تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 16
  1. #1

    ◕◕◕◕◕◕◕◕◕ امام جواد علیه السلام به روایت اصول کافی





    زنـدگـانـى حـضـرت ابـيـجـعـفـر مـحـمـد بـن عـلى الثـانـى (امـام نـهم ) عليه السلام
    :

    بَابُ مَوْلِدِ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ الثَّانِي (ع )

    وُلِدَ (ع) فـِى شـَهـْرِ رَمـَضـَانَ مـِنْ سـَنـَةِ خـَمـْسٍ وَ تِسْعِينَ وَ مِائَةٍ وَ قُبِضَ (ع )سَنَةَ عِشْرِينَ وَ مـِائَتـَيـْنِ فـِى آخـِرِ ذِى الْقـَعْدَةِ وَ هُوَ ابْنُ خَمْسٍ وَ عِشْرِينَ سَنَةً وَ شَهْرَيْنِ وَ ثَمَانِيَةَ عَشَرَ يـَوْمـاً وَ دُفـِنَ بـِبـَغـْدَادَ فـِى مـَقَابِرِ قُرَيْشٍ عِنْدَ قَبْرِ جَدِّهِ مُوسَى (ع) وَ قَدْ كَانَ الْمُعْتَصِمُ أَشـْخـَصـَهُ إِلَى بـَغـْدَادَ فـِى أَوَّلِ هـَذِهِ السَّنـَةِ الَّتـِى تُوُفِّيَ فِيهَا (ع) وَ أُمُّهُ أُمُّ وَلَدٍ يُقَالُ لَهَا سَبِيكَةُ نُوبِيَّةٌ وَ قِيلَ أَيْضاً إِنَّ اسْمَهَا كَانَ خَيْزُرَانَ وَ رُوِيَ أَنَّهَا كَانَتْ مِنْ أَهْلِ بَيْتِ مَارِيَةَ أُمِّ إِبْرَاهِيمَ بْنِ رَسُولِ اللَّهِ (ص)

    ترجمه روايت شريفه:

    آن حـضـرت در مـاه رمـضـان سـال 195 مـتـولد شـد و در آخـر ذيـقـعـده سـال 220 درگـذشـت و 25 سـال و 2 مـاه و 18 روز داشـت و در شـهر بغداد در گورستان قـريـش كـنـار قـبر جدش موسى بن جعفر عليه السلام بخاك سپرده شد، معتصم عباسى آن حضرت را در آغاز سالى كه وفات نمود، به بغداد روانه كرد. مادرش ام ولد و نامش سبى كه نوبيه بود و برخى گفته اند نامش خيزران بود، و روايت شده كه او از خاندان ماريه مادر ابراهيم بن رسول اللّه صلى الله عليه وآله بوده است.


    اصول كافى جلد 2 صفحه 413

    آخرین موضوعات ارسالی این تالار:


  2. #2



    1- احْمَدُ بْنُ إِدْرِيسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَسَّانَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ خَالِدٍ قَالَ مُحَمَّدٌ وَ كَانَ زَيْدِيّاً قَالَ كُنْتُ بـِالْعـَسـْكـَرِ فَبَلَغَنِى أَنَّ هُنَاكَ رَجُلٌ مَحْبُوسٌ أُتِيَ بِهِ مِنْ نَاحِيَةِ الشَّامِ مَكْبُولًا وَ قَالُوا إِنَّهُ تـَنـَبَّأَ قـَالَ عـَلِيُّ بـْنُ خـَالِدٍ فـَأَتـَيـْتُ الْبـَابَ وَ دَارَيْتُ الْبَوَّابِينَ وَ الْحَجَبَةَ حَتَّى وَصـَلْتُ إِلَيـْهِ فـَإِذَا رَجُلٌ لَهُ فَهْمٌ فَقُلْتُ يَا هَذَا مَا قِصَّتُكَ وَ مَا أَمْرُكَ قَالَ إِنِّى كُنْتُ رَجُلًا بـِالشَّامِ أَعـْبـُدُ اللَّهَ فـِى الْمَوْضِعِ الَّذِى يُقَالُ لَهُ مَوْضِعُ رَأْسِ الْحُسَيْنِ فَبَيْنَا أَنَا فِى عِبَادَتِى إِذْ أَتَانِى شَخْصٌ فَقَالَ لِى قُمْ بِنَا فَقُمْتُ مَعَهُ فَبَيْنَا أَنَا مَعَهُ إِذَا أَنَا فِى مَسْجِدِ الْكـُوفـَةِ فـَقـَالَ لِى تـَعـْرِفُ هـَذَا الْمَسْجِدَ فَقُلْتُ نَعَمْ هَذَا مَسْجِدُ الْكُوفَةِ قَالَ فَصَلَّى وَ صَلَّيْتُ مَعَهُ فَبَيْنَا أَنَا مَعَهُ إِذَا أَنَا فِى مَسْجِدِ الرَّسُولِ (ص) ‍ بِالْمَدِينَةِ فَسَلَّمَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ (ص) وَ سـَلَّمـْتُ وَ صَلَّى وَ صَلَّيْتُ مَعَهُ وَ صَلَّى عَلَى رَسُولِ اللَّهِ (ص) فَبَيْنَا أَنَا مَعَهُ إِذَا أَنَا بِمَكَّةَ فَلَمْ أَزَلْ مَعَهُ حَتَّى قَضَى مَنَاسِكَهُ وَ قَضَيْتُ مَنَاسِكِى مَعَهُ فَبَيْنَا أَنَا مَعَهُ إِذَا أَنـَا فـِى الْمـَوْضـِعِ الَّذِى كـُنـْتُ أَعْبُدُ اللَّهَ فِيهِ بِالشَّامِ...

    عـلى بـن خالد گويد: من پشت در زندان رفتم و با دربانان و پاسبانان مهربانى كردم ، تـا تـوانـسـتـم خـود را بـه او بـرسانم ، او را مردى فهميده ديدم ، به او گفتم : اى مرد! داستان تو چيست ؟ گفت : من مردى بودم كه در شام جائى كه نامش موضع رأس الحسين است عـبـادت مـى كـردم ، در آن مـيـان كـه مـشغول عبادت بودم شخصى نزد من آمد و گفت : برخيز بـرويـم ، مـن هـمراه او شدم ، ناگاه خود را در مسجد كوفه ديدم ، به من گفت : اين مسجد را مـى شـنـاسـى ؟ گـفـتـم : آرى مـسـجـد كـوفـه است ، پس او نماز گزارد و من هم با او نماز گـزاردم در آن هنگام كه همراه او بودم ، ناگاه ديدم در مسجد پيغمبر صلى الله عليه وآله در مـدينه مى باشم ، او به پيغمبر صلى الله عليه وآله سلام داد، من هم سلام دادم و نماز گـزارد، مـنـهـم بـا او نـماز گزاردم و بر پيغمبر صلى الله عليه وآله صلوات فرستاد، بـاز در هـمـان اثناء كه همراه او بودم ، خود را در مكه ديدم و پيوسته مناسكش را انجام مى داد و مـن هم همراه او انجام مناسك مى كردم كه ناگاه خود را در جائى كه عبادت خدا مى كردم در شام ديدم...


    ادامه دارد....

  3. #3



    چـون سـال آيـنـده شـد، بـاز بيامد و مانند سال گذشته با من رفتار كرد، در آنجا چون از مـنـاسـك فـارغ شـديـم و مـرا بـشـام بـاز گـردانيد و خواست از من جدا شود، به او گفتم : تـقاضا مى كنم بحق كسى كه ترا بر آنچه من ديدم توانا ساخته كه به من بگوئى تو كـيـسـتى ! فرمود؟ "من محمد بن على بن موسايم" ، اين خبر شهرت يافت تا بگوش محمد بن عبدالملك زيات (وزير معتصم كه پدرش روغن زيت فروش بوده ) رسيد، او نزد من فرستاد و مرا گرفت و در زنجير كرد و بعراق فرستاد.
    مـن به او گفتم : گزارش داستان خود را به محمد بن عبدالملك برسان ، او هم چنان كرد و هـر چـه واقع شده بود در گزارش خود نوشت ، محمد در پاسخ او نوشت : بهمان كسى كه تـرا در يـكـشـب از شـام بـه كـوفه و از كوفه به مدينه و از مدينه بمكه و از مكه بشام برد، بگو از زندانت خارج كند.
    على بن خالد گويد: داستان او مرا اندوهگين كرد و بحالش رقت كردم و دلداريش دادم و امر بـصبرش نمودم ، سپس صبح زود نزدش رفتم ، ديدم سربازان و سرپاسبان و زندانبان و خلق اللّه انجمن كرده اند، گفتم چه خبر است ؟ گفتند: مردى كه ادعاء نبوت كرده بود و او را از شـام آورده بـودنـد، ديـشـب در زنـدان گـم شـده ، مـعـلوم نيست به زمين فرو رفته يا پرنده اى او را ربوده است.


    اصول كافى جلد 2 صفحه 413 روایت 1

    ادامه دارد....

  4. #4



    ترجمه روايت شريفه :

    عبداللّه بن رزين گويد: من در مدينه شهر پيغمبر صلى الله عليه و آله مجاور بودم و امام جـواد عـليـه السـلام هـر روز هـنـگام ظهر بمسجد مى آمد و در صحن فرود مى شد و بطرف پـيـغـمـبـر صـلى الله عـليه و آله مى رفت ، بآن حضرت سلام مى داد و سپس بجانب خانه فـاطـمه عليهماالسلام برمى گشت و نعلينش را مى كند و به نماز مى ايستاد، شيطان به من وسوسه كرد و گفت : چون فرود آمد، برو و از خاكى كه بر آن قدم مى گذارد برگير (در صـورتـى كـه امـام باين امر راضى نبود و استحباب چنين كارى از هيچ معصومى روايت نـشـده است ) من در آن روز بانتظار نشستم تا اين كار را انجام دهم ، چون ظهر شد، حضرت بيامد و بر الاغش سوار بود، ولى در محلى كه هميشه فرود مى آمد پائين نشد، بلكه روى سنگى كه در مسجد بود فرود آمد، آنگاه وارد شد و بر پيغمبر صلى الله عليه وآله سلام داد، سپس بجائى كه نماز مى گذاشت رفت و چند روز چنين كرد.

    با خود گفتم : چون نعلينش را (براى نماز) بيرون كرد مى روم و ريگهائى را كه بر آن قـدم نـهـاده بـر مـى گـيـرم ، چـون فـردا شـد، نـزديك ظهر بيامد و روى سنگ پائين شد و بـمـسـجـد در آمـد و بـپـيغمبر صلى الله عليه وآله سلام داد، سپس بجاى نمازش رفت و با نعلينش نماز گزارد و آنها را بيرون نياورد و تا چند روز چنين مى كرد.

    بـا خـود گـفـتـم : ايـنجا برايم ممكن نشد، من بايد بدر حمام بروم ، چون وارد حمام شد، از خـاكـى كه بر آن قدم نهاده برگيرم . پرسيدم حضرت بكدام حمام مى رود؟ گفتند: حمامى كه در بقيع است و صاحبش مردى از خاندان طلحه است ، من روزى را كه آنحضرت بحمام مى رفـت پـرسـيـدم و دانستم ، بدر حمام رفتم و نزد طلحى (صاحب حمام ) نشستم و با او سخن مى گفتم و در انتظار آمدن آن حضرت بودم .

    طلحى به من گفت : اگر مى خواهى ...

    ادامه دارد...


  5. #5



    طلحى به من گفت : اگر مى خواهى بحمام بروى ، بر خيز و برو كه يكساعت ديگر براى تـو مـمـكـن نـيـسـت گـفـتـم : چـرا؟ گفت : زيرا ابن الرضا مى خواهد بحمام آيد، گفتم : ابن الرضـا كـيـسـت ؟ گـفـت : مـردى اسـت شـايـسـتـه و پـرهـيـزگـار از آل مـحـمـد. گفتم : مگر نمى شود ديگرى با او بحمام رود؟ گفت : هر وقت او مى آيد حمام را بـرايـش خـلوت مـى كـنـيـم ، ما در اين سخن بوديم كه با غلامانش تشريف آورد و غلامى در پـيـشـش بود كه حصيرى همراه داشت ، وارد رختكن حمام شد و حصير را پهن كرد، حضرت هم رسيد و سلام كرد و با الاغش وارد حجره شد و برختكن رفت و روى حصير پياده شد.
    مـن بـطـلحـى گفتم : همين است كسى كه او را بشايستگى و پرهيزگارى معرفى كردى ؟!! (پس چرا سواره برختكن حمام رفت ؟) گفت : بخدا كه او هيچگاه غير از امروز چنين نمى كرد، من با خود گفتم : نيت من سبب اين عمل شد و من او را بر اين كار وا داشتم (من او را باين جنايت نـسـبـت دادم ) باز با خود گفتم : انتظار مى كشم تا بيرون بيايد، شايد بتوانم بمقصود رسـم ، چـون بـيـرون آمـد، لباس پوشيد و الاغ را طلبيد تا در رختكن آورند، از همان روى حصير سوار شد و بيرون رفت ، با خود گفتم بخدا كه من آن حضرت را اذيت كردم ، ديگر نمى كنم و هرگز باين فكر نمى افتم و بر آن تصميم جدى گرفتم .


    سپس چون آنروز وقت ظهر شد سوار الاغش بيامد و در همان صحن كه فرود مى آمد پياده شد و وارد مسجد گشت و بپيغمبر صلى الله عليه وآله سلام داد و در جائى كه در خانه فاطمه عليهماالسلام نماز مى گزارد بيامد و نعلينش را بكند و بنماز ايستاد.


    اصول كافى جلد 2 صفحه 414روايت 2

    ادامه دارد...


  6. #6



    ترجمه روايت شريفه :

    على بن اسباط گويد: امام جواد عليه السلام بطرف من مى آمد و من بسر و پاى آن حضرت مـى نـگريستم تا اندامش را براى رفقاى خود در مصر وصف كنم ، من در اين فكر بودم كه آن حضرت بنشست و فرمود:
    اى عـلى ! هـمـانـا خـدا دربـاره امامت حجت آورده ، چنانكه درباره نبوت آورده و فرموده : "در كودكى به او حكمت (داورى ) داديم" ( آیه ی 13، سوره 19 ) و باز فرموده : "چون به نيرومندى رسـيـد", "و چـهـل سـاله شـد". پـس رواسـت كه در كودكى بامام حكمت (داورى ) داده شود چنانكه رواست در سن چهل سالگى به او عطا شود (بحديث 992 رجوع شود).

    اصول كافى جلد 2 صفحه 416 روايت 3

    ادامه دارد...

  7. #7



    ترجمه روايت شريفه :

    محمد بن ريان گويد: مأمون براى امام جواد عليه السلام هر نيرنگى كه داشت بكار برد (تا شايد آن حضرت را آلوده و دنياطلب نشان دهد) ولى او را ممكن نگشت ، چون درمانده شد و خواست دخترش را براى زفاف نزد حضرت فرستد، دويست دختر از زيباترين كنيزان را بـخـواست و به هر يك از آنها جامى كه در آن گوهرى بود بداد تا چون حضرت بكرسى دامادى نشيند، در پيشش دارند، امام به آنها هم توجهى نفرمود.
    مردى بود بنام مخارق آوازه خوان و تار زن و ضرب گير كه ريش درازى داشت . مأمون او را (بـراى ايـن كـار) دعـوت كـنـد. او گـفـت : يـا امـيـرالمـؤ مـنـيـن ! اگـر امـام جـواد مشغول كارى از امور دنيا باشد من ترا درباره او كارگزارى مى كنم (چنانكه تو خواهى او را بـدنـيـا مشغول مى كنم ) سپس در برابر امام جواد عليه السلام نشست و عرعر خرى كرد كـه أهـل خـانـه نزدش گرد آمدند و شروع كرد با سازش مى زد و آواز مى خواند، ساعتى چـنـيـن كـرد، امـام جـواد عـليه السلام به او توجه نمى فرمود و براست و چپ هم نگاه نمى كـرد، سـپـس سـرش را بجانب او بلند كرد و فرمود: اى ريش بلند! از خدا بترس ، ناگاه ساز و ضرب از دستش بيفتاد و تا وقتى، مرد دستش ‍ كار نمى كرد.
    مـأمـون از حـال او پـرسيد: جواب داد، چون امام جواد عليه السلام بر من فرياد زد، دهشتى به من دست داد كه هرگز از آن بهبودى نمى يابم .

    اصول كافى جلد 2 صفحه 417 روايت 4

    ادامه دارد...

  8. #8



    ترجمه روايت شريفه :

    داود بن قاسم جعفرى گويد: خدمت امام جواد عليه السلام رسيدم و سه نامه بى آدرس همراه مـن بـود كـه بر من مشتبه شده بود، و اندوهگين بودم ، و حضرت يكى از آنها را برداشت و فـرمود: اين نامه زياد بن شبيب است ، دومى را برداشت و فرمود: اين نامه فلانى است ، من مات و مبهوت شدم حضرت لبخندى زد.

    و نـيـز 300 ديـنـار بـه مـن داد و امـر فـرمـود كـه آن رانـزد يكى از پسر عموهايش ‍ برم و فـرمـود:
    آگـاه بـاش كـه او بـتـو خـواهد گفت : مرا به پيشه ورى راهنمائى كن تا با اين پول از او كالائى بخرم ، تو او را راهنمائى كن . داود گويد: من دينارها را نزد او بردم ، بـه مـن گـفـت ، اى ابـا هـاشـم ! مـرا بـه پـيـشـه ورى راهـنـمـائى كـن تـا بـا ايـن پول از او كالائى بخرم ، گفتم : آرى مى كنم .
    و نـيـز سـاربـانـى از من تقاضا كرده بود به آن حضرت بگويم : او را نزد خود بكارى گمارد، من خدمتش رفتم تا درباره او با حضرت سخن گويم ، ديدم غذا مى خورد و جماعتى نزدش هستند، براى من ممكن نشد با او سخن گويم .

    حضرت فرمود: اى ابا هاشم ! بيا بخور و پيشم غذا نهاد، آنگاه بدون آنكه من پرسش كنم فرمود: اى غلام ! ساربانى را كه ابوهاشم آورده نزد خود نگه دار.

    و نـيـز روزى هـمـراه آن حـضـرت بـه بـسـتـانـى رفـتم و عرض كردم : قربانت گردم ، من بخوردن گل آزمند و حريصم ، درباره من دعا كن و از خدا بخواه ، حضرت سكوت كرد و بعد از سـه روز ديـگـر خـودش فـرمـود:
    اى ابـا هـاشـم ! خـدا گـل خـوردن را از تـو دور كـرد، ابـو هـاشم گويد: از آن روز چيزى نزد من مبغوض تر از گل نبود.

    اصول كافى جلد 2 صفحه 418 روايت 5


    ادامه دارد...

  9. #9



    ترجمه روايت شريفه :

    محمد بن على هاشم گويد: بامداد روزى كه امام جواد عليه السلام با دختر مإمون عروسى كرده بود خدمتش رسيدم ، و در آن شب دوائى خورده بودم كه تشنگى به من دست داده بود و مـن نـخـستين كسى بودم كه خدمتش رسيدم ، و نمى خواستم آب طلب كنم ، امام بچهره من نگاه كرد و فرمود: بگمانم تشنه اى ؟ عرض كردم : آرى فرمود: اى غلام ! آب را به من ده ، آن را گـرفـت و آشـامـيـد، سـپـس به من داد، من هم آشاميدم ، باز تشنه شدم و دوست نداشتم آب بـخـواهـم ، بـاز هـم امـام مـانـنـد بـار اول عـمـل كـرد، و چـون غـلام بـا جـام آب آمـد، هـمـان خـيـال بـار اول در دلم افـتاد (كه شايد آب مسموم باشد) امام جام را گرفت و آشاميد، سپس به من داد و تبسم فرمود.

    مـحمد بن حمزه (كه اين روايت را از هاشمى نقل كرده ) گويد: سپس ‍ هاشمى به من گفت :
    من گـمـان مـى كـنـم كـه امـام جـواد چـنـانـسـتـكـه شـيـعـيـان دربـاره او اعـتـقـاد دارنـد (يـعنى از دل مردم آگاهست ).

    اصول كافى جلد 2 صفحه 419 روايت 6

    ادامه دارد...


  10. #10



    ترجمه روايت شريفه :

    على بن ابراهيم گويد: پدرم گفت : گروهى از شيعيان از شهرهاى دور آمدند و از امام جواد عـليـه السـلام اجـازه تشريف گرفتند و خدمتش ‍ رسيد و در يك مجلس 30 هزار مساءله از او پرسيدند، حضرت به آنها جواب گفت و در آن زمان ده ساله بود.

    اصول كافى جلد 2 صفحه 419 روايت 7

    ادامه دارد...


       
    شرح :
    چون پاسخ دادن به 30 هزار مساءله در يك مجلس عادة ممكن نيست ، لذا مرحوم مجلسى هفت توجيه براى اين روايت ذكر مى كند كه ما سه تاى آن را در اينجا متذكر مى شويم :
    1 اين عدد را حمل بر مبالغه و اغراق بايد نمود، زيرا شمردن 30 هزار مساءله هم عادة بعيد است .
    2 - پـاسـخـهـاى حـضـرت بـيان قواعد و كلياتى بوده كه از آن ها جواب 30 هزار مساءله جزئى معلوم مى گشته .
    3 - مـقـصـود از يـك مـجـلس ، يـكـدوره ، مـجـالس مـعـيـن اسـت كـه در چـنـد روز و چـنـد جـا تشكيل شده است .


    ویرایش توسط هندیانی : 1390/07/09 در ساعت 01:04 قبل از ظهر

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. ◕◕◕◕◕ امام باقر علیه السلام به روایت اصول کافی
    توسط هندیانی در تالار امام باقر (ع)
    پاسخ: 13
    آخرين نوشته: 1391/03/03, 01:13 قبل از ظهر
  2. ◕◕◕◕◕◕ امام صادق علیه السلام به روایت اصول کافی
    توسط هندیانی در تالار امام صادق (ع)
    پاسخ: 16
    آخرين نوشته: 1390/11/18, 01:11 بعد از ظهر
  3. پاسخ: 15
    آخرين نوشته: 1390/07/20, 12:09 قبل از ظهر
  4. ◕◕◕◕ امام سجاد علیه السلام به روایت اصول کافی
    توسط هندیانی در تالار امام سجاد (ع)
    پاسخ: 10
    آخرين نوشته: 1390/07/09, 02:13 قبل از ظهر

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •