تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 8 , از مجموع 8
  1. #1

    خواب یوسف (ع) و حسادت برادران




    خواب یوسف (ع) و حسادت برادراننام حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ فرزند یعقوب ـ علیه السلام ـ 27 بار در قرآن آمده است، و یك سوره قرآن یعنی سوره دوازدهم قرآن به نام سوره یوسف است كه 111 آیه دارد و از آغاز تا انجام آن پیرامون سرگذشت یوسف ـ علیه السلام ـ می‎باشد. و داستان یوسف ـ علیه السلام ـ در قرآن به عنوان «اَحسَنُ القِصَص؛ نیكوترین داستان‎ها» معرفی شده، چنان كه در آیه 3 سوره یوسف می‎خوانیم خداوند می‎فرماید:
    «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِما أَوْحَینا إِلَیكَ هذَا الْقُرْآنَ؛ ما بهترین سرگذشتها را از طریق این قرآن ـ كه به تو وحی كردیم ـ بر تو بازگو می‎كنیم.»
    اكنون به این داستان‎ها براساس قرآن توجه كنید:

  2. #2



    خواب دیدن یوسف ـ علیه السلام ـ
    یوسف ـ علیه السلام ـ دارای یاده برادر بود، و تنها با یكی از برادرهایش به نام بِنیامین از یك مادر بودند، یوسف از همه برادران جز بنیامین كوچكتر، و بسیار مورد علاقه پدرش یعقوب ـ علیه السلام ـ بود، و هنگامی كه نه سال داشت
    [1] روزی نزد پدر آمد و گفت:
    «پدرم! من در عالم خواب دیدم كه یازده ستاره و خورشید و ماه در برابرم سجده می‎كنند.»
    یعقوب كه تعبیر خواب را می‎دانست به یوسف ـ علیه السلام ـ گفت: «فرزندم! خواب خود را برای برادرانت بازگو مكن كه برای تو نقشه خطرناكی می‎كشند، چرا كه شیطان دشمن آشكار انسان است، و این گونه پروردگارت تو را بر می‎گزیند، و از تعبیر خوابها به تو می‎آموزد، و نعمتش را بر تو و بر خاندان یعقوب تمام و كامل می‎كند، همان گونه كه پیش از این بر پدرانت ابراهیم و اسحاق ـ علیهما السلام ـ تمام كرد، به یقین پروردگار تو دانا و حكیم است.»
    [2]
    این خواب بر آن دلالت می‎كرد، كه روزی حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ رییس حكومت و پادشاه مصر خواهد شد، یازده برادر، و پدر و مادرش كنار تخت شكوهمند او می‎آیند، و به یوسف تعظیم و تجلیل می‎كنند
    [3] و سجده شكر به جا می‎آورند.[4]
    و نظر به این كه یعقوب ـ علیه السلام ـ روحیه فرزندانش را می‎شناخت، می‎دانست كه آنها نسبت به یوسف ـ علیه السلام ـ حسادت دارند، نباید حسادت آنها تحریك شود. از سوی دیگر همین خواب دیدن یوسف ـ علیه السلام ـ و الهامات دیگر موجب شد كه یعقوب ـ علیه السلام ـ امتیاز و عظمت خاصی در چهره یوسف ـ علیه السلام ـ مشاهده كرد، و می‎دانست كه این فرزندش پیغمبر می‎شود و آینده درخشانی دارد، از این رو نمی‎توانست علاقه و اشتیاق خود را به یوسف ـ علیه السلام ـ پنهان سازد، و همین روش یعقوب ـ علیه السلام ـ نسبت به یوسف باعث حسادت برادران می‎شد.
    و طبق بعضی از روایات بعضی از زنهای یعقوب موضوع خواب دیدن یوسف را شنیدند و به برادران یوسف ـ علیه السلام ـ خبر دادند، از این رو حسادت برادران نسبت به یوسف ـ علیه السلام ـ بیشتر شد به طوری كه تصمیم خطرناكی در مورد او گرفتند.

  3. #3



    نیرنگ برادران حسود یوسف ـ علیه السلام ـ
    یعقوب ـ علیه السلام ـ گرچه در میان فرزندان رعایت عدالت می‎كرد، ولی امتیازات و صفات نیك یوسف ـ علیه السلام ـ به گونه‎ای بود، كه خواه ناخواه بیشتر مورد علاقه پدر قرار می‎گرفت، وانگهی یوسف در میان برادران ـ جز بنیامین ـ از همه كوچكتر بود و در آن وقت نه سال داشت، و طبعاً چنین فرزندی بیشتر مورد مهر و محبت پدر و مادر قرار می‎گیرد. بنابراین حضرت یعقوب ـ علیه السلام ـ بر خلاف عدالت رفتار نكرده، تا حسّ حسادت فرزندانش را برانگیزد، بلكه یعقوب مراقب بود كه یوسف ـ علیه السلام ـ خواب دیدن خود را كتمان كند تا برادرانش توطئه نكنند، از سوی دیگر یوسف ـ علیه السلام ـ در میان برادران، بسیار زیباتر بود، قامت رعنا و چهره دل آرا داشت و همین وضع كافی بود كه حسادت برادران ناتنی‎اش را كه از ناحیه مادر با او جدا بودند برانگیزاند، بنابراین یعقوب ـ علیه السلام ـ هیچ گونه تقصیر و كوتاهی برای حفظ عدالت نداشت.
    ولی برادران بر اثر حسادت، آرام نگرفتند در جلسه محرمانه خود گفتند: یوسف و برادرش (بنیامین) نزد پدر از ما محبوبترند، در حالی كه ما گروه نیرومندی هستیم، قطعاً پدرمان در گمراهی آشكار است.
    ـ یوسف را بكشید یا او را به سرزمین دور دستی بیفكنید، تا توجه پدر تنها به شما باشد، و بعد از آن از گناه خود توبه می‎كنید و افراد صالحی خواهید بود، ولی یكی از آنها گفت: یوسف را نكشید، اگر می‎خواهید كاری انجام دهید او را در نهانگاه چاه بیفكنید، تا بعضی از قافله‎ها او را برگیرند، و با خود به مكان دوری ببرند.
    [5]
    آری خصلت زشت حسادت باعث شد كه آنها پدرشان پیامبر خدا را گمراه خواندند، و اكثراً توطئه قتل یوسف بی‎گناه را طرح نمودند، و تصمیم گرفتند به جنایتی بزرگ دست بزنند، تا عقده حسادت خود را خالی كنند.
    در روایت آمده: آن كسی كه در جلسه محرمانه، برادران را از قتل یوسف ـ علیه السلام ـ برحذر داشت، لاوی (یا: روبین، یا یهودا) بود، او گفت: «به قول معروف گرهی كه با دست گشاید با دندان چرا؟ مقصود ما این است كه علاقه پدر را نسبت به یوسف ـ علیه السلام ـ قطع كنیم، این منظور نیازی به قتل ندارد، بلكه یوسف را به فلان چاه كه در سر راه كاروانها است می‎اندازیم تا بعضی از رهگذرها كه كنار آن چاه برای كشیدن آب می‎آیند، یوسف را بیابند و او را با خود به نقاط دور برند و در نتیجه برای همیشه از چشم پدر پنهان خواهد شد.
    برادران همین پیشنهاد را پذیرفتند، و تصمیم گرفتند تا در وقت مناسبی همین نقشه و نیرنگ را اجرا نمایند.
    [6]
    آری حسادت، خصلتی است كه از آن، خصلت‎های زشت و خطرناك دیگر بروز می‎كند، و كلید گناهان كبیره دیگر می‎شود، بنابراین برای دوری از بسیاری از گناهان باید، حس شوم حسادت را از صفحه دل بشوییم.

  4. #4



    نفاق و ظاهر سازی برادران، نزد پدر
    برادران یوسف با نفاق و ظاهر سازی عجیبی نزد پدرشان حضرت یعقوب ـ علیه السلام ـ آمدند، و با كمال تظاهر به حق به جانبی و اظهار دلسوزی با پدر در مورد یوسف ـ علیه السلام ـ به گفتگو پرداختند تا او را یك روز همراه خودبه صحرا ببرند و در آن جا در كنار آنها بازی كند. در این مورد بسیار اصرار نمودند ولی حضرت یعقوب ـ علیه السلام ـ پاسخ مثبت به آنها نمی‎داد، آنها می‎گفتند:
    «پدر جان! چرا تو درباره برادرمان یوسف ـ علیه السلام ـ به ما اطمینان نمی‎كنی؟ در حالی كه ما خیرخواه او هستیم؟ فردا او را با ما به خارج از شهر بفرست، تا غذای كافی بخورد و تفریح كند و ما از او نگهبانی می‎كنیم».
    یعقوب ـ علیه السلام ـ گفت: من از بردن یوسف، غمگین می‎شوم، و از این می‎ترسم كه گرگ او را بخورد، و شما از او غافل باشید.
    برادران به پدر گفتند: با این كه ما گروه نیرومندی هستیم، اگر گرگ او را بخورد، ما از زیانكاران خواهیم بود، هرگز چنین چیزی ممكن نیست، ما به تو اطمینان می‎دهیم.
    یعقوب ـ علیه السلام ـ هر چه در این مورد فكر كرد كه چگونه با حفظ آداب و پرهیز از بروز اختلاف بین برادران، آنان را قانع كند راهی پیدا نكرد جز این كه صلاح دید تا این تلخی را تحمل كند و گرفتار خطر بزرگتری نگردد، ناگزیر رضایت داد كه فردا فرزندانش، یوسف ـ علیه السلام ـ را نیز همراه خود به صحرا ببرند. آنها دقیقه شماری می‎كردند كه به زودی ساعتها بگذرند و فردا فرا رسد، و تا پدر پشیمان نشده یوسف را همراه خود ببرند.
    آن شب صبح شد، آنها صبح زود نزد پدر آمدند، و با ظاهر سازی و چهره دلسوزانه به چاپلوسی پرداختند تا یوسف را از پدر جدا كنند.
    یعقوب ـ علیه السلام ـ سر و صورت یوسف ـ علیه السلام ـ را شست، لباس نیكو به او پوشانید، و سبدی پر از غذا فراهم نمود و به برادران داد و در حفظ و نگهداری یوسف ـ علیه السلام ـ سفارش بسیار نمود.
    كاروان فرزندان یعقوب به سوی صحرا حركت كردند، یعقوب در بدرقه آنها، به طور مكرر آنها را به حفظ و نگهداری یوسف سفارش می‎نمود و می‎گفت: «به این امانت خیانت نكنید، هرگاه گرسنه شد غذایش دهید، و در حفظ او كوشا باشید».
    یعقوب با دلی غمبار در حالی كه می‎گریست، یوسف ـ علیه السلام ـ را در آغوش گرفت و بوسید و بوئید، سپس با او خدا حافظی كرد و از آنها جدا شد، و به خانه بازگشت، وقتی كه آنها از یعقوب فاصله بسیار گرفتند، كینه‎هایشان آشكار شد و حسادتشان ظاهر گشت و به انتقام جویی از یوسف ـ علیه السلام ـ پرداختند، یوسف ـ علیه السلام ـ در برابر آزار آنها نمی‎توانست كاری كند، ولی آنها به گریه و خردسالی او رحم نكردند و آماده اجرای نقشه خود شدند.
    آنها كنار دره‎ای پر از درخت رسیدند و به همدیگر گفتند: در همین جا یوسف را گردن می‎زنیم و پیكرش را به پای این درختها می‎افكنیم تا شب گرگ بیاید و آن را بخورد.
    بزرگ آنها گفت: «او را نكشید، بلكه او را در میان چاه بیفكنید، تا بعضی از كاروانها بیایند و او را با خود ببرند».
    مطابق پاره‎ای از روایات، پیراهن یوسف را از تنش بیرون آوردند، هرچه یوسف تضرع و التماس كرد كه او را برهنه نكنند، اعتنا نكردند و او را برهنه بر سر چاه آورده و به درون چاه آویزان نموده و طناب را بریدند و او را به چاه افكندند.
    یوسف در قعر چاه قرار گرفت در حالی كه فریاد می‎زد: «سلام مرا به پدرم یعقوب برسانید.»
    [7]
    در میان آن چاه، آب بود، و در كنار آن سنگی وجود داشت، یوسف به روی آن سنگ رفت و همانجا ایستاد.

  5. #5



    [1] . نور الثقلین، ج 2، ص 410.
    [2] . یوسف، 5 و 6.
    [3] . چنان كه این مطلب در آیه 100 سوره یوسف آمده است.
    [4] . نور الثقلین، ج 2، ص 410.
    [5] . یوسف، 8 و 9.
    [6] . مجمع البیان، تفسیر صافی، جامع الجوامع و نور الثقلین، ذیل آیه 9 و 10 سوره یوسف.
    [7] . تفسیر نور الثقلین، ج 2، ص 413؛ تفسیر جامع، ج 3، ص320.

  6. #6



    برادران می‎پنداشتند او در آب غرق می‎شود، همان جا ساعتها ماندند و دیگر صدایی از یوسف ـ علیه السلام ـ نشنیدند، از او ناامید شدند و سپس به سوی كنعان نزد پدر بازگشتند.[1]
    خنده عبرت، و توكل و مناجات یوسف ـ علیه السلام ـ
    روایت شده: هنگامی كه برادران، یوسف را در میان چاه آویزان كردند، یوسف لبخندی زد، یكی از برادران به نام یهودا گفت: این جا چه جای خنده است؟
    یوسف گفت: روزی در این فكر بودم كه چگونه كسی می‎تواند با من اظهار دشمنی كند؟ چرا كه دارای برادران نیرومند هستم، ولی اكنون می‎بینم خود شما بر من مسلط شده‎اید و می‎خواهید مرا به چاه افكنید، این درسی از جانب خداوند است كه نباید هیچ بنده‎ای به غیر خدا تكیه كند (بنابراین خنده من خنده شادی نبود، خنده عبرت بود، از این حادثه عبرت گرفتم كه باید فقط به خدا توكل كنم).
    [2]
    از این رو وقتی كه یوسف ـ علیه السلام ـ در درون چاه قرار گرفت، از همه چیز دل برید، و تنها دل به خدا بست و چنین می‎گفت: ای پروردگار ابراهیم و اسحاق و یعقوب به من ناتوان و كوچك، لطف كن.
    «یا صَرِیخَ الْمُسْتَصْرِخِینَ یا غَوْثَ المُسْتَغیثِینَ یا مُفَرِّجَ عَنْ كَرْبِ الْمُكْرُوبِینَ، قَدْ تَری مَكانی وَ تَعْرِفُ حالی، وَ لا یخْفی عَلَیكَ شَیءٌ مِنْ اَمْرِی بِرَحْمَتِكَ یا رَبّی؛ ای دادرسِ دادخواهان، ای پناهِ پناه آورندگان، ای برطرف كننده ناراحتی‎ها، تو می‎دانی كه در چه مكانی هستم، به حال من اطلاع داری، بر تو چیزی پوشیده نیست. ای پروردگار من مرا مشمول رحمت خود قرار ده.»
    یوسف ـ علیه السلام ـ در قعر چاه در میان تاریكی اعماق چاه با آن سن كم، تنها و درمانده شده، به خدا توكل كرد. خداوند نیز به او لطف نمود، فرشتگانی را به عنوان محافظت و تسلّی خاطر او به نزد او فرستاد.
    [3]
    نتیجه توكل یوسف ـ علیه السلام ـ این شد كه خداوند به یوسف وحی كرد: «بردبار باش و غم مخور. روزی خواهد آمد كه برادران خود را از این كار بدشان آگاه خواهی ساخت. آنها نادانند، و مقام تو را درك نمی‎كنند» (وَ أَوْحَینا إِلَیهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا یشْعُرُونَ).
    [4]
    روایت شده: وقتی كه ابراهیم ـ علیه السلام ـ را می‎خواستند در آتش افكنند، بدنش را برهنه كرده بودند. جبرئیل پیراهنی بهشتی آورد و به تن ابراهیم كرد. ابراهیم ـ علیه السلام ـ آن پیراهن را نزد خود داشت تا به اسحاق داد، اسحاق هم به یعقوب داد، یعقوب آن پیراهن را در «تمیمه‎»ای
    [5] قرار داد و آن را به گردن یوسف انداخت. جبرئیل نزد یوسف آمد، آن پیراهن را از «تمیمه» خارج كرده و به تن او كرد. همین پیراهن بود كه یعقوب بوی آن را از فاصله دور استشمام می‎كرد.[6]
    از امام صادق ـ علیه السلام ـ نقل شده: هنگامی كه برادران یوسف ـ علیه السلام ـ او را در میان چاه افكندند، جبرئیل نزد یوسف ـ علیه السلام ـ آمد و گفت: ای نوجوان در این جا چه می‎كنی؟
    یوسف ـ علیه السلام ـ : برادرانم مرا در میان چاه افكندند.
    جبرئیل ـ علیه السلام ـ : آیا می‎خواهی از این چاه نجات یابی؟
    یوسف ـ علیه السلام ـ : با خدا است، اگر خواست مرا نجات می‎دهد.
    جبرئیل ـ علیه السلام ـ : خداوند می‎فرماید: مرا با این دعا بخوان تا تو را از چاه نجات دهم، و آن دعا این است:
    «اَللّهُمَّ اِنّی اَسْئَلُكَ بِاَنَّ لَكَ الْحَمْدُ لا اِلهَ اِلّا اَنْتَ الْمَنّانُ، بَدِیعُ السَّماواتِ وَ الْاَرْضِ ذُو الْجَلالِ وَ الْاِكْرامِ اَنْ تُصَلِّی عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اَنْ تَجْعَلَ لِی مِمّا اَنَا فیهِ فَرَجاً وَ مَخْرَجاً؛ خدایا از درگاه تو مسئلت می‎نمایم، حمد و سپاس، مخصوص تو است، معبود یكتایی جز تو نیست، تو نعمت بخش و آفریدگار آسمانها و زمین، صاحب عظمت و شكوه هستی،‌ بر محمد و آلش درود بفرست، و برای من در این جا راه گشایش فراهم فرما.»
    [7]

  7. #7



    دروغ بافی برادران، و پاسخ یعقوب به آنها
    برادران یوسف پس از انداختن یوسف به چاه، به طرف كنعان بر می‎گشتند. برای این كه پیش پدر رو سفید شوند و به دروغی كه قصد داشتند به پدر بگویند رونقی دهند، پیراهن یوسف را به خون بزغاله یا آهویی آلوده كردند، تا آن را نزد پدر، شاهد قول خود بیاورند كه گرگ یوسف را دریده است. این پیراهن خون آلود هم دلیل بر سخن ما است. شب شد. آنان با سرافكندگی و خجالت ظاهری در حالی كه در ظاهر گریه می‎كردند و به سر می‎زدند به طرف پدر آمدند. تا پدر آنان را دید و یوسف را ندید، فرمود:
    «پس برادر شما چه شد؟ چرا به امانتی كه به شما سپرده بودم خیانت كردید؟ آیا از همان چیزی كه می‎ترسیدم به سرم آمد؟»
    آنها در جواب گفتند: «ای پدر؛ ما یوسف را نزد اثاث خود گذاشتیم و برای مسابقه به محل دوردستی رفتیم، از بخت برگشته ما، گرگ او را در غیاب ما دریده وخورد و كشته نیم خورده او را به جای گذاشته بود. این پیراهن خون آلود اوست كه آورده‎ایم كه گواه گفتار ما است. گر چه شما گفته صد در صد صحیح ما را باور نمی‎كنید «وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقِینَ».
    [8]
    این دروغ سازان با این ترفند مرموز، به قدری مهارت به خرج دادند كه هر كسی می‎بود باور می‎كرد، ولی از آن جا كه گفته‎اند: «دروغگو حافظه ندارد» گویا اینها عقل خود را از دست داده بودند و اصلاً به فكرشان راه پیدا نكرد كه اگر گرگ كسی را بخورد، پیراهنش را هم می‎دَرَّد. از این رو، وقتی یعقوب به پیراهن نگاه كرد، دید آن پیراهن هیچ پارگی و بریدگی ندارد. فرمود:
    «این گرگ، عجب گرگ مهربانی بوده است، تاكنون چنین گرگی ندیده‎ام كه شخصی را بِدَرَّد، ولی به پیراهن او كوچكترین آسیبی نرساند.»
    وقتی حضرت یعقوب ـ علیه السلام ـ به پسرهای خود این را گفت، فكر آنان بیدرنگ عوض شد و گفتند: «اشتباه كردیم، دزدها او را كشتند».
    حضرت یعقوب ـ علیه السلام ـ فرمود: «چگونه می‎شود كه دزدها او را بكشند، ولی پیراهنش را بگذارند. آنها به پیراهن بیشتر احتیاج دارند.» (چرا این دروغهای شاخدار را بر زبان جاری می‎سازید؟)
    برادران سرافكنده و شرمنده شدند. دیگر جوابی نداشتند. مشتشان باز شد. حقّ همان بود كه یعقوب در جواب آنها فرمود:
    «بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسَكُمْ أَمْراً؛ او را گرگ ندرید،‌و دزدها نكشتند، بلكه نفس‎های شما، این كار را برایتان آراست. من صبر نیكو خواهم داشت،‌ و در برابر آن چه می‎گویید از خداوند یاری می‎طلبم.»
    [9]
    یعنی: دندان روی جگر می‎گذارم، بدون جزع و فزع در كنج عزلت می‎نشینم،‌ تا خداوند مرا از این درد و غم بیرون آورد.

  8. #8



    [1] . همان مدرك.
    [2] . تفسیر جامع الجوامع، ص 214.
    [3] . تفسیر جامع، ص 321؛ حیوه القلوب، ج 1، ص 248.
    [4] . سوره یوسف؛ آیه 14.
    [5] . تمیمه عبارت از لوله‎ای نقره‎ای بود كه عربها آن را به گردن فرزندان خود می‎انداختند تا فرزندانشان از چشم بد محفوظ بمانند (المنجد ـ واژه تمیم).
    [6] . تفسیر جامع الجوامع، ص 214.
    [7] . تفسیر نور الثقلین، ج 2، ص 415 و 416.
    [8] . یوسف، 17.
    [9] . تفسیر مجمع البیان، ج 5، ص 218، ذیل آیه 18 سوره یوسف.

موضوعات مشابه

  1. ۩ ۩ یوسف زهرا (عج)
    توسط هندیانی در تالار زندگی نامه
    پاسخ: 8
    آخرين نوشته: 1391/08/18, 04:38 بعد از ظهر
  2. پایان عمر یوسف (علیه السلام)
    توسط سوگند در تالار قصص قرآن
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 1390/02/26, 12:39 بعد از ظهر
  3. حضور برادران یوسف (ع) در نزد او
    توسط سوگند در تالار قصص قرآن
    پاسخ: 12
    آخرين نوشته: 1390/02/26, 12:38 بعد از ظهر
  4. یوسف (ع) بی‎گناه در زندان
    توسط سوگند در تالار قصص قرآن
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 1390/02/26, 12:27 بعد از ظهر
  5. عفّت یوسف علیه السلام
    توسط سوگند در تالار قصص قرآن
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 1390/02/26, 12:24 بعد از ظهر

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •