تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 13
  1. #1

    حضور برادران یوسف (ع) در نزد او




    حضور برادران یوسف (ع) در نزد اودر آن هفت سال قحطی، كه سراسر مصر و اطراف را قحطی فرا گرفته بود، مردم سرزمین كنعان (فلسطین) نیز قحطی زده شدند، و حتی یعقوب و فرزندان او نیز از این بلای عمومی برخوردار بودند. آوازه عدالت و احسان عزیز مصر به كنعان رسیده بود. مردم كنعان با قافله‎ها به مصر آمده و از آن جا غلّه و خوار بار، به كنعان می‎آوردند.
    حضرت یعقوب ـ علیه السلام ـ به فرزندان خود فرمود: این طور كه اخبار می‎رسد، فرمانفرمای مصر شخص نیك و با انصافی است، خوب است نزد او بروید و از او غلّه خریداری كنید و به كنعان بیاورید. فرزندان یعقوب آماده مسافرت شدند. فرزند كوچك یعقوب ـ علیه السلام ـ بنیامین (كه از طرف مادر هم برادر یوسف بود) به تقاضای پدر كه با او مأنوس بود، نزد پدر ماند (تا به انجام كارهای داخلی خانواده بزرگ یعقوب بپردازد) ده فرزند دیگر با به همراه داشتن ده شتر روانه مصر شدند. وقتی كه چون مشتریان دیگر در مصر، به محل خریداری غلّه آمدند، یوسف ـ علیه السلام ـ كه شخصاً به معاملات نظارت داشت، در میان مشتریها، برادران خود را دید و آنان را شناخت، ولی آنان یوسف ـ علیه السلام ـ را نشناختند، زیرا به نقل ابن عباس از آن زمانی كه یوسف را به چاه انداختند تا این وقت، چهل سال فاصله بود. یوسف ـ علیه السلام ـ نه ساله كه اینك در حدود پنجاه سال دارد، طبعاً قیافه‎اش تغییر كرده. از طرفی برادران به هیچ وجه به فكرشان نمی‎آمد كه یوسف ـ علیه السلام ـ سلطانی مقتدر شده باشد و روی تخت رهبری بنشیند.
    حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ طبق مصالحی كه خودش می‎دانست خود را معرفی نكرد و از راههایی با ترتیب خاصی كه خاطر نشان می‎شود، با برادرانش گفتگود كرد، تا در فرصت مناسب خود را معرفی نموده و ترتیب آمدن خانواده یعقوب را به مصر با شیوه ماهرانه‎ای ردیف كند.
    علی بن ابراهیم روایت می‎كند: یوسف پذیرایی گرمی از برادران كرد و دستور داد بارهای آنها را از غلّه تكمیل كردند و قبل از مراجعت آنان، بین آنها چنین گفتگویی ردّ و بدل شد:
    یوسف: شما كی هستید؟ خود را معرفی كنید.
    برادران: ما قومی كشاورز هستیم كه در حوالی شام سكونت داریم. قحطی و خشكسالی ما را فرا گرفت، به حضور شما آمده‎ایم تا غلّه خریداری كنیم.
    یوسف: شاید شما كارآگاههایی باشید كه آمده‎اید پی به اسرار كشور من ببرید!
    برادران: نه به خدا سوگند، ما جاسوس نیستیم، ما برادرانی هستیم كه پدر ما یعقوب ـ علیه السلام ـ فرزند اسحاق بن ابراهیم ـ علیه السلام ـ است. اگر پدر ما را بشناسی بیشتر به ما كرم می‎كنی، چون پدر ما پیامبر خدا، فرزند پیامبران خدا است و اندوهگین است.
    یوسف: چرا پدر شما اندوهگین است؟ شاید به خاطر جهالت و بیهوده كاری شما، او محزون است.
    برادران: ای پادشاه! ما جاهل و سفیه نیستیم، حزن پدر از ناحیه ما نیست، بلكه او پسری از ما كوچكتر داشت، روزی به عنوان صید با ما به بیابان آمد، گرگ او را در بیابان درید. از آن وقت تا حال پدرمان محزون و گریان است.
    یوسف: آیا شما همگی از یك پدر هستید؟
    برادران: همه ما از یك پدر هستیم، ولی مادرانمان یكی نیستند.
    یوسف: چه باعث شده كه پدر شما همه شما را آزادانه به سوی مصر فرستاده، ولی یكی از برادران شما را پیش خود نگهداشته است؟
    برادران: پدرمان با او مأنوس بود. از طرفی برادر مادری او (به نام یوسف) مفقود شد. خاطر پدر ما به واسطه او (بنیامین) تسلّی داده می‎شود و با او مأنوس است.
    یوسف: به چه دلیل آن چه را كه شما می‎گویید باور كنم؟
    برادران: ما در سرزمینی دور ساكن هستیم و در این جا كسی ما را نمی‎شناسد، چه كسی را به عنوان گواهی بیاوریم؟
    یوسف: اگر راست می‎گویید برادر خودتان را كه در نزد پدرتان است نزد من بیاورید، من راضی خواهم شد.
    برادران: پدر ما از فراق او محزون خواهد شد. او با بنیامین مأنوس است، چگونه او را بیاوریم؟
    یوسف: یكی از شماها را به عنوان گرو نزد خود نگه می‎دارم تا پدر شما به خاطر حفظ فرزندش كه در گرو ما است، برادرتان را با شما نزد ما بفرستد.
    به دستور یوسف ـ علیه السلام ـ ، بین برادران قرعه زدند، قرعه به نام شمعون افتاد. این هم از درسهای دستگاه خلقت است كه به این وسیله شمعون كه نسبت به برادران، برای یوسف ـ علیه السلام ـ بهتر بوده و سابقه خوبی داشته نزد یوسف بماند.
    برادران به قصد مراجعت به كنعان آماده شدند. بارها را تكمیل كرده و عزم حركت كردند. یوسف گفت: اگر برادرتان را در سفر بعد نیاورید، دیگر نزد من نیایید و آن گاه برای شما غلّه‎ای پیش من نخواهد بود.
    برای این كه حتماً، برادران هنگام مسافرت دیگر، برادرِ خود را بیاورند، یوسف ـ علیه السلام ـ دستور داد كه محرمانه سرمایه (پول) آنها را در میان بارشان گذاشتند تا همین موضوع هم باعث شود كه به عنوان ردّ امانت یا به عنوان حسن ظنّ پیدا كردن آنان، به لطف و كرم و احسان یوسف ـ علیه السلام ـ ، ناچار مسافرت دیگری به مصر كنند.
    برادران از یك سو با كمال خوشحالی، ‌و از سوی دیگر نگران كه چگونه یعقوب ـ علیه السلام ـ را راضی كنند تا بنیامین را با خود به مصر ببرند، به سوی كنعان روانه شدند و این راه طولانی (كه به نقلی دوازده روز و به نقلی هیجده روز راه رفتن فاصله بین مصر و كنعان بود) را پیمودند و به كنعان رسیدند...[1].

  2. صلوات و تشکر


  3. #2



    بنیامین در محضر یوسف ـ علیه السلام ـ
    وقتی كه فرزندان یعقوب نزد پدر آمده و سلام كردند، یعقوب ـ علیه السلام ـ از كیفیت برخورد آنان احساس كرد كه رنجی در دل دارند، و در میان آنان شمعون را ندید. فرمود: علت چیست كه صدای شمعون را نمی‎شنوم؟
    فرزندان: ای پدر! ما از پیش پادشاه بزرگی كه هرگز از نظر علم، حكمت، وقار، تواضع و اخلاق، مثل او دیده نشده آمده‎ایم، اگر كسی را به تو تشبیه كنند، او به طور كامل به تو شباهت دارد، ولی ما در خاندانی هستیم كه گویا برای بلا آفریده شده‎ایم، او به ما بدبین شد، گمان كرد كه ما راست نمی‎گوییم تا بنیامین را به طرف او ببریم، تا به او خبر بدهد كه حزن تو از چه رواست، و به چه علت این طور زود پیر شدی و چشمهای خود را از دست داده‎ای؟ بنیامین را با ما بفرست تا بار دیگر وقتی به حضور او رفتیم بارهای ما را از غلّه تكمیل كند. از طرفی غلّه‎ها را كه از بارها خالی كردیم، متاع و سرمایه خود را (كه با آن، غلّه خریده بودیم) در میان آن دیدیم، به این حساب هم باید به مصر برگردیم، كسی كه این گونه به ما احسان می‎كند هیچ وقت به برادرمان بنیامین آسیبی نمی‎رساند. از طرفی این مقدار غلّه‎ها چند روز دیگر تمام می‎شود؛ ناگزیر باید به طرف مصر رفت، به ما عنایتی كن!
    یعقوب، گرچه نسبت به فرزندانش به خاطر آن كه یوسف را بردند و برنگرداندند اطمینان نداشت، ولی اصرار فرزندان و اطمینان دادن صد در صد آنان، و ردّ شدن سرمایه و اطلاع از این كه سلطان مصر شخصی با كرم و عادل است و گروگان شدن شمعون و... باعث شد كه اجازه داد در این سفر،‌ بنیامین را هم با خود ببرند، از خداوند حفظ بنیامین را خواستار شد، و در این باره خدا را درباره گفتار فرزندان شاهد گرفت.
    فرزندان با پدر خداحافظی كردند و روانه مصر شدند؛ بارها را گشودند به وضع خود و حیوانات سر و سامان دادند. به یوسف ـ علیه السلام ـ كه در انتظار برادرش بنیامین دقیقه شماری می‎كرد، بشارت ورود برادر را دادند. یوسف ـ علیه السلام ـ بسیار خوشحال شد. برادران به همراه بنیامین بر حاكم مصر (یوسف) وارد شدند و با كمال احترام گفتند: این (اشاره به بنیامین) همان برادر ما است كه فرمان دادی تا او را نزد تو بیاوریم، اینك آورده‎ایم؛ یوسف ـ علیه السلام ـ به برادران احترام كرد، به افتخار آنان ضیافتی تشكیل داد؛ سپس (طبق روایت امام صادق ـ علیه السلام ـ) فرمود: «هر یك از شما با كسی كه از طرف مادر برادر است با هم كنار سفره‎ای بنشیند، هر كدام كه از ناحیه مادر با هم برادر بودند، پیش هم در كنار سفره نشستند، ولی بنیامین تنها ایستاد.
    یوسف: چرا نمی‎نشینی؟
    بنیامین: توفرمودی هر كس با برادر مادریش كنار سفره بنشیند، من در میان اینها برادر مادری ندارم.
    یوسف: تو اصلاً برادر مادری نداری و نداشته‎ای‎؟!
    بنیامین: چرا برادر مادری به نام یوسف داشتم، اینها (اشاره به برادران) می‎گویند كه گرگ او را خورد.
    یوسف: وقتی این خبر به تو رسید، چقدر محزون شدی؟
    بنیامین: خداوند یازده پسر به من داد، نام همه آنان را از نام یوسف اخذ كردم (این قدر مشتاق دیدار او هستم واز فراق او می‎سوزم و در یاد اویم).
    یوسف: به راستی بعد از یوسف با زنان همبستر شدی، فرزندان را بوئیدی و بوسیدی! (یاد یوسف تو را از این كارها باز نداشت؟).
    بنیامین: من پدر صالحی دارم، او به من فرمود: «ازدواج كن تا خداوند از تو فرزندانی به وجود آورد كه زمین را به تسبیح خداوند بگیرند.»
    یوسف: بیا جلو، با من در كنار سفره من بنشین. در این هنگام برادران گفتند: «خداوندا (همان گونه كه به یوسف لطف داشت به برادرش هم لطف دارد) به بنیامین لطف كرد و او را همنشین پادشاه قرار داد.»
    آن گاه یوسف ـ علیه السلام ـ فرمود: «ای بنیامین! من به جای برادرت كه می‎گویی به قول برادرانت، گرگ او را دریده است، هیچ محزون مباش و گذشته‎ها را فراموش كن.»[2]

  4. صلوات و تشکر


  5. #3



    [1] . تفسیر مجمع البیان، ج 5، ص 245 و 246.
    [2] . اقتباس از مجمع البیان، ج 5، ص 251 و 252.

  6. #4



    هنگامی كه فرزندان حضرت یعقوب ـ علیه السلام ـ ، پدر را راضی كردند و به همراه بنیامین به طرف مصر روانه شدند ـ چنان كه خاطر نشان گردید ـ یعقوب به پسران نصیحت مشفقانه كرد و این درس را به جهانیان آموخت. به آنان فرمود: «فرزندانم! وقتی كه وارد مصر شدید از یك در وارد نشوید، بلكه متفرق شده و از درهای متفرّق وارد گردید».[1]
    این نصیحت پدر از دلِ مهربان او ظاهر شد، و خواست فرزندانش از چشم بد، محفوظ بمانند، چه آن كه فرزندان یعقوب ـ علیه السلام ـ دارای قامت رشید و رعنا بودند، یعقوب می‎خواست مردم آنها را چشم نزنند.
    حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ خیلی علاقه داشت كه بنیامین در حضورش بماند، ولی از نظر قانون، هیچ راهی برای نگه داشتن او نبود، جز این كه (شاید با تصویب خود بنیامین) با طرح توطئه‎ای وارد شود. این توطئه چون به خاطر مصالح اهمّی بود (و خود بنیامین راضی بود) هیچ اشكال شرعی نداشت.
    وقتی كه فرزندان یعقوب كه بنیامین هم جزء آنها بود، بارها را بستند، و هر یك از آن یازده نفر در فكر بار شتر خود بود، در حین بستن بارها، یوسف ـ علیه السلام ـ یا مأمور یوسف به اشاره او به طور محرمانه یكی از ظرفهای مخصوص سلطنتی (آبخوری) را در میان بار بنیامین گذاشتند، سپس طبق نقشه قبلی، ‌منادی به كاروان كنعان رو كرد و گفت: «شما دزد هستید.»[2]
    فرزندان یعقوب گفتند: «چه متاعی از شما گم شده است كه ما را دزد می‎خوانید؟»
    به آنها گفته شد كه یكی از ظرفهای مخصوص سلطنتی گم شده، هر كسی آن را بیاورد یك بار شتر جایزه می‎گیرد.
    فرزندان یعقوب گفتند: به خدا سوگند،‌شما می‎دانید كه ما نیامده‎ایم كه در این سرزمین فساد كنیم، ما هرگز دزد نبودیم «وَ ما كُنّا سارِقِینَ».[3]
    این كه فرزندان یعقوب گفتند: شما می‎دانید و نسبت علم به یوسف ـ علیه السلام ـ و مأموران یوسف دادند، از این رو
    است كه یعنی شما در این چند بار ملاقات به روش وامانت داری ما كه سرمایه (بضاعت) در میان بار مانده بود و به شما برگرداندیم، و این كه وقت ورود به مصر دهان شترها را می‎بندیم از این رو كه مبادا به زراعت كسی صدمه‎ای برسد، درك كرده‎اید كه ما این كاره (دزد و فاسد) نیستیم.
    حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ و اطرافیان گفتند: «اگر این ظرف در بارِ یكی از شما پیدا شود، جزایش چیست؟»
    برادران گفتند: «طبق سنّت و قانون ما باید سارق را به عنوان عبد نگه دارید، جزای سارقین پیش ما چنین است.» «كَذلِكَ نَجْزِی الظَّالِمِینَ».[4]
    حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ و اطرافیان برای رفع اتّهام، اول بارهای غیر بنیامین را تفتیش كردند، سپس هنگام تفتیش بار بنیامین، آن ظرف مخصوص را در آن یافتند. فرزندان یعقوب خیلی شرمنده شدند. با چهره‎های خشمگین و غضبناك به بنیامین رو كرده و گفتند: «تو ما را مفتضح كردی و روی ما را سیاه نمودی! كی این ظرف را در میان بار خود گذاشتی؟»
    بنیامین گفت: در سفر قبلی چطور شما بضاعت (سرمایه) را با بار به كنعان آوردید، همان كسی كه بضاعت را در بار گذاشت، همان كس این ظرف را در بار گذاشته است.
    در این جا فرزندان یعقوب سخت لرزیدند، نفس امّاره بر وجودشان چیره شد و تهمت عجیبی زدند. گفتند: «اگر بنیامین دزدی می‎كند عجیب نیست. زیرا در سابق، او برادری (به نام یوسف) داشت كه او هم دزدی كرد.[5] ما از این دو (كه از مادر با ما جدایند) خارج هستیم. ما را به خاطر آنها كیفر نكن.»
    حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ با شنیدن این سخن، اگر آدم عادی می‎بود، با آن قدرتی كه داشت، سخت آنها را گوشمالی می‎داد، ولی با جوانمردی و عفو مخصوصی كه داشت، ‌این تهمت را نادیده گرفت و رخ نكشید و در دل نگه داشت، و به آنان گفت: «شما در مقام پستی هستید (خیلی پست‎تر از این كه چنین خود را جلوه می‎دهید. شما برادر خود را از دست پدر دزدیدید) خداوند بهتر می‎داند كه گفتار شما راجع به دزدی برادر‎تان بنیامین نادرست است».
    ده فرزند یعقوب، خود را سخت در بن بست دیدند. از درِ تقاضا و خواهش وارد شدند و گفتند: ای عزیز مصر! بنیامین، پدر پیر و بزرگواری دارد. یكی از ما را به جای او بگیر، و او را با ما بفرست. بدون تردید ما تو را نیكوكار می‎بینیم،‌ در حق ما نیكی كن.
    حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ گفت: پناه به خدا! كه اگر غیر از كسی را كه متاع خود را در بار او دیدیم بازداشت كنیم، در این صورت ستمكار خواهیم بود «إِنَّا إِذاً لَظالِمُونَ».[6]
    وقتی كه برادران از عزیز مصر مأیوس شدند، در شورای محرمانه، بزرگ آنان (لاوی یا شمعون) به برادران رو كرد و گفت: شما می‎دانید كه یعقوب راجع به بنیامین پیمان موثّق از ما گرفته است كه او را به پدر برگردانیم، اینك با این پیشامد، چگونه پدر را قانع كنیم؟ پدرِ ما با آن سابقه خرابی كه نزدش داریم (كه یوسف را از او گرفتیم و برنگرداندیم) چطور سخن ما را می‎پذیرد؟ من كه به طرف كنعان نمی‎آیم و با این وضع نمی‎توانم با پدر ملاقات كنم، تا خود پدرم به من اجازه بدهد و یا خداوند در این باره حكمی كند و تا خدا چه بخواهد. این رأی من است. بروید نزد پدر و بگویید كه فرزند تو (بنیامین) دزدی كرد و ما طبق آن چه خودمان دیدیم گواهی دادیم، از شهری كه ما در آن بودیم و از كاروانی كه ما با آن آمدیم، حقیقت مطلب را بپرس، بدون تردید ما در این مورد راست می‎گوییم.
    لاوی یا شمعون این سخنان را به برادران تعلیم داد و آنها را روانه كنعان كرد و خودش در مصر ماند. وقتی آنها نزد پدر آمدند، تمام آن مطالبی را كه برادر بزرگشان به آنها دیكته كرده بود به پدر گفتند: یعقوب ـ علیه السلام ـ پس از آن همه انتظار با این وضع روبرو شد، و به خاطر سابقه خراب فرزندانش، گفتار آنها را نپذیرفت و فرمود: «نه، چنین نیست، بلكه اینها همه از نفس امّاره است. نفس شما اینها را به نظرتان جلوه داده است. بدون بی‎تابی، صبر می‎كنم. امیدوارم خداوند همه آنها (هر سه فرزندم) را به من برگرداند. او آگاه و حكیم است.» (اینها لباسهای امتحان و مكافات و پاداش عمل است!!»[7]

  7. #5



    نامه یعقوب به یوسف
    حضرت یعقوب ـ علیه السلام ـ از فرزندانش كناره گرفت و در دنیایی از حزن و غم فرو رفت. آن قدر از فراقِ یوسف نارحتیها كشیده بود كه دیدگانش سفید شده و نابینا گشت. نابینایی و فراقِ بنیامین، بر ناراحتی او افزود. با این كه فرزندانش او را از آن همه ناراحتی نهی می‎كردند و می‎گفتند: سوگند به خدا تو پیوسته در یادِ یوسف هستی، تا سخت ناتوان گردی یا جانت را از دست بدهی.
    حضرت یعقوب ـ علیه السلام ـ گفت: شكایت خود را فقط به خدا می‎كنم، و می‎دانم آن چه را كه شما نمی‎دانید، می‎دانم كه روزی خداوند این رنجها را رفع خواهد كرد.
    حضرت یعقوب ـ علیه السلام ـ از طریق الهام (و رؤیای یوسف در سابق) فهمیده بود كه یوسفش زنده است، ولی نمی‎دانست در كجا است و كی به یوسفش می‎رسد![8]
    از امام باقر ـ علیه السلام ـ روایت شده: یعقوب ـ علیه السلام ـ از خداوند خواست كه «ملك الموت» (عزرائیل) را پیش او بفرستد. دعایش مستجاب شد. عزرائیل نزد یعقوب آمد و عرض كرد: «چه حاجتی داری؟»
    یعقوب گفت: به من خبر بده آیا روح یوسف به وسیله تو قبض شد؟
    عزرائیل گفت: نه.
    یعقوب درك كرد كه یوسف از دنیا نرفته است.
    حضرت یعقوب ـ علیه السلام ـ به فرزندان خود گفت: «ای پسرانم! بروید از یوسف و برادرش (بنیامین) جستجو كنید، از عنایت خداوند مأیوس نباشید، ‌زیرا جز مردم كافر كسی از لطف خداوند ناامید نمی‎شود.»[9]
    فرزندان، دستور پدر را گوش كردند، و به خاطر غلّه آوردن و جستجوی برادر آماده حركت به سوی مصر شدند.
    مطابق حدیث مفصّلی كه از امام صادق ـ علیه السلام ـ نقل می‎كنند، یعقوب ـ علیه السلام ـ برای عزیز مصر نامه‎ای نوشت و توسط فرزندان برای او فرستاد. در آن نامه چنین نوشت:
    «از طرف یعقوب، اسرائیل الله بن اسحاق، ذبیح الله بن ابراهیم خلیل الله، به عزیز مصر. اما بعد: ما از اهل بیتی هستیم كه مشمول بلای خداوند شده‎ایم. جدّم ابراهیم را با دست و پای بسته به آتش افكندند تا سوخته شود. خداوند او را حفظ كرد و آتش را برای او سرد و ملایم نمود. به گردن پدرم اسحاق كارد گذاشته تا قربانی[10] گردد. خداوند به جای او فدا فرستاد. اما من پسری داشتم كه نزدم بسیار عزیز بود. برادرانش او را به همراه خود به صحرا بردند. سپس پیراهن خون آلودش را برگرداندند و گفتند: او را گرگ خورد. از فراقِ او آن قدر گریه كرده‎ام كه چشمم را از دست داده‎ام. او برادر مادری (به نام بنیامین) داشت، به او مأنوس بودم و به وسیله او دلم را تسلّی می‎دادم. او را برادرانش بردند و برنگرداندند و گفتند: او دزدی كرده و تو (ای عزیز مصر) او را به خاطر دزدی نگه داشته‎ای! ما از اهل بیتی هستیم كه در میان ما دزدی نیست. اینكه غم و غصّه‎ام زیاد شده و كمرم از بار مصیبت خمیده است. بر ما منّت بگذار، او را آزاد كن. به ما احسان نما و از غلّه‎ها نیز به ما لطف فرما...»[11]
    فرزندان یعقوب ـ علیه السلام ـ با داشتن این نامه، به طرف مصر رهسپار شدند تا به مصر وارد شده و با اجازه قبلی به حضور عزیز مصر (یوسف) رسیده و نامه را به او دادند و گفتند: «ای عزیز مصر! سختی قحطی ما و خانواده ما را آزار می‎دهد.

  8. صلوات و تشکر


  9. #6



    [1] . سوره یوسف، آیه 67.
    [2] . «اِنكم لَسارِقُونَ» (سوره یوسف: آیه 70). در روایت است كه بنیامین از این توطئه خبر داشت،‌و این نسبت دزدی به فرزندان یعقوب، در ظاهر بود و چون مصلحت اهمی در پیش بود اشكال نداشت (مجمع البیان، ج 5، ص 252) ولی طبق روایت دیگر از امام صادق ـ علیه السلام ـ پرسیدند با این كه برادران یوسف دزدی نكرده بودند، چرا یوسف ـ علیه السلام ـ دروغ گفت؟ حضرت فرمود: «مراد یوسف، دزدی ظرف نبود، بلكه (توریه كرد) مرادش دزدیدن یوسف از پدرش بود.» (تفسیر جامع، ج 2، ص 362).
    [3] . سوره یوسف، آیه 73.
    [4] . سوره یوسف، آیه 75.
    [5] . بعضی گویند: برادران یوسف، به این خاطر نسبت دزدی به یوسف ـ علیه السلام ـ دادند كه سابقاً دیده بودند یوسف ـ علیه السلام ـ بتی از جد مادریش را دزدیده و او را شكسته بود و در راهی انداخته بود.
    [6] . سوره یوسف، آیه 79.
    [7] . مجمع البیان، ج 5، ص 253ـ257.
    [8] . اگر سؤال شود با این كه یوسف به مصر آمد و از كنعان تا مصر خیلی راه نیست، چگونه یعقوب ـ علیه السلام ـ و فرزندانش یوسف را نجستند؟ جواب این است كه: یوسف وقتی وارد مصر شد، مدتی غلام مخصوص عزیز بود،‌ و مدتی در زندان، در این چند سال با مردم تماس نداشت. بعد هم بر اثر رشد سنّی و تغییر قیافه، شناخته نشد. وانگهی بین كنعان و مصر، با وسایل آن زمان زاده یا نُه روز راه بود.
    [9] . سوره یوسف، آیه 87.
    [10] . بنابر قول به اینكه ذبیح، اسحاق بوده نه اسماعیل.
    [11] . مجمع البیان، ج 5، ص 261.

  10. #7



    مدتی است با حال پریشان به سر می‎بریم، اینك با این حال به سوی تو آمده‎ایم. از روی تصدّق پیمانه ما را تمام بده. خداوند صدقه دهندگان را پاداش خواهد داد، و به ما لطف كن، برادرمان بنیامین را با ما بفرست تا به وطن برویم، این نامه پدرمان یعقوب است كه برای شما در مورد آزادی او نوشته است.
    یوسف نامه را بوسید و به چشم كشید. بعد از قرائت نامه، سخت متأثّر شد، و شروع به گریه كرد، به طوری كه پیراهنش از اشك تر شد. سپس به برادران رو كرد و گفت: «آیا می‎دانید كه شما با برادران یوسف چه كردید؟ آن موقعی كه نادان بودید! شما با چه نقشه‎ای یوسف را در عنفوان جوانی از خاندان یعقوب دور كردید؟»
    در این موقع كه برادران با شنیدن این سخن، خود را جمع و جور كرده و كاملاً متوجه عزیز مصر بودند، و با دقت به او نگاه می‎كردند (یوسف تبسّم كرد. وقتی آنها همانند مروارید منظوم دندانهای او را دیدند، یا یوسف تاج خود را برداشت) او را شناختند، گفتند: آیا تو همان یوسف هستی؟!
    یوسف خود را معرفی كرد و فرمود: «من یوسف هستم و این (اشاره به بنیامین) برادرم است. خداوند به ما انعام فرمود. بدون شك، نتیجه پرهیزكاری و صبر این است. خداوند پاداش نیكوكاران را ضایع نمی‎سازد.» «فَإِنَّ اللَّهَ لا یضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ.»
    اینك كه برادران، خود را از نظر سرمایه معنوی چنین تهیدست دیدند، با یك دنیا شرمندگی، به خطای خود و عزّت برادرشان یوسف ـ علیه السلام ـ اعتراف كردند و گفتند: «به خدا سوگند، خداوند تو را برگزید و ما به خطا رفته بودیم.»[1]

  11. صلوات و تشکر


  12. #8



    جزا و نتیجه اعمال
    در این جا به دو نكته جالب درباره نتیجه اعمال اشاره می‎كنیم:
    1. نامه نوشته شده یعقوب ـ علیه السلام ـ برای عزیز مصر مشروع و بلا مانع بود، ولی نظر به این كه او پیامبر بود و می‎بایست توكلش صد در صد به خدا باشد، ترك اولی نمود و به عزیز مصر برای آزادی بنیامین متوسّل شد. طبق روایتی از طرف خداوند، جبرئیل بر یعقوب نازل شد و گفت: خداوند می‎فرماید: چه كسی تو را به این بلاها مبتلا كرد؟
    یعقوب عرض كرد: «خداوند مرا برای تأدیب به این رنجها مبتلا كرد.»
    جبرئیل گفت: خداوند می‎فرماید: آیا كسی غیر از من قدرت دارد كه این بلاها را از تو رفع كند؟
    یعقوب عرض كرد: نه.
    جبرئیل گفت: خداوند می‎فرماید: پس چرا شكایت خود را به غیر من بردی و از دیگری خواستی تا از تو رفع بلا كند؟!
    حضرت یعقوب ـ علیه السلام ـ ، از درگاه خدا استغفار كرد و نالید. از طرف خداوند به او خطاب شد:
    «آن چه از گرفتاریها كه می‎بایست بر تو وارد شود، شد. اگر توجه به من می‎كردی با این كه مقدّر بود، این رنجها را از تو بر می‎گرداندم. ای یعقوب! یوسف و برادرش را به تو بر می‎گردانم، ‌ثروت و قوای بدنی به تو خواهم داد. چشمهایت را بینا می‎كنم، آن چه كردم به خاطر تأدیب بود.[2]»
    از رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ نقل شده، فرمود: جبرئیل در این موقع به نزد یعقوب نازل شد و گفت: «خداوند سلام می‎رساند و می‎فرماید: بشارت باد به تو، دل تو خشنود باشد. به عزّت خودم سوگند، اگر یوسف و بنیامین مرده هم باشند آنها را زنده خواهم كرد تا به وصال آنها برسید. برای مستمندان، ‌طعام تهیه كن، زیرا محبوبترین بندگان من تهیدستان هستند. آیا می‎دانی كه چرا بینایی چشمت را گرفتم، و كمرت را خم كردم؟ زیرا شما گوسفندی ذبح كردید، فقیری كه روزه بود به سوی شما آمد، تقاضای غذا كرد او را ردّ كردید.»
    گویند: از این به بعد، هرگاه یعقوب ـ علیه السلام ـ می‎خواست غذا بخورد، به منادی امر می‎كرد كه ندا كند هر كس میل به غذا دارد بیاید با یعقوب غذا بخورد. هرگاه یعقوب روزه می‎گرفت، هنگام افطار به منادی امر می‎كرد كه ندا كند كسی كه
    روزه است بیاید با یعقوب افطار كند.[3]
    2. پاداش عمل، كار خود را كرد و یوسف به چاه افتاده را آن همه عزّت و شوكت بخشید، اما برادران او كارشان به جایی رسید كه با كمال شرمندگی به گناه و خطای خود اعتراف كردند، و در برابر یوسف ـ علیه السلام ـ چون بنده‎ای حلقه به گوش قرار گرفته، حتی با زبان عجز و تمنّا، تقاضای صدقه (وَ تَصَدَّقْ عَلَینا) نمودند. مكافات عمل اینك آنان را به این صورت در آورده است، كسی كه جو بكارد، حاصل او گندم نیست، بلكه جو است.

  13. صلوات و تشکر


  14. #9



    گذشت جوانمردانه یوسف از برادران
    وقتی كه برادران، از ستم خویش درباره یوسف پشیمان گشتند، و به خطای خود اقرار كردند، هم در نزد یوسف ـ علیه السلام ـ و هم در نزد یعقوب ـ علیه السلام ـ زبان به عذر خواهی گشودند و تقاضای عفو كردند. یوسف مهربان آن همه مصائب را كه از ناحیه آنها به او وارد شده بود، نادیده گرفت و بی‎درنگ فرمود:
    «لا تَثْرِیبَ عَلَیكُمُ الْیوْمَ یغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ؛ اكنون بر شما ملامتی نیست (شما را بخشیدم) خداوند نیز شما را ببخشد كه او مهربان‎ترین مهربانان است.»[4]
    هنگامی كه برادران نزد یعقوب ـ علیه السلام ـ آمدند، گفتند: «ای پدر بزرگوار! تقاضا داریم از درگاه الهی برای ما طلب عفو و مغفرت نمایی، ما به خطاهای خود اعتراف داریم.»
    حضرت یعقوب ـ علیه السلام ـ به درخواست فرزندان جواب موافق داد، ولی انجام آن را به بعد موكول كرد و فرمود: «در آتیه نزدیكی از خداوند برای شما طلب بخشش خواهم كرد.» (سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّی).[5]
    از امام صادق ـ علیه السلام ـ سؤال شد كه: «چرا حضرت یعقوب ـ علیه السلام ـ طلب عفو فرزندان را به تأخیر انداخت، ولی یوسف فوراً برادران گناهكار خود را بخشید؟»
    امام صادق ـ علیه السلام ـ در پاسخ، دو جواب فرمود: اول آن كه قلب جوان از قلب پیر، مهربانتر و رقیق‎تر است. از این رو، یوسف ـ علیه السلام ـ از عذرخواهی برادران متأثّر شد و آنان را فوراً بخشید. دوم آن كه فرزندان یعقوب به یوسف ـ علیه السلام ـ ستم كرده بودند. یوسف خودش صاحب حق بود و حق خود را فوراً بخشید، ولی یعقوب ـ علیه السلام ـ كه باید حق دیگری را ببخشد، به تعویق انداخت تا سحر شب جمعه برای آنان طلب آمرزش كند.[6]
    از این مسیر نیز از این دو پیامبر بزرگوار، درس عفو و كرم را می‎آموزیم، كه چگونه آن همه مصائب را كه از ناحیه برادران به آنها وارد شده بود، نادیده انگاشتند و به طور كلی در صدد انتقام و نفرین بر نیامدند و آنها را بخشیدند كه گفته‎اند: «در عفو لذتی است كه در انتقام نیست.»
    پیراهن یوسف ـ علیه السلام ـ و بوی خوشِ آن
    حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ ، پیراهن خود را به برادران داد و فرمود: این پیراهن را ببرید، بر روی پدر افكنید تا او بینا گردد، سپس همه شما (خاندان یعقوب) از كنعان كوچ كرده و به سوی من بیایید (وَ أْتُونِی بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِینَ).[7]
    وقتی كه برادران، پیراهن را گرفتند و از طرف یوسف ـ علیه السلام ـ مرخّص شدند، با كمال شوق و شعف به سوی كنعان روانه شدند. یعقوب گفت: «من بوی یوسف را احساس می‎كنم، اگر مرا سبك عقل نخوانید.»
    فرزندان یعقوب كه فهم درك این مقام بلند را نداشتند؛ از روی انكار گفتند: «ای پدر به خدا قسم تو در همان گمراهی دیرین خود هستی!!»
    برادران وقتی كه به كنعان رسیدند، مژده رسان، پیراهن یوسف ـ علیه السلام ـ را به روی یعقوب ـ علیه السلام ـ افكند، یعقوب بینا شد و گفت: «آیا به شما نگفتم كه من از خدا چیزها می‎دانم كه شما نمی‎دانید.»[8]
    این كه چگونه، پیراهن یوسف، چشم یعقوب را بینا كرد؟ جوابش روشن است، زیرا یوسف ـ علیه السلام ـ پیامبر بود، از نشانه‎های پیامبران، معجزه است. همان طور كه عیسی ـ علیه السلام ـ كور مادر زاد را بینا می‎كرد، برادران و دیگران به خصوص از این راه درك كردند كه حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ پیامبری از پیامبرانِ خدا است.
    اما این كه: یعقوب چگونه از دور بوی یوسف را استشمام كرد؟ پاسخ آن كه: یا منظور یعقوب این بود كه این مطلب كنایه از وصال نزدیك باشد، یعنی (طبق الهام) به زودی به وصال یوسف خواهم رسید، و یا در حقیقت بوی یوسف كه در میان پیراهن مانده بود توسط باد صبا، به اذن الهی به مشام یعقوب رسید.

  15. صلوات و تشکر


  16. #10



    حركت یعقوب و فرزندان برای دیدار یوسف
    یعقوب و فرزندان آماده حركت از كنعان به سوی مصر شدند، به نقلی آنها هفتاد و سه نفر بودند، بر مركبها سوار شده و به سوی مصر روان گشتند. پس از نه روز با خوشحالی بسیار به مصر رسیدند. یوسف با كمال احترام و عزّت، از پدر و دودمانش استقبال كرد. پدر و مادر[9] خود را بر تخت بالا برد و پیشِ خود نشانید. آنان (پدر و مادر و یازده برادر یوسف) در برابر شكوه یوسف ـ علیه السلام ـ به خاك افتادند و وی را به عنوان شكر پروردگار، سجده كردند. یوسف ـ علیه السلام ـ به یاد خوابی افتاد كه در زمان طفولیت دیده بود كه خورشید و ماه و یازده ستاره او را سجده می‎كنند. به پدر رو كرد و گفت: «ای پدر! این منظره، تعبیر خوابِ سابقِ من است، پروردگارم آن را محقّق گردانید.»[10]
    حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ اینك در اوج عزّت قرار گرفته و غمهایش رفع گشته، فرمانفرمای عظیم كشور پهناور مصر شده، لحظه‎ای از یاد خدا غافل نیست، غرور نورزید، بلكه شروع كرد با سخنانی ارزنده، در درگاه خداوند شكرگزاری كردن و گفت: پروردگارم به من لطف كرد، مرا از زندان نجات داد و شما را از بیابان (كنعان)، پس از آن كه شیطان بین من و برادرانم فتنه كرد، به سوی من آورد.

  17. صلوات و تشکر


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. ۩ ۩ یوسف زهرا (عج)
    توسط هندیانی در تالار زندگی نامه
    پاسخ: 8
    آخرين نوشته: 1391/08/18, 04:38 بعد از ظهر
  2. پایان عمر یوسف (علیه السلام)
    توسط سوگند در تالار قصص قرآن
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 1390/02/26, 12:39 بعد از ظهر
  3. یوسف (ع) بی‎گناه در زندان
    توسط سوگند در تالار قصص قرآن
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 1390/02/26, 12:27 بعد از ظهر
  4. عفّت یوسف علیه السلام
    توسط سوگند در تالار قصص قرآن
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 1390/02/26, 12:24 بعد از ظهر
  5. خواب یوسف (ع) و حسادت برادران
    توسط سوگند در تالار قصص قرآن
    پاسخ: 7
    آخرين نوشته: 1390/02/05, 06:55 بعد از ظهر

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •