تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 16
  1. #1

    ◕◕◕◕◕◕◕◕◕◕ امام هادی علیه السلام به روایت اصول کافی







    زنـــدگــانـى حـضـرت ابوالحسن على بن محمد(امام دهم ) عليهما السلام (والرضوان ):



    بَابُ مَوْلِدِ أَبِي الْحَسَنِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِمَا السَّلَامُ وَ الرِّضْوَانُ

    وُلِدَ ع لِلنِّصْفِ مِنْ ذِى الْحِجَّةِ سَنَةَ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ وَ مِائَتَيْنِ

    وَ رُوِيَ أَنَّهُ وُلِدَ ع فـِي رَجَبٍ سَنَةَ أَرْبَعَ عَشْرَةَ وَ مِائَتَيْنِ وَ مَضَى لِأَرْبَعٍ بَقِينَ مِنْ جُمَادَى الْآخِرَةِ سَنَةَ أَرْبَعٍ وَ خَمْسِينَ وَ مِائَتَيْنِ

    وَ رُوِيَ أَنَّهُ قُبِضَ ع فِي رَجَبٍ سَنَةَ أَرْبَعٍ وَ خَمْسِينَ وَ مِائَتَيْنِ وَ لَهُ أَحَدٌ وَ أَرْبَعُونَ سَنَةً وَ سِتَّةُ أَشْهُرٍ


    وَ أَرْبـَعـُونَ سـَنـَةً عـَلَى الْمـَوْلِدِ الْآخـَرِ الَّذِى رُوِيَ وَ كَانَ الْمُتَوَكِّلُ أَشْخَصَهُ مَعَ يَحْيَى بْنِ هـَرْثَمَةَ بْنِ أَعْيَنَ مِنَ الْمَدِينَةِ إِلَى سُرَّ مَنْ رَأَى فَتُوُفِّيَ بِهَا (ع) وَ دُفِنَ فِى دَارِهِ وَ أُمُّهُ أُمُّ وَلَدٍ يُقَالُ لَهَا سَمَانَةُ

    ترجمه روايت شريفه:


    آن حـضـرت در نـيـمـه ذيـحـجـه سـال 212 مـتولد شد و و به روايتى تولدش ‍ در ماه رجب سـال 214 بـوده و در 26 جـمـادى الاخـر سـال 254 در گـذشـت و بـه روايـتـى در ماه رجب سـال 254 وفـات نـمـود، سـنـش بـه روايـت اول 40 سـال و 6 مـاه و بـه روايـت ديـگـر از نـظـر تـولد 40 سـال بـوده اسـت ، متوكل عباسى آن حضرت را همراه يحيى بن هرثمه بن اعين از مدينه به سـامـرا آورد و در آنـجـا وفـات نـمـود و در خـانـه خود مدفون گشت . مادرش ‍ ام ولد و نامش سمانه بود.


    اصول كافى جلد 2 صفحه 422

    آخرین موضوعات ارسالی این تالار:

    ویرایش توسط هندیانی : 1390/06/29 در ساعت 03:00 قبل از ظهر

  2. صلوات و تشکر


  3. #2



    1- الْحـُسـَيـْنُ بـْنُ مـُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْوَشَّاءِ عَنْ خَيْرَانَ الْأَسْبَاطِيِّ قَالَ قَدِمْتُ عَلَى أَبِى الْحَسَنِ ع الْمَدِينَةَ فَقَالَ لِى مَا خَبَرُ الْوَاثِقِ عِنْدَكَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ خَلَّفْتُهُ فـِى عـَافـِيـَةٍ أَنـَا مِنْ أَقْرَبِ النَّاسِ عَهْداً بِهِ عَهْدِى بِهِ مُنْذُ عَشَرَةِ أَيَّامٍ قَالَ فَقَالَ لِى إِنَّ أَهْلَ الْمَدِينَةِ يَقُولُونَ إِنَّهُ مَاتَ فَلَمَّا أَنْ قَالَ لِيَ النَّاسَ عَلِمْتُ أَنَّهُ هُوَ ثُمَّ قَالَ لِى مَا فَعَلَ جَعْفَرٌ قُلْتُ تَرَكْتُهُ أَسْوَأَ النَّاسِ حَالًا فِى السِّجْنِ قَالَ فَقَالَ أَمَا إِنَّهُ صَاحِبُ الْأَمْرِ مَا فَعَلَ ابْنُ الزَّيَّاتِ قـُلْتُ جـُعـِلْتُ فِدَاكَ النَّاسُ مَعَهُ وَ الْأَمْرُ أَمْرُهُ قَالَ فَقَالَ أَمَا إِنَّهُ شُؤْمٌ عَلَيْهِ قَالَ ثُمَّ سـَكـَتَ وَ قَالَ لِى لَا بُدَّ أَنْ تَجْرِيَ مَقَادِيرُ اللَّهِ تَعَالَى وَ أَحْكَامُهُ يَا خَيْرَانُ مَاتَ الْوَاثِقُ وَ قـَدْ قـَعـَدَ الْمـُتـَوَكِّلُ جـَعْفَرٌ وَ قَدْ قُتِلَ ابْنُ الزَّيَّاتِ فَقُلْتُ مَتَى جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ بَعْدَ خُرُوجِكَ بِسِتَّةِ أَيَّامٍ


    خـيـران اسـبـاطى گويد: در مدينه خدمت حضرت ابوالحسن (امام دهم ) عليه السلام رسيدم ، بـه مـن فـرمـود: از واثـق چـه خـبـر دارى ؟ عرض كردم : قربانت ، وقتى از او جدا شدم با عـافـيـت بود، من از همه مردم ديدارم به او نزديكتر است ، زيرا ده روز پيش او را ديده ام (و كـسـى در مـديـنـه نـيـسـت كـه او را بـعـد از مـن ديـده بـاشـد) فـرمـود: اهـل مـدينه مى گويند: او مرده است ، چون به من فرمود: مردم مى گويند (و شخص معينى را نـام نـبـرد) دانـستم مطلب همانست (واثق مرده است و حضرت به علم غيب دانسته و توريه مى فرمايد) سپس فرمود: جعفر (متوكل عباسى ) چه كرد؟ عرض ‍ كردم : از او جدا شدم در حالى كـه در زنـدان بـود و حـالش از همه مردم بدتر بود، فرمود: او فرمانروا شد. ابن زيات (وزيـر واثـق ) چه كرد؟ عرض ‍ كردم : قربانت ، مردم با او بودند و فرمان زمان او بود، فـرمود: اين پيشرفت برايش نامبارك بود، پس اندكى سكوت نمود، آنگاه فرمود: مقدرات و احـكـام خـدا نـاچـار بـايـد جـارى شـود، اى خـيـران ! واثـق در گـذشـت و مـتـوكل بجاى او نشست و ابن زيات هم كشته شد، عرض كردم : قربانت ، چه وقت ؟ فرمود: شش روز پس از بيرون آمدن تو (از سامرا،) يعنى 4 روز پيش.

    اصول كافى جلد 2 صفحه 422 روايت1

    ادامه دارد...

  4. #3




    صـالح بـن سعيد گويد: خدمت امام هادى عليه السلام رسيدم و عرض ‍ كردم : قربانت ، در هـر امـرى، در صدد خاموش كردن نور شما و كوتاهى در حق شما بودند، تا آنجا كه شما را در ايـن سـراى زشـت و بـدنـامـى كـه سـراى گـدايـان نـامـنـد مـنـزل دادنـد، فرمود: "پسر سعيد؟ تو هم چنين فكر مى كنى ؟!" سپس با دستش اشاره كرد و فرمود:" بنگر"، من نگاه كردم ، بوستانهائى ديدم سرور بخش و بوستانهائى با ميوه هاى تازه رس ، كه در آنها دخترانى نيكو و خوشبوى بود مانند مرواريد در صدف و پسر بچه گـان و مـرغـان و آهـوان و نـهـرهـاى جـوشان كه چشم خيره شد و ديده ام از كار افتاد، آنگاه فرمود: "ما هر كجا باشيم اينها براى ما مهياست ، ما در سراى گدايان نيستيم."

    اصول كافى جلد 2 صفحه 423 روايت 2

    ادامه دارد...

  5. #4



    ترجمه روايت شريفه :

    اسـحـاق جـلاب گويد: براى امام هادى عليه السلام گوسفندان بسيارى خريدم ، سپس مرا خـواسـت و از اصـطـبـل مـنـزلش بـجـاى وسيعى برد كه من آنجا را نمى شناختم ، و در آنجا گـوسـفـندان را بهر كه دستور داد، تقسيم كردم ، و براى (پسرش ) ابو جعفر و مادر او و ديـگـران دسـتـور داد و فـرستاد، آنگاه روز ترويه بود كه از حضرت اجازه گرفتم به بغداد نزد پدرم برگردم ، به من نوشت : فردا نزد ما باش و سپس برو.

    من هم بماندم و چون روز عرفه شد، نزد حضرت بودم و شب عيد قربان هم در ايوان خانه اش خـوابيدم و هنگام سحر نزد من آمد و فرمود: اى اسحاق برخيز، من برخاستم و چون چشم گـشـودم ، خـود را در خـانـه ام در بـغـداد ديدم ، خدمت پدرم رسيدم و گرد رفقايم نشستم ، بآنها گفتم : روز عرفه در سامره بودم و روز عيد به بغداد آمدم .


    اصول كافى جلد 2 صفحه 423 روايت 3

    ادامه دارد...


  6. #5



    ترجمه روايت شريفه :

    ابراهيم بن محمد طاهرى گويد: متوكل عـباسى در اثر دُمليكه در آورد بيمار شد و نزديك به مرگ رسيد، كسى هم جرأت نداشت آهـنـى بـه بـدن او رسـانـد (و زخمش را عمل كند) مادرش نذر كرد: اگر او بهبودى يافت از دارائى خـود پـول بـسـيارى خدمت حضرت ابوالحسن على بن محمد (امام هادى عليه السلام ) فـرسـتـد. فـتـح بـن خـاقـان (تـرك ، وزيـر و نـويـسـنـده مـتـوكل ) بمتوكل گفت : اى كاش نزد اين مرد (امام هادى عليه السلام ) مى فرستادى ، زيرا حـتـمـا او راه مـعـالجـه اى كـه سـبـب گـشـايـش تـو شـود مـى دانـد. مـتـوكـل شـخـصـى را نـزد حـضـرت فرستاد و او مرضش را به حضرت توضيح داد پيغام آورنده برگشت و گفت : دستور داد، درده روغن را گرفته ، يا گلاب خمير كنند و روى زخم گـذارنـد، چـون ايـن مـعـالجـه را بـه آنـهـا خبر دادند، همگى مسخره كردند (مجلسى كسب را پشكل زير دست و پاى گوسفند هم معنى كرده ).

    فتح گفت : بخدا كه او نسبت به آنچه فرموده داناتر است ، درده روغن را حاضر كردند و چـنـانـكـه فـرمـوده بـود عـمـل كـردنـد و روى دمـل گـذاردنـد، مـتـوكـل را خـواب ربـود و آرام گـرفت ، سپس سر باز كرد و هر چه داشت (از چرك و خون ) بـيـرون آمد. مژده بهبودى او را بمادرش دادند، او ده هزار دينار نزد حضرت فرستاد و مهر خـود را بـر آن (كـيـسـه پول ) بزد، متوكل چون از بستر مرض برخاست بطحائى علوى ، نـزد او سـخـن چـيـنـى كـرد كـه بـراى امـام هـادى پـول و اسـلحـه مـى فـرسـتـنـد، مـتـوكـل بـسـعـيـد دربـان گـفـت : شـبـانـه بـر او حـمـله كـن ، و هـر چـه پول و اسلحه نزدش بود، بردار و نزد من بياور.

    ابـراهـيـم بـن مـحـمـد گـويـد: سـعـيـد دربـان بـه مـن گـفـت : شـبـانـه بـه مـنزل حضرت رفتم و با نردبانى كه همراه داشتم به پشت بام بالا رفتم ، آنگاه چون چند پـله پائين آمدم ، در اثر تاريكى ندانستم چگونه بخانه راه يابم ناگاه مرا صدا زد كه:! اى سـعـيـد! هـمانجا باش تا برايت چراغ آورند، اندكى بعد چراغ آوردند، من پائين آمدم . حضرت را ديدم جبه و كلاهى پشمى در بر دارد و جانمازى حصيرى در برابر اوست ، يقين كـردم نـماز مى خواند، به من فرمود: اتاقها در اختيار تو، من وارد شدم و بررسى كردم و هـيـچ نـيـافـتـم . در اتـاق خـود حـضـرت ، كـيـسـه پـولى بـا مـهـر مـادر مـتـوكل بود و كيسه سر بمهر ديگرى ، به من فرمود: جانماز را هم بازرسى كن . چون آن را بـلنـد كـردم ، شـمـشـيـرى سـاده و در غـلاف ، در زيـر آن بـود، آنها را برداشتم و نزد مـتـوكـل رفـتـم ، چـون نـگـاهـش بـمـهـر مـادرش افـتـاد كـه روى كـيـسـه پول بود، دنبالش فرستاد، او نزد متوكل آمد.

    يـكـى از خـدمـتـگـزاران مـخـصـوص بـه مـن خـبـر داد كـه مـادر مـتـوكـل به او گفت : هنگامى كه بيمار بودى و از بهبوديت نااميد گشتم ، نذر كردم ، اگر خـوب شـدى از مـال خـود ده هـزار ديـنـار خدمت او فرستم ، چون بهبودى يافتى ، پولها را نـزدش فـرسـتـادم و ايـن هـم مـهـر مـن اسـت بـر روى كـيـسـه . مـتـوكـل كـيـسـه ديـگـر را گـشـود، در آن هـم چـهـار صـد ديـنـار بـود، سـپـس كـيـسـه پول ديگرى بآنها اضافه كرد و به من دستور داد كه همه را خدمت حضرت برم ، من كيسه هـا را بـا شـمـشـيـر خـدمتش بردم و عرض كردم : آقاى من ! اين ماءموريت بر من ناگوار آمد، فرمود: "ستمگران بزودى خواهند دانست كه چه سرانجامى دارند." (آخر سوره 26 )

    اصول كافى جلد 2 صفحه 424 روايت 4



    ادامه دارد...
    ویرایش توسط هندیانی : 1390/07/02 در ساعت 08:52 قبل از ظهر

  7. #6




    ترجمه روايت شريفه :

    عـلى بـن مـحـمـد نـوفلى گويد: محمد بن فرج به من گفت : حضرت ابوالحسن (امام هادى ) عـليـه السـلام بـه مـن نـوشـت : اى مـحـمد! كارهايت را بسامان رسان و مواظب خود باش . من مشغول سامان دادن كارم بودم و نمى دانستم مقصود حضرت از آنچه به من نوشته چيست كه نـاگـاه مـأمـور آمـد و مـرا از مـصـر دست بسته حركت داد، و تمام دارائيم را توقيف كرد و 8 سـال در زنـدان بـودم ، سـپـس نامه اى از حضرت در زندان به من رسيد كه : اى محمد! در سمت بغداد منزل مكن . نامه را خواندم و گفتم : من در زندانم و او به من چنين مى نويسد؟! اين موضوع شگفت آور است . چيزى نگذشت كه خدا را شكر مرا رها كردند.

    و مـحـمـد بـن فـرج بـه آن حـضـرت نـامـه نـوشت و درباره ملكش (كه بناحق تصرف كرده بـودنـد) سـؤ ال كـرد حـضرت به او نوشت : بزودى بتو برمى گردانند و اگر هم بتو بـاز نـگـردد، زيـانى بتو نرسد، چون محمد بن فرج بسامره حركت كرد، برايش نامه آمد كه ملك بتو برگشت ، ولى او پيش از گرفتن نامه درگذشت .

    و احـمـد بـن خضيب بن فرج نوشت و از او تقاضا كرد بسامره رود، محمد به عنوان مشورت مـطـلب را به امام هادى عليه السلام نوشت ، حضرت به او نوشت : برو، زيرا گشايش و خلاصى تو در آنست انشاءاللّه تعالى .

    او برفت و پس از اندكى در گذشت .

    اصول کافی، ج2، ص 426، روایت5

    ادامه دارد...

  8. #7



    ترجمه روايت شريفه :

    ابـويـعـقـوب گـويـد: شـبـى محمد (بن فرج ) را پيش از مرگش در برابر امام هادى عليه السـلام ديـدم : حـضـرت بـه او نـگـريـسـت و او فردا بيمار شد، چند روز كه از بيماريش گـذشـت ، بـعـيـادتـش رفتم ، سنگين شده بود، به من خبر داد كه امام براى او پارچه اى فرستاده و او آنرا پيچيده و زير سرش ‍ گذاشته ، سپس او را در همان پارچه كفن كردند.

    ابـويعقوب گويد: امام هادى عليه السلام را همراه ابن خضيب ديدم ، ابن خضيب به حضرت عرض كرد: "
    راه برو قربانت گردم" فرمود: تو جلوترى ، چهار روز بيشتر نگذشت كه چوبهاى شكنجه را بپاى ابن خضيب گذارند و سپس خبر مرگش رسيد.

    و از او روايـت شـده كـه چـون ابن خضيب درباره خانه اى كه از آن حضرت مطالبه مى كرد پـافـشـارى نـمـود، امـام بـرايـش پـيـغـام داد: بـا درخـواسـت از خـداى عـزوجـل تـرا بـه روزگـارى مـى نـشـانـم كـه اثـرى از تـو بـجـا نـمـانـد، سـپـس ‍ خـداى عزوجل هم او را در همان ايام گرفتار ساخت .

    اصول كافى جلد 2 صفحه 426 روايت 6

    ادامه دارد...


  9. #8



    ترجمه روايت شريفه :

    يـكـى از اصـحـاب مـا (شـيـعـيـان ) گـويـد. رونـوشـت نـامـه مـتوكل را به امام هادى عليه السلام ، در سال 243 از يحيى بن هرثمه گرفتم . اين است متن آن نامه .
    بـسـم الله الرحـمـن الرحـيـم ، امـا بـعـد، هـمـانـا امـيـرالمـؤ مـنـيـن (يـعـنـى خـودم كـه مـتوكل عباسى مى باشم ) قدر تو را مى شناسد و خويشاوندى تو را (با پيغمبر و هم با خـود) رعـايـت مـى كـنـد و حـق تـو را لازم مـى دانـد و بـراى اصـلاح حـال تـو و خـاندانت و عزت و خوشبختى و آسودگى تو و ايشان هرچه لازم باشد، فراهم مى كند و از اين رفتار خشنودى پروردگار و انجام دادن حقى كه از تو و ايشان بر او واجب است ، طلب مى كند.

    امـيـرالمـؤ مـنـيـن عقيده دارد عبدالله بن محمد را از توليت جنگ و نماز در مدينه پيغمبر صلى الله عـليـه وآله عـزل كند، زيرا چنانكه تذكر داده بودى ، حق شما را نشناخته و ارزشت را سبك گرفته و مشاء را به كارى متهم ساخته و نسبت داده (يعنى دعوى خلافت ) كه اميرالمؤ مـنين بر كنارى و درستى نيت شما را در عدم اراده و آماده نبودن ترا براى آن كار مى داند و امـيـرالمـؤ مـنـيـن مـنـصـب و مـأمـوريـت عـبـدالله را بـه مـحـمـد بـن فضل داد و او را با احترام و تعظيم و شنوائى از شما و اينكه با اين رفتار تقرب به خدا و اميرالمؤ منين جويد دستور داد.

    اميرالمؤ منين مشتاق ديدار و تجديد عهد با شماست . شما هم اگر ديدار و اقامت نزد او را تا هـر مـدتـى كـه خـواهـى ، حـركـت كـن و هـر كـسـى را كـه دوسـت دارى از خـانـواده و غلامان و اطـرافـيانت همراه بياور، و مسافرتت با مهلت و آرامش باشد، هر زمان خواهى كوچ كن و هر زمـان خـواهـى بـارانـداز و هـر گونه خواهى راه پيما. و اگر دوست دارى يحيى بن هرثمه پيشكار اميرالمؤ منين و سربازانى كه همراه او است ، پشت سرت بيايند و در كوچ كردن و راه پـيـمـودن دنبال شما باشند، به اختيار و دستور شماست ، هر گونه خواهى حركت كنيد تـا نـزد امـيـرالمـؤ مـنـيـن بـرسـيـد. كـه هـيـچ يـك از بـرادران و فـرزنـدان و اهـل بـيـت و ويـژگيانش منزلتى پر مهر و وحسب و شرافتى پسنديده تر از تو ندارند و امـيـرالمـؤ مـنـين نسبت به ايشان دلسوزتر و مهربانتر و خوش رفتارتر و خاطر جمع تر نيست انشاء الله تعالى و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته .

    نويسنده ابراهيم بن عباس و صلى الله عليه وآله و سلم .

    اصول كافى جلد 2 صفحه 427 روايت 7

    ادامه دارد...

  10. #9



    ترجمه روايت شريفه :

    يـعـقـوب بـن ياسر گويد: متوكل به اطرافيانش مى گفت : موضوع ابن الرضا (امام هادى عـليـه السلام ) مرا خسته و درمانده كرد. از مى گسارى و همنشينى با من سرباز مى زند و من نمى توانم در اين باره از او فرصتى بدست آورم (تا او را نزد مردم خفيف و سبك كنم و آلوده و گـنـهـكـار نـشـان دهـم ) آنـهـا گـفتند: اگر به او راه نمى يابى ، برادرش موسى (مـبـرقـع ) هـسـت . او اهـل سـاز و آواز اسـت ، مـى خـورد و مـى آشـامـد عـشـقـبـازى مـى كـنـد، متوكل گفت ، دنبالش بفرستيد و او را بياوريد تا او را در نظر مردم بجاى ابن الرضا جا بزنيم و بگوئيم ابن الرضا همين است .

    آنگاه به او نامه نوشت و با احترام حركتش داد و تمام بنى هاشم و سرلشكران و مردم به اسـتـقـبـالش رفـتـنـد بـا ايـن شـرط كـه چـون بـه سـامـره وارد شـود، مـتـوكل قطعه زمينى به او واگذارد و براى او در آنجا ساختمان كند و مى فروشان و آوازه خـوانان را نزد او فرستند و با او احسان و خوش ‍ رفتارى كند و دستگاهى آراسته برايش آماده كند و خودش در آنجا به ديدار او رود.

    چـون مـوسـى بـرسـيـد، حـضـرت ابـوالحـسـن (امـام هـادى عـليـه السـلام ) در مـحـل پـل وصيف كه جاى ملاقات واردين بود، به او برخورد، بر او سلام كرد و حقش را ادا نـمـود. سـپـس فـرمـود: ايـن مـرد (مـتوكل ) ترا احضار كرده تا آبرويت را ببرد و از ارزشت بـكـاهـد، مـبـادا نزد او اقرار كنى كه هيچگاه شراب آشاميده اى مكن كه او مى خواهد رسوايت كـنـد، موسى نپذيرفت و حضرت سخنش را تكرار فرمود، چون ديد موسى اجابت نمى كند، فـرمـود: ايـن (مـجـلسـى كه متوكل براى تو فكر كرده ) مجلسى است كه هرگز تو با او گـردهـم نـيـائيد، موسى سه سال در آنجا بود، هر روز صبح مى رفت ، به او مى گفتند، متوكل امروز كار دارد، شب بيا، شب مى آمد، مى گفتند، مست است ، صبح مى آمد، مى گفتند، دوا آشاميده ، تا سه سال بدين منوال گذشت و متوكل كشته شد و ممكن نشد با او انجمن كند.

    اصول كافى جلد 2 صفحه 428 روايت 8

    ادامه دارد...
    ویرایش توسط هندیانی : 1390/07/08 در ساعت 07:38 قبل از ظهر

  11. #10



    ترجمه روايت شريفه :

    زيـدبـن على بن حسين بن زيد گويد: من بيمار شدم و شبانه پزشكى براى معالجه آمد و دوا برايم نسخه كرد كه در شب بياشامم و تا چند روز آن را داشته باشم ، براى من ممكن نـشـد (كـه دوا را در آن شـب تـهـيه كنم ) هنوز پزشك از در بيرون نرفته بود، كه نصر (خادم امام دهم عليه السلام ) با شيشه اى كه همان دوا در آن بود، وارد شد و گفت : حضرت ابـوالحـسن به تو سلام مى رساند و مى فرمايد: اين دوا را در اين چند روز داشته باشد، من آن را گرفتم و آشاميدم و بهبودى يافتم .

    مـحـمـد بـن على گويد: زيدبن على به من گفت : كسى كه امام را سرزنش ‍ كند و طعنه زند (ايـن روايـت يـا امـامت و فضيلت ائمه را) نمى پذيرد (در صورتى كه دلالت روشنى بر عـلم غـيـب امـام دارد) كـجـايـنـد غـالبـان دربـاره ائمـه كـه ايـن حـديـث را بـشـنـونـد (و دليـل عـقـيده خود دانند كه علم غيب ذاتى امامست ، در صورتى كه چنين نيست و آنها علم غيب را به الهام خدا مى دانند).

    اصول كافى جلد 2 صفحه 430 روايت 9

    ادامه دارد...

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. ◕◕◕◕◕ امام باقر علیه السلام به روایت اصول کافی
    توسط هندیانی در تالار امام باقر (ع)
    پاسخ: 13
    آخرين نوشته: 1391/03/03, 01:13 قبل از ظهر
  2. ◕◕◕◕◕◕ امام صادق علیه السلام به روایت اصول کافی
    توسط هندیانی در تالار امام صادق (ع)
    پاسخ: 16
    آخرين نوشته: 1390/11/18, 01:11 بعد از ظهر
  3. پاسخ: 15
    آخرين نوشته: 1390/07/20, 12:36 قبل از ظهر
  4. ◕◕◕◕ امام سجاد علیه السلام به روایت اصول کافی
    توسط هندیانی در تالار امام سجاد (ع)
    پاسخ: 10
    آخرين نوشته: 1390/07/09, 02:13 قبل از ظهر

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •