تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5
  1. #1

    ✿ بمناسبت ازدواج حضرت عبدالله علیه السلام با آمنه علیها السلام




    حضرت عبدالله علیه السلام پدر بزرگوار حضرت محمّد صلّی الله علیه وآله در میان فرزندان عبدالمطلب علیه السلام امتیاز و محبوبیّت ویژه ای داشت. پاکی و صداقت، نور نبوّت و معنویت، اندامی جذّاب، سیمایی دلنشین، اخلاق نیکو و کمالات معنوی، شخصیت این جوان قریشی را محبوب دلها، مورد تکریم تک تک مردم جزیرةالعرب و دوست داشتنی ترین چهره حجاز ساخته بود. (1)

    آمنه علیهاالسلام دختر وهب، مادر رسول خدا صلّی الله علیه وآله نیز، فضائل اخلاقی و ویژگی های والای انسانی را از پدرش وهب بن عبدمناف و مادرش برّه به ارث برده بود. عبدالمطلب علیه السلام آن دختر را برای پسرش عبدالله علیه السلام قبل از خواستگاری این گونه توصیف نمود:

    پسرم، آمنه دختری است از خویشان و بستگان تو و در مکّه مثل او را سراغ ندارم.
    سپس توضیح داد: سوگند به جلال و عزّت خداوند، که در مکّه دختری مانند او نیست. او با حیا و ادب است و نفسی پاکیزه دارد و عقل و فهم و دین باوری او نیز بی نظیر است.(2)

    حضرت محمّد صلّی الله علیه وآله بارها به مقام والا و جایگاه معنوی پدر و مادر خویش تأکید ورزیده و با افتخار تمام می فرمود:

    پدر و مادرم، هیچگاه به آلودگی های ظاهری و معنوی دچار نگشتند و همواره خدای متعال مرا توسط پدران و مادران پاکیزه به نسل های بعدی منتقل می نمود تا اینکه توسط پدر و مادری پاک به دنیا آمدم.(3)

    امام صادق علیه السلام، در مورد ایمان پدر و مادر رسول خدا صلّی الله علیه وآله فرمودند:

    جبرئیل بر پیامبر صلّی الله علیه وآله نازل شد و فرمود: ای محمّد! خداوند تبارک و تعالی بر تو درود و سلام می فرستد و می فرماید: من آتش جهنّم را بر صلب پدری که تو را فرود آورد و بطن مادری که ترا حامله بود و دامنی که تو را تربیت کرد، حرام کرده ام. هنگامی که رسول خدا صلّی الله علیه وآله در مورد این خبر از جبرئیل توضیح خواست جبرئیل گفت: صلبی که تو را فرود آورد، عبدالله بن عبدالمطلب و شکمی که به تو حامله بود، آمنه دختر وهب و دامنی که تو را پرورش داد ابوطالب و همسرش فاطمه بنت اسد بود.

    علّامه مجلسی در توضیح این سخن می گوید:
    این خبر دلالت می کند که عبدالله و آمنه و ابوطالب مؤمن بوده اند زیرا خداوند آتش را بر جمیع مشرکان و کفار واجب کرده است و اگر اینان مؤمن نبودند آتش بر آنان حرام نمی شد.(5)
    در مورد ایمان قوی و توحید باوری پدر و مادر حضرت رسول صلّی الله علیه وآله روایات و اخبار فراوانی نقل شده است. رسول اکرم صلّی الله علیه وآله در مورد پاکی، ایمان و اعتقاد راسخ پدر و مادرشان می فرمودند:
    «لم یزل ینقلنی الله من اصلاب الطّاهرین الی ارحام المطهّرات حتّی اخرجنی فی عالمکم هذا و لم یدّنسنی بدنس الجاهلیّة»(6)
    خداوند همواره مرا از صلب های پاک به رحم های پاک منتقل می ساخت تا اینکه به این دنیای شما آورد و هر گز به ناپاکی های جاهلیّت آلوده نشد.


  2. #2



    ازدواج عبدالله علیه السلام با آمنه علیها السلام
    برّه،مادر آمنه علیها السلام، با صلاح دید شوهرش وهب به منزل عبدالمطلب علیه السلام آمد و پیشنهاد ازدواج عبدالله با دخترش آمنه را مطرح نمود و او با کمال افتخار گفت: دخترمان همسر شایسته ای است برای فرزندت عبدالله!

    عبدالمطلب رو به فرزندش کرده و گفت: پسرم نظر تو در مورد این پیشنهاد چیست؟ به خدا سوگند! در میان دختران مکّه آمنه همتایی ندارد، زیرا او با حیا و ادب و عقل و دین باور و پاکدامن است.

    از سکوت عبدالله پدرش فهمید که او با این وصلت موافق است.
    در همین حال فاطمه ،مادر عبدالله، گفت: من به همراه برّه می روم و در منزلِ او، دخترش آمنه را می بینم اگر صلاحیّت او را به همسری پسرم عبدالله احراز کردم به این پیوند رضایت خواهیم داد.

    وقتی که فاطمه همسر عبدالمطلب به منزل وهب بن عبدالمناف آمد، آمنه علیها السلام با گشاده رویی از او استقبال کرد و خوش آمد گفت و مقدمش را گرامی داشت. وقتی فاطمه شایستگی و کمالات معنوی و حسن جمال آمنه را از نزدیک مشاهده کرد، و متوجّه نوری که از چهره وی ساطع می شد گردید، گفت: برّه! من قبلاً آمنه را دیده بودم، ولی فکر نمی کردم اینقدر با حسن و کمال بوده و دلنشین باشد.

    آنگاه در ضمن گفتگو متوجه شد که آمنه در سخن گفتن نیز دختری فصیح و ادیب است، و به نزد عبدالمطلب و عبدالله علیهما السلام آمد و گفت: پسرم! در میان دختران عرب هرگز دختری به این شایستگی یافت نمی شود. او به دلم نشست و برای همسری تو برگزیدم.

    بعد از گفتگوهای ابتدایی عبدالمطلب علیه السلام، به منزل وهب بن عبد مناف آمده و از آمنه رسماً خواستگاری کرد. پدر آمنه با کمال خوشنودی و رضایت گفت: عبدالمطلب! دخترم هدیه است به فرزند شما و من هیچگونه مهریه ای نمی خواهم!
    عبدالمطلب گفت: خداوند به تو جزای نیک عطا کند، دختر باید مهریه داشته باشد و افرادی از ما و شما لازم است که در این امر گواه باشند.

    بعد از آن مجلس جشنی ترتیب داده و اقوام هر دو طرف ضمن شرکت در عروسی، به این وصلت فرخنده شاهد بودند و این مراسم چهار روز به طول انجامید و در این مدّت عبدالمطلب تمامی اهل مکّه و نواحی آن را دعوت کرد و در ولیمه عروسی عبدالله اطعام نمود. (7)

    حضرت عبدالمطلب در آن جلسه خطبه ی عقد را جاری کرد. او بلند شد و بعد از حمد و ثنای الهی خطاب به خانواده ی دختر گفت: این عبدالله فرزند من، که او را می شناسید از دختر شما آمنه با مهریه ی معین خواستگاری می کند. آیا شما راضی هستید؟
    وهب پدر آمنه گفت: بلی، ما به این وصلت کاملاً رضایت داریم.
    عبدالمطلب گفت: ای حاضران مجلس! همه به این امر گواه باشید!
    بعد دو خانواده به هم دست داده و تهنیت گفته و شادی و روبوسی کردند. (8)

    بعد از مراسم عقد و عروسی آن دو، سه روز باهم بودند و سپس عبدالله علیه السلام عازم سفرشد و در همان سفر از دنیا رفت.
    عبدالله در طول عمر تنها با آمنه ازدواج کرد و زن دیگری برنگزید و همچنین جناب آمنه بعد از ازدواج با عبدالله به مدّت کوتاهی زندگی کرد و دار فانی را وداع گفت.
    حاصل این ازدواج مبارک تنها یک فرزند و آن وجود مقدّس حضرتخاتم الانبیاء صلّی الله علیه و آله بود. (9)

    در عروسی پدر و مادر پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله، نکات تربیتی فراوان وجود دارد که شاخص ترین آنها معیار انتخاب همسر می باشد. تقوا، دین باوری، اصالت خانوادگی، ادب، حیا، عفّت و عصمت، دوری از هوی و هوس، فصاحت و ادب سخن گفتن، پرهیز از مهریه ی سنگین و ویژگی های معنوی و کمالات روحی از جمله ی ملاک های عبدالله و آمنه در این پیوند خجسته می باشد. (10)

    --------------------------------------------------------------------------------------------------
    پی نوشت ها:
    1- عیون الاثر، ج1 ص36. 2- بحارالانوار، ج 15، ص108.
    3- فضائل پنج تن، ج1، ص5، به نقل از کنزالعمال، ج6، ص106.
    4- بحارالانوار، ج35 ، ص109.
    5- بحارالانوار، ج15، ص99.
    6- بحارالانوار، ج15، ص117.
    7- بحارالانوار، ج15، ص100.
    8- بحارالانوار، ج15، ص102.
    9- سبل الهدی و الرشاد، ج1، ص331؛ عیون الاثر، ج1، ص36.
    10-این متن برگرفته است از کتاب ویژگی های پیامبر اعظم صلی الله علیه وآله : خصائص النبویّة / عبدالکریم پاک نیا، ص31-25.

    منبع : پایگاه برکه
    ویرایش توسط مرادی نسب : 1390/03/01 در ساعت 03:24 بعد از ظهر

  3. #3

    یک داستان جنجالی؟




    يك داستان جنجالى در تاريخ آمده كه‏برخى از نويسندگان حرفه‏اى هم آنرا پر و بال داده و بصورت‏مبتذلى در آورده و سوژه‏اى بدست‏برخى دشمنان‏مغرض اسلام داده، از اينرو برخى در اصل آن‏ترديد كرده و آنرا ساخته و پرداخته دست دشمنان دانسته‏اند.

    خبرگزاري شبستان: در تاريخ آمده كه پس از داستان ذبح عبد الله و نحر يكصدشتر،عبد المطلب،عبد الله را برداشته و يك سر بخانه وهب بن‏عبد مناف...كه در آنروز بزرگ قبيله خود يعنى قبيله بنى زهره‏بود آورد و دختر او آمنه را كه در آنروز بزرگترين زنان قريش ازنظر نسب و مقام بود به ازدواج عبد الله در آورد (1) .

    و يكى از نويسندگان اين كار را در آنروز-و بلا فاصله پس ازداستان ذبح-غير عادى دانسته و در صحت آن ترديد كرده است، ولى بگفته برخى با توجه به خوشحالى زائد الوصفى كه از نجات‏عبد الله از آن معركه به عبد المطلب دست داده بود،و عبد المطلب‏مى‏خواست‏با اينكار زودتر ناراحتى خود و عبد الله را جبران كرده‏باشد،اينكار گذشته از اينكه غير عادى نيست، طبيعى هم بنظرمى‏رسد.

    100 و البته اين مطلب طبق گفته ابن اسحاق است كه در سيره ازوى نقل شده،ولى طبق گفته برخى ديگر اين ازدواج يك سال‏پس از داستان ذبح عبد الله انجام شده است، (2) و ديگر اين بحث‏پيش نمى‏آيد.

  4. #4

    يك داستان جنجالى دیگر؟




    در اينجا باز هم يك داستان جنجالى در تاريخ آمده كه‏برخى از نويسندگان حرفه‏اى هم آنرا پر و بال داده و بصورت‏مبتذل و هيجان انگيزى در آورده و سوژه‏اى بدست‏برخى دشمنان‏مغرض اسلام داده و از اينرو برخى از سيره نويسان در اصل آن‏ترديد كرده و آنرا ساخته و پرداخته دست دشمنان دانسته‏اند.

    و البته اين داستان بگونه‏اى كه در سيره ابن هشام نقل شده‏مخدوش و مورد ترديد است،ولى بر طبق نقل محدث بزرگوار مامرحوم ابن شهر آشوب و برخى از ناقلان ديگر،قابل توجيه بوده ووجهى براى رد آن ديده نمى‏شود.

    آنچه را ابن هشام از ابن اسحاق نقل كرده اينگونه است كه‏گويد:

    «هنگامى كه عبد المطلب دست عبد الله را گرفته بود و ازقربانگاه باز مى‏گشت،عبورشان به زنى از قبيله بنى اسد بن‏عبد العزى بن قصى بن كلاب افتاد كه آن زن كنار خانه كعبه‏بود و خواهر ورقة بن نوفل بوده (3) و هنگامى كه نظرش به صورت‏عبد الله افتاد بدو گفت:اى عبد الله كجا مى‏روى؟پاسخ داد:

    بهمراه پدرم!زن بدو گفت:من حاضرم بهمان تعداد شترى كه‏براى تو قربانى كردند به تو بدهم كه هم اكنون با من درآميزى!عبد الله گفت:من بهمراه پدرم هستم،و نمى‏توانم بااو مخالفت كرده و از او جدا شوم...!»ابن هشام سپس داستان ازدواج عبد الله را با آمنه بهمانگونه كه‏ذكر شد نقل كرده و سپس مى‏نويسد:

    «گفته‏اند:پس از آنكه عبد الله با آمنه هم بستر شد،و آمنه به‏رسول خدا حامله شد،عبد الله از نزد آمنه بيرون آمده نزد همان‏زن رفت و بدان زن گفت:چرا اكنون پيشنهاد ديروز خود راامروز نمى‏كنى؟آن زن پاسخ داد:براى آنكه آن نورى كه‏ديروز با تو بود امروز از تو جدا شده،و ديگر مرا به تو نيازى‏نيست!و آن زن از برادرش ورقة بن نوفل-كه به دين نصرانيت‏در آمده بود و كتابها را خوانده بود-شنيده بود كه در اين امت،پيامبرى خواهد آمد...» (4) ابن هشام سپس داستان ديگرى نيز شبيه بهمين داستان از زن‏ديگرى كه نزد آمنه بوده نقل مى‏كند كه آن زن نيز قبل از ازدواج‏عبد الله با آمنه از وى خواست‏با وى در آميزد ولى عبد الله پاسخ اورا نداده بنزد آمنه رفت و پس از هم بستر شدن با آمنه بنزد آنزن‏برگشت و بدو پيشنهاد آميزش كرد ولى آنزن نپذيرفت و گفت:

    ديروز ميان ديدگان تو نور سفيدى بود كه امروز نيست... (5)

    البته نقل مذكور نه تنها با شان جناب عبد الله بن عبد المطلب-كه در ايمان و عفت او جاى ترديد نيست-مناسب نيست، بلكه‏با شيوه هيچ مرد آزاده و با كرامتى كه پاى بند مسائل خانوادگى وعفت عمومى باشد سازگار نخواهد بود،و ما هم نمى‏توانيم آنرابپذيريم،و با دليل عقلى و نقلى آنرا مردود مى‏دانيم،اگر چه‏ديگر سيره نويسان نيز نوشته و نقل كرده باشند!

    اما بر طبق نقلى كه مرحوم ابن شهر آشوب و ديگران‏كرده‏اند (6) داستان اينگونه است:

    «كانت امراة يقال لها:فاطمة بنت مرة قد قرات الكتب،فمر بهاعبد الله ابن عبد المطلب،فقالت:انت الذي فداك ابوك بماة من الابل؟قال:نعم،فقالت:هل لك ان تقع علي مرة و اعطيك‏من الابل ماة؟فنظر اليها و انشا:

    اما الحرام فالممات دونه و الحل لا حل فاستبينه فكيف بالامر الذي تبغينه

    و مضى مع ابيه فزوجه ابوه آمنة فظل عندها يوما و ليلة،فحملت‏بالنبي صلى الله عليه و آله،ثم انصرف عبد الله فمر بها فلم‏ير بها حرصا على ما قالت اولا،فقال لها عند ذلك مختبرا:

    هل لك فيما قلت لي فقلت:لا؟

    قالت:

    قد كان ذاك مرة فاليوم لافذهبت كلمتا هما مثلا!

    ثم قالت:اي شي‏ء صنعت‏بعدي؟قال:زوجني ابي آمنة فبت‏عندها،فقالت:

    لله ما زهرية سلبت ثوبيك ما سلبت؟و ما تدري‏ثم قالت:رايت في وجهك نور النبوة فاردت ان يكون في و ابى‏الله الا ان يضعه حيث‏يحب،ثم قالت:

    بني هاشم قد غادرت من اخيكم امينة اذ للباه يعتلجان كما غادر المصباح بعد خبوه فتائل قد شبت له بدخان و ما كل ما يحوى الفتى من نصيبه بحرص و لا ما فاته بتواني

    و يقال:انه مر بها و بين عينيه غرة كغرة الفرس.» كه خلاصه ترجمه‏اش چنين است كه گفته‏اند:در مكه زنى‏بود به نام: «فاطمه دختر مرة‏»،كه كتابها خوانده و از اوضاع‏گذشته و آينده اطلاعاتى بدست آورده بود،آن زن روزى عبد الله‏را ديدار كرده بدو گفت:توئى آن پسرى كه پدرت صد شتر براى‏تو فدا كرد؟

    عبد الله گفت:آرى.

    فاطمه گفت:حاضرى يكبار با من هم بستر شوى و صد شتربگيرى؟

    عبد الله نگاهى بدو كرده گفت:

    اگر از راه حرام چنين درخواستى دارى كه مردن براى من‏آسان‏تر از اينكار است،و اگر از طريق حلال مى‏خواهى كه‏چنين طريقى هنوز فراهم نشده پس از چه راهى چنين درخواستى‏را مى‏كنى؟

    عبد الله رفت و در همين خلال پدرش عبد المطلب او را به‏ازدواج آمنه در آورد و پس از چندى آن زن را ديدار كرده و ازروى آزمايش بدو گفت:آيا حاضرى اكنون به ازدواج من درآئى‏و آنچه را گفتى بدهى؟

    فاطمه نگاهى بصورت عبد الله كرد و گفت:حالا نه،زيراآن نورى كه در صورت داشتى رفته،سپس از او پرسيد:پس از آن گفتگوى پيشين تو چه كردى؟

    عبد الله داستان ازدواج خود را با آمنه براى او تعريف كرد،فاطمه گفت:من آن روز در چهره تو نور نبوت را مشاهده كردم ومشتاق بودم كه اين نور در رحم من قرار گيرد ولى خدا نخواست،و اراده فرمود آنرا در جاى ديگرى بنهد،و سپس چند شعر نيزبعنوان تاسف سرود.و گفته‏اند:هنگامى كه عبد الله بدو برخوردسفيدى خيره كننده‏اى ميان ديدگان عبد الله بود همانند سفيدى‏پيشانى اسب....

    و همانگونه كه مشاهده مى‏كنيد تفاوت ميان اين دو نقل‏بسيار است،و بدينصورت كه در نقل مرحوم ابن شهر آشوب است‏منافاتى هم با مقام شامخ جناب عبد الله ندارد،و براى ما نيز نقل‏مزبور قابل قبول و پذيرش است،و دليل بر رد آن نداريم.

    -----------------------------------------------------------------------------------------------
    پى‏نوشتها:

    1-سيره ابن هشام ج 1 ص 156.
    2-تاريخ پيامبر اسلام تاليف مرحوم آيتى ص 47.
    3-در پاورقى سيره آمده كه نامش رقيه بوده.
    4-سيره ابن هشام ج 1 ص 157-155.
    5-سيره ابن هشام ج 1 ص 157-155.
    6-مناقب آل ابيطالب-ط قم-ج 1 ص 26.و پاورقى سيره ابن هشام ج 1 ص 156.


    منبع سایت حوزه

  5. #5



    بسم الله الرحمان الرحیم
    اَللّهُمَّ اِنّى اَعُوذُ بِکَ مِنْ نَفْس لا تَشْبَعُ، وَ مِنْ قَلْب لا یَخْشَعُ، وَمِنْ عِلْملا یَنْفَعُ، وَمِنْ صَلاة لا تُرْفَعُ، وَ مِنْ دُعآء لا یُسْمَعُ، اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُکَالْیُسْرَ بَعْدَ الْعُسْرِ، وَالْفَرَجَ بَعْدَ الْکَرْبِ، وَ الرَّخآءَ بَعْدَ الشِّدَّةِ
    سلام و درود
    در مورد این زن و این روایات می گویم که این زن یعنی ام قتال یهودی بوده است و برای این که اینان می دانستند قرار است هم چین پیامبری به دنیا بیاید چنین کرده است.
    یهودیان کتابی 70 سال پیش از پیامبر انتشار داده به نام رویای کودکی که هنوز هم این کتاب هست که هر آنکس این کتاب را بخواند می تواند پیامبر را تشخیص دهد.
    فکر کردید آن بحیرای راهب از کجا فهمید که ایشان پیامبر است. هنگامی حضرت محمد صلی الله علیه آله الطیبین الطاهرین با عموی مطهر خود به شام سفر کرده بود. بحیرا از عموی پیامبر پرسید تو چه نسبتی با این پسر داری؟ گفت پدرش هستم. گفت دروغ می گویی، این پسر پدر ندارد. پدرش فوت شده. ببینید چه قدر اینان در این مورد اطلاع داشتند. در ادامه می گوید حواست به این باشه. از چشم یهودیان دور نگاهش دار و بسیار از او محافظت که او آخرین پیامبر است و هر آنکس کتاب خوانده باشد ( رویای کودکی ) می تواند او را بشناسد.
    برای این که پیامبر یهودی زاده باشد ( جالب است بدانید در میان یهودیان نسل از مادر منتقل می شود ) اینان دست به این کار زدند.
    ماجرای اصلی چنین است:
    پس از ماجرای ذبح عبدالله علیه السلام هنگامی که این زن دید که مال عبدالمطلب کم شده و پولش بسیار کاهش پیدا کرده و دیگر آن چنان پولدار نیست و عبدالله خود را مدیون پدرش می داند اینان گفتند که از این موقعیت استفاده کنیم.
    این خانم می آید مال خویش را به عبدالله می دهد و می گوید با این مال تجارت کن و سود خود را بگیر
    مادر عبدالله علیه السلام می فهمد و به عبدالله می گوید برای شما و خاندان ما که از بزرگان هستیم خوب نیست که در خانه این زن رفت و آمد می کنید. این زن بدنام است و می رود پدر ایشان را راضی می کند که حضرت عبدالله علیه السلام را زن دهند و ایشان آمنه را برای او خواستگاری می کنند و جریاناتی که فی الحال وارد آن ها نمی شویم. پس از ازدواج، حضرت عبدالله به این زن می گوید: پول بده تا تجارت کنم. ام قتال می گوید: نمی خوامت. من آن نوری که در صلب تو بود رو می خواستم.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •