايـت مـى فـرسـتـم . پدرم به او تندى كرد و بد گفت و به او گفت : اى احمق ! سلطان بر روى كسانى كه به امامت پدر و برادرت معتقدند شمشير كشيد تا آنها را از آن عـقيده برگرداند و نتوانست اين كار را عملى كند (زيرا مردم از روى اخلاص و صميميت به آنـهـا مـعـتقد بودند) پس اگر شيعيان پدر و برادرت را امام مى دانند، نيازى به سلطان و غير سلطان ندارى كه منصب آنها را به تو دهند، و اگر نزد شيعيان اين منزلت را ندارى ، بـه وسـيـله مـا بـدان نخواهى رسيد و چون جعفر چنين سخنى گفت ، پدرم او را پست و سست عقل دانست و بيرونش كرد و تا زنده بود، اجازه نداد نزدش آيد، ما از سامره بيرون آمديم و سلطان باز هم در جستجوى خبر فرزند حسن بن على عليهماالسلام بود.

    اصول کافی،ج2، ص 430، روایت 1

    ادامه دارد...

       
    شـرح:
    مـجـلسـى عـليـه الرحـمـه از كـمـال الديـن صـدوق روايـتـى نـقـل مـى كـنـد كـه ابـوالاديـان خـادم و نامه رسان امام حسن عسكرى عليه السلام به امر آن حـضـرت بـه مـدائن رفـت و روزى كه به سامره برگشت امام وفات كرده بود ابوالاديان جـعـفر را ديد كه آماده نماز خواندن بر امام شد، ناگاه كودكى را ديد پيش آمد و عباى جعفر را كشيد و فرمود: عمو! عقب بايست كه من به نماز خواندن بر پدرم از تو سزاوارترم ... (مرآت ج 1 ص 422)
    ویرایش توسط هندیانی : 1390/07/03 در ساعت 08:18 قبل از ظهر

  8. #7



    ترجمه روايت شريفه:

    مـحمد بن اسماعيل گويد: حضرت ابو محمد (امام يازدهم ) عليه السلام قريب 20 روز پيش از مـرگ المـعتز به اسحاق بن جعفر زبيرى نوشت : در خانه ات بنشين تا حادثه اى پيش آيد، چون بريحه كشته شد، اسحاق به حضرت نوشت : حادثه پيش آمد اكنون چه دستور مـى فـرمـائى ؟ حـضـرت نـوشـت : ايـن پـيـش آمد (كه تو گمان كرده اى ) نيست ، پيش آمد ديگرى هست ، سپس كار المعتز بدانجا رسيد كه رسيد.

    و نيز همين را وى گويد: به مرد ديگرى نوشت : عبدالله بن محمد بن داود كشته مى شود و اين نوشته ده روز پيش از كشته شدنش بود چون روز دهم رسيد او كشته شد.

    اصول كافى جلد 2 صفحه 436 روايت 2

    ادامه دارد....


  9. #8



    ترجمه روايت شريفه :

    مـحـمـد بـن على بن ابراهيم بن موسى بن جعفر عليهماالسلام گويد: كار ما سخت و دشوار گـرديـد، پـدرم بـه مـن گـفـت : بـا مـن بـيا نزد اين مرد يعنى ابو محمد (امام عسكرى عليه السـلام ) برويم ، زيرا از او جوانمردى شنيده مى شود، گفتم : او را مى شناسى ؟ گفت : نمى شناسم و هرگز او را نديده ام ، سپس آهنگ او كرديم ، پدرم در بين راه به من مى گفت : چـقـدر احـتـيـاج بـه 500 درهـم داريـم . اگر به ما بدهد 200 درهمش را براى پوشاك و 200 درهـمـش را براى بدهى و 100 درهمش را براى مخارج صرف مى كنيم ، من هم با خود گـفـتـم : كـاش بـه مـن هـم 300 درهـم بـدهد كه با 100 درهمش الاغى بخرم و 100 درهمش بـراى خـرجـى و 100 ديـگـرش براى پوشاك باشد تا به كوهستان (همدان و اطرافش ) بروم . چون به در خانه رسيديم ، غلامش آمد و گفت : على بن ابراهيم با پسرش محمد در آيـنـد، چـون وارد شـديـم و سـلام كـرديـم ، به پدرم فرمود: اى على ! چرا تاكنون نزد ما نـيامدى ؟

    پدرم
    گفت : آقاى من ! خجالت مى كشيدم با اين وضع به ملاقات شما آيم ، چون از نزدش بيرون رفتيم ، غلامش آمد و به پدرم كيسه پولى داد و گفت : اين 500 درهم است كه 200 آن براى پوشاك و 200 آن براى بدهى و 100 آن براى خرجيت باشد. و كيسه اى بـه مـن داد و گـفـت ، ايـن 300 درهـم است ، 100 درهمش براى خريد الاغ و 100 درهمش بـراى پوشاك و 100 درهمش براى مخارجت باشد. و به كوهستان نرو، بلكه به سوراء بـرو.

    او بـه سـوراء رفت و با زنى ازدواج كرد و اكنون هزار دينار عايدى املاك دارد، با وجـود ايـن واقـفـى مـذهـب اسـت (يعنى هفت امامى است و عقيده دارد موسى بن جعفر عليه السلام نمرده و او امام قائم است ) محمد بن ابراهيم گويد، به او گفتم : واى بر تو! مگر دليلى روشـن تـر از ايـن مـى خـواهـى ؟! (كـه امـام يـازدهـم از دل تـو آگـاه بـاشـد و به مقدار احتياجت به تو كمك كند) او گفت : اين امرى است كه بدان عادت كرده ايم (يعنى كيش و مذهب خانوادگى ماست ).

    اصول كافى جلد 2 صفحه 436 روايت 3

    ادامه دارد...

  10. #9



    ترجمه روايت شريفه :

    احـمـد بـن حـارث قـزويـنـى گـويـد: مـن بـا پـدرم در سـامـره بـودم ، و پـدرم دامـپـزشـك اصطبل امام حسن عسكرى عليه السلام بود. مستعين باللّه (خليفه عباسى ) استرى داشت كه در زيبائى و بزرگى مانند نداشت ، ولى از سوارى دادن و لجام و زين گرفتن سرپيچى مى كرد، رام كنندگان ستور بر سرش ريخته بودند و چاره اى براى سوارى او نيافته بـودنـد، يـكـى از هـمـدمـان خـليـفـه گـفـت : يـا امـيـرالمـؤ مـنـيـن ! چـرا دنـبـال حـسن بن رضا نمى فرستى تا بيايد، يا اين استر را سوار شود و يا او را بكشد ناراحت شوى .

    خـليـفـه نزد ابو محمد (امام عسكرى عليه السلام ) فرستاد، پدرم نيز همراه او بود، پدرم گـويـد: چـون حـضـرت وارد خـانه شد، من با او بودم ، نگاهى به استر كرد كه در صحن مـنـزل ايـسـتاده بود، بجانب او رفت و دست بر كپلش گذاشت ، استر را ديدم كه عرق از او سـرازيـر است ، سپس ‍ نزد مستعين رفت و سلام كرد مستعين او را خوش آمد گفت و نزديك خود نـشـانـيـد، و گـفت : اى ابا محمد! اين استر را لجام گذار. حضرت بپدرم گفت : غلام لجامش گـذارد، مـسـتـعـيـن گـفـت : خود شما لجامش ‍ گذاريد، حضرت رولباسيش را كنار گذاشت و بـرخـاسـت و او را زيـن گـذاشـت و بـرگـشـت . مـسـتـعـيـن گـفـت : مـيـل داريـد سـوارش شـويد؟ فرمود: آرى بر او سوار شد، بدون اينكه سركشى كند و در مـيان منزل او را براند، راندنى تند و آرام و بهترين راندنى كه ممكن است ، سپس برگشت و فرود آمد.

    مـسـتـعـيـن گـفـت : اى ابـا مـحمد! آنرا چگونه ديدى ؟ فرمود: اى اميرالمؤ منين ! در زيبائى و مـهـارت رفـتـار مـانـندش نديده ام . و چنين استرى جز اميرالمؤ منين را شايسته نيست . خليفه گـفـت : اى ابا محمد! اميرالمؤ منين هم شما را بر آن نشانيد (و بشما بخشيد) حضرت بپدرم فرمود: غلام آن را بگير، پدرم آن را گرفت و افسار كشيد.

    اصول كافى جلد 2 صفحه 437 روايت 4

    ادامه دارد...

  11. #10



    ترجمه روايت شريفه :

    ابـو هـاشـم جـعـفـرى گويد: از نيامندى خود بامام حسن عسكرى عليه السلام شكايت كردم ، حضرت با تازيانه اش بزمين كشيد و بگمانم با دستمالى بود كه روى آن را پوشيد و 500 اشـرفـى بيرون آورد و فرمود اى ابا هاشم ! بگير و ما را معذوردار (كه كم است يا از اينكه دير بتو رسيديم تا خودت سؤ ال كردى ).

    اصول كافى جلد 2 صفحه 438 روايت 5

    ادامه دارد....

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 29
    آخرين نوشته: 1391/12/01, 12:21 بعد از ظهر
  2. ◕◕◕◕◕◕◕◕◕◕◕ چهل حدیث از امام حسن عسکری(ع)
    توسط quranic در تالار امام عسكري (ع)
    پاسخ: 13
    آخرين نوشته: 1391/01/19, 03:17 بعد از ظهر
  3. زبنور عسل در قرآن و علم
    توسط مرادی نسب در تالار سایر موارد
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1389/12/17, 02:50 بعد از ظهر
  4. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1389/12/17, 01:10 بعد از ظهر
  5. زندگینامه مفسر و قرآن پژوه حضرت علامه مرتضی عسگری
    توسط مرادی نسب در تالار مفسران و قرآن پژوهان
    پاسخ: 9
    آخرين نوشته: 1389/11/12, 06:11 بعد از ظهر

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •