تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 11
  1. #1

    حكومت داوود (ع) و برخورد او با مردم




    خلافت و حكومت داوود ـ علیه السلام ـ بر روی زمین
    از ویژگیهای حضرت داوود ـ علیه السلام ـ و پسرش سلیمان ـ علیه السلام ـ آن است كه خداوند مقام رهبری و حكومت داری را به آنها داد.
    و این موضوع بیانگر آن است كه: دین از سیاست جدا نیست، دین منهای سیاست، به معنی انسان بی‎بازو است، زیرا سیاست بازوی اجرایی دین است و سیاست بدون دین نیز عامل مخرّب و ویرانگر است.
    پیامبران هرگاه زمینه را فراهم می‎دیدند، به تشكیل حكومت اقدام می‎نمودند.
    حضرت داوود ـ علیه السلام ـ سپس پسرش سلیمان ـ علیه السلام ـ شرایط و زمینه را برای تشكیل حكومت فراهم دیدند، خداوند آنها را حاكم مردم نمود.
    بر همین اساس خداوند می‎فرماید:
    «یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِیفَهً فِی الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَینَ النَّاسِ بِالْحَقِّ؛ ای داوود! ما تو را خلیفه (و نماینده) خود در زمین قرار دادیم، پس در میان مردم به حق داوری كن.»[1]
    نیز می‎فرماید:
    «وَ شَدَدْنا مُلْكَهُ وَ آتَیناهُ الْحِكْمَهَ وَ فَصْلَ الْخِطابِ؛ و حكومت داوود ـ علیه السلام ـ را استحكام بخشیدیم و به او دانش و شیوه داوری عادلانه عطا كردیم.»[2]
    حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ پس از داوود ـ علیه السلام ـ وارث حكومت پدر شد[3] و آن را به طور وسیعتر در اختیار گرفت (كه در داستان‎های زندگی او خاطر نشان خواهد شد).
    عمر طولانی برای جوان به خاطر داوود ـ علیه السلام ـ
    روزی حضرت داوود ـ علیه السلام ـ در خانه‎اش نشسته بود، جوانی پریشان حال و فقیر نیز در نزد او نشسته بود، این جوان بسیار به محضر داوود ـ علیه السلام ـ می‎آمد و سكوت طولانی داشت، روزی عزرائیل به حضور داوود ـ علیه السلام ـ آمد و با نگاه عمیق به آن جوان نگریست، داوود ـ علیه السلام ـ به عزرائیل گفت: به این جوان می‎نگری؟
    عزرائیل: آری، من مأمور شده‎ام تا سرِ هفته روح این جوان را قبض كنم.
    دل حضرت داوود ـ علیه السلام ـ به حال آن جوان سوخت و به او مرحمت نمود و به او گفت: «ای جوان آیا همسر داری؟» جوان گفت: نه، هنوز ازدواج نكرده‎ام.
    داوود ـ علیه السلام ـ به او فرمود: نزد فلان شخصیت (كه از رجال معروف و بزرگ بنی اسرائیل بود) برو، و به او بگو داوود ـ علیه السلام ـ به تو امر می‎كند كه دخترت را همسر من گردانی، سپس شب با او ازدواج كن و كنار همسرت باش، و هر چه هزینه زندگی لازم است از این جا بردار و ببر، و پس از هفت روز به این جا نزد من بیا.
    پیام داوود موجب شد كه آن شخصیت دخترش را همسر آن جوان نماید، و آن جوان به دستور حضرت داوود ـ علیه السلام ـ عمل كرد، و پس از هفت روز نزد داوود ـ علیه السلام ـ آمد.
    داوود ـ علیه السلام ـ از او پرسید: «ای جوان! این ایام چگونه بر تو گذشت؟»
    جوان: بسیار به من خوش گذشت كه سابقه نداشت.
    داوود ـ علیه السلام ـ : بنشین. او نشست و مجلس طول كشید ولی عزرائیل به سراغ آن جوان نیامد، ‌داوود ـ علیه السلام ـ به او گفت: برخیز نزد همسرت برو و بعد از هفت روز به این جا بیا. جوان رفت و پس از هفت روز نزد داوود ـ علیه السلام ـ آمد و در محضرش نشست.
    باز برای بار سوم به دستور داوود ـ علیه السلام ـ هفت روز نزد همسرش رفت و سپس نزد داوود ـ علیه السلام ـ آمد و در محضرش نشست. در این هنگام عزرائیل آمد، داوود ـ علیه السلام ـ به عزرائیل فرمود: تو بنا بود پس از یك هفته برای قبض روح این جوان به این جا بیایی، چرا نیامدی و پس از سه هفته آمدی؟
    عزرائیل گفت:
    «یا داوُدُ! اِنَّ اللهَ تَعالی رَحِمَهُ بِرَحْمَتِكَ لَهُ فَاَخَّرَ فِی اَجَلِهِ ثَلاثین سَنَه؛ ای داوود! همانا خداوند متعال به خاطر مرحمت تو به این جوان،‌ به او لطف كرد، و مرگش را سی سال به تأخیر انداخت.»[4]

  2. #2



    همنشینی بانوی صبور با داوود ـ علیه السلام ـ در بهشت
    روزی خداوند به حضرت داوود ـ علیه السلام ـ وحی كرد: «نزد خلاده دختر اَوس برو و او را به بهشت مژده بده و به او بگو همنشین تو در بهشت است.»
    داوود ـ علیه السلام ـ به این دستور عمل كرد و به درِ خانه خلاده آمد و درِ خانه را كوبید، خلاده پشت در آمد و همین كه در را باز كرد چشمش به داوود ـ علیه السلام ـ افتاد، عرض كرد:‌ «آیا از سوی خدا درباره من چیزی نازل شده است كه برای ابلاغ خبر آن به این جا آمده‎‎ای؟»
    داوود ـ علیه السلام ـ : آری.
    خلاده: آن چیست؟
    داوود: خداوند به من وحی كرد و فرمود: تو همنشین من در بهشت هستی.
    خلاده: گویا مرا عوضی گرفته‎ای، او من نیستم بلكه همنام من است؟
    داوود: خیر، او قطعاً تو هستی.
    خلاده: ای پیامبر خدا به تو دروغ نمی‎گویم، سوگند به خدا من چیزی در خود نمی‎بینم كه چنین لیاقتی یافته باشم و همنشین تو در بهشت شَوَم.
    داوود: از امور باطنی خود اندكی با من صحبت كن تا بدانم چگونه است؟
    خلاده: «من یك حالتی دارم كه هر دردی بر من وارد شود، و هر زیان و نیاز و گرسنگی به من برسد، هر گونه باشد بر آن صبر می‎كنم و از خدا رفع آن را نمی‎خواهم تا خودش برطرف سازد (پسندم آن چه را جانان پسندد) و جای آن دردها و زیانها، عوضی از خدا نمی‎خواهم، بلكه شكر و سپاس آنها را بجا می‎آورم.»
    داوود ـ علیه السلام ـ راز مطلب را دریافت و به او فرمود:
    «فَبِهذا بَلَغْتِ ما بَلَغْتِ؛ تو به خاطر همین خصلتها به آن مقام رسیده‎ای.»
    امام صادق ـ علیه السلام ـ پس از نقل این ماجرا فرمود:
    «وَ هذا دِینُ اللهِ الَّذِی ارْتَضاهُ لِلصَّالِحینَ؛ و این همان دین خدا است كه آن را برای شایستگان پسندیده است.»[5]

  3. #3



    نمونه‎ای از عدالت و احسان خدا
    در روایات آمده: بانویی فقیر و بینوا در عصر حضرت داوود ـ علیه السلام ـ زندگی می‎كرد. با اندك پولی كه داشت هر روز (یا هر چند روز) اندكی پشم و پنبه می‎خرید و به كلاف نخ تبدیل می‎نمود و سپس آن را می‎فروخت و به این وسیله معاش ساده زندگی خود و بچه‎هایش را تأمین می‎كرد. یك روز پس از زحمات بسیار و تهیه كلاف، آن را برای فروش به بازار می‎برد. ناگهان كلاغی با سرعت نزد او آمد و آن كلاف را از او ربود و با خود برد.
    بانوی بینوا بسیار ناراحت شد، سراسیمه نزد حضرت داوود ـ علیه السلام ـ آمد و پس از بیان ماجرای سخت زندگی خود و ربودن كلافش از ناحیه كلاغ، عرض كرد: «عدالت خدا در كجاست؟...»
    حضرت داوود ـ علیه السلام ـ به او فرمود: «كنار بنشین تا درباره‌ تو قضاوت كنم.»
    این از یك سو، از سوی دیگر گروهی در میان كشتی از دریا عبور می‎كردند كه بر اثر سوراخ شدن كشتی در خطر غرق شدن قرار گرفتند. نذر كردند اگر نجات یافتند هزار دینار به فقیر بدهند. خداوند به آنها لطف كرد و همان كلاغ را مأمور كرد تا آن كلاف را از دست آن بانو برباید و به درون كشتی بیندازد و سرنشینان به وسیله آن كلاف، تخته كشتی را محكم كرده و سوراخ را ببندند. آنها از كلاف استفاده نموده و نجات یافتند.
    وقتی كه به ساحل رسیدند به محضر حضرت داوود ـ علیه السلام ـ برای ادای نذر آمدند، هزار دینار خود را به حضرت داوود ـ علیه السلام ـ دادند و ماجرای نجات خود را شرح دادند. حضرت داوود ـ علیه السلام ـ حكمت و عدالت و احسان خداوند را برای آن بانو بیان كرد، و آن هزار دینار را به او داد، آن زن در حالی كه بسیار خشنود بود، دریافت كه عادلتر و احسان بخش‎تر از خداوند كسی نیست.[6]
    مكافات عمل ناموسی
    عصر حضرت داوود ـ علیه السلام ـ بود. مردی شهوت پرست به طور مكرّر به سراغ یكی از بانوان می‎رفت و او را مجبور به عمل منافی عفّت می‎نمود، خداوند به قلب آن بانو القا كرد كه سخنی به آن مرد بگوید، و آن سخن این بود كه به او گفت: «هرگاه نزد من می‎آیی مرد بیگانه‎ای نزد همسر تو می‎رود.»
    آن مرد بی‎درنگ به خانه خود بازگشت دید همسرش با یك نفر مرد اجنبی هم بستر شده است، بسیار ناراحت شد و آن مرد را دستگیر كرد و به محضر حضرت داوود ـ علیه السلام ـ به عنوان شكایت آورد و گفت: «ای پیامبر خدا! بلایی به سرم آمده كه بر سر هیچ كس نیامده است.»
    داوود: آن بلا چیست؟
    مرد هوسباز: این مرد را دیدم كه در غیاب من به خانه من آمده و با همسرم هم بستر شده است.
    خداوند به داوود ـ علیه السلام ـ وحی كرد: به مرد شاكی بگو: كَما تُدِینُ تُدان؛ همان گونه كه با دیگران رفتار می‎كنید، با شما نیز همان گونه رفتار خواهد شد.»[7]
    دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر ای نور چشم من به جز از كِشته ندروی

  4. #4



    تصدیق گواهی صد نفر از علمای بنی اسرائیل
    عصر حضرت داوود ـ علیه السلام ـ بود. در میان بنی اسرائیل عابدی بود بسیار عبادت می‎كرد به گونه‎ای كه حضرت داوود ـ علیه السلام ـ از آن همه توفیق او شگفت زده شد، خداوند به داوود ـ علیه السلام ـ وحی كرد: «از عبادتهای آن عابد تعجّب نكن او ریاكار و خود نما است.»
    مدّتی گذشت، آن عابد از دنیا رفت، جمعی نزد داوود ـ علیه السلام ـ آمدند و گفتند: «آن عابد از دنیا رفته است.»
    داوود ـ علیه السلام ـ فرمود: «جنازه‎اش را ببرید و به خاك بسپارید.»
    این موضوع موجب ناراحتی و بگو مگوی بنی اسرائیل شد كه چرا داوود ـ علیه السلام ـ شخصاً در كفن كردن و دفن او شركت ننموده است؟! وقتی كه بنی اسرائیل او را غسل دادند، پنجاه نفر از آنها برخاستند و گواهی دادند كه از آن عابد جز كار خیر ندیده‎اند؛ پس از دفن او، خداوند به داوود ـ علیه السلام ـ وحی كرد: «چرا در كفن كردن و دفن آن عابد حاضر نشدی؟» داوود ـ علیه السلام ـ عرض كرد: «به خاطر آن چه را كه در مورد او به من وحی كردی» (كه او ریاكار است)
    خداوند فرمود: «اگر او چنین بود، ولی گروهی از علما و راهبان گواهی دادند كه جز خیر از او ندیده‎اند، گواهی آنها را پذیرفتم و آن چه را در مورد آن عابد می‎دانستم پوشاندم.»[8]

  5. #5



    [1]. سوره ص، 26.
    [2]. سوره ص، 19.
    [3]. نمل، 16.
    [4]. بحار، ج 14، ص 38.
    [5]. بحار. ج 14، ص 39.
    [6]. اقتباس از كتاب ثمرات الحیاه.
    [7]. من لا یحضره الفقیه،ص 471.
    [8]. بحار، ج 14، ص 42.

  6. #6



    (شاید راز بخشش خداوند از این رو بود كه آن عابد تظاهر به گناه نمی‎كرد، و به گونه‎ای با مردم و علما و رهبانان رفتار كرده؛ و مردم داری نموده بود كه خداوند رضایت آنها را موجب عفو قرار داد)

  7. #7



    عذاب قانون شكنان و تماشاچیان
    یكی از داستان‎های جالب قرآن داستان اصحاب سَبْت است كه به طور فشرده در سوره اعراف در ضمن آیه 163 تا 165 بیان شده است، داستان آنان كه قانون را شكستند و آنان كه قانون شكنان را از این كار نهی نكردند و هر دو گروه به صورت بوزینه‎ها مسخ شدند اصل ماجرا چنین است:
    عصر پیامبری حضرت داوود ـ علیه السلام ـ بود. در این عصر گروهی در شهر «ایله» كه در ساحل دریای سرخ قرار داشت، زندگی می‎كردند، خداوند آنها را از صید ماهی در روز شنبه نهی كرده بود، و پیامبران این نهی خدا را به آنها گفته بودند، آن روز را ماهیان احساس امنیت می‎كردند كنار دریا ظاهر می‎شدند ول روزهای دیگر به قعر دریا می‎رفتند.
    دنیا پرستان بنی اسرائیل برای صید ماهی فراوان، كلاه شرعی و نقشه عجیبی طرح كردند و‌ آن نقشه این بود كه حوضچه‎ها و جدولهایی در كنار دریا درست كنند، به طوری كه ماهی‎ها به آسانی وارد حوضچه شوند، و آنها را روز شنبه در آن حوضچه محبوس نمایند، و روز یكشنبه اقدام به صید آنها كنند و همین نقشه عملی شد.
    با همین نیرنگ و ترفند ماهی زیادی نصیبشان می‎گردید[1] و ثروت سرشاری را از این راه به دست می‎آوردند و مدتی زندگی را به این منوال پشت سر نهادند.
    در آن شهر حدود هشتاد و چند هزار نفر جمعیت زندگی می‎كردند، اینها مطابق روایاتی كه نقل شده سه دسته بودند: یك دسته از آنها (حدود هفتاد هزار نفر) به این حیله خشنود بودند و به آن دست زدند، و یك دسته از آنها كه حدود ده هزار نفر بودند، آنان را از مخالفت خداوند نهی می‎كردند، دسته سوم ساكت بودند و به علاوه به نهی كنندگان می‎گفتند: «لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللَّهُ مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَدِیداً؛ چرا قومی را كه خدا هلاكشان می‎كند یا عذاب بر آنها نازل می‎كند، پند می‎دهید؟»[2]
    نهی كنندگان در پاسخ می‎گفتند: ما این قوم را پند می‎دهیم تا در پیشگاه خداوند معذور باشیم (یعنی اگر كسی نهی از فساد نكند، وظیفه‎اش را انجام نداده و معذور نیست؟)
    كوتاه سخن آن كه: گفتار این دسته كه مكرّر نهی از منكر می‎كردند، تأثیر نكرد، وقتی كه در گفتار خود اثر ندیدند از آنها دوری كرده و در قریه دیگری سكونت نمودند و با خود گفتند هیچ اطمینانی نیست، چرا كه ممكن است ناگهان نیمه شبی عذاب نازل شود و ما در میان آنها باشیم.
    پس از رفتن آنها، شبانگاه خداوند تمام ساكنین شهر «ایله» را به صورت بوزینه‎ها مسخ كرد. صبح كه شد كسی دروازه شهر را باز نكرد، نه كسی وارد می‎شد و نه كسی از شهر بیرون می‎آمد خبر این حادثه به روستاهای اطراف رسید، مردم روستاهای اطراف برای كسب اطلاع، كنار آن قریه آمدند و از دیوار بالا رفتند، ناگاه دیدند ساكنان آن جا به طور كلی به صورت بوزینه‎ها مسخ شده‎اند، و همه آنها بعد از سه روز هلاك شدند.
    امام صادق ـ علیه السلام ـ می‎فرماید: هم آنان كه این حیله را كردند و هم آنان كه در برابر این قانون شكنی، سكوت نمودند، همه هلاك شدند، ولی آنان كه امر به معروف و نهی از منكر نمودند، نجات یافتند. آری این است مجازات قانون شكنان و آنان كه، مفاسد را می‎بینند ولی تماشا كرده و بی‎تفاوت می‎مانند.
    نكته قابل توجه در این داستان این كه: در میان حیوانات، میمون و بوزینه به حیله‎گری و بی‎ارادگی و تقلید كوركورانه و متابعت بدون قید و شرط، معروف است، و هیچ ملتی استعمار زده و ذلیل و آلوده نشد مگر بر اثر نادرستی و بی‎ارادگی و تقلید بی‎قید و شرط، و در حقیقت آن چه كه اصحاب سبت و سكوت كنندگان را به این سیه روزی كشاند، توطئه و ضعف اراده و سست عنصری و میمون صفتی آنها بود، گروهی همچون میمون (كه گاهی حیله می‎كند) از راه حیله وارد شدند، در صورتی كه قطعاً‌ می‎دانستند قانون شكنی می‎كنند و گروهی دیگر باز هم چون میمون بر اثر ضعف اراده، سكوت كردند. بالأخره خداوند باطنشان را بروز داد و به آنها فرمود:
    «كُونُوا قِرَدَهً خاسِئِینَ؛ بشوید بوزینگان خوار شده.»[3] همین طور هم شدند.
    امام سجّاد ـ علیه السلام ـ فرمود: اهالی روستاهای اطراف آمدند و از دیوار قلعه اِیلَه بالا رفتند. دیدند همه اهل قریه از زن و مرد، میمون شده‎اند. اهالی روستاها خویشان و دوستان خود را می‎شناختند، نزد آنها رفته و از تك تك آنها می‎پرسیدند آیا تو فلانی نیستی؟ او گریه می‎كرد و با سرش اشاره می‎نمود و می‎گفت: آری همانم. آنها سه روز همین گونه ماندند، روز سوّم طوفان شدیدی برخاست و همه آنها را به دریا افكند و به این ترتیب همه آنها نابود شدند، و به طور كلّی هر انسانی كه بر اثر عذاب الهی مسخ شد، بعد از سه روز به هلاكت رسید.[4]

  8. #8



    ویژگی‎های همسایه داوود ـ علیه السلام ـ در بهشت
    روزی داوود ـ علیه السلام ـ عرض كرد: «خدایا همسایه من در بهشت كیست؟» خداوند به او وحی كرد «او مَتّی پدر حضرت یونس است».
    داوود ـ علیه السلام ـ از خداوند اجازه خواست تا به زیارت و دیدار مَتّی برود. خداوند اجازه داد. داوود دست پسرش سلیمان ـ علیه السلام ـ را كه در آن هنگام خردسال بود گرفت و با هم به دیدار مَتّی رفتند.
    پس از ورود به خانه مَتّی، دید خانه او بسیار ساده و با حصیر ساخته شده است، ولی مَتّی نبود. از همسر مَتّی پرسید: مَتّی كجاست؟ او گفت: برای كندن هیزم به بیابان رفته است. داوود و سلیمان صبر كردند تا مَتّی آمد، دیدند پشته‎ای از هیزم بر پشت گرفته است و پس از رسیدن هیزم را به زمین گذاشت و در معرض فروش نهاد و گفت: «كیست كه این مال حلال را به درهمی از حلال از من خریداری نماید؟»
    داوود و سلیمان ـ علیه السلام ـ جلو آمدند و سلام كردند. مَتّی آنها را به خانه برد. مقداری گندم خرید و آسیا كرد، و در گودالی از سنگ خمیر نمود. سپس آن را بر روی آتش نهاد و پُخت. آن گاه آن را با آب و مقداری نمك نزد مهمانان گذاشت، و در كنار ایشان نشست و مشغول صحبت شد، تا به آنها سخت نگذرد، و خود دو زانو كنار سفره نشست و هر لقمه‎ای كه به دهان می‎گذاشت در آغاز آن «بسم الله» می‎گفت و پس از خوردن آن «الحمدلله» را به زبان می‎آورد. تا این كه اندكی آب نوشید و آن گاه گفت: «خدا را سپاس گویم، ای خدا حمد و سپاس از آن تو است كه به من نعمت و سلامَتّی دادی،‌ و مرا دوست خود گردانیدی و آن همه نعمت را كه به من داده‎ای به چه كس دیگری دادی؟ زیرا گوش، چشم و دستها و همه اعضایم سالم است، و به من نیرو بخشیدی تا به كندن هیزم بپردازم و آن را بیاورم و بفروشم، هیزمی را كه در كشت آن زحمَتّی نكشیده‎ام، كسی را فرستادی تا آن را از من خریداری كند، و من از بهای آن گندم را تهیه كنم، كه خودم آن گندم را نكاشته‎ام، ‌و برایش زحمت نكشیده‎ام، ‌و سنگی را در اختیارم نهادی تا گندم را آرد كنم،‌ و آتشی را در اختیارم نهادی تا آن را بر افروزم و نان بپزم و آن را بخورم و خود را برای اطاعت تو تقویت كنم، حمد و سپاس مخصوص تو است.» آن گاه با صدای بلند و جانسوز گریه كرد.
    داوود به سلیمان گفت: «فرزندم! سزاوار است چنین بنده‎ای در بهشت دارای مقام ارجمند باشد، زیرا بنده‎ای شاكرتر از مَتّی ندیده‎ام.»[5]

  9. #9



    گفتگوی خدا با داوود ـ علیه السلام ـ
    خداوند به حضرت داوود ـ علیه السلام ـ وحی كرد:
    چرا تو را تنها، دور از مردم می‎نگرم؟
    داوود: من به خاطر تو از آنها دوری گزیدم، آنها نیز از من دور شدند.
    خداوند: چرا تو را خاموش می‎نگرم؟
    داوود: خوف و خشیت از مقام تو، مرا خاموش نموده است.
    خداوند: چرا تو را آن گونه می‎نگرم كه همواره مشغول عبادت من هستی؟
    داوود: حُبّ و عشق تو مرا به عبادت مشغول ساخته است.
    خداوند: چرا تو را فقیر می‎نگرم، با این كه به تو از نعمت‎ها، عطا كرده‎ام؟
    داوود: ادای حق تو، مرا فقیر ساخته است.
    خداوند: چرا تو را این گونه خاشع و فروتن می‎نگرم؟
    داوود: عظمت و جلالت كه قابل توصیف نیست، مرا ذلیل و فروتن كرده است.
    خداوند: «تو را به فضل و رحمت خود بشارت می‎دهم، و آن چه را دوست داری در روز ملاقات (قیامت) برای تو فراهم است، از مردم فاصله نگیر، در اخلاق نیك با آنها محشور باش و از اخلاق زشت آنها دوری كن، كه در این صورت، در قیامت به آن چه خواستی،‌ از جانب من به آن نایل می‎شوی.»[6]
    هدایت مردم بالاتر از عبادت در خلوت است
    روزی حضرت داوود ـ علیه السلام ـ به تنهایی به سوی بیابان حركت می‎كرد. می‎خواست به جای خلوتی (مثلاً یكی از غارها) برود و خدا را مخلصانه عبادت كند. خداوند به او وحی كرد: «تنها كجا می‎روی؟ او عرض كرد: «شوق دیدارت مرا به آن داشته تا در جای خلوت با تو به راز و نیاز پردازم.»
    خداوند به او فرمود: «به میان مردم بازگرد، و به هدایت مردم همّت كن. كه اگر بنده گنهكاری را از گناه باز داری و او را به سوی هدایت بكشانی نام تو را جزء بندگان شایسته و استوارم ثبت می‎كنم.»
    داوود ـ علیه السلام ـ فرمان خدا را اطاعت كرد و به میان قوم بازگشت و به هدایت آنها مشغول شد.[7]
    داوود ـ علیه السلام ـ بر سر كوه عرفات
    مراسم عرفات بود.

  10. #10



    [1]. شیطان‌آنها را آن چنان به نیرنگ انداخت، كه بعضی از آنها روز شنبه ماهی می‎گرفت و نخی به دُم سوراخ شده ماهی می‎بست، و طرف دیگر نخ را در بیرون آب به میخی بند می‎كرد. ماهی در میان آب به طور محبوس می‎ماند، فردای آن روز، او می‎آمد و آن ماهی را می‎گرفت و می‎برد. (بحار، ج 14، ص 62).
    [2]. اعراف، 164.
    [3]. اعراف، 166؛ مجمع البیان، ج 4، ص 493؛ بحار، ج 14، ص 56 و 57.
    [4]. بحار، ج 14، ص 58.
    [5]. ارشاد القلوب دیلمی، ج 1، ص 312.
    [6]. امالی صدوق، ص 118.
    [7]. همان، ص 450.

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. ۩۩۩ حکومت حضرت مهدی علیه السلام ۩ او چگونه حكومت خواهد كرد؟
    توسط هندیانی در تالار حکومت امام مهدى (عج)
    پاسخ: 33
    آخرين نوشته: 1391/10/27, 12:17 قبل از ظهر
  2. پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 1391/04/15, 11:46 قبل از ظهر
  3. زهد و پارسایی داوود (ع)
    توسط سوگند در تالار قصص قرآن
    پاسخ: 4
    آخرين نوشته: 1390/04/19, 01:16 بعد از ظهر
  4. مشخصات داوود و ویژگی‎های او
    توسط سوگند در تالار قصص قرآن
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 1390/04/19, 01:14 بعد از ظهر
  5. قرآن و آفرينش كوهها
    توسط hoda در تالار زمین
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 1389/12/09, 07:16 قبل از ظهر

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •