تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 8 , از مجموع 8
  1. #1

    مناسبت : 22 جمادی الثانی پایان عمر ابوبكر بن ابي قحافه




    امروز مصادف است با 22 چمادی الثانی 13 هجری قمری ،روز مرگ ابوبکر ،اولین غصب کننده خلافت امیرالمومنین علیه السلام
    ابوبكر 50 سال پيش از هجرت پيامبر(ص) در مكه معظمه ديده به جهان گشود. پدرش ابي قحافه عثمان بن عمرو بود. (1) ابوبكر از نخستين گروندگان به پيامبر اكرم(ص) است، وي به هنگام هجرت رسول خدا(ص) از مكه معظه، همراه آن حضرت بود و در پنهان گاه غار ثور، بسيار اضطراب داشت و اظهار نگراني مي كرد و پيامبر(ص) وي را دلداري مي داد.

    اما هنگامي كه به روستاي "قبا" در دو ميلي مدينه رسيدند، پيامبر(ص) در آن جا توقف نمود، تا پسر عمويش علي بن ابي طالب(ع) پس از رد امانات او و انجام سفارهايش به همراه باقيمانده خانواده آن حضرت، به او به پيوندد. ولي ابوبكر،از پيامبر(ص) جدا شد و به سَنَح، در حوالي مدينه رفت.(3)

    وي، پس از رحلت پيامبر(ص) از سوي عده اي از مهاجران و انصار در سقيفه بني ساعده به خلافت اسلامي برگزيده شد و با تلاش هاي عمر بن خطاب و تعدادي از هواداران وي، به اجبار و اكراه و يا به رضايت از ساير مردم بيعت گرفتند و حق قانوني و شرعي اميرمؤمنان(ع) را غصب كردند.

    ابوبكر به مدت دو سال و سه ماه و پنج روز خلافت نمودسرانجام در 22 جمادي الآخر، سال سيزدهم هجري قمري در مدينه منوره، دار دنيا را وداع و به سراي مكافات ره سپار شد.بدنش را پس از غسل و كفن و خواندن نماز توسط عمر بن خطاب، ، بنا به خواست دخترش عایشه، در حالی که سرای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تعلق به شخص دیگری داشت، در جوار قبر مطهر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) دفن نمودند. (4)

    در تاريخ يعقوبي آمده است كه عبدالرحمن بن عوف (يكي از صحابه) در آن ايامي كه وي در بيماري منجر به مرگش قرار داشت، به نزدش رفت و درباره برخي از مسايل، از جمله درباره جانشيني عمر بن خطاب با او گفت و گو كرد و ابوبكر در حالي كه ديگر اميدي به زنده ماندن نداشت، به عبدالرحمن بن عوف گفت: من از چيزي حسرت نمي خورم، مگر از سه أمري كه آن را مرتكب شدم و اي كاش آن ها را انجام نمي دادم و سه كاري كه انجام ندادم و اي كاش آن ها را به انجام مي رساندم و سه چيز در ذهنم باقي است، دوست داشتم كه آن ها را از رسول خدا(ص) بپرسم ولي متاسفانه نپرسيدم.

  2. #2



    اما آن سه عملي كه مرتكب شدم
    عبارتند از:
    1- اي كاش، مسئوليت خلافت و حكومت را بر عهده نمي گرفتم و از آغاز، عمر را جلو مي انداختم. من وزير مي شدم بهتر از آن بود كه امير قرار گرفتم.
    2- اي كاش خانه فاطمه(س) دختر رسول اكرم(ص) را مورد تفتيش و هجوم قرار نداده و افراد (بيگانه) را وارد بر آن نمي كردم، اگر چه در را بر رويم مي بست!
    3- اي كاش سلمي را ناگهاني و غافلگيرانه آتش نمي زدم، بلكه دستور مي دادم تنها گردنش را بزنند و يا او را رهايش گردانند.


    اما آن سه كاري كه انجام ندادم و اي كاش آن ها را به عمل مي آوردم،
    عبارتند از:
    1- اي كاش دستور مي دادم (به جاي بخشش و رهايي) گردن اشعث بن قيس را مي زدند. زيرا او هر شر و فسادي را ببيند، آن را ياري مي دهد.
    2- اي كاش ابوعبيده (جراح) را به سوي غرب و عمر را جانب شرق اعزام كرده و خود در راه خدا به پيش مي تاختم.
    3- اي كاش، خالد بن وليد را به سوي "بزاخة" نمي فرستادم (و آن جنايب بزرگ را مرتكب نمي گرديد) وليكن از او در راه خدا درگذشتم.


    اما آن سه چيزي كه دوست داشتم از رسول خدا(ص
    ) بپرسم و اين توفيق نصيبم نشد
    عبارتند از:
    1- خلافت و حكومت اسلامي حق چه كسي است؟ تا درباره آن كسي به نزاع نپردازد.
    2- آيا براي انصار نيز در آن حقي است؟
    3- آيا عمه و خاله انسان (فوت شده) ارث مي برند يا نه؟ .(5)


    شايان ذكر است كه ابوبكر از غصب خلافت و رنجاندن دختر رسول خدا(ص)، بسيار ناراحت و متأسف بود و به قول خودش نمي دانست كه خلافت و حكومت، از آن چه كسي است؟ ولي با اين حال، بدون در نظر گرفتن رأي مردم و رضايت اصحاب رسول خدا(ص) و اهل بيت پيامبر(ص)، عمر بن خطاب را به جانشيني خويش انتخاب كرد.


    -------------------------------------------------------------------------------------
    منابع :
    1-العدد القوية (علي بن يوسف حلي)، ص 343 -
    2- تاريخ ابن خلدون، ج1، ص 386 -
    3- الكافي (كليني)، ج8، ص
    338، حديث 536 -
    4- سبل الهدي و الرشاد (صالحي شامي)، ج 11، ص 260؛ التنبيه و الاشراف (مسعودي)، ص 248؛ تاريخ اليعقوبي، ج2، ص 136 -
    5- تاريخ اليعقوبي، ج2، ص

  3. صلوات و تشکر


  4. #3

    دلالت آیه «غار» بر فضیلت ابوبکر!!!




    سؤال:آیا این ادعا که آیه «غار» دلالت بر فضیلت ابوبکر دارد صحیح است؟

    جواب:
    برخى از علماى اهل سنّت در مقابل آیه «شراء» که در شأن امیرالمؤمنین(علیه السلام) نازل شده، آیه «غار» را مطرح نموده اند و ادعا مى کنند که این آیه در شأن ابوبکر نازل شده است آن هنگامى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) از مکه هجرت کرد و در غار با ابوبکر به جهت فرار از کفار پناه گرفت. خداوند متعال مى فرماید: (
    إِلاّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ کَفَرُوا ثانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُما فِی الْغارِ إِذْ یَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللهَ مَعَنا فَأَنْزَلَ اللهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ وَأَیَّدَهُ بِجُنُود لَمْ تَرَوْها وَجَعَلَ کَلِمَةَ الَّذِینَ کَفَرُوا السُّفْلى وَکَلِمَةُ اللهِ هِیَ الْعُلْیا وَاللهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ);(1) «اگر او را یارى نکنید، البته خداوند او را یارى کرد، آن هنگام که کافران او را [از مکه] بیرون کردند، در حالى که دومین نفر بود [و یک نفر بیشتر همراه نداشت] در آن هنگام که آن دو در غار بودند و او به همراه خود مى گفت: غم مخور، خدا با ماست. در این موقع خداوند سکینه [و آرامشِ] خود را بر او فرستاد، و با لشکرهایى که مشاهده نمى کردید او را تقویت نمود و گفتار [و هدف] کافران را پایین قرار داد [و آن ها را با شکست مواجه ساخت ]و سخن خدا [و آیین او] بالا [و پیروز ]است، و خداوند عزیز و حکیم است.»

    اهل سنّت مى گویند: این آیه از جهاتى دلالت بر فضیلت ابوبکر دارد:

    الف) از ابوبکر در این آیه، به «یکى از آن دو نفر» (
    ثانِیَ اثْنَیْنِ) تعبیر شده است.
    ب) خداوند او را مصاحب پیامبر(صلى الله علیه وآله) قرار داده است.
    ج) پیامبر(صلى الله علیه وآله) به او فرمود: خداوند با ما است: (
    إِنَّ اللهَ مَعَنا).
    د) خداوند درباره او فرمود: (
    فَأَنْزَلَ اللهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ...); پس خداوند آرامش و سکونت خود را بر او فرود آورد.

    آنان با این تعبیرها درصدد تمجید ابوبکر برآمده و آیه «غار» را از فضایل او به حساب آورده اند، در حالى که با کمى تأمّل در آن پى مى بریم که نه تنها این آیه در مدح او به حساب نمى آید، بلکه در حقیقت از آیاتى به حساب مى آید که مى تواند مذمت کننده او باشد و هر مدقّقى با کمى تأمّل به این مطلب واقف مى شود. در اینجا به جواب از استدلال اهل سنّت به این آیه مى پردازیم.

    اوّلا: از عایشه نقل شده که گفت: خداوند در شأن ما هیچ آیه اى را نازل نکرده است.(2)

    ثانیاً: تعبیر از ابوبکر به یکى از دو نفر در این آیه: (
    ثانِیَ اثْنَیْنِ) تنها اخبار از عدد است و هرگز دلالت بر فضیلت او ندارد; زیرا گاهى اتفاق مى افتد که نفر دومىّ که با پیامبر(صلى الله علیه وآله) همراه است کودک باشد یا جاهل و یا مؤمن یا فاسق و... پر واضح است که معیار فضیلت در قرآن منحصر در تقوا است، آنجا که مى فرماید: ( إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقاکُمْ) «گرامى ترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست»;(3) نه اینکه صرف همراهى با پیامبر باعث فضیلت باشد; زیرا تنها چیزى که مصاحبت بر آن دلالت دارد، اجتماع در یک مکان است، همان گونه که خداوند متعال در قرآن مى فرماید: ( قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَهُوَ یُحاوِرُهُ أَکَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِنْ تُراب ثُمَّ مِنْ نُطْفَة...);(4) «دوست [با ایمان] وى ـ در حالى که با او گفتگو مى کرد ـ گفت: آیا کافر شدى به خدایى که تو را از خاک و سپس از نطفه آفرید....»

    پس مصاحبت به تنهایى دلالت بر فضیلت ندارد، تا چه رسد به افضلیت.

    ثالثاً: آیه در صدد اشاره به این نکته است که پیامبر(صلى الله علیه وآله) در موضعى بس دشوار قرار گرفته بود و کسى نبود که مصیبت را از او دفع کند، از طرفى ـ مع الاسف ـ ابوبکر به جاى این که از مشکلات حضرت بکاهد با خوف و ترسش بر مشکل پیامبر(صلى الله علیه وآله) افزود و نزدیک بود که کفّار از موضع آن ها در غار اطلاع پیدا کنند.(5) لذا پیامبر(صلى الله علیه وآله) چاره اى ندید جز آن که او را با این گونه تعبیرات ساکت و آرام کند.

    رابعاً: این که پیامبر(صلى الله علیه وآله) به او فرمود: خدا با ما است (
    إِنَّ اللهَ مَعَنا) به جهت تسلّى خاطر او از مرگ بود; زیرا او شدیداً ترسیده بود، و لذا هرگز نمى تواند فضیلتى براى او به حساب آید.

    خامساً: این که پیامبر(صلى الله علیه وآله) به او فرمود: نترس (
    لا تَحْزَنْ) معلوم است که او در آن حین مى ترسیده است. حال این موضوع از دو حال خارج نیست: یا ترس او به جا بوده و یا بى جا، اگر به جا بوده چرا پیامبر(صلى الله علیه وآله) به او فرموده: نترس. و اگر بى جا بوده معلوم مى شود که این آیه نه تنها دلالت بر مدح ندارد بلکه به مذمت نزدیک تر است. چون خداوند متعال مى فرماید: ( أَلا إِنَّ أَوْلِیاءَ اللهِ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلا هُمْ یَحْزَنُونَ).(6)

    جالب توجّه این که این حزن و اندوه او حتى در صورتى بوده که ابوبکر بشارت هاى پیامبر(صلى الله علیه وآله) را مى شنیده و برخى از معجزات آشکار را هم دیده است، معجزاتى که بایست او را به سرحدّ یقین برساند، معجزاتى که خبر از محافظت او و پیامبر (صلى الله علیه وآله) از دست دشمنان مى داد، ولى در عین حال او بر خود مى ترسید که مبادا دشمنان از مخفیگاه آنان آگاهى پیدا کنند. حتى دید که چگونه در یک لحظه عنکبوت تارى را بر در غار تنید و کبوترى نیز در آنجا تخم گذارد!!(7)

    سادساً: هرگز جمله (
    إِنَّ اللهَ مَعَنا) دلالت بر این ندارد که خداوند هر دو را یارى خواهد کرد، بلکه مطابق صدر آیه، نصرت فقط براى پیامبر(صلى الله علیه وآله) است; زیرا ضمیر ( إِلاّ تَنْصُرُوهُ) و نیز ضمیر ( فَقَدْ نَصَرَهُ اللهُ...) همگى به رسول خدا(صلى الله علیه وآله)برمى گردد و در نتیجه: خداوند اراده کرده که رسول خود را یارى دهد. و این هیچ نوع دلالتى بر فضیلت ابوبکر ندارد. و مى توان گفت که حفظ ابوبکر به جهت حفظ رسول خدا(صلى الله علیه وآله)بوده است.

    سابع
    اً: ضمیر ( عَلَیْهِ) در ( فَأَنْزَلَ اللهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ) به شخص پیامبر(صلى الله علیه وآله) باز مى گردد به دو جهت: جهت اول این که در آن حال با این حرکات و جزع و فزع هایى که ابوبکر داشت پیامبر(صلى الله علیه وآله) احتمال این را مى داد که قضیه فاش شود، لذا خداوند متعال سکینه اش را بر او نازل کرد.
    جهت دیگر این که: ضمایر قبل و بعد این جمله همگى بدون شکّ به پیامبر(صلى الله علیه وآله)باز مى گردد; مثل ضمیر در «
    تَنْصُرُوهُ ـ نَصَرَهُ ـ یَقُولُ ـ أَخْرَجَهُ ـ لِصاحِبِهِ ـ أَیَّدَهُ»، حال اگر تنها ضمیر ( عَلَیْهِ) به غیر حضرت باز گردد خلاف ظاهر و سیاق است، و لذا احتیاج به قرینه دارد.

    ویرایش توسط مرادی نسب : 1390/03/05 در ساعت 02:24 بعد از ظهر

  5. صلوات و تشکر


  6. #4

    دلالت آیه «غار» بر فضیلت ابوبکر!!!




    اگر کسى اشکال کند: پیامبر(صلى الله علیه وآله) احتیاج به سکینه و آرامش ندارد تا خداوند قلبش را با آن آرامش دهد. در پاسخ گوییم:

    اوّلا: خداوند متعال در واقعه حنین فرمود: ( ثُمَّ أَنْزَلَ اللهُ سَکِینَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِینَ);(8)«سپس خداوند سکینه [و آرامش] خود را بر پیامبرش و بر مؤمنان نازل کرد.»
    از این آیه و آیات دیگر(9) استفاده مى شود که حتّى پیامبر(صلى الله علیه وآله) نیز هنگام شدائد، احتیاج به سکینه و آرامش دارد.

    ثانیاً: سیاق آیه در مقام بیان نصرت پیامبر(صلى الله علیه وآله) است; زیرا او در موقعیتى قرار داشت که هیچ یار و یاورى براى او نبود، و از جمله نصرت ها، همین انزال سکینه و آرامش بر قلب پیامبر (صلى الله علیه وآله)و تقویت او به لشکریان غیبى است.

    حال اگر این آیه را با آیه «شراء» مقایسه کنیم، مى فهمیم که چه مقدار فرق اساسى بین این دو آیه است; زیرا آیه «شراء» قطعاً فضیلتى بزرگ را براى حضرت على(علیه السلام) بیان کرده است. ولى با آیه «غار» نمى توان فضیلتى را براى ابوبکر اثبات کرد.(10)

    --------------------------------------------------------------------------------------------------------
    پی نوشتها:

    1 ـ سوره توبه، آیه 40.
    2 ـ صحیح بخارى، ج 3، ص 121; درّ المنثور، ج 6، ص 41; تفسیر ابن کثیر، ج 4، ص 159.
    3 ـ سوره حجرات، آیه 13.
    4 ـ سوره کهف، آیه 37.
    5 ـ الدّر المنثور، ج 5، ص 75-74 ذیل آیه.
    6 ـ سوره یونس، آیه 62.
    7 ـ الدّر المنثور، ج 5، ص 75-74 ذیل آیه.
    8 ـ سوره توبه، آیه 26.
    9 ـ سوره فتح، آیه 26.
    10 ـ على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (1)، ص 439.


    منبع :پایگاه حضرت آیت الله مکارم شیرازی

    ویرایش توسط مرادی نسب : 1390/03/05 در ساعت 02:26 بعد از ظهر

  7. صلوات و تشکر


  8. #5

    فرماندهان و کارگزاران ابوبکر




    بر هیچ کس پوشیده نیست که نزدیکترین یار و یاور ابوبکر، دوست دیرین او عمر بود که از قضا رسول خدا (ص) در جریان برادر کردن مهاجران در مکه، میان آن دو پیوند برادری بسته بود. (1)
    ابوبکر علی رغم آن که خود از طراحان اصلی ماجرای لافت بوده و در جریان رده نشان داد که فکر حکومتی برتری نسبت به عمر دارد، به دلیل شدت و حدت عمر در بسیاری از موارد تسلیم دیدگاههای وی بود.

    در تمام مراحل تاریخی در سیره، این دو نفر قرین یکدیگر هستند.در طول تحولات سقیفه نیز همه جا با یکدیگر بودند و به دلیل همین اصرار بود که امام علی (ع) در جریان سقیفه عمر را متهم کرد که به خاطر آینده خود تلاش می کند. (2) ابوبکر درباره عمر گفت: او دوستداشتنی ترین مردم برای من است. (3)

    ابن ابی الحدید می گوید: اگر عمر نبود ابوبکر به خلافت نمی رسید. (4) گفته شده است که ابوبکر عمر را به عنوان قاضی انتخاب کرده است. (5)

    نیز نقل شده که او در غیاب ابوبکر به جای وی نماز می خوانده است. (6) ابوبکر او را در سال یازدهم هجرت به عنوان امیر الحاج برگزید. (7)

    خلیفة بن خیاط در ضمن بر شمردن امرای ابوبکر می نویسد: و علی امره کله و القضاء عمر بن الخطاب. (8)
    قدرت تصمیم گیری عمر در این دوره تا اندازه ای بود که او توانست ابوبکر را از انتخاب خالد بن سعید به عنوان فرمانده نیروهای مسلمان به شام منصرف کند و به جای او یزید بن ابی سفیان را اعزام کند.

    خالد بن سعید، پس از بازگشت به مدینه و مشاهده انتخاب ابوبکر، برای مدتی از بیعت با او خودداری کرده بود. (9) عمر خود به این قدرت خویش واقف بود، لذا در همان زمان خلافت ابوبکر مصمم بود تا اموال معاذ بن جبل را مشاطره (دو قسمت مساوی) کرده نیمی از آن را برای بیت المال بردارد، (10) این کاری بود که بعدها خود با والیان شهرها انجام می داد.

    ابوبکر نیز بدون عمر کاری از پیش نمی برد، لذا زمانی که در همان ابتدای خلافت خواست تا سپاه اسامه را اعزام کند از او درخواست کرد تا اجازه دهد عمر پیش او بماند و او را در کارها یاری دهد. (11) زمانی نیز که خالد مرتکب خطا شده بود، و ابوبکر راضی به نوشتن نامه اعتراض به وی نشد، عمر خود نامه ای نوشت اما خالد به آن اعتنایی نکرده و گفت: می داند که این نامه را عمر نوشته است. (12)

    به هر روی همین نفوذ عمر و پیوند مستحکم این دو سبب شد تا ابوبکر او را به جای خود نصب کند، به عبارت دیگر اساسا مردم خلافت آن دو را جدای از یکدیگر نمی دانستند و از همان ابتدا اینان را ادامه یکدیگر می دیدند، (13)

    به همین دلیل زمانی نیز که ابوبکر در حالت اغماء اراده نوشته عهدی را داشت، عثمان کاتب او، در وقت بیهوشی ابوبکر، نام عمر را در عهد مزبور نوشت، زیرا بخوبی می دانست که او چه کسی را در نظر دارد.

    خالد بن ولید از دیگر عناصر کارگزار ابوبکر شناخته می شود. او که از طایفه بنی مخزوم و در شمار تیره های قریش بود، در روز نخست صفر سال هشتم هجرت مسلمان شد، (14) فردی به ظاهر نیرومند اما سخت فاقد ارزشهای اخلاقی بود. در همان حیات رسول خدا (ص) چندین مورد خبط و خطا از او سر زد که پیش از این در سیره آورده ایم. در برخی مآخذ چنین آمده است که رسول خدا (ص) او را «سیف الله » نامیده است، اما چنانکه ابن درید و دیگران گفته اند، سخن درست آن است که ابوبکر او را سیف الله نامیده است، (15) این امر زمانی بود که خالد به ناحق مالک بن نویره را کشته بود، و کسانی چون عمر درخواست مجازات او را از ابوبکر داشتند، ابوبکر گفت: او شمشیری است که خدا برافراشته و او آن را فرو نخواهد نشاند. (16) به روایت ابن اعثم، خالد خود را سیف الله نامید و ابوبکر نیز آن را تایید کرد. (17)

    گفته شده است که خالد از طرفداران ابوبکر و منحرف از علی علیه السلام بوده است. (18) چنانچه گفته شده است که او در ماجرای هجوم افراد به خانه آن حضرت برای گرفتن بیعت و شکستن مقاومت آنان، ایشان را همراهی می کرده است. (19)

    همچنین از وی به عنوان کسی که خلافت ابوبکر را تمهید کرده یاد شده است. (20) حکایت قتل مالک بن نویره، که همراه با تجاوز به همسر او بود، و ابن اعثم می گوید که او به اجماع اهل علم چنین کرده، شخصیت سست اخلاقی خالد را نشان می دهد;با این حال ابوبکر اصرار داشت تا او را در راس قوای نظامی خود برای سرکوبی مرتدان و پیامبران دروغین به نقاط مختلف اعزام کند. دفاع ابوبکر از وی بر این پایه بود که خالد اجتهاد کرده و بنابر این سزاوار سرزنش نیست. یکبار خالد برخی از اسرایی را که از مرتدین گرفته بود با آتش سوزاند، وقتی عمر در این باره به ابوبکر اعتراض کرد وی پاسخ داد که او شمشیر خداست. (21) اعتراض عمر این بود که چرا او فرماندهی را نصب کرده است که مردم را می کشد و با آتش عذاب می کند. (22)

    به نظر می رسد که ابوبکر با همه توجهی که به عمر داشته حاضر نبوده است تا به خاطر وی دست از حمایت خالد بردارد و جالب آن که عمر نیز علی رغم اصراری که بر سنگسار کردن خالد به دلیل ماجرای مالک بن نویره داشت، زمانی که بر سر کار آمد تنها به عزل او اکتفا کرد. (23)

    خالد مطمئن بود که هر اقدامی بکند ابوبکر به او اعتراضی نخواهد کرد، اگر هم نامه توبیخی برسد باید به تحریک عمر باشد و الا ابوبکر به هیچ روی به او بدبین نیست. (24) او دست به اقدامات خودسرانه ای می زد و این جز آن نبود که نسبت به حمایت ابوبکر اطمینان کامل داشت. (25) ابوبکر درباره او می گفت: هیچ مادری نتواند کسی همچو خالد بزاید. (26) زمانی نیز خالد دو نفر را که امان نامه از ابوبکر داشتند کشت، در این باره به ابوبکر اعتراض کردند، اما او همچنان به دفاع از خالد پرداخت. (27)

    زمانی که عمر خلافت را به دست گرفت در اولین اقدام خالد را از فرماندهی سپاه شام عزل کرده و ابوعبیده جراح را به جای وی نصب کرد. او گفت: خالد را عزل کرده تا روشن شود که خداوند دین خود را یاری می کند، (28) حتی زمانی که خالد مشغول جنگ در عراق بوده وقتی حکم اعزام او به شام به دستش رسید گفت: حسادت عمر سبب شد تا اجازه ندهد تا فتح عراق به دست من صورت گیرد. (29)

    انس بن مالک می گوید: عمر به ابوبکر می گفت: به خالد بنویس تا کاری بدون اجازه تو نکند، ابوبکر نوشت اما خالد پاسخ داد: باید مرا در کارها آزاد بگذاری در غیر این صورت کار را رها خواهم کرد. عمر گفت: او را عزل کن، اما ابوبکر نپذیرفت. (30)

    خالد در سال بیست و یکم هجری در مدینه یا شام (31) درگذشت و از قضا وصی خود را عمر قرار داد!ابن سعد با نقل این خبر می گوید: عمر گفت: ما گمانهایی به خالد می بردیم که درست نمی بود. (32) عمر که اصولا درباره گریه برای مردگان سخت گیر بوده- و می گفت از رسول خدا (ص) شنیده است که «ان المیت لیعذب ببکاء اهله » - اجازه داد که زنان بنی مخزوم بر خالد گریه کنند. (33) عجیبتر آن که عمر در وقت مرگ گفته بود: اگر خالد بن ولید زنده بود او را جای خود می گماشتم. (34)


  9. صلوات و تشکر


  10. #6

    فرماندهان و کارگزاران ابوبکر




    ابو عبیده جراح از دیگر ارکان خلافت ابوبکر است، او همراه عمر و ابوبکر، تنها قریشیانی بودند که در سقیفه بنی ساعده حضور داشتند. وی با سالم مولی حذیفه که او نیز در ماجرای خلافت ذی نقش داشت عقد اخوت داشت، (35) عمر درباره او نیز گفت: اگر سالم زنده بود او را جانشین خود می کردم. (36) گفتنی است که عمر در وقت مرگ درباره ابو عبیده هم گفت: اگر زنده بود او را بجای خود می گماشتم. (37) ابو عبیده ابتدا بر کار بیت المال گماشته شد، اما بعدا فرماندهی سپاه شام را عهده دار گردید (38) و تا سال هیجدهم هجرت که در طاعون عمواس در گذشت در این سمت باقی بود.

    دیگر فرماندهان و کارگزاران ابوبکر عبارت بودند از یزید بن ابی سفیان، عمرو بن عاص، شرحبیل بن حسنه (م 18 ه) (39) و عکرمة بن ابی جهل. در میان کارگزاران وی، برخی از کسانی نیز که رسول خدا (ص) منصوب کرده بود بر سر کار باقی ماندند. نمونه آنها معاذ بن جبل در یمن عتاب بن اسید در مکه و علاء بن حضرمی در بحرین بود.

    در عین حال گفته شده که ابوبکر انس را والی بحرین کرده است، شاید مقصود ناحیه دیگری از بحرین بوده است. مهاجرین ابی امیه در صنعا، زیاد بن لبید بر مناطق ساحلی یمن، یعلی بن امیه بر خولان، عثمان بن ابی العاص بر طائف و سلیط بن قیس بر یمامه فرمانروایی داشتند. همچنین گفته شده که کاتب ابوبکر، عثمان بوده است. (40)

    به خوبی روشن است که در میان کارگزاران ابوبکر چهره مهمی از اصحاب رسول خدا (ص) بویژه از انصار دیده نمی شود، به نظر می رسد این شاهد مناسبی بر بی توجهی دستگاه خلافت به انصار باشد.

    ------------------------------------------------------------------------------------------
    پی نوشت ها:
    1. تاریخ جرجان، سهمی، ص 96
    2. انساب الاشراف، ج 1، ص 587، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 11، الامامة و السیاسه، ج 1، ص 11، انس بن مالک می گوید: دیدم[روز سقیفه]که عمر به زور ابو بکر را روانه منبر کرد، نک: المصنف، عبد الرزاق، ج 5، ص 438
    3. نثر الدر، ج 2، ص 17، غریب الحدیث، ج 3، ص 222، الادب المفرد، ص 29
    4. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 1، ص 174
    5. تاریخ المدینة المنوره، ج 2، ص 665، مناقب عمر، ابن جوزی، ص 48، الکامل، ج 2، ص 420، التنبیه و الاشراف، 249
    6. طبقات الکبری، ج 3، ص 186، الکامل، ج 2، ص 425
    7. طبقات الکبری، ج 3، ص 187
    8. تاریخ خلیفة بن خیاط، ص 123
    9. المصنف، عبد الرزاق، ج 5، 454، حیاة الصحابه، ج 2، ص 20
    10. طبقات الکبری، ج 3، صص 585، 588
    11. همان، ج 4، صص 30- 29، حیاة الحیوان، ج 1، ص 48
    12. الفتوح، ج 1، ص 44، شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 1، ص 179
    13. مقدسی می گوید: مردم هیچ تردیدی نداشتند که عمر خلیفه ابو بکر خواهد شد. البدء و التاریخ، ج 5، ص 167
    14. طبقات الکبری، ج 7، ص 394
    15. الاشتقاق، ص 149، شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 16، صص 159- 158
    16. الفتوح، ج 1، ص 23، المصنف، عبد الرزاق، ج 5، ص 212، الایضاح، صص 73- 72، شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 1، ص 179
    17. الفتوح، ج 1، ص 149
    18. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 3، ص 22
    19. همان، ج 6، ص 49- 48
    20. همان، ج 18، ص 307- 306
    21. طبقات الکبری، ج 7، ص 369
    22. فتوح البلدان، ص 107
    23. به نقل تذکرة الخواص (ص 61) عمر پس از وضع حمل زن مالک که از خالد باردار شده بود، او را از وی جدا کرد.
    24. الفتوح، ج 1، ص 44
    25. ابن حجر از زبیر بن بکار نقل می کند که وقتی خالد خمس غنائم را بر می گرفت، حساب آن را به ابو بکر نمی داد، او کارهایی را بی اطلاع ابو بکر انجام می داد که نمونه آن اقدام به کشتن مالک بود. الاصابه، ج 1، ص 415- 414
    26. الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 389
    27. همان، ج 2، ص 398
    28. تاریخ خلیفة بن خیاط، ص 122
    29. طبقات الکبری، ج 7، ص 397
    30. الاصابه، ج 1، ص 415
    31. همان، ج 1، ص 415، ابن حجر می گوید: بیشتر بر آنند که او در شام (حمص) در گذشته است.
    32. الطبقات الکبری، ج 7، ص 398- 397، البدایة و النهایه، ج 7، ص 115
    33. البدایة و النهایه، ج 7، ص 116
    34. تاریخ المدینة المنوره، ج 2، ص 887، الامامة و السیاسه، ج 1، ص 42
    35. الطبقات الکبری، ج 3، ص 410
    36. همان، ج 3، ص 343، الفتوح، ج 2، ص 86
    37. الفتوح، ج 2، ص 16، الامامة و السیاسه، ج 1، ص 42، طبقات الکبری، ج 3، ص 343، 412، تاریخ الطبری، ج 4، ص 227
    38. تاریخ خلیفة بن خیاط، ص 123
    39. المصنف، ج 5، ص 454، و نک: طبقات الکبری، ج 7، ص 394
    40. تاریخ خلیفة بن خیاط، ص 123
    منبع مقاله:تاریخ خلفاء، جعفریان، رسول؛

  11. صلوات و تشکر


  12. #7

    اسلام ابوبکر و عبد الرحمن و زبیر و دیگران:




    ابن اسحاق گوید: سپس ابوبکر بن ابی قحافه که نامش عتیق-و بقول ابن هشام: عبد الله-بود اسلام آورد.
    و او که مردی بازرگان و تجارت پیشه بود، و از طرفی انساب قریش را بهتر از دیگران می دانست با مردم انس و رفت و آمدی داشت، و پس از اینکه مسلمان شد اسلام خودرا اظهار کرده مردمی را نیز که با او سر و کار داشتند باین دین دعوت می نمود، و گویند: عبد الرحمن و عثمان وطلحه و زبیر و سعد بدعوت او مسلمان شدند. (1)

    پس از این چند تن که گفتیم مردان و زنان زیر بترتیب مسلمان شدند: ابو عبیدة، ابو سلمه، ارقم، عثمان و قدامه وعبد الله-که هر سه پسران مظعون بن حبیب بودند-عبیدة بن حارث، سعید بن زید و زنش: فاطمة دختر خطاب-خواهرعمر-اسماء (ذات النطاقین) و عایشه دختران ابوبکر، خباب بن ارث، عمیر بن ابی وقاص-برادر سعد بن ابی وقاص-، عبد الله بن مسعود، مسعود بن القاری سلیط بن عمرو و برادرش حاطب بن عمرو، عیاش بن ابی ربیعه وزنش اسماء دختر سلامه، خنیس بن حذافه، عامر بن ربیعه، عبد الله بن جحش و برادرش ابو احمد بن جحش، جعفر بن ابیطالب و زنش اسماء بنت عمیس، حاطب بن حارث وزنش فاطمه دختر مجلل، حطاب بن حارث-برادر حاطب و زنش فکیهه دختر یسار، معمر بن حارث-برادر دیگرحاطب-سائب بن عثمان بن مظعون، مطلب بن ازهر و زنش رمله دختر ابی عوف، نحام-که نامش نعیم بن عبد الله بودعامر بن فهیرة که یکی از بردگان سیاه پوست بود و ابو بکراو را خرید-خالد بن سعید و زنش: امینة دختر خلف، حاطب بن عمرو، ابو حذیفه-و نامش مهشم بن عتبه است واقد بن عبد الله، خالد و عامر و عاقل و ایاس-که این هرچهار نفر فرزندان بکیر بن عبد یالیل بودند-عمار بن یاسر، صهیب بن سنان، که از قبیله نمر بن قاسط بود، و برخی گویند: صهیب غلام عبد الله بن جدعان بوده، و برخی دیگرگفته اند: رومی بوده و او را از روم بمکه آورده بودند، و درحدیث است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
    صهیب (در ایمان) پیشرو رومیان است(2)

    و این بود گفتار و عقیده یکی از قدیم ترین سیره نویسان که اواخر خلافت امویان و اوائل دوران خلافت عباسیان می زیسته، و از نظر اعتبار و اهمیت در آن پایه است که امثال بخاری ودیگران درباره اش «امیر المؤمنین در حدیث» و یا «امیر المحدثین» و یا «سید المحدثین» گفته اند. (3)

    و یعقوبی-متوفای سال 292 هجری-در تاریخ خود گوید:
    «و کان اول من اسلم خدیجة بنت خویلد من النساء و علی بن ابیطالب من الرجال، ثم زید بن حارثه، ثم ابوذر، و قیل ابی بکر قبل ابی ذر، ثم عمر بن عنبسة السلمی، ثم خالد بن سعید بن العاص، ثم سعد بن ابی وقاص، ثم عتبة بن غزوان، ثم خباب بن الارت، ثم مصعب بن عمیر، و روی عن عمرو بن عنبسة السلمی قال: اتیت رسول الله (ص) اول ما بعث و بلغنی امره، فقلت: صف لی امرک فوصف لی امره و ما بعثه الله به، فقلت: هل یتبعک احد علی هذا؟ قال: نعم امراة، و صبی و عبد-یرید خدیجة بنت خویلد، و علی بن ابیطالب و زید بن حارثه» (4).

    -و نخستین کسی که از جنس زنان اسلام آورد خدیجه بود و ازمردان علی سپس زید بن حارثه و سپس ابوذر و برخی ابوبکر را پیش از ابوذر ذکر کرده اند، و سپس عمر بن عنبسة سلمی و آنگاه خالد بن سعید و پس از او سعد بن ابی وقاص، سپس عتبة بن غزوان و آنگاه خباب بن ارت و سپس مصعب بن عمیر و عمرو بن عنبسة روایت کرده که گوید: روزی که رسول خدا (ص) مبعوث شد و من خبردارشدم بنزد او رفته عرض کردم: ماجرای خود را برای من توصیف کن، و او داستان بعثت خود را برای من توصیف کرد و من پرسیدم:
    آیا کسی در این ماموریت از تو پیروی کرده؟ فرمود: آری، یک زن، و یک پسر و یک بنده.

    ویرایش توسط مرادی نسب : 1390/03/05 در ساعت 03:10 بعد از ظهر

  13. #8

    اسلام ابوبکر و عبد الرحمن و زبیر و دیگران:




    و ابن عبد البر در کتاب الاستیعاب گوید:
    «اتفقوا علی ان خدیجة اول من آمن بالله و رسوله و صدقته فیما جاء به ثم علی بعدها» (5). یعنی (علمای اسلام) اتفاق دارند که خدیجه نخستین کسی بود که بخدا و رسول او ایمان آورد و تصدیق او راکرد و پس از او علی بود.

    و ابن حجر عسقلانی متوفای سال 852 نیز از ابن عبد البر نقل کرده که علمای اسلام اجماع دارند بر اینکه علی علیه السلام نخستین کسی است که بسوی دو قبله نماز خواند... (6)
    و ابو جعفر اسکافی معتزلی متوفای سال 240 در کتاب «النقض علی العثمانیة-گوید:
    «قد روی الناس کافة افتخار علی بالسبق الی الاسلام، و ان النبی (ص) استنبی ء یوم الاثنین و اسلم علی یوم الثلثاء، و انه کان یقول: صلیت قبل الناس سبع سنین، و انه مازال یقول: انا اول من اسلم و یفتخر بذلک...» (7)
    -یعنی تمام مردم روایت کرده اند که علی علیه السلام به سبقت در اسلام مفتخرگردید، و اینکه رسول خدا (ص) در روز دوشنبه به نبوت رسید، و علی علیه السلام روز سه شنبه اسلام آورد، و اینکه او می فرمود: من هفت سال قبل از مردم نمازگزاردم، و اینکه او پیوسته می گفت: من نخستین مسلمان بودم و به این کار خودافتخار می کرد.

    و حاکم در کتاب مستدرک گوید:
    «و لا اعلم خلافا بین اصحاب التواریخ ان علی بن ابیطالب رضی الله عنه اولهم اسلاما و انما اختلفوا فی بلوغه» . (8)
    -من مخالفی میان تاریخ نویسان سراغ ندارم که علی بن ابیطالب نخستین کسی است که مسلمان شده و اختلافی که هست در بلوغ او است.

    و طبری مورخ معروف در تاریخ خود بسندش از محمد بن سعد بن ابی وقاص نقل کرده که گوید: به پدرم گفتم: آیا ابوبکرنخستین کسی بود که از میان شماها اسلام را اختیار کرد؟ وی در پاسخ من گفت:
    - «لا و لقد اسلم قبله اکثر من خمسین رجلا...» (9)
    -نه! و براستی قبل از او بیش از پنجاه نفر مرد مسلمان شده بودند.

    و از دانشمندان بزرگوار شیعه نیز ابن شهر آشوب در مناقب گوید:
    روایات مستفیض است در اینکه نخستین کسی که مسلمان شد علی علیه السلام بود و سپس به ترتیب خدیجه و جعفر و زید وابوذر و عمرو بن عنبسة و خالد بن سعید بن عاص و سمیة مادرعمار و عبیدة بن حارث، و حمزة و خباب بن ارت و سلمان ومقداد و عمار و عبد الله بن مسعود بهمراه گروهی و سپس ابوبکر وعثمان و طلحة و زبیر و سعد بن ابی وقاص و عبد الرحمان بن عوف و سعید بن زید و صهیب و بلال... مسلمان شدند(10)

    و مرحوم شیخ مفید در کتاب الفصول المختارة گوید:
    «اجتمعت الامة علی ان امیر المؤمنین علیه السلام اول ذکر اجاب رسول الله (ص) » (11)

    امت اسلامی اجماع کرده اند که امیر المؤمنین علی علیه السلام نخستین مردی بودکه دعوت رسول خدا را اجابت کرد...

    و از نویسندگان معاصر نیز هاشم معروف حسنی در کتاب سیرة المصطفی گوید:
    «لقد اتفق المورخون و المحدثون علی ان علیا علیه السلام اول الناس اسلاما و لکن اختلفوا فی سنه یوم اسلامه» (12)

    یعنی مورخان و محدثان اتفاق دارند بر اینکه علی علیه السلام نخستین مردمان بوددر پذیرش اسلام ولی اختلاف در سن آن حضرت در روز پذیرش اسلام او دارند...


    پی نوشت ها:

    1- ابن هشام در اینجا نسب ابوبکر و دیگرانی که در ذیل نامشان مذکور است ذکرکرده و هر که خواهد به سیره ج 1-صفحات 249-262 مراجعه نماید. و در پاورقی نیز گاهی مختصری از تاریخچه زندگی برخی از آنها مذکور است.

    2- سیره ابن هشام-ج 1-ص 249-262.

    3- مقدمه سیره ابن اسحاق-ط قونیه ترکیه-ص «کی» .

    4- تاریخ یعقوبی، ج 2-ص 14.

    5- استیعاب-ج 2-ص 457.

    6- تهذیب التهذیب-ج 7-ص 336.

    7- الغدیر-ج 3-ص 237 و ج 2-ص 287 به نقل از کتاب مذکور ص 278.

    8- مستدرک حاکم، کتاب المعرفه-ص 22.

    9- تاریخ طبری-ج 2-ص 60.

    10- مناقب آل ابی طالب-ج 1-ص 240.

    11- بحار الانوار-ج 28-ص 262 بنقل از کتاب مذکور.

    12- سیرة المصطفی-ص 112.


    ویرایش توسط مرادی نسب : 1390/03/05 در ساعت 03:12 بعد از ظهر

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •