تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6
  1. #1

    مرزهاي ذات، صفات و افعال خداوند




    «هوالله الذي لا اله الاّ هو عالم الغيب والشهادة هوالرحمن الرحيم هوالله الذي لااله الاّ هوالملك القدّوس السّلام الموءمن المهيمن العزيز الجبّار المتكبّر سبحان الله عمّا يشركون هوالله الخالق البارئالمصوّر له الاسماء الحسني يسبّح له ما في السموات والارض و هوالعزيز الحكيم».1
    او خدايي است كه معبودي جز او نيست، حاكم و مالك اصلي اوست، از هر عيب منزه است، به كسي ستم نمي‏كند، امنيّت بخش است، مراقب همه چيز است، قدرتمندي شكست ناپذير كه با اراده نافذ خود هر امري را اصلاح مي‏كند، و شايسته عظمت است؛ خداوند منزه است از آنچه شريك براي او قرار مي‏دهند!
    او خداوندي است خالق، آفريننده‏اي بي‏سابقه، و صورتگري (بي‏نظير) براي او نام‏هاي نيك است؛ آن چه در آسمان ها و زمين است، تسبيح او مي‏گويند؛ و او عزيز و حكيم است!!
    * * *
    الوهيت، ربوبيت و خالقيت خدا
    آياتي كه ذيل سوره مباركه حشر است هم براي استدلال آيه قبل است كه در باره عظمت قرآن آمده هم براي تبيين محتواي خود سوره است. سه آيه پاياني دو تاي آن با سوّمي فرق مي‏كند، چون دو آيه اولي راجع به الوهيت و ربوبيت و سوّمي درباره خالقيت است. در آيه اوّل و دوّم كه در باره الوهيّت و ربوبيّت است مشركان شرك ورزيدند امّا در باره محتواي آيه سوّم شركي آن چنان توهّم نشد، چون تمام اين توهّم‏هاي شرك در مسأله الوهيت و ربوبيت است نه در خالقيّت. نوعاً مي‏پذيرفتند كه اين جهان را خدا آفريده امّا اين كه خدا آن را اداره مي‏كند يا نه محل اختلاف بود. خدا را به عنوان خالق و نيز به عنوان رب العالمين مي‏پذيرفتند اما او را به عنوان اين كه رب انسان است نمي‏پذيرفتند. پذيرش آن دو مطلب براي اينها مسئوليتي نمي‏آورد يعني اعتقاد به اين كه جهان خدايي دارد هيچ اثر عملي ندارد امّا يك ثمره علمي دارد. با قبول اين كه خدا ربّ انسان است و انسان را خدا بايد اداره كند فوراً وحي و رسالت و نبوت و پاداش و كيفر و بهشت و جهنم و مانند آن مطرح مي‏شود. اگر خدا بشر را اداره مي‏كند از راه وحي و قانون است، اگر وحي و رسالتي هست حساب و كتابي نيز هست ، اگر حساب و كتابي هست بهشت و جهنمي هم بايد باشد. تمام مسئوليت‏ها روي اين مسأله سوم ظهور مي‏كند و مبارزات انبياء ـ عليهم السلام ـ با مشركين هم در همين مسأله سوّم بود نه در مسأله اول و دوّم. مسأله سوّم بود كه مسئوليت مي‏آورد كه اينها نمي‏پذيرفتند. اين دو آيه اوّل از اين سه آيه اخير، راجع به توحيد الوهيت و ربوبيت حق است لذا اسمايي كه مربوط به الوهيت و ربوبيت است ياد مي‏شود. آيه سوّم در باره خالقيت است لذا در پايان اين آيه ديگر سخن از «سبحان الله عمّا يشركون» مطرح نيست. پس سرّ اين كه در پايان آن يازده اسمي كه در آيه اوّل و دوّم است «سبحان الله عما يشركون» آمده و در پايان آيه اخير نيامده همين است.
    مطلب بعدي آن است كه در اين آيات مباركه سه قسم از صفات و اسماي ذات اقدس اله مطرح است كه بخشي به ذات برمي گردد، قسمي به صفات ذات و بخشي هم به صفات فعل. آن كه فرمود «هوالله» هويتش به اللّه بودن مال ذات است «عالم الغيب و الشهادة» بودن صفت ذات است بقيه‏اش نظير «الملك القدوس، الموءمن المهيمن العزيز الجبار المتكبر» اينها صفات فعل است پس «الله» و هم چنين هويت مطلقه كه هو الله اينها مال ذات است عالم الغيب والشهادة صفت ذات است نه عين ذات، بقيه از قبيل «الملك، القدوس، المؤمن، المهيمن» اينها جزو اوصاف فعل به شمار مي‏روند.
    گرچه قدّوس بودن از يك نظر به صفت ذات برمي گردد ولي نوع اين اوصاف در باره صفت فعل است. پس آن چه كه در اين سه آيه ذكر مي‏شود بخشي از آنها به هويت ذات برمي گردد، بخشي به صفات ذات و قسمتي هم به صفت فعل.*
    ______________________________

    * عبدالله جوادي آملي

  2. #2



    غيب و شهادت
    مطلب بعدي آن است كه اين «عالم الغيب والشهادة» ارشاد به نفي موضوع است نه اين كه غيبي هست و شهادتي هست و خداي سبحان، هم به غيب علم دارد هم به شهادت، چون غيب بما انّه الغيب تعلق نمي‏گيرد، اگر هم گفته شد عالم الغيب است يعني لاغيب له، نه اين كه يك چيزي نسبت به حق تعالي غيب هست مع ذالك خدا به آن شي‏ء بما انه غيب علم دارد چون علم شهود و حضور است و با غيب جمع نمي‏شود، غايب بما انه غايب معلوم احدي نخواهد شد قهراً اين غيب مي‏شود غيب قياسي يعني چيزي كه پيش ديگران غايب است پيش ذات اقدس اله غايب نيست. اين ارشاد به نفي موضوع است نظير همان بياني كه از حضرت امير ـ سلام الله عليه ـ رسيده است كه: «لو كشف الغطاء ما ازددت يقيناً»2 اين ارشاد به نفي موضوع است نه اين كه الآن يك پرده‏اي جلو چشم من هست ولي من پشت پرده را مي‏بينم و اگر اين پرده كنار برود يقين من اضافه نمي‏شود اين طور نيست چون اگر پرده باشد او پشت پرده را مي‏داند نه اين كه ببيند و اگر پرده كنار برود دانستن به ديدن تبديل مي‏شود و به يقين اضافه مي‏شود. پس معناي آن كلام امير مومنان علي (ع) اين است كه اصلاً پرده‏اي نيست اگر پرده از چشم همگان كه «اعينهم في غطاء عن ذكري»3 اين پرده كه الان آويخته است برطرف بشود براي من بي تفاوت است چون من پرده‏اي جلو چشم خودم نگذاشته‏ام. واقع كه پرده‏اي ندارد پرده جلو چشم خود انسان است نه واقع، واقع پوشيده نيست اين پرده است كه جلوي چشم بيننده است.
    در سوره مباركه قاف هم فرمود: «لقد كنت في غفلة من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد»4 يعني قيامت كه مي‏شود پرده از جلوي چشم تبهكار برداشته مي‏شود نه اين كه پرده از روي عالم برداشته بشود نفرمود و كشفنا عنا غطاء نا يا عن الواقع غطائه بلكه فرمود
    فكشفنا عنك غطاءك اينهايي كه اعينهم في الغطاء عن ذكري اند و اگر كسي بي پرده جهان را ديد براي او تفاوت نمي‏كند، اگر پرده از جلو چشم ديگران برداشته شود براي او يكسان است. پس آيه «عالم الغيب والشهادة» ارشاد به نفي موضوع است.

  3. #3



    فلسفه تقدم غيب بر شهادت
    معمولاً در قرآن كريم غيب بر شهادت مقدم است، اين تقديم غيب بر شهادت يا براي آن است كه اين غيب اهم از شهادت است يا براي اين است كه اگر كسي خواست به شهادت علم پيدا كند بايد از راه غيبش باشد: چون همه اينها در مخزن الهي وجود دارند و اگر كسي به غيب اشيا يعني به مخازن الهي علم پيدا كرد يقيناً به آن چه كه در خارج هم واقع مي‏شود هم علم دارد، پس آنها كه عالم غيب اند شهادت را در دو نشئه مي‏بينند يعني آن چه كه در جهان خارج اتفاق مي‏افتد قبل از وقوع هم مي‏دانسته‏اند حين وقوع هم مي‏دانند. پس غيب از اين جهات مقدم بر شهادت است.
    قبل از اين كه به ساير اسما برسيم در همين قسمت كه «هو» هست و «الله» هست و عالم الغيب و الشهادة هست و هوالرحمن الرحيم كه اين «رحمان و رحيم» بخشي‏اش به صفات فعل برمي‏گردد بحثي لازم است.
    يك ذات است و يك صفت ذات است و يك صفت فعل كه بقيه صفات فعل حق تعالي هستند، ذات اقدس اله كه در دست‏رس احدي نيست نه حكيم با برهان به آن جا راه دارد و نه عارف با شهود حق ورود دارد، زيرا او نامحدود صرف است و نامحدود صرف به فهم حكيم، به خود حكيمي كه فاهم است به دليلي كه حكيم استدلال مي‏كند به رابطه‏اي كه بين دليل و مدلول هست همه را فرو مي‏گيرد و از بين مي‏برد مثل كسي كه بخواهد بساطش را در كنار يك اقيانوس توفنده‏اي پهن كند، انسان مي‏تواند كنار يك خيابان بساط خود را پهن كند امّا اگر بخواهد بنشيند در برابر آن توفان خود او و سفره و بساطش، نابود مي‏شود. آن مرحله كه مرحله نامتناهي است قبل از اين كه اين حكيم و استدلالگر خود را بفهمد آن فيض هم به خود اين استدلال او را دربردارد هم دليل او را كه مقدّمتين است فرو مي‏برد هم مدلول او را كه نتيجه است به كام مي‏كشد و چيزي براي اين استدلال گر نمي‏گذارد، اين است كه فرمود: «لا يدركه بعد الهمم».5 عارف هم اگر بخواهد در درياي دل فرو رود غواصي كند به جاي اين كه غوص كند غرق مي‏شود، آنها فقط در افعال حق مي‏توانند غواصي كنند در مقام ذات هر كه بخواهد شنا كند شنا همان و غرق شدن همان. اين است كه در يك خطبه‏اي اين دو جمله كنار هم ذكر شده است كه فرمود: لم يطلع العقول علي تحديد صفته و لم يحجبها عن واجب معرفته در نهج البلاغه خطبه 49 هست كه خداي سبحان كنه صفاتش را به كسي اطلاع نداد امّا آن مقدار لازم را هم محجوب نكرد كه انسان بگويد من شناخت خدا مقدورم نيست چرا بحث كنم؟ اين طور نيست، آن مقداري كه بر بشر واجب است راه باز است آن مقداري كه راه بسته است واجب نيست. مقام ذات كه هويّت و «الله» هم از او حكايت مي‏كند گرچه الله به اندازه هو حكايت نمي‏كند ولي بالاخره از مقام ذات حكايت مي‏كند آن در دسترس احدي نيست. صفات ذات هم چون عين ذات است فقط تغاير در الفاظ و مفهوم است آن هم كنه‏اش مقدور احدي نيست. مي‏ماند صفات فعل هم به همان اندازه كه صفات ذات عين ذات اند و از ذات جدا نيستند صفات فعل بيرون از ذات اند و حق ندارند در مقام ذات راه پيدا كنند چون صفات فعل محدودند ممكن‏اند متناهي‏اند اينها حق ندارند همتاي ذات باشند اما مثلاً عليم، قدير حيّ و امثال ذالك اينها چون نامتناهي‏اند مي‏توانند همتاي ذات باشند ولي صفات فعل مثل رازق، خالق، شافي، قابض، باسط، حافظ و امثال آن كه صفات فعل اند اينها چون متناهي اند هرگز حق ندارند در آن حرم راه پيدا كنند اين‏ها خارج از ذات‏اند وقتي كه خارج از ذات شدند مي‏شوند ممكن نه واجب ؛ مثلاً رازق در مقابل غير رازق، رازق بما انّه رازق اين ممكن است نه واجب، ذاتي كه قادر بر رزق است واجب است نه رازق، ما آن موطني كه اين اسم رازق را مي‏فهميم و برآن موطن حمل مي‏كنيم آن موطن فعل خداست نه ذات خدا، ذات خدا قادر بر رزق است، گاهي رزق مي‏دهد گاهي كه نباشد نمي‏دهد قهراً اين اسماء مي‏شود صفت فعل، وقتي صفت فعل شد بيرون از ذات خواهد بود وقتي بيرون از ذات افتاد مي‏شود ممكن، وقتي ممكن شد مظاهر امكاني مي‏توانند صاحب آن نام باشند.

  4. #4



    آيا موجودات امكاني مي‏توانند مظهر صفت فعل باشند؟
    اكنون دو مطلب بايد كنار هم ثابت بشود يكي امتياز صفت ذات از صفت فعل ديگر آن كه آيا موجودات امكاني مي‏توانند مظهر صفت فعل بشوند يا نه؟ بعد از بيان اين كه موجود امكاني هرگز نمي‏تواند مظهر صفت ذات باشد بحث فوق را دنبال مي‏كنيم.
    مرحوم كليني ـ رضوان الله عليه ـ در كتاب شريف اصول كافي، جلد اوّل بعد از اين كه مقداري از صفات ذات را ذكر مي‏كند، در پايان اين قسمت قبل از اين عنوان كه باب حدوث الاسما است يك عنوان ديگري دارد مي‏فرمايد: «جملة القول في صفات الذات و صفات الفعل» اين يك صفحه است كه بيان خود مرحوم كليني است و جزء روايات نيست مي‏فرمايند: «انّ كلّ شيئين وصفت الله تعالي بهما و كانا جميعاً في الوجود فذالك صفت فعل». اين يك قاعده كلي است كه خود آن مرحوم در شرح اين قاعده عقلي حدود يك صفحه سخن مي‏گويد. ايشان ابتدا خود قاعده را ذكر مي‏كند بعد يك صفحه آن را شرح مي‏دهد و مي‏فرمايد:
    چيزي كه صفت وجودي است و نيز مقابل هم دارد و هر دو در خارج واقع مي‏شوند و خداوند به هر دوي اينها متصّف است اين گونه از امور يقيناً صفت فعل اند نه صفت ذات. مثلاً قبض و بسط، رضا و سخط، محبت و عداوت اينها هر كدام مقابل دارند و در خارج هم واقع مي‏شوند و خداوند هم به هر دو متّصف مي‏شود، خدا از موءمن راضي است و از كافر راضي نيست و بر او سخط دارد. خدا دوست موءمن است و دشمن كافر. خدا براي عده‏اي روزي را بسط مي‏دهد و براي يك عده قبض مي‏كند، احيا و اماته‏اي دارد. همه اينها مقابل دارند و خداوند هم به همه اين اوصاف با مقابل‏هاي اينها متصف مي‏شود. اين گونه اوصاف يقيناً صفت فعل اند نه صفت ذات، چرا؟ چون اگر چيزي مقابل داشت يعني تمام شد نوبت مقابل او فرا رسيد و آن مقابل، مقابل خود را طرد مي‏كند؛ مثلاً «لا يرضي لعباده الكفر»،6 ولي ايمان را مي‏پذيرد «رضي الله عنهم و رضوا عنه»7 خدا ايمان را راضي است «و رضيت لكم الاسلام دينا»8 يعني من اسلام را براي شما پسنديدم. در زيارت شريفه جامعه دارد كه: «رضيكم خلفاء» يعني شما را به عنوان خليفه پسنديد، اسلام را براي شما پسنديدم. خدا عده‏اي را مي‏پسندد و عده‏اي را نمي‏پسندد، اطاعات را مي‏پذيرد و معاصي را نمي‏پذيرد «كل ّ ذلك كان سيّئه عند ربك مكروها»9 چون ايمان را مي‏پذيرد و كفر را نمي‏پذيرد پس مرز رضا و سخط از هم جدا هستند، اگر چيزي را خدا نمي‏پذيرد معلوم مي‏شود رضاي او در آن جا نيست مقابل رضا هست، اگر رضا صفت ذات باشد بايد عين ذات باشد چون رضا در اين جا نيست لازمه‏اش آن است كه ذات در اين جا معاذ الله حضور نداشته باشد يا قبض و بسط اين چنين است يا قبول وعدم قبول اين چنين است خدا عمل متقيان را مي‏پذيرد: «انما يتقبّل الله من المتقين»10 عمل غير متقي را قبول نمي‏كند يكي از اسماي حسناي حق، «قابل» است كه او «يقبل التوبة عن عباده»11 اين قابل نسبت به كار موءمنين است، كار كافرين را خدا قبول نمي‏كند پس قبول، صفت خداست عدم قبول هم صفت خداست. پس هر صفتي مقابل هم دارد و چيزي كه مقابل دارد محدود است و چيزي كه محدود است ممكن است و نمي‏تواند وصف ذات باشد، پس هيچ كدام از اين‏ها نمي‏توانند صفت ذات باشند، اگر صفت ذات مي‏شدند بايد عين ذات و نامتناهي مي‏شدند يا بايد ذات، معاذالله حكم اينها را بپذيرد؛ يعني متناهي بشود كه محال است، يا اينها حكم ذات را بپذيرند و نامتناهي بشوند اين هم كه محال است، زيرا اينها مقابل دارند.

  5. #5




    روي اين ضابطه مي‏توان گفت: چيزي كه مقابل دارد صفت ذات نيست گر چه بر ذات حمل مي‏شود ولي وصف فعل است. مي‏دانيد كه در مقام اتحاد موضوع و محمول در هر قضيه‏اي موضوع و محمول با هم متحداند امّا مدار تعيين اين اتحاد به دست محمول قضيه است نه موضوع آن، وقتي گفتيم «زيد ناطق» يا «زيد عالم» يا «زيد قائم» موضوع و محمول با هم متحدند.
    در اين سه قضيه، موضوع يكي است اما چون سه محمول مختلف داريم محور اتحاد بين موضوع و محمول هم فرق مي‏كند، در قضيه «زيد ناطق» محور اتحاد، مقام ذات است بنا بر اين كه ناطق فصل باشد ؛ يعني محمول با ذات موضوع متحد است. در قضيه دوم مدار اتحاد، وصف است نه ذات، مي‏گوييم «زيد عالم» كه پايين‏تر از اولي است. در قضيه سوم كه گفته مي‏شود «زيد قائم» اين قيام را از بدن زيد انتزاع مي‏كنيم نه از اوصاف نفسانيه او، چه رسد به مقام ذات او. «زيد قائم» اين قائم هم با زيد متحد است منتهي در مقام فعل. در دعاها مي‏گوييم «هوالله» مي‏گوييم «هو عالم الغيب والشهادة» مي‏گوييم «هوالسلام المومن المهيمن العزيز الجبار المتكبّر» همه جا «هو» هست و در همه موارد موضوع و محمول با هم متحدند، اما تعيين محور اتحاد موضوع و محمول به دست محمول است نه به دست موضوع. بايد محمول را ببينيم چون الله قد يرزق و قد لايرزق، الله قد يشفي و قد لايشفي، الله قد يقبل و قد لايقبل، پس اين محمول همتاي موضوع نيست وقتي همتاي موضوع نشد مي‏افتد در مقام فعل، وقتي كه در مقام فعل افتاد مي‏شود ممكن الوجود، وقتي ممكن الوجود شد بايد از ممكن اين مفاهيم را انتزاع بكنيم نه از مقام ذات، اگر از ممكن انتزاع كرديم آن گاه خيلي از اين ادعيه و زيارات حل مي‏شود و هرگز طعم غلوّ نمي‏دهد.
    ديگر زيارت جامعه و امثال آن براي كسي كه اين مسائل را ديده است آشناست، اين چنين نيست كه آن صد تكبير اين مشكل را حل كند اصلاً مشكلي در زيارت جامعه و امثال آن نيست تا انسان نيازي به آن توجيه داشته باشد كه بگويد چگونه ما زيارت جامعه را بخوانيم تا جواب بگويند چون مقدمتاً صد تا تكبير مي‏گوييد اين از صولت و آن حدت و آن عظمت دعا مي‏كاهد نه، اين طور نيست، همه آن دعا در مقام فعل است: «بكم يمسك السماء بكم ينزل الغيث» كار، كار است در مقام كار است اگر چنان چه كار است حتماً بايد از خارج ذات انتزاع بشود حالا آن خارج ذات فرشته باشد يا اهل بيت.
    اهل بيت باشند كه اولي است، انسان كاملي كه معلم و مسجود فرشته هاست او مظهر اين اسماء فعليه باشد كه اولي است. خالقيت هم همين طور است خالق و غيرخالق صفت ذات نيست، قادر صفت ذات است قادر است براي اين كه خلق بكند قادر است براي اين كه خلق نكند اگر كسي مظهر خالق شد مثل حضرت مسيح ـ سلام الله عليه ـ او مي‏گويد «اخلق لكم من الطين كهيئة الطير فانفخ فيه فيكون طيرا باذن الله»12 چون وقتي فعل شد باذن الفاعل خواهد بود هر كسي كه اين كار را انجام مي‏دهد به اذن صاحب كار انجام مي‏دهد. حضرت مسيح ـ سلام الله عليه ـ
    مهره‏اي از مهره‏هاي اين كار خداست آن گاه به اذن خدا مي‏آفريند و از غيب خبر مي‏دهد. اين كارها بايد به اذن حق باشد بدون اذن اصلاً فرض ندارد اگر كار است كار به دست صاحب كار سپرده است.
    پس اگر ما به روايتي يا به آيه‏اي برخورديم هرگز در مقابل فعل هم اين چنين بود نه آن راوي را به غلوّ متهم مي‏كنيم و نه در سند طعن وارد مي‏كنيم و نه اگر كسي آن مضامين را پذيرفته است جزء غلات خواهد بود. مادامي كه پايش را از مرز فعل بالا نبرد منطقه صفات منطقه ممنوعه است چه رسد به منطقه ذات. يعني كسي بشود عين العليم اين مستحيل است، بشود عين القدير اين مستحيل است. منطقه صفات ذاتيه منطقه امن است و منطقه منع، چه رسد به منطقه ذات . پس تمام تلاش‏ها در مقام فعل است، فعل هم بيش از يك امر نيست: «و ما امرنا الاّ واحدة»13 آن گاه آن رواياتي كه مرحوم صدوق ـ رضوان الله عليه ـ در كتاب شريف توحيد از حضرت امير ـ سلام الله عليه ـ نقل كرده كه: «انا عين الله، انا جنب الله» هرگز انسان آنها را بر غلوّ حمل نمي‏كند، چون خيلي چيز ساده‏اي است چطور يك فرشته مي‏تواند بگويد «انا عين الله انا جنب الله انا يدالله» ولي معلم فرشته اين حرف‏ها را نزند. اينها صفت فعل خداست وقتي صفت فعل شدند حتماً جداي از ذات اند.
    آن يك صفحه‏اي هم كه مرحوم كليني ـ رضوان الله عليه ـ دارند شرح همين قاعده است، ايشان اصل قاعده را در صفحه اوّل ذكر مي‏كنند بعد نمونه هايي بيان مي‏كنند، اراده را اين چنين مي‏دانند، سخط را اين چنين مي‏دانند غضب را اين چنين مي‏دانند و امثال ذلك. آن قاعده كليه اين است كه :
    «انّ كلّ شيئين و صفت الله بهما و كانا جميعاً في الوجود فذلك صفة فعل»، بعد مي‏فرمايند: «و تفسير هذه الجملة انّك تثبت في الوجود ما يريد و ما لايريد و ما يرضاه و ما يسخطه و ما يحبّ و ما يبغض» گاهي مي‏گويي خدا اراده كرده است كه مؤمنين را تطهير كند، درباره كافران مي‏فرمايد كه: لم يرد الله ان يطهّر قلوبهم پس قديريد و قد لا يريد، حب و سخط هم همين طور است، اراده و كراهت هم همين طور است، يريد اطاعت و كراهت را «يكره و لايريد، كه كل ذلك كان سيئه عند ربك مكروهاً». رضا و سخط هم همين طور است، «سخط الله عليهم»14 نسبت به يك عده نسبت به عده‏اي ديگر هم «رضي الله عنهم و رضوا عنه»15 بنابراين اينها مي‏شود صفت فعل و فعل هم يكي است «ما امرنا الاّ واحدة» منتهي هر لحظه اين فعل به صورت‏هاي گوناگون در مي‏آيد.

  6. #6



    آن گاه دو مطلب در اين جا حل مي‏شود: يكي اين كه اگر ما به رواياتي برخورديم كه ائمه ـ عليهم السلام ـ اين اوصاف فعليه را به خود اسناد دادند به آساني قبول مي‏كنيم شما در تمام 110 جلد بحارالانوار شريف كه نوع روايات ما در اين كتاب شريف است به يك روايت برخورد نمي‏كنيد كه كار ذات يا صفت ذات را ائمه ـ عليهم السلام ـ به خودشان اسناد بدهند هر چه است در باره خلق، رزق، قبض و بسط، احيا و اماته است كه اينها كار خداست كار خدا هم كه ممكن است نه واجب، حتما بايد بيرون از ذات ما اين معنا را انتزاع بكنيم، مثل اين كه وقتي مي‏خواهيد بگوييد «زيد قائم» اين قائم را نه از آن جايي كه ناطق را انتزاع مي‏كنيد مي‏توانيد انتزاع بكنيد و نه از آن جايي كه عالم را، چون ناطق مقوّم ذات است و عالم وصف نفساني ذات است ولي قائم، براي بيرون از محور ذات است ودر بدن او قائم و قاعد راانتزاع مي‏كنيد وقتي فعل در مقام خارج از ذات شد آن گاه مدبّرات امر بايد اين فعل را به عهده بگيرند. چه بهتر كه معلمين اين مدبّرات امر به عهده بگيرند. بقيه در صفحه 12
    آن گاه نوبت به شاگردان ائمه مي‏رسد شاگردان ائمه آيا مي‏توانند به جايي برسند كه يكي از اين مظاهر فعلي را ادعا بكنند يا نه؟ بعضي از صفات مرزش مشخّص است يعني صفت ذات يك نامي دارد و صفت فعل نام ديگر ؛ مثلاً قدرت، صفت ذات است و خلقت صفت فعل ؛ يكي را مي‏گويند قادر و ديگري را خالق، بعضي از صفات فعليّه و ذاتيّه‏اند كه يك نام دارند منتهي مرحله عاليه‏اش صفت ذات است مرحله نازله‏اش صفت فعل، مثل علم يك علم ذاتي است كه «الله بكل شي‏ء عليم» عالم قبل المعلوم و امثال ذلك كه علم ذاتي است يك علم فعلي است كه از مقام فعل انتزاع مي‏كند. آياتي كه در باره مسائل امتحاني ذكر مي‏شود كه خدا مي‏فرمايد ما شما را امتحان مي‏كنيم ببينيم چه مي‏كنيد» «ويعلم الصابرين»16 اين علم فعلي است و آن را از مقام فعل مي‏گيرند اين صفت فعل با آن صفت ذات چون در نام شريك اند احياناً ممكن است اين اشتراك لفظي زمينه مغالطه‏اي را فراهم بكند، يكي از چيزهايي كه هم بر فعل اطلاق مي‏شود هم بر ذات، منتهي به عنوان اشتراك لفظي ـ و همين اشتراك لفظي درد سر ايجاد كرده ـ كلمه «حق» است. اين حق هم بر مقام ذات اطلاق مي‏شود هم بر مقام فعل، كه فعل اش حق است ذات اش هم حق است. قول رااز آن جا كه واقع مطابق اوست مي‏گويند حق، عقيده را از آن جهت كه واقع مطابق اوست مي‏گويند حق، فعل حكم ثابت را هم مي‏گويند حق، چه اين كه ذات اقدس اله را هم مي‏گويند حق. اين كه در چند جاي قرآن مي‏فرمايد: «ذلك بانّ الله هو الحق و ان ما يدعون من دونه هو الباطل»17 اين مقام ذات است، اين كه مي‏فرمايد سخنان قرآن حق است، انبيا حق مي‏گويند، اين كار حق است، اين مال صفت فعل است.
    پاورقيها:
    1 ) سوره حشر (59) آيه 24 ـ 23.
    2 ) غرر الحكم، ج2، ص603.
    3 ) سوره كهف (18) آيه101.
    4 ) سوره ق (50) آيه22.
    5 ) نهج البلاغه، خطبه1.
    6 ) سوره زمر (39) آيه7.
    7 ) سوره مائده(5) آيه119.
    8 ) همان، آيه3.
    9 ) سوره اسراء (17) آيه38.
    10 ) سوره مائده (5) آيه27.
    11 ) سوره توبه (9) آيه104.
    12 ) سوره آل عمران (3) آيه9.
    13 ) سوره قمر (59) آيه50.
    14 ) سوره مائده (5) آيه80.
    15 ) همان، آيه119.
    16 ) سوره آل عمران (3) آيه142.
    17 ) سوره حج (22) آيه62.

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 1391/08/21, 01:11 قبل از ظهر
  2. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1390/10/14, 10:34 بعد از ظهر
  3. صداقت، يقين، انصاف از ويژگي هاي خبرنگار قرآني است
    توسط مرادی نسب در تالار خبرنگاران افتخاری
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1389/11/18, 01:55 بعد از ظهر
  4. پاسخ: 15
    آخرين نوشته: 1389/10/18, 12:46 قبل از ظهر

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •