تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 14
  1. #1

    ◕◕◕◕◕ امام باقر علیه السلام به روایت اصول کافی






    زندگانى ابى جعفر محمد بن على عليه السلام
    :


    بَابُ مَوْلِدِ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ (ع)
    وُلِدَ أَبُو جَعْفَرٍ (ع) سَنَةَ سَبْعٍ وَ خَمْسِينَ وَ قُبِضَ( ع) سَنَةَ أَرْبَعَ عَشْرَةَ وَ مِائَةٍ وَ لَهُ سَبْعٌ وَ خـَمـْسـُونَ سـَنـَةً وَ دُفِنَ بِالْبَقِيعِ بِالْمَدِينَةِ فِى الْقَبْرِ الَّذِى دُفِنَ فِيهِ أَبُوهُ عَلِيُّ بْنُ الْحـُسـَيـْنِ (ع) وَ كـَانـَتْ أُمُّهُ أُمَّ عـَبـْدِ اللَّهِ بـِنـْتَ الْحـَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ وَ عَلَى ذُرِّيَّتِهِمُ الْهَادِيَةِ

    1- مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ صَالِحِ بْنِ مَزْيَدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بـْنِ الْمـُغـِيـرَةِ عـَنْ أَبـِى الصَّبَّاحِ عـَنْ أَبِى جَعْفَرٍ (ع) قَالَ كَانَتْ أُمِّى قَاعِدَةً عِنْدَ جِدَارٍ فَتَصَدَّعَ الْجِدَارُ وَ سَمِعْنَا هَدَّةً شَدِيدَةً فَقَالَتْ بِيَدِهَا لَا وَ حَقِّ الْمُصْطَفَى مَا أَذِنَ اللَّهُ لَكَ فـِى السُّقـُوطِ فـَبـَقـِيَ مُعَلَّقاً فِي الْجَوِّ حَتَّى جَازَتْهُ فَتَصَدَّقَ أَبِي عَنْهَا بِمِائَةِ دِينَارٍ قـَالَ أَبـُو الصَّبَّاحِ وَ ذَكـَرَ أَبـُو عـَبْدِ اللَّهِ ع جَدَّتَهُ أُمَّ أَبِيهِ يَوْماً فَقَالَ كَانَتْ صِدِّيقَةً لَمْ تُدْرَكْ فِى آلِ الْحَسَنِ امْرَأَةٌ مِثْلُهَا

    مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَحْمَدَ مِثْلَهُ

    ترجمه روايت شريفه:

    حـضـرت ابـی جـعـفـر (امـام بـاقـر) عـليـه السـلام در سـال 57 مـتـولد شـد و بـسـال 114 درگـذشـت و 57 سـال داشـت و در بـقـيـع مـدينه پهلوى قبر پدرش ‍ على بن الحـسـيـن علهماالسلام مدفون گشت و مادرش ام عبداللّه دختر حسن بن على بن ابيطالب است عليهماالسلام و على ذريتهم الهادية.

    1- امـام بـاقـر عـليه السلام فرمود: مادرم زير ديوارى نشسته بود كه ناگاه شكاف خورد و صداى ريزش سختى بگوش رسيد، مادرم با دست اشاره كرد و گفت : نه ، بحق مصطفى ، خـدا بـتو اجازه فرود آمدن ندهد، ديوار در هوا معلق ، ايستاد تا مادرم از آنجا گذشت ، سپس پدرم صد دينار از جانب او صدقه داد

    ابـو الصـبـاح گـويـد: روزى امـام صادق عليه السلام از مادر پدرش ياد كرد و گفت : او صديقه (بسيار راستگو) بود و در خاندان امام حسن عليه السلام زنى چون او ديده نشد.

    اصول كافى جلد 2 صفحه 372 روايت1

  2. #2




    2- عـِدَّةٌ مـِنْ أَصـْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ عَنْ أَبِى عـَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ إِنَّ جَابِرَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِيَّ كَانَ آخِرَ مَنْ بَقِيَ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ وَ كـَانَ رَجُلًا مُنْقَطِعاً إِلَيْنَا أَهْلَ الْبَيْتِ وَ كَانَ يَقْعُدُ فِى مَسْجِدِ رَسُولِ اللَّهِ (ص) وَ هُوَ مـُعـْتـَجـِرٌ بـِعـِمـَامَةٍ سَوْدَاءَ وَ كَانَ يُنَادِى يَا بَاقِرَ الْعِلْمِ يَا بَاقِرَ الْعِلْمِ فَكَانَ أَهْلُ الْمَدِينَةِ يـَقـُولُونَ جـَابـِرٌ يـَهـْجـُرُ فـَكَانَ يَقُولُ لَا وَ اللَّهِ مَا أَهْجُرُ وَ لَكِنِّى سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (ص) يَقُولُ إِنَّكَ سَتُدْرِكُ رَجُلًا مِنِّى اسْمُهُ اسْمِى وَ شَمَائِلُهُ شَمَائِلِى يَبْقُرُ الْعِلْمَ بَقْراً فَذَاكَ الَّذِى دَعـَانـِى إِلَى مـَا أَقُولُ ....

    ترجمه روايت شريفه:

    امـام صـادق عليه السلام فرمود: جابر بن عبداللّه انصارى آخرين كس از اصحاب پيغمبر صـلى للّه عـليـه و آله بـود كـه زنده مانده بود و او مردى بود كه تنها بما اهلبيت متوجه بود، در مسجد پيغمبر مى نشست و عمامه سياهى دور سر مى بست و فرياد مى زد: يا باقر العـلم ، يـا باقر العلم ! اهل مدينه مى گفتند جابر هذيان مى گويد، مى گفت : نه بخدا من هـذيـان نـمـى گـويـم ، بـلكـه مـن از پـيـغمبر صلى للّه عليه و آله شنيدم مى فرمود: تو بمردى از خاندان من مى رسى كه همنام و هم شمائل من است و علم را مى شكافد و توضيح و تشريح مى كند، اين است سبب آنچه مى گويم...

    ادامه دارد.....

  3. #3






    راوى گـويـد: روزى جـابـر از يـكـى از كـوچه هاى مدينه كه در آن مكتب خانه اى بود مى گـذشـت و مـحـمـد بـن عـلى عـليـه السـلام (بـراى كـارى ) آنجا بود (زيرا در هيچ روايت و تاريخى نرسيده كه امام براى دانش آموزى بمكتب رود) چون جابر نگاهش باو افتاد، گفت : اى پـسـر پيش بيا، آمد، سپس گفت : بر گرد، او برگشت ، جابر گفت : سوگند بآنكه جانم در دست اوست كه شمائل اين پسر شمائل پيغمبر است ، اى پسر اسم تو چيست ؟ گفت: "اسـمـم مـحـمد بن على بن الحسين است "، جابر بسويش رفت و سرش را بوسيد و مى گفت : پدر و مادرم بقربانت ، پدرت رسولخدا صلى اللّه عليه و آله سلامت مى رساند و چنين مى گفت.



    مـحـمـد بـن على بن الحسين هراسان بسوى پدر آمد و گزارش را بيان كرد، زين العابدين عـليـه السـلام فرمود: "پسر جان ، راستى جابر چنين كارى كرد؟" گفت: "آرى" ، فرمود: "پسر جـان در خـانـه بـنـشـيـن" (زيـرا او برخلاف تقيه رفتار كرد، چون دشمنان و مخالفين ترا خـواهـند شناخت و منزلت و كرامت ترا نزد خدا و پيغمبر خواهند دانست ، و بر تو حسد خواهند بـرد) سـپـس جـابـر در هـر بـامـداد و پـسـيـن خـدمـتـش مـى رفـت ، أهـل مـديـنـه مـى گفتند، شگفتا از جابر كه در هر بامداد و پسين نزد اين كودك مى رود، در صورتى كه او آخرين كس از اصحاب رسولخدا صلى اللّه عليه و آله است ! چيزى نگذشت كـه عـلى بـن الحـسين عليه السلام درگشت . آنگاه محمد بن على باحترام مجالست جابر با پيغمبر صلى اللّه عليه و آله نزدش مى رفت و مى نشست و از خداى تبارك و تعالى براى آنها حديث مى كرد، اهل مدينه گفتند: ما جسورتر از اين را نديده ايم (زيرا با اين كودكى از جانب خدا حديث مى گويد) چون ديد چنين مى گويند، از پيغمبر صلى اللّه عليه و آله حديث گفت ، اهل مدينه گفتند: ما دروغگوتر از اين مرد را هرگز نديده ايم ، از كسى بما حديث مى كـنـد كـه او را نـديـده اسـت ، چون ديد چنين مى گويند از جابر بن عبداللّه حديثشان گفت ، آنگاه تصديقش كردند، در صورتى كه جابر خدمت او مى آمد و از او دانش مى آموخت.




    اصول كافى جلد 2 صفحه 373 روايت 2



    ادامه دارد.....

  4. #4



    ترجمه روايت شريفه :

    ابـو بـصـيـر گـويـد: خدمت امام باقر عليه السلام رسيدم و عرضكردم : شما وارث انبياء بـود و هـر چـه آنها مى دانستند مى دانست ؟ فرمود: آرى ، عرضكردم شما مى توانيد مرده را زنـده كـنـيـد و كـور مادرزاد و پيس را معالجه كنيد؟ فرمود: آرى باذن خدا. سپس فرمود: ابا محمد! پيش بيا. من نزديكش رفتم ، آن حضرت دست بچهره و ديده من ماليد كه من خورشيد و آسـمـان و زمـيـن و خـانـه هـا و هـر چـه در شهر بود ديدم ، آنگاه بمن فرمود: مى خواهى كه ايـنـچـنـيـن بـاشـى و در روز قـيـامـت در سـود و زيـان بـا مـردم شـريـك بـاشـى ، يـا آنكه بـحال اول برگردى و يكسر به بهشت روى ؟ گفتم : مى خواهم چنانكه بودم بر گردم ، باز دست بچشم من كشيد و بحال اول برگشتم . سپس من اين حديث را بابن ابى عمير گفتم ، او گفت : من گواهى دهم كه اين موضوع درست است ، چنانكه روز روشن درست است .

    اصول كافى جلد 2 صفحه 374 روايت3

    ادامه دارد.....
    ویرایش توسط هندیانی : 1390/07/01 در ساعت 01:21 قبل از ظهر

  5. #5



    ترجمه روايت شريفه :


    مـحـمـد بـن مـسلم گويد: روزى خدمت امام باقر عليه السلام بودم كه يك جفت قمرى آمدند و روى ديـوار نشسته طبق مرسوم خود بانگ مى كردند، و امام باقر عليه السلام ساعتى به آنـهـا پـاسـخ مـى گـفـت ، سـپس ‍ آماده پريدن گشتند، و چون روى ديوار ديگرى پريدند، قـمـرى نـر يـكـساعت بر قمرى ماده بانگ مى كرد، سپس آماده پريدن شدند، من عرضكردم : قربانت گردم ، داستان اين پرندگان چه بود؟ فرمود: اى پسر مسلم هر پرنده و چاپار و جـانـدارى را كـه خـدا آفـريده است نسبت بما شنواتر و فرمانبردارتر از انسانست ، اين قـمـرى بـمـاده خـود بـدگمان شده و او سوگند ياد كرده بود كه نكرده است و گفته بود بـداورى مـحمد بن على راضى هستى ؟ پس هر دو بداورى من راضى گشته و من بقمرى نر گفتم : كه نسبت بماده خود ستم كرده اى او تصديقش كرد.


    اصول كافى جلد 2 صفحه 375 روايت 4



    ادامه دارد...

  6. صلوات و تشکر


  7. #6



    ترجمه روايت شريفه :

    ابـوبـكـر حـضـرمـى گويد: چون امام باقر عليه السلام را بشام سوى هشام بن عبدالملك بردند، و بدربارش رسيد، هشام به اصحاب خود و حضار مجلس كه از بنى اميه بودند، گـفـت : چـون ديـديد من محمد ابن على را توبيخ كردم و ساكت شدم . شما يك به يك به او رو آوريد و توبيخش ‍ كنيد، سپس بحضرت اجازه ورود داد.

    چـون امـام بـاقـر عـليـه السـلام وارد شد، با دست به همگان اشاره كرد و فرمود: السلام عليكم همگان را مشمول سلام خود ساخت و بنشست . چون بهشام بعنوان خلافت سلام نكرد، و بـى اجـازه نشست كينه و خشم او افزون گشت ، پس باو رو آورد و توبيخ مى كرد، از جمله سخنانش اين بود:

    اى محمد بن على هميشه مردى از شما خاندان ميان مسلمين اختلاف انداخته و آنها را بسوى خود دعـوت كـرده و از روى بـيـخردى و كم دانشى گمان كرده كه او امامست . هر چه دلش خواست آنـحـضـرت را تـوبيخ كرد، چون او خاموش شد، حاضران يكى پس از ديگرى تا نفر آخر بـحـضـرت رو آوردنـد و تـوبـيـخ مى كردند. چون همگى ساكت شدند، حضرت برخاست و فرمود:

    اى مـردم بـكـجا مى رويد و شيطان مى خواهد شما را بكجا اندازد؟!! (يعنى حقيقت كجا و شما كـجـا؟ خـدا بـراى سـعـادت خـود شـمـا، پـيـروى كردن از ما را از شما خواسته و شما با ما مـخـالفت و دشمنى مى كنيد!!) خدا بوسيله ما خانواده پيشينيان شما را هدايت كرد و پسينيان شـما هم از بركت ما (هدايتشان ) پايان يابد (يعنى در زمان ظهور امام قائم عليه السلام ) اگـر شـمـا سلطنتى شتابان و زودگذر داريد، ما سلطنتى ديررس و جاودان داريم كه بعد از سـلطـنـت مـا سـلطـنـتـى نـبـاشـد، زيـرا مـا اهـل پـايـان و انـجـامـيـم ، و خـداى عزوجل مى فرمايد:

    "سرانجام از آن پرهيزگارانست " (آیه ی 125، سوره 7 )...

    ادامه دارد...

  8. صلوات و تشکر


  9. #7



    هشام دستور داد حضرت را بزندان برند، چون بزندان رفت ، با زندانيان سخن مى گفت ، هـمـه زنـدانـيـان از جـان و دل سـخـنـش را پـذيـرفـتـه ، بـاو دل دادنـد، زنـدانـبـان نـزد هـشـام آمـد و گـفـت : يـا امـيـرالمـؤ مـنـيـن مـن از اهـل شـام بـر تـو هـراسـانـم و مـى تـرسـم كـه تـرا از ايـن مـقـام عزل كنند، سپس گزارش را باو گفت .

    هـشام دستور داد آنحضرت و اصحابش را بر استر نشانده (توسط كاروان پست ) بمدينه بـر گـردانـنـد و فـرمـان داد كـه در بـيـن راه بـازارها را بروى آنها ببندند و از خوراك و آشـاميدنى جلوگيرشان باشند (مقصودش از اين دستورها توهين و توبيخ آنحضرت بود) پـس سـه روز راه رفـتـنـد و هـيچگونه خوراك و آشاميدنى بدست نياوردند، تا آنكه بشهر مدين (شهر شعيب پيغمبر) رسيدند، مردم در شهر را بروى آنها بستند، اصحاب حضرت از گرسنگى و تشنگى باو شكايت بردند.

    امـام عليه السلام بر كوهى كه بآنها مشرف بود بالا رفت و با صداى بلند فرمود: اى اهـل شـهـرى كـه مردمش ستمكارند، من بقية اللهم و خدا مى فرمايد: "بقيت اللّه براى شما بهتر است اگر ايمان داريد و من نگهبان شما نيستم ." (آیه ی 86 سوره 11)

    در مـيـان آن مـردم شـيخى سالخورده بود، نزد مردم شهر آمد و گفت : اى قوم ! بخدا كه اين ندا، مانند دعوت شعيب پيغمبر است ، اگر در بازارها را بروى اين مرد باز نكنيد، از بالاى سر و زير پا گرفتار شويد، اين بار مرا تصديق كنيد و فرمانبريد، و در آينده تكذيبم كـنـيـد. مـن خـيـر خـواه شـمـايم . مردم شتاب كردند و بازارها را بروى حضرت و اصحابش گـشـودنـد، خـبـر آن شـيخ بهشام بن عبدالملك رسيد، دنبالش فرستاد و او را برد و كسى ندانست كه كارش بكجا رسيد.

    اصول كافى جلد 2 صفحه 375 روايت 5

    ادامه دارد...


  10. صلوات و تشکر


  11. #8



    ترجمه روايت شريفه :

    امـام صـادق عـليـه السـلام فـرمـود: مـحـمـد بـن عـلى بـاقـر در 57 سـالگـى بـسـال 114 در گـذشـت و بـعـد از عـلى بـن الحـسـيـن عـليـهـمـاالسـلام 19 سال و 2 ماه زندگى كرد.


    اصول كافى جلد 2 صفحه 377 روايت 6

    ادامه دارد...

  12. صلوات و تشکر


  13. #9



    باب اشاره و نص بر ابي جعفر (امام باقر) عليه السلام

    ترجمه روايت شريفه :

    اسـمـاعـيـل بـن مـحـمـد گـويد: امام باقر عليه السلام فرمود: پيش از آنكه وفات على بن الحـسـيـن عـليهما السلام فرا رسد، زنبيلى يا صندوقى را كه نزد او بود، بيرون آورد و فـرمـود: اى مـحـمـد: ايـن صـنـدوق را بـبـر، پـس آنـرا در ميان چهار تن (كه چهار طرفش را گرفته بودند) بردند، چون آنحضرت وفات كرد، برادران امام باقر آمدند و ادعا كردند كه از آنچه در ميان صندوق بود، بهره ما را بده .

    فرمود:
    بخدا كه از بهره شما چيزى در آن نـبـود، اگـر از بـهـره شـمـا چيزى در آن مى بود، پدرم آنرا بمن نيمداد، در آن صندوق سـلاح و كـتـب رسـولخـدا صـلى اللّه عـليـه و آله بـو
    د (كـه از علائم و مختصات امام عليه السلام است ).

    اصول كافى جلد 2 صفحه 77 رواية1

    ادامه دارد...

  14. صلوات و تشکر


  15. #10



    ترجمه روايت شريفه :

    عـيـسـى بـن عـبـداللّه از جـدش نـقـل كـنـد كـه عـلى بـن الحـسـيـن عـليـهـمـا السـلام در حـال احـتـضـار كـه تمام اولادش گردش بودند، بآنها متوجه شد، آنگاه بمحمد بن على رو كـرد و فـرمـود: اى مـحـمد! اين صندوق را بخانه خود بر، سپس گويد: ولى در آنصندوق درهم و دينار نبود، بلكه پر از علم و دانش بود.

    اصول كافى جلد 2 صفحه 78 رواية 2
    ادامه دارد...
    ویرایش توسط هندیانی : 1390/07/09 در ساعت 12:42 قبل از ظهر

  16. صلوات و تشکر


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. ◕◕◕◕◕◕ امام صادق علیه السلام به روایت اصول کافی
    توسط هندیانی در تالار امام صادق (ع)
    پاسخ: 16
    آخرين نوشته: 1390/11/18, 01:11 بعد از ظهر
  2. پاسخ: 15
    آخرين نوشته: 1390/07/20, 12:36 قبل از ظهر
  3. پاسخ: 15
    آخرين نوشته: 1390/07/20, 12:09 قبل از ظهر
  4. ◕◕◕◕ امام سجاد علیه السلام به روایت اصول کافی
    توسط هندیانی در تالار امام سجاد (ع)
    پاسخ: 10
    آخرين نوشته: 1390/07/09, 02:13 قبل از ظهر

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •