تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 10
  1. #1

    داستان موسی و خضر (ع)




    از داستان‎های جالب زندگی موسی ـ علیه السلام ـ ماجرای شیرین او با حضرت خضر ـ علیه السلام ـ است كه در قرآن سوره كهف آمده و دارای نكات و درسهای آموزنده گوناگونی است، در این راستا نظر شما به فرازهایی زیر از آن داستان جلب می‎كنیم.
    سخنرانی موسی ـ علیه السلام ـ و ترك اولی او
    هنگامی كه فرعون و فرعونیان در دریای نیل غرق شده و به هلاكت رسیدند، بنی‎اسرائیل به رهبری حضرت موسی ـ علیه السلام ـ پس از سالها مبارزه، پیروز شدند و زمام امور رهبری به دست موسی ـ علیه السلام ـ افتاد.
    او در یك اجتماع بسیار بزرگ (كه می‎توان آن را به عنوان جشن پیروزی نامید) در حضور بنی‎اسرائیل سخنرانی كرد، مجلس بسیار باشكوه بود، ناگاه یك نفر از موسی ـ علیه السلام ـ پرسید: «آیا كسی را می‎شناسی كه نسبت به تو اعلم (عالم‎تر) باشد؟»
    موسی ـ علیه السلام ـ در پاسخ گفت: نه.
    و مطابق بعضی از روایات، پس از نزول تورات و سخن گفتن مستقیم خدا با موسی ـ علیه السلام ـ، موسی در ذهن خود به خودش گفت: «خداوند هیچكس را عالم‎تر از من نیافریده است.» در این هنگام خداوند به جبرئیل وحی كرد موسی را دریاب كه در وادی هلاكت افتاده. (یعنی براثر حالتی شبیه خودخواهی، در سراشیبی نزول از مقامات عالیه معنوی قرار گرفته، به یاریش بشتاب تا اصلاح شود. جبرئیل به سراغ موسی آمد...)
    خداوند همان‎دم به موسی ـ علیه السلام ـ وحی كرد: آری داناتر از تو عبد و بنده ما خضر ـ علیه السلام ـ است، او اكنون در تنگه دو دریا،
    [1] در كنار سنگی عظیم است.
    موسی ـ علیه السلام ـ عرض كرد: «چگونه به حضور او نایل شوم؟»
    خداوند فرمود: «یك عدد ماهی بگیر و در میان زنبیل خود بگذار، و به سوی آن تنگه دو دریا برو، در هر جا كه آن ماهی را گم كردی، آن عالم در همانجا است.»
    [2]

  2. #2



    موسی‎ ـ علیه السلام ـ در جستجوی استاد
    موسی ـ علیه السلام ـ كه دانش‎دوست بود، گفت: من دست از جستجو برنمی‎دارم تا به محل آن تنگه دو دریا برسم، هرچند مدّت طولانی به راه خود ادامه دهم.
    موسی دوست و همسفری برای خود انتخاب كرد كه همان مرد رشید و شجاع و با ایمان بنی‎اسرائیل به نام یوشع بن نون بود، موسی یك عدد ماهی در میان زنبیل نهاد و اندكی زاد و توشه راه‎ برداشت و همراه یوشع به سوی تنگه دو دریا حركت كردند. هنگامی كه به آنجا رسیدند در كنار صخره‎ای اندكی استراحت كردند، در همان‎جا موسی و یوشع، ماهی‎ای را به همراه داشتند، فراموش كردند. بعد معلوم شد كه ماهی براثر رسیدن قطرات آب به طور معجزه‎آسایی خود را در همان تنگه به دریا افكنده و ناپدید شده است.
    موسی و همسفرش از آن محل گذشتند، طولانی بودن راه و سفر موجب خستگی و گرسنگی آنها گردید، در این هنگام موسی ـ علیه السلام ـ به خاطرش آمد كه غذایی به همراه خود آورده‎اند، به یوشع گفت: «غذای ما را بیاور كه از این سفر سخت خسته شده‎ایم.»
    یوشع گفت: آیا به خاطر داری هنگامی كه ما به كنار آن صخره پناه بردیم، من در آنجا فراموش كردم كه ماجرای ماهی را بازگو كنم، و این شیطان بود كه یاد آن را از خاطر من ربود، و ماهی راهش را به طرز شگفت‎انگیز در دریا پیش گرفت و ناپدید شد.
    و از آنجا كه این موضوع به صورت نشانه‎ای برای موسی ـ علیه السلام ـ در رابطه با پیدا كردن عالِم، بیان شده بود موسی ـ علیه السلام ـ مطلب را دریافت و گفت: این همان چیزی است كه ما می‎خواستیم و به دنبال آن می‎گشتیم. در این هنگام از همانجا بازگشتند و به جستجوی آن عالِم پرداختند، وقتی كه به تنگه رسیدند حضرت خضر ـ علیه السلام ـ را در آنجا دیدند.[3] پس از احوالپرسی، موسی ـ علیه السلام ـ به او گفت:
    «آیا من از تو پیروی كنم تا از آنچه به تو تعلیم داده شده است و مایه رشد و صلاح است به من بیاموزی؟»
    خضر: تو هرگز نمیغتوانی همراه من صبر و تحمّل كنی، و چگونه می‎توانی در مورد رموز و اسراری كه به آن آگاهی نداری شكیبا باشی؟
    موسی: به خواست خدا مرا شكیبا خواهی یافت، و در هیچ كاری مخالفت فرمان تو را نخواهم كرد.
    خضر: پس اگر می‎خواهی به دنبال من بیایی از هیچ چیز سؤال نكن، تا خودم به موقع، آن را برای تو بازگو كنم.
    موسی ـ علیه السلام ـ مجدّداً این تعهّد را داد كه با صبر و تحمّل همراه استاد حركت كند و به این ترتیب همراه خضر ـ علیه السلام ـ به راه افتاد.[4]

  3. #3



    دیدار موسی از سه حادثه عجیب
    موسی و یوشع و خضر ـ علیه السلام ـ با هم به كنار دریا آمدند و در آنجا سوار كشتی شدند آن كشتی پر از مسافر بود، در عین حال صاحبان كشتی آنها را سوار كردند. پس از آنكه كشتی مقداری حركت كرد، خضر ـ علیه السلام ـ برخاست و گوشه‎ای از كشتی را سوراخ كرد و آن قسمت را شكست و سپس آن قسمت ویران شده را با پارچه و گل محكم نمود كه آب وارد كشتی نشود.
    موسی ـ علیه السلام ـ وقتی این منظره نامناسب را كه موجب خطر جان مسافران می‎شد دید، بسیار خشمگین شد و به خضر گفت: «آیا كشتی را سوراخ كردی كه اهلش را غرق كنی، راستی چه كار بدی انجام دادی؟»
    حضرت خضر ـ علیه السلام ـ گفت: «آیا نگفتم كه تو نمی‎توانی همراه من صبر و تحمّل كنی؟!»
    موسی گفت: مرا به خاطر این فراموشكاری، بازخواست نكن و بر من به خاطر این اعتراض سخت نگیر.
    از آنجا گذشتند و از كشتی پیاده شدند به راه خود ادامه دادند، در مسیر راه خضر ـ علیه السلام ـ كودكی را دید كه همراه خردسالان بازی می‎كرد، خضر به سوی او حمله كرد و او را گرفت و كشت.
    موسی ـ علیه السلام ـ با دیدن این منظره وحشتناك تاب نیاورد و با خشم به خضر ـ علیه السلام ـ گفت: «آیا انسان پاك را بی‎آنكه قتلی كرده باشد كشتی؟ به راستی كار زشتی انجام دادی.» حتّی موسی ـ علیه السلام ـ بر اثر شدّت ناراحتی به خضر ـ علیه السلام ـ حمله كرد و او را گرفت و به زمین كوبید كه چرا این كار را كردی؟
    خضر گفت: به تو نگفتم تو هرگز توانایی نداری با من صبر كنی؟
    موسی ـ علیه السلام ـ گفت: اگر بعد از این از تو درباره چیزی سؤال كنم، دیگر با من مصاحبت نكن، چرا كه از ناحیه من معذور خواهی بود.
    از آنجا حركت كردند تا اینكه شب به قریه‎ای به نام ناصره رسیدند، آنها از مردم آنجا غذا و آب خواستند، مردم ناصره، غذایی به آنها ندادند و آنها را مهمان خود ننمودند، در این هنگام خضر ـ علیه السلام ـ به دیواری كه در حال ویران شدن بود نگاه كرد و به موسی ـ علیه السلام ـ گفت: به اذن خدا برخیز تا این دیوار را تعمیر و استوار كنیم تا خراب نشود. خضر ـ علیه السلام ـ مشغول تعمیر شد.
    موسی ـ علیه السلام ـ كه خسته و كوفته و گرسنه بود، و از همه مهمتر احساس می‎كرد شخصیت والای او و استادش به خاطر عمل نامناسب اهل آن آبادی سخت جریحه‎دار شده و در عین حال خضر ـ علیه السلام ـ به تعمیر دیوار آن آبادی می‎پردازد، بار دیگر تعهّد خود را به كلّی فراموش كرد و زبان به اعتراض گشود، اما اعتراضی سبكتر و ملایمتر از گذشته، گفت: «می‎خواستی در مقابل این كار اجرتی بگیری؟» اینجا بود كه خضر ـ علیه السلام ـ به موسی ـ علیه السلام ـ گفت:
    «هذا فِراقُ بَینِی وَ بَینِكَ...؛ اینك وقت جدایی من و تو است، اما به زودی راز آنچه را كه نتوانستی بر آن صبر كنی، برای تو بازگو می‎كنم.»[5]
    موسی ـ علیه السلام ـ سخنی نگفت، و دریافت كه نمی‎تواند همراه خضر ـ علیه السلام ـ باشد و دربرابر كارهای عجیب او صبر و تحمّل داشته باشد.

  4. #4



    توضیحات خضر ـ علیه السلام ـ در مورد سه حادثه عجیب
    حضرت خضر ـ علیه السلام ـ راز سه حادثه شگفت‎انگیز فوق را برای موسی ـ علیه السلام ـ چنین توضیح داد:
    اما آن كشتی مال گروهی از مستمندان بود كه با آن در دریا كار می‎كردند، و من خواستم آن را معیوب كنم و به این وسیله آن كشتی را از غصب ستمگر زمان برهانم. چرا كه پشت سرشان پادشاه ستمگری بود كه هر كشتی سالمی را به زور می‎گرفت. معیوب كردن من، برای نگهداری كشتی برای صاحبانش بود.
    و امّا آن نوجوان، پدر و مادرش با ایمان بودند و بیم داشتیم كه آنان را به طغیان و كفر وادارد، از این رو خواستیم كه پروردگارشان به جای او فرزندی پاك‎سرشت و با محبّت به آن دو بدهد.[6]
    و امّا آن دیوار از آنِ دو نوجوان یتیم در آن شهر بود، گنجی متعلّق به آن یتیمان در زیر دیوار وجد داشت، و پدرشان مرد صالحی بود، و پروردگار تو می‎خواست آنها به حدّ بلوغ برسند و گنجشان را استخراج كنند. این رحمتی از پروردگار تو بود، من آن كارها را انجام دادم تا زیر دیوار محفوظ بماند و آن گنج خارج نشود و به دست بیگانه نیفتد، من این كارها را خودسرانه انجام ندادم. این بود راز كارهایی كه نتوانستی در برابر آنها تحمّل كنی.[7]
    موسی ـ علیه السلام ـ از توضیحات حضرت خضر ـ علیه السلام ـ قانع شد.

  5. #5



    توصیه خضر ـ علیه السلام ـ و نوشته لوح گنج
    هنگام جدایی خضر ـ علیه السلام ـ از موسی ـ علیه السلام ـ، موسی به او گفت: مرا سفارش و موعظه كن، خضر مطالبی فرمود از جمله گفت: «از سه چیز بپرهیز و دوری كن: 1. لجاجت 2. و از راه رفتن بی‎هدف و بدون نیاز 3. و از خنده بدون تعجّب، خطاهایت را بیاد بیاور و از تجسّس در خطاهای مردم پرهیز كن.»
    از حضرت رضا ـ علیه السلام ـ نقل شده آن گنجی كه زیر دیوار مخفی بود، لوح طلایی بود كه در آن چنین نوشته شده بود:
    «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیم، مُحَمَّدٌ رَسولُ اللهِ، عَجِبْتُ لِمَنْ اَیقَنَ بِالمَوْتِ كَیفَ یفْرَحُ، عَجِبْتُ لِمَنْ اَیقَنَ بِالْقَدَرِ كَیفَ یحْزَنُ؟ و عَجِبْتُ لِمَنْ رأی الدُّنیا و تَقَلُّبَها بِاَهْلِها كیفَ یرْكَنُ اِلَیها، و ینْبَغِی لِمَنْ غَفَلَ عَنِ اللهِ اَلّا یتَّهَمَ اللهُ تَبارَكَ و تَعالی فی قَضائِهِ و لا یسْتَبْطِئَهُ فِی رِزْقِهِ؛ به نام خداوند بخشنده مهربان ـ تعجّب می‎كنم برای كسی كه یقین به مرگ دارد چگونه شادی مستانه می‎كند؟ تعجّب می‎كنم برای كسی كه یقین به قضا و قدر الهی دارد، چگونه اندوهگین می‎شود، تعجّب می‎كنم برای كسی كه دنیا و دگرگونیهای آن را با اهلش می‎نگرد، چگونه بر آن اعتماد می‎كند؟ و سزاوار است آن كسی كه از خداوند غافل می‎گردد، خداوند متعال را در قضاوتش متّهم نكند، و در رزق و روزی رساندن او را به كندی و تأخیر یاد ننماید.»[8]

  6. #6



    [1] . به گفته اكثر مفسّران، منظور از این تنگه دو دریا، محل اتّصال خلیج عقبه با خلیج سوئز است.
    [2] . بحارالانوار، ج 13، ص 278.
    [3] . در حدیثی از پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ نقل شده فرمود: هنگامی كه موسی ـ علیه السلام ـ با خضر ـ علیه السلام ـ در كنار دریا ملاقات كرد، پرنده‎ای در برابر آن دو ظاهر شد، قطره‎ای آب دریا با منقارش برداشت، خضر به موسی ـ علیه السلام ـ گفت: «آیا می‎دانی این پرنده چه می‎گوید؟ موسی گفت: چه می‎گوید؟
    خضر گفت: می‎گوید «وَ رَبِّ السَّماواتِ و الاَرضِ وَ رَبِّ الْبَحْرِ ما عِلْمُكُما مِنْ عِلْمِ اللهِ اِلّا قَدْرَ ما اَخَذْتُ بِمِنْقارِی مِنْ هذَا الْبَحْرِ؛ و سوگند به پروردگار آسمانها و زمین و پروردگار دریا، دانش شما دو نفر (موسی و خضر) در مقایسه با علم خدا نیست مگر به اندازه آنچه از آب در منقارم گرفته‎ام نسبت به این دریا» (بحارالانوار، ج 13، ص 302).
    و در روایت دیگر آمده: «این پرنده كوچكتر از گنجشك بود و از نوع پرستو بود و گفت: «علم شما در مقابل علم محمّد و آل محمّد ـ صلی الله علیه و آله ـ به اندازه مقدار آبی است كه به منقار گرفته‎ام نسبت به دریا.» (همان مدرك؛ پاورقی).
    [4] . مضمون آیات 60 تا 70 سوره كهف.
    [5] . كهف، 71 تا 78؛ بحارالانوار، ج 13، ص 280. روایت شده: پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود: «خدا برادرم موسی ـ علیه السلام ـ را رحمت كند، اگر تحمّل می‎كرد، عجیبترین شگفتیها را (از دست خضر) می‎دید و نیز فرمود: اگر صبر می‎كرد، هزار شگفتی می‎دید. (نورالثقلین، ج 3، ص 282) و از امام باقر ـ علیه السلام ـ یا امام صادق ـ علیه السلام ـ نقل شده فرمود: «لَوْ صَبَرَ مُوسی لَاَراهُ الْعالِمُ سَبْعِینَ اُعْجُوبَهٍ؛ اگر موسی ـ علیه السلام ـ صبر و تحمّل می‎كرد، آن عالِم (خضر) هفتاد حادثه عجیب به موسی ـ علیه السلام ـ نشان می‎داد.» (بحارالانوار، ج 13، ص 284 و 301).
    نیز روایت شده: از موسی ـ علیه السلام ـ پرسیدند: سخت‎ترین حادثه زندگی تو چه بود؟ موسی ـ علیه السلام ـ در پاسخ گفت: «هیچیك از آن همه مشكلات (عصر فرعون و عصر حكومت بنی‎اسرائیل با آن همه رنجها) همانند گفتار خضر ـ علیه السلام ـ برایم رنج‎آور نبود كه خبر از فراق و جدایی خود از من داد و مرا از علوم خود محروم ساخت.» (تفسیر ابوالفتوح رازی، ذیل آیه 78 كهف).
    [6] . كارهای خضر ـ علیه السلام ـ به خصوص كشتن نوجوان گرچه ظاهری بسیار زننده داشت، ولی باید توجّه داشت كه فرق است بین نظام تشریع و تكوین، خداوند حاكم بر هر دو نظام است، در این صورت هیچ مانعی ندارد كه خداوند گروهی مانند موسی ـ علیه السلام ـ را مأمور اجرای نظام تشریع كند، و گروهی یا شخصی (مانند خضر) را مأمور اجرای نظام تكوین، از نظر نظام تكوین، هیچ مانعی ندارد كه خداوند حتّی كودك نابالغی را دچار حادثه‎ای كند كه جان بسپارد، چرا كه وجودش ممكن است در آینده موجب خطرهای عظیم گردد، مانند اینكه پزشك دست یا پای كسی را قطع می‎كند تا میكرب سرطان از آن به سایر اعضاء سرایت ننماید.
    كارهای حضرت خضر ـ علیه السلام ـ در ماجرای فوق در محدوده نظام تكوین بوده، ولی حضرت موسی ـ علیه السلام ـ مأمور كارها در محدوده تشریع بود، از این رو مقام موسی ـ علیه السلام ـ در این راستا از حضرت خضر ـ علیه السلام ـ بالاتر بود، اگرچه در محدوده نظام تكوین، مقام خضر ـ علیه السلام ـ بالاتر بود.
    از سوی دیگر این كار خضر ـ علیه السلام ـ از نشانه‎های رحمت الهی و پاداش او به پدر و مادر با ایمان بود، خضر به دستور خدا آن كودك كافر را ـ كه اگر می‎ماند موجب كفر و انحراف پدر و مادر می‎شد، كشت، ولی به جای آن كودك، خداوند دختری به آن پدر و مادر مرحمت فرمود، كه كانون ایمان و تقوا بود و به فرموده امام صادق ـ علیه السلام ـ از نسل او هفتاد پیامبر، به وجود آمد. (تفسیر نورالثقلین، ج 3، ص 286).
    [7] . كهف، 79 تا 83.
    [8] . بحارالانوار، ج 13، ص 294.

  7. #7



    نیز روایت شده: بین آن پدر صالح و یتیمان كه آن گنج را برای فرزندانش ذخیره كرده‎ بود، هفتاد پدر واسطه بود، خداوند به خاطر نیكوكاری آن پدر (جدّ هفتادم) گنج او را به دو یتیم از نوه‎هایش رسانید، و پاداش نیكوكاری او را این گونه ادا كرد.[1]
    ملاقات ابلیس با موسی ـ علیه السلام ـ
    رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود: موسی ـ علیه السلام ـ در مكانی نشسته بود، ناگاه شیطان كه كلاه دراز و رنگارنگی بر سر داشت، نزد موسی ـ علیه السلام ـ آمد و (به عنوان احترام موسی) كلاهش را از سرش برداشت و دربرابر موسی ـ علیه السلام ـ ایستاد و سلام كرد، و بین آن دو چنین گفتگو شد:
    موسی: تو كیستی؟
    ابلیس: من شیطان هستم.
    موسی: ابلیس تو هستی،‌ خدا تو را دربدر و آواره كند.
    ابلیس: من نزد تو آمده‎ام تا به خاطر مقامی كه در پیشگاه خدا داری، به تو سلام كنم.
    موسی: این كلاه چیست كه بر سر داری؟
    ابلیس: با (رنگها و زرق و برق) این كلاه دل مردم را می‎ربایم.
    موسی: به من از گناهی خبر بده كه هرگاه انسان مرتكب آن گردد، تو بر او مسلط گردی.
    ابلیس گفت: «اِذا اَعْجَبَتْهُ نَفْسُهُ، وَ اسْتَكْثَرَ عَمَلَهُ وَ صَغُرَفِی عَینیهِ ذَنْبُهُ؛
    در سه مورد بر انسان مسلّط می‎شوم: 1. هنگامی كه او از خود راضی شود (و اعمال خود را بپسندد و خودبین باشد) 2. هنگامی كه او عملش را زیاد تصوّر كند 3. هنگامی كه او گناهش را كوچك بشمرد.»[2]
    دیدار موسی ـ علیه السلام ـ از غذای كرم در دل سنگ
    هنگامی كه حضرت موسی ـ علیه السلام ـ از طرف خداوند، برای رفتن به سوی فرعون و دعوت او به خداپرستی، مأمور گردید، موسی ـ علیه السلام ـ (كه احساس خطر می‎كرد) به فكر خانواده و بچّه‎های خود افتاد، و به خدا عرض كرد: «پروردگارا چه كسی از خانواده بچّه‎های من، سرپرستی می‎كند؟!»
    خداوند به موسی ـ علیه السلام ـ فرمان داد: «عصای خود را بر سنگ بزن.»
    موسی ـ علیه السلام ـ عصایش را بر سنگ زد، آن سنگ شكست، در درون آن، سنگ دیگری نمایان شد، با عصای خود یك ضربه دیگر بر سر آن سنگ زد، آن نیز شكسته شد و در درونش سنگ دیگری پیدا گردید، موسی ـ علیه السلام ـ ضربه دیگری با عصای خود بر سنگ سوم زد، و آن سنگ نیز شكسته شد، او در درون آن سنگ، كرمی را دید كه چیزی به دهان گرفته و آن را می‎خورد.
    پرده‎های حجاب از گوش موسی ـ علیه السلام ـ به كنار رفت و شنید آن كرم می‎گوید:
    «سُبْحانَ مَنْ یرانِی و یسْمَعُ كَلامِی و یعْرِفُ مَكانِی و یذْكُرُنِی و لا ینْسانِی؛ پاك و منزه است آن خداوندی كه مرا می‎بیند، و سخن مرا می‎شنود، و به جایگاه من آگاه است، و به یاد من هست، و مرا فراموش نمی‎كند.»[3]
    به این ترتیب، موسی ـ علیه السلام ـ دریافت كه خداوند عهده‎دار رزق و روزی بندگان است، و با توكّل بر او، كارها سامان می‎یابد.

  8. #8



    توبه‎ای كه موجب بارندگی پربركت شد
    عصر حضرت موسی ـ علیه السلام ـ بود، مدّتی باران نیامد و زراعتها خشك شدند و بلای قحطی همه جا را فراگرفته بود، مردم به محضر موسی ـ علیه السلام ـ آمدند و با التماس از او خواستند، نماز استسقاء بخواند تا باران بیاید. موسی ـ علیه السلام ـ با جمعیتی بالغ بر هفتادهزار نفر به صحرا رفتند و نماز باران خواندند و هرچه دعا كردند، باران نیامد. موسی ـ علیه السلام ـ عرض كرد: «خدایا! با هفتادهزار نفر، هرچه دعا می‎كنیم باران نمی‎آید، علّتش چیست؟ مگر مقام و منزلت من در پیشگاهت كهنه شده است.»
    خداوند به موسی ـ علیه السلام ـ خطاب كرد: «در میان شما یك نفر است كه چهل سال است معصیت مرا می‎كند، به او بگو از میان جمعیت خارج شود، تا دعایت مستجاب گردد.»
    موسی ـ علیه السلام ـ عرض كرد: صدای من ضعیف است و به هفتادهزار نفر جمعیت نمی‎رسد. خداوند فرمود: «تو اعلام كن من صدایت را به همه می‎رسانم.» موسی ـ علیه السلام ـ اعلام كرد، همه شنیدند. آن مرد گنهكار دید هیچكس خارج نشد، دریافت كه آن شخص خودش است، با خود گفت: اگر برخیزم و بیرون روم، رسوا می‎شوم، و اگر بیرون نروم، باران نمی‎آید.» همانجا نشست و توبه حقیقی كرد، پس از آن بیدرنگ باران پربركت آمد. موسی ـ علیه السلام ـ عرض كرد: خدایا! كسی از میان جمعیت خارج نشد، پس چطور شد باران آمد؟
    خداوند فرمود: «سَقَیتُكُمْ بِالَّذِی مَنَعْتُكُمْ بِهِ؛ شما را به خاطر همان شخصی كه به سبب او باران را قطع كرده بودم، سیراب كردم.» (یعنی توبه او باعث باریدن باران گردید)
    موسی ـ علیه السلام ـ عرض كرد: «خدایا! او را نشان بده تا زیارتش كنم» خداوند فرمود: «آنگاه كه او گناه می‎كرد رسوایش نكردم، حالا كه توبه كرده رسوایش كنم، من كه نمّامی را دشمن دارم هرگز نمّامی نمی‎كنم، من كه عیب‎پوش هستم هرگز عیب كسی را فاش نمی‎سازم و آبروی كسی را نمی‎ریزم.»[4]

  9. #9



    عذرخواهی موسی ـ علیه السلام ـ از خداوند
    روزی حضرت موسی ـ علیه السلام ـ هنگام عبور فقیر برهنه و تهیدستی را دید كه بر روی ریگ بیابان خوابیده بود، او وقتی كه موسی ـ علیه السلام ـ را دید، نزدش آمد و گفت: «ای موسی! دعا كن تا خداوند هزینه اندكی به من بدهد كه از نداری و فقر جانم به لب رسیده است.»
    موسی ـ علیه السلام ـ برای او دعا كرد، و از آنجا گذشت و به سوی كوه طور برای مناجات رفت. پس از مدّتی از همان مسیر بازمی‎گشت دید مردم همان فقیر را دستگیر كرده و جمعیتی بسیار در گِردش اجتماع نموده‎اند، پرسید: «چه حادثه‎ای رخ داده است؟»
    حاضران گفتند: این مرد شراب خورده و با عربده و جنگ‎طلبی، به یك نفر حمله كرده و او را كشته است، اكنون او را دستگیر كرده‎اند، تا به عنوان قصاص اعدام كنند. به گفته لطیفه‎گوها:
    گربه مسكین اگر پر داشتی تخم گنجشك در زمین نگذاشتی
    موسی به حكم الهی اقرار كرد و از جسارت خود در مورد آن فقیر بدسیرت استغفار نمود.
    بنده چـو جـاه آمد و سیم و زرش سیلی خواهد به ضرورت سرش
    آن نشنیدی كه فِلاطون چه گفت؟ مـور هـمان بـه كه نباشد پَرَش[5]

  10. #10



    [1] . همان، ص 289.
    [2] . اصول كافی، ج 2، ص 624.
    [3] . تفسیر روح البیان، ج 4، ص 96 و 97.
    [4] . ثمرات الحیاه، ج 3.
    [5] . گلستان سعدی، باب سوم.

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 1391/02/31, 11:57 قبل از ظهر
  2. ✿✿✿✿✿ السلام علیک یا احمد ابن موسی یا شاه چراغ
    توسط سلوا در تالار اهل بیت و قرآن
    پاسخ: 6
    آخرين نوشته: 1391/02/27, 01:27 قبل از ظهر
  3. خاطره... کارت عروسی برای ارباب
    توسط میر93 در تالار خبرنگاران افتخاری
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1391/02/04, 01:21 قبل از ظهر
  4. ◕◕◕◕◕◕◕ امام موسی کاظم در قرآن
    توسط mahdiar1367 در تالار امام كاظم (ع)
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 1390/09/15, 02:44 قبل از ظهر
  5. برخورد موسی و قارون
    توسط سوگند در تالار قصص قرآن
    پاسخ: 4
    آخرين نوشته: 1390/02/28, 06:12 بعد از ظهر

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •