تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 8 , از مجموع 8
  1. #1

    حافظ قرآن حضرت آیت الله خزعلی




    برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  khazali.jpg
مشاهده: 113
حجم:  18.5 کیلو بایت
    زندگی نامه:
    دوران كودكي
    اين جانب ابوالقاسم خزعلي به سال 1304 شمسي در شهرستان بروجرد ديده به جهان گشودم. تا سن نزديك ده سالگي‌ام را در زادگاهم سپري كردم. آنگاه به همراه پدرم غلام‌رضا و مادرم ربابه و جدّم مرحوم حاج عبدالكريم و برخي ديگر از بستگان به مشهد مهاجرت كردم. بعدها بستگان ما به بروجرد برگشتند؛ ولي پدر، مادر، برادران، خواهران و بنده در مشهد مانديم.
    در بروجرد كه بودم به مكتبخانه سيّد جعفر شيرازي كه معلّم خوبي بود، مي رفتم. وقتي به مشهد آمدم در يكي از مدارس، آزموني از من به عمل آمد و در كلاس چهارم مشغول به تحصيل شدم و تا كلاس ششم ابتدايي را در مشهد گذراندم. سپس بعضي از كلاس هاي دبيرستان را شبانه خواندم. پس از اتمام دوره دبيرستان مشغول به كار شدم تا زماني كه رضاخان تبعيد شد و زمينه حوزه به وجود آمد. روزي يكي از افراد خيّر كه با من سر و كار داشت و در محلّ كارم بود به من گفت: فلاني! نمي خواهي طلبه بشوي؟ من مثل كسي كه گمشده اي داشته باشد و يك مرتبه آن را پيدا كند، شادمان شدم و با جواب قاطع گفتم: چرا. گفت: صبح ها و شب ها مشغول به تحصيل باش و روزها مشغول به كار. كارِ من هم نوشتن فاكتورهاي فروش و ثبت و ضبط اموال مغازه اي بود كه لوازمِ كفش، مانند ميخ، مقوّا و امثال اين ها را در آنجا مي فروختند.
    خلاصه اين كه من ديدم طلبگي با روح من بهتر مي سازد. از اين‌رو، وارد حوزه علميّه مشهد شدم و در مدرسه علميّه نوّاب مشهد به تحصيل مشغول شدم و مقدّمات و ادبيّات را پيش اساتيدي چون: جناب آقاي صدرزاده ـ كه الاَن مقيم تهران هستند ـ ، مرحوم آقاي خدايي، دامغاني و مرحوم محقّق قوچاني خواندم. همچنين جلدين لمعه، قوانين و معالم را نزد مرحوم حاج سيّد احمد يزدي تلمّذ كردم. رسائل، مكاسب و كفايه را نزد مدرّس بسيار عالي قدر، خوش بيان و دقيق مرحوم آيه اللّه هاشم قزويني خواندم و مقداري از بحث كفايه را نيز در خدمت شيخ مجتبي قزويني تلمّذ نمودم و نيز يك سال شب ها در درس خارج مرحوم حاج شيخ هاشم قزويني كه معلّم سطوح عالي بود حاضر شدم؛ ولي ديدم در مشهد اشباع نمي شوم، از اين رو، بر آن شدم تا در درس حضرت آيه اللّه العظمي بروجردي1 كه در آن زمان در سراسر حوزه ها طنين افكن شده بود، شركت كنم؛ بدين منظور، در سال 1324 يا 1325 شمسي وارد قم شدم.
    زندگي ما در حدّ زندگي مستضعفان بود و با رنجي كه پدرم متحمّل مي شد زندگي ساده اي را مي گذرانديم. در بروجرد كه بوديم حتي براي تهيّه كاغذ مشكل داشتيم. معلّم ما مي گفت: يك ورق حلبي بياوريد و چهار قسمت كنيد يك طرف انشا، يك طرف مشق و...بنويسيد. او به ما راه زندگي را ياد مي‌داد. به مشهد كه آمديم در منزلي با يك اتاق، چهار پنج نفر به سر ميبرديم. به همين دليل، من به سر كار رفتم. ويژگي خاصّ پدرم اين بود كه وي به ولايت، اعتقادي راسخ داشت. وقتي رضاخان مجالس عزاداري را تعطيل كرد، پدرم و دوستانش مقيّد بودند در روز عاشورا، زيارت عاشورا را بخوانند. از اين‌رو، به بيابان مي رفتند تا كسي متعرّض آنان نشود و مرا نيز همراه خود مي بردند. من هم از همان جا علاقه زيادي به زيارت عاشورا پيدا كردم و بعدها در پاي منبر سيّدي والاقدر نهج‌البلاغه را ياد مي گرفتم و به واسطه بيان همين سيّد والاقدر بخشهايي از نهج البلاغه را كه در همان سنين كودكي فرا گرفتم، هنوز در خاطر دارم و گاه گاهي ذكر خيري از ايشان دارم. نكته اي كه در اينجا قابل تذكر است اين كه پدر و مادرِ معتقد، در روحيّه آدمي خيلي مؤثّراند. در همين زمينه در قضيّه كشف حجاب (سال 1314شمسي) و قضيّه مسجد گوهر شاد، پدرم شور اين معنا را داشت؛ ولي آن شب خواب سنگيني بر ايشان مسلّط شد كه بيدار نشد، مقدّرات الهي اين بود. صبح كه از خواب بيدار شد با خبر شديم كه حادثه اي رُخ داده است. ايشان به سوي مسجد گوهر شاد حركت كرد و مرا نيز با خود برد. وقتي به مسجد رسيديم، ديديم چند نفر نيمه جان افتاده اند و يك نفر هم گلوله خورده و نفسهاي آخر را مي كشد. با او صحبت كردم، گفت: من اهل خواجه ربيع هستم. بعد رفتيم داخل صحن نو، ديديم در آنجا هم يكي افتاده كه اهل همدان است. سپس من آمدم بالاي سر آن محتضر ديدم كه جان داده است. خاطره آن حادثه تلخ الاَن هنوز در جلو چشم من مجسّم است. از اين‌رو، خرسندم كه پدرم داراي روحيّه انقلابي بود. وي با اين كه در صحنههاي اجتماعي انقلاب شركت نداشت، ولي دوست مي‌داشت در كارهاي ماجرايي و كارهايي كه عليه دولت است شركت كند. از اين‌رو، صبح كه از خواب برخاست و متوجّه شد كه در مسجد گوهرشاد كشتار شده، متأثر شد كه چرا شب گذشته خوابش برده است.








    ویرایش توسط quranic : 1389/05/21 در ساعت 12:37 بعد از ظهر

  2. #2



    دوره تحصيلي در مشهد
    من علاوه بر تحصيل در مدرسه نوّاب در مدرسه اي كه الاَن خراب شده نيز سكونت داشتم و خاطره اي هم از آنجا دارم. در مدرسه نوّاب چهار نفر در يك اتاق زندگي مي كرديم و نام هر چهار نفر ما ابوالقاسم بود و آن چهار نفر عبارت بوديم از: خزعلي، صرّاف زاده، يگانه و جلالي.
    خاطره جالبي كه از مدرسه نوّاب دارم اين است كه در آنجا با مردي بزرگ به نام ميرزاي اصفهاني آشنا شدم. شخصيّتي بود كه ارتباطش با وليّعصر(عج) خيلي محكم بود. به ملاقات حضرت نيز نايل شده بود و حوزه مشهد تا الاَن هر چه اثر دارد از ايشان است. وي فلسفه و عرفان را خيلي محكوم مي كرد و در آنجا ايشان حال و هوا را به اهلبيت :برگرداند به طوري كه فلسفه نه تنها از كار افتاد، بلكه مبغوض هم شد. البته دانش فلسفه به تنهايي عيب ندارد، امّا اگر مبناي دين واقع شود، اشكال دارد. فلسفه را بايد آموخت تا بتوان با زبان فلاسفه آشنا شد. مرحوم علاّ مه طباطبائي 1با اين كه در فلسفه قوي بود، امّا در تفسير خود مي فرمايد كه با فلسفه و عرفان نمي توان قرآن را تفسير كرد. اين ها سه ضلع مثلّث‌اند كه در يكجا جمع نمي شوند. با اين كه كار ايشان اين بوده با اين حال، در چند جاي تفسيرشان تصريح كرده اند.
    يكي ديگر از مردان بزرگي كه من ديدم حاج شيخ هاشم قزويني بود كه با آيه اللّه‌العظمي سيستاني هم رفيق بود و در قم با هم بوديم و در درس آيه‌اللّه بروجردي حاضر مي شديم كه بعد ايشان عازم نجف شد.
    درس آيه اللّه بروجردي جذبه قوييي داشت، خيلي منظّم و منقّح بود. از اين‌رو، بسياري از طلاّ ب مايل بودند در درس او شركت نمايند. البته دو عامل ايشان را از شاگرد پروري شايسته باز مي داشت: عامل اوّل، مرجعيّت وي بود كه مراجعه به ايشان زياد بود و عامل دوم پيري وي بود و گرنه او شاگرد پرور بسيار خوبي بود. براي همين دو عامل دو درس خود را به يك درس تقليل داده نخست اصول و فقه تدريس مي كرد و بعد به فقه پرداخت و من درس اصول وي را درك نكردم؛ بلكه فقط به درس فقه او مي رفتم و در آن جا بود كه من تواضع مرحوم امام و آقاي داماد را ديدم؛ چرا كه منِ طلبه جوان و حضرت امام(ره) كه خود از مدرّسان بزرگ حوزه بود و افرادي مانند او نيز در درس مرحوم بروجردي حاضر مي شديم.
    درس مرحوم بروجردي بسيار محقّقانه بود. بنده گاهي به صورت كتبي اشكال مي كردم. از يادگاري هايي كه از ايشان دارم اين است كه در درس استصحابِ متعارض، اشكالي مطرح كردم و به ايشان دادم. وي در جلسه بعد مطرح كردند و پاسخ دادند. از همان جا فهميدم كه ايشان شاگردپرور است. بعد كم كم فاصله بين من و او كم شد و مهر و محبّت او شامل حالم شد.

    ویرایش توسط quranic : 1389/05/21 در ساعت 12:31 بعد از ظهر

  3. #3



    ارتباط با آيه اللّه العظمي بروجردي
    از چيزهايي كه خيلي مرا به مرحوم آيه اللّه العظمي بروجردي 1نزديك كرد حادثه تبعيد من در سال 1339شمسي به رفسنجان بود و به علّت تعرّضي كه به شاه داشتم، تقريباً مي خواستند حكم اعدام صحرايي براي من درست كنند و بعضي از سرمايه داران رفسنجان هم مطلب را خيلي پروبال داده بودند. من در مقابلشان ايستادم. آنان هم بر ضدّ من توطئه كردند و مرا به مدّت سه ماه به گناباد تبعيد كردند. در اين ميان نامه اي نوشتم براي آقاي بروجردي كه من از نظر آب و هوا مشكلي ندارم و مدّت سه ماه هم براي من مهم نيست؛ ولي اينجا صوفي ها هستند و مي خواهند با من ملاقات كنند و من از اينها ناراحت هستم، اگر يك جاي بدآب و هوا باشد و سه ماه را به نه ماه تبديل بكنند براي من بهتر است. آقاي بروجردي خيلي متأثّر شد و به دستگاه اشاره كرد و شيخ مجتبي اراكي را به نمايندگي از سوي خود به رفسنجان فرستاد و مسئله را حل كرد و قضيّه تمام شد. من آمدم خدمت آقاي بروجردي و عذر خواستم، گفتند: نه كار براي خدا بوده و ان شاء اللّه نتيجه اش خوب است. مباشر ايشان گفت: آقاي بروجردي يك شب به خاطر شما تب كرد. من خيلي ناراحت شدم و گفتم: من عذر مي خواهم، در مقام زحمت دادن به شما نبودم. وظيفه اي بود كه چيزي گفتم. گفت: نه طوري نيست.
    وقتيمرا از خانه براي تبعيدبيرون مي بردند قرآن را باز كردم يكجا آيهمنحصر به فردي در قرآن هست كه با اين قضيّه ما مي خواند :(الّذين أُخرجوا من ديارهم بغير حقٍ الاّ أن يقول ربنا اللّه و لو لا دفع اللّه الناس بعضهم ببعضٍ لهدُّمت صوامعُ و بيع و صَلَوۃ مساجد يذكر فيها اسم اللّه كثيراً و لينصرنّ اللّه من ينصره انّ اللّه لقويّ عزيز)[1].خيلي مرا دل گرم كرد و من در راه، الطاف خفيّه را آشكارا مي ديدم. اين جريان به گوش حضرت امام 1رسيد. من نمي‌دانستم كه ايشان ضدّ شاه است. ايشان مرا خواست. با خود گفتم: نكند ايشان بگويد: تو يك طلبه هستي، با شاه چكار داري؟ از اين رو، من هم خيلي مطالب را نگفتم، بلكه گفتم: چون اينان داشتند سينما مي ساختند و مي خواستند بچّه ها را فاسد كنند، من هم وارد عمل شدم. ديدم كه با رشادت فرمودند: نه، مايه اي در شما هست و اين جريان تن به تن ما را با ايشان مرتبط كرد و خاطره من از ايشان اين بود. گرچه بعد فهميدم امام 1يك كوهِ آتشفشانِ بزرگ است و ما در برابر ايشان يك جرقّه هستيم. از آن پس دل‌داده ايشان شدم. يك ماه پيش از شروع نهضت من مي خواستم به نجف آباد بروم و هنوز ايشان اعلاميّه اي نداده بود، گفتم: فرمايشي داريد؟ فرمود: آتش زير خاكستر است. من فرياد مي كنم، به علماي نجف آباد بگو، آنان هم فرياد بكنند. من رفتم و پيام ايشان را به علماي نجف‌آباد رساندم. بعد از آن، امام(ره) اعلاميّه‌اي در باره انجمن هاي ايالتي و ولايتي صادر كرد.
    ویرایش توسط quranic : 1389/05/21 در ساعت 12:32 بعد از ظهر

  4. #4



    فعّاليّت هاي سياسي و اجتماعي پيش از انقلاب
    عادتم بر اين بود كه در برابر بدي ها ايستادگي مي كردم و همچون پدرم روحيّه پرخاش گري داشتم. در منبر معمولاً چنين بودم. حتي پيش از انقلاب در آبادان اگر حركت سويي انجام مي شد، من فرياد مي كشيدم.در آن زمان كمونيست ها هم فعّاليّت مي كردند و رئيس فرهنگ، آنان را بيرون مي كرد. ما يك شب به فضل الهي آنان را بيرون كرديم. گفتم: آقايان مرخص‌اند كه بروند، اگرنروند، هستند كساني كه آنان را بكشند و بالاي سرشان هم بايستند و بگويند: ما قاتل هستيم. بعد از اين واقعه، من خيلي پريشان شدم، صبح آمدم مدرسه، يكي از كمونيستها گفت: شما به ما نسبت توده اي داده ايد؟ گفتم: من نسبت ندادم، بلكه رئيس فرهنگ گفته است. او گفت: آنان بايد بيرون بروند. در بين بحث، ناخواسته توهيني به حضرت نوح(ع) كرد. گفتم: روشن شد كه توده اي هستي؛ زيرا اگر مسلمان بودي به پيغمبر توهين نمي كردي. سرانجام بعد از 24 ساعت آن جا را ترك كردند. اين واقعه در حدودسال 1326 يا 1327شمسي رخ داد. بعضي از فدائيان اسلام با ما خيلي مأنوس بودند و مي گفتند: ما مي كشيم و مي ايستيم و براي همين ما با كمك مؤمنان اين كارها را مي كرديم. يكي از جوانان كه الاَن زنده است، در بازار به سرهنگي كه با خانم خود كه ميني‌ژوپ پوشيده بود رد مي شد، گفت: پيامبر اكرم9 فرموده است: «هر كس راضي باشد زنش را نگاه كنند، ديّوث است».
    اين سرهنگ وقتي اين را شنيد آتش گرفت. بلافاصله با پليس تماس گرفت و او را به شهرباني بردند. رئيس شهرباني گفت: به سرهنگ جسارت كرده‌اي؟ گفت: من جسارت نكرده ام، من روايت خوانده‌ام. گفتم: «پيغمبر اكرم9 فرموده است: هر كس راضي باشد به زنش نگاه كنند ديّوث است» چه اين آقا باشد چه تو باشي و چه شاه باشد! حال شما آن زمان را در نظر بگيريد و اين روحيّه را! آري، منبرها با اين روحيّه ها بود و هر كس دردِ دين داشت، پاي منبر حاضر مي شد. بعدها كه قضيّه رفسنجان و تبعيد شدنم پيش آمد، ديدم زمينه آماده شد. از اين‌رو، گفتم: اكنون كه فريادگر بزرگي هست، پس بايد مشغول فعّاليّت شوم. از اين‌رو، از روزي كه امام را شناختم، همواره از او اشاره كردن و از ما به سر دويدن بود. و از اين رو بود كه فرمود: پيام مرا به علماي نجف آباد برسان و اين زماني است كه هنوز نهضت شروع نشده بود. بنابراين، من خدا را بسيار شاكرم كه از يك ماه پيش از نهضت تا شب آخر (14 خرداد 1368) در خدمت اين مرد بوده ام. يك ساعت پس از رحلت حضرت امام(ره) به مرحوم سيّد احمد آقا گفتم: اجازه بدهيد من به محضر ايشان بروم و بوسه‌اي بر ايشان بزنم، ايشان موافقت كرد و من صورت امام را به عنوان خداحافظي بوسيدم، ولي ارتباط قطع نشد و معمولاً شبها با مهرباني به خوابم مي آمد. حتي دو شب با فاصله در خواب به من فرمود: بيا كربلا! گفتم: كربلا!؟ چون قبلاً كربلا رفته بودم؛ امّا اين دفعه ـ كه چهار سال پيش رفتم ـ چيز ديگري بود. همه عمرم يك طرف و اين كربلايي كه ايشان دعوت كرد يك طرف.
    وقتي كه نهضت شروع شد و امام(ره) را تبعيد كردند و بعد از نه ماه و چند روز بازگشتند. دوستان گفتند: منبر بازگشت ايشان را شما به عهده بگيريد. خود امام هم اشاره اي كردند. رفتم خدمت امام كه هيجدهم فروردين ماه 1343 بود. روزنامه اطلاعات نوشته بود: چون روحانيّت با دستگاه كنار آمد، ايشان را آزاد كردند. امام با آن روحيّه انقلابي‌اش فرمود: آيا مي گويي مطلب دروغ است يانه؟ اگر نگويي خودم از پاي منبر فرياد مي‌زنم و مي گويم. گفتم: اين كه چيزي نيست، از اين مهم تر را هم مي گويم. شبي در فيضيّه جلسه اي تشكيل شد، آقايي قبل از من منبر رفت. موج جمعيّت، سيل آسا مي آمد، آن بنده خدا نتوانست منبر را اداره كند، آمد پايين. با خود گفتم: با اين جمعيّت كه خود امام(ره) در آن حضور دارند، اگر نتوانم منبر را اداره كنم، براي امام خيلي بد مي شود و مناسب نيست. از اين‌رو، بر خدا توكّل كردم و به منبر رفتم. ديدم ابتدا بايد اين مردم را ساكت كرد. راهش چيست؟ پس از بيان بسم‌اللّه و گفتن حمد، گفتم: الف ـ ب ـ پ ـ ت ـ ...، مردم ساكت شدند. نبض مجلس را گرفتم. آن گاه گفتم: پس از نه و ده و بين ده و نه خورشيدي در قم تابيد و به معصومين: سلام كرد و ايشان در جواب فرمود: شبم به روي تو روز است و ديده ام به تو روشن وَاïنâ هَجَرâتَ سَواءٌ عشيّتيـ و غداتيـ؛ اگر تو از من دوري كني، روز و شب برايم يكسان است.
    چون امام بين ساعت نه و ده تشريف آورده بودند، از اين رو، اين جمله و چند جمله ادبي ديگر گفتم كه مردم ساكت شدند. بعد در باره ايشان گفتم: روزنامه اطلاعات مطالب كذبي را نوشته است كه روحانيّت با دستگاه كنار آمده است! كدام روحاني؟ كدام روحاني مي تواند با دستگاه كنار بيايد؟ امام نشسته بودند و گوش مي دادند و ديدند كه آن حرارت لازم را به خرج داده‌ام و هر چه بود با صراحت گفتم.
    در بين سخن‌راني، هوا باراني شد. گفتم: اي باران! تو ببار، بدن ها را پاك كن و من هم مي بارم و هر دو با هم جسم و جان را تميز و طيّب مي كنيم. از اين منبر، امام(ره) خرسند شدند و اين منبر، تاريخي شد. برخي گفتند: در زندان صدام كه بوديم، اين منبر را تكرار مي كرديم. بعد امام 1فرمودند: تو و آقاي مشكيني و يك نفر ديگر هميشه باشيد و من چون با امام خيلي خودماني شده بودم، گفتم: اگر خواستيد نفر پنجم را اضافه كنيد كه همسو باشيم با ما مشورت كنيد. امام از اين صراحت لهجه خيلي خوشحال شد و فرمود: من مي خواهم كه با من اينطور باشيد، صريح‌اللّهجه باشيد، مِنّ و مِنّ نكنيد. وقتي كه ايشان به مقام امامت و رهبري رسيد باز با ايشان صحبت و مشورت داشتم. ايشان فرمودند: فلان كس را براي نمايندگي قبول كن. گفتم: به اين علّت نمي توانم. به شوخي فرمود: به حرف من هم گوش نمي كني؟

    ویرایش توسط quranic : 1389/05/21 در ساعت 12:32 بعد از ظهر

  5. #5



    حفظ قرآن و نهج البلاغه
    من چون ادبيّات عرب را بسيار خوب خوانده بودم و علاقه زيادي به قرآن داشتم، به حفظ قرآن روي آوردم؛ ولي به دليل تراكم كارها گاهي برنامه حفظ را رها مي كردم تا اين كه سرانجام در چند سال پيش مصمّم شدم كه كلّ قرآن را حفظ نمايم كه ـ بحمداللّه ـ اين توفيق حاصل شد و در مسابقه كشوري مقام اوّل را در ايران كسب كردم و نيز در مسابقه بين المللي رتبه دوم را به دست آوردم. بعدها دوستاني (دانشجوياني) از دانشگاه امام صادق(ع) آمدند و گفتند: با ما در باره حفظ قرآن، معاهده اي برقرار فرما. گفتم: حفظ قرآن از شما و حفظ نهج البلاغه از من و اين را هم مي دانيد كه كلمات نهج‌البلاغه سختتر از كلمات قرآن است. سرانجام با آنان عهد كردم كه اگر شما برنده شديد، من شما را به حج مي برم و اگر من برنده شدم، چون شما دانشجو هستيد و در آمدتان كم است، هر نفر پنج هزار تومان به فقرا صدقه بدهيد. خلاصه اين كه پس از دو سال يكي از آنان پانزده جزء و ديگري پنج جزء را حفظ كردند و من هم موفّق به حفظ كلّ نهج البلاغه شدم.
    ویرایش توسط quranic : 1389/05/21 در ساعت 12:32 بعد از ظهر

  6. #6



    مسئوليّت هاي پس از انقلاب
    وقتي كه حضرت امام به ايران تشريف آورد، من در اهواز بودم و سه شهر اهواز، آبادان و خرّمشهر را شبانه روز سركشي مي كردم و با مردم صحبت مي كردم؛ چون آنجاها منطقه مرزي و خطرناك بود. مردم مي خواستند در آن جا سرهنگ ها را بكشند؛ امّا من مي خواستم امام بيايد و كار را تمام كند. از اين رو، مواظب بودم و نمي توانستم شهرها را ترك كنم. در يازدهم بهمن ماه به من تلفن كردند و گفتند: فردا امام مي آيد. شما بيا به عنوان پدر شهيد صحبت كن. شهيد مطهّري 35 دقيقه با من تلفني صحبت كرد. طولانيترين تلفني كه تا آن موقع داشتم. گفتم: من نمي توانم اينجا را رها كنم. اوضاع به هم مي ريزد. درست است كه ديدار امام و ملاقات اوّل، خيلي مورد علاقه من است؛ امّا چه كنم كه سه شهر به هم مي ريزد. به ايشان گفتم: براي من مشكل است، ولي ايشان خيلي اصرار كرد تا اين كه سرانجام امام آمد و من در 22 بهمنماه به منزل امام مشرّف شدم و عرض كردم: الحمداللّه الذيـ أذهب عنّا الحَزَن و گفتم: عذر مي خواهم اگر دير آمدم، علّت را گفتم. امام فرمود: مي دانم، وظيفه‌ات همان بوده كه انجام دادي اظهار لطف و محبّت كرد. در همانجا يك رندي ديد امام به من خيلي محبّت مي كند، تا آمدم بيرون دستها را روي سينه گذاشت و سلام كرد و گفت: حضرت آيه اللّه! هفت ميليون در اختيارت مي گذاريم، اگر لازم بود به فقرا بدهيد. اين هم ديدار ما با امام بود و از آن بعد مشغول كار شدم. وقتي كه حضرت امام بنده را براي عضويّت در شوراي نگهبان برگزيد، عذر آوردم و براي بار دوم كه تقاضا كرد، من قبول كردم. امام فرمود: بيا، به آن كارهايت هم مي رسي. گفتم: چشم. در مجلس خبرگان قانون اساسي بودم و در مجلس خبرگان رهبري هم هستم. زماني اعضاي خبرگان قانون اساسي، در 25 يا 27 رمضان بود كه خدمت امام رسيدند. ايشان مقداري صحبت كرد و همه را ارشاد كرد. آن گاه پس از پايان جلسه، به من فرمود: تو بمان، آقاي بهشتي هم بماند. يكي دو نفر ديگر هم بودند. نزد كساني كه داراي محورهاي عقيده اي مختلف بودند، نمي خواستند چيزي بگويند. به ما چند نفر فرمود: مواظب باشيد زن، رئيسجمهور نشود كه مرحوم بهشتي خيلي با ظرافت تعبير كردند به اين كه رئيس جمهور بايد از رجال سياسي باشد و ديگر اين كه در باره مِلك مردم سفارش فرمود كه بيجهت كسي تعرّض به مال مردم نكند و هر كس به بهانه اين كه فلاني مستكبر است به اموال او دستبرد نزنند و مورد تصرّف قرار ندهند. اگر كسي از راه شرعي مِلكي به دست آورده، هر چه قدر هم زياد باشد كسي نمي تواند در آن تصرّف كند. اگر امام يك دستور كوچكي در اين زمينه مي داد، مردم مي ريختند و روزگار سرمايه داران را سياه مي كردند؛ ولي امام مي فرمود: من بايد جواب خدا را بدهم. بعضيها كه عمامه اي به سر داشتند، گفتند: هر كس كه دارايي اش بيش از اندازه لازم باشد، حرام است. رفتم پشت تريبون، گفتم: براي ناخن چيدن روايتي لازم است كه سند داشته باشد. روايتي كه سند ندارد، حتي به درد ناخن چيدن هم نمي خورد. شما مال مردم را به چه دليل بر خود حلال مي كنيد؟ گفتم: اگر شما بايستيد، ما هم ايستاده ايم كه ـ بحمداللّه ـ قانون اساسي قوييي تنظيم شد.
    از ديگر كارهاي سياسي من اين است كه در سه دوره مجلس خبرگان رهبري عضويّت دارم و در كميسيون تحقيق فعّاليّت مي كنم. اين كميسيون در باره ويژگي و صفات رهبر تلاش مي كند و شايد اين انفع باشد كه كسي صدمه نزند و ما بايد بيدار باشيم و جهاتي كه لازم است حتي به خود رهبر هم تذكر بدهيم و داده‌ايم و ايشان هم پسنديدند. پايه مهم، رهبري است. اگر به اين پايه صدمه برسد، آن سه قوّه ديگر، ضعيف خواهد شد. ما بايد زير نظر رهبري كار كنيم. اين جنبه را از جهت مثبت و منفي بايد مورد اهتمام زياد قرار داد.
    ویرایش توسط quranic : 1389/05/21 در ساعت 12:32 بعد از ظهر

  7. #7



    ارتباط با مقام معظّم رهبري
    در ملاقات هاي با ايشان، مطالب را بيان مي كنم. ايشان با سعه صدر مي پذيرد. حتي يك بار خدمت ايشان عرض كردم: شما فرموديد: من صددرصد، رئيسجمهور(آقاي خاتمي) را تأييد مي كنم! اين مطلب، خيلي دنباله دارد! ما نمي توانيم اين را كنترل كنيم. تاما بخواهيم جايي صحبت كنيم، بلافاصله مي گويند: آقا ايشان را صددرصد تأييد كردند. ايشان در پاسخ فرمود: ما در مرحله خاصّي به سر مي بريم و من بايد جمع و جور كنم كه باشند و تأييد بشوند و كار كنند؛ ولي اين بدان معنا نيست كه شما انتقاد نكنيد. شما اگر مطلبي داريد بگوييد و انتقاد كنيد.
    اين مطلب را من به مجلس خبرگان منتقل كردم و به دوستان گفتم كه عمده، محورِ رهبري است. مسئله رهبري را بگوييد. اگر نگوييد، خطر پيش مي آيد و به گردن شما مي‌افتد. نكات مثبت و منفي را بگوييد. تا به حال ـ بحمداللّه ـ توفيق نصيب شده است.

    ویرایش توسط quranic : 1389/05/21 در ساعت 12:34 بعد از ظهر

  8. #8



    فعّاليّت هاي علمي
    تنها اثري كه از بنده به چاپ رسيد، تفسير سوره فاتحه الكتاب است. بر شعرهاي عينيّه ابن أبي الحديد در باره امير المؤمنين ـ كه هشتاد و چند بيت است ـ نيز شرحي نوشته‌ام؛ ولي اكنون نمي دانم كجا است. همچنين در باره تنظيم آيات قرآن نيز تلاش هايي انجام داده‌ام كه البته به اتمام نرسيده است. در اين زمينه بنا دارم مجموعه‌اي تنظيم كنم كه بتوان از آن دريافت كه مثلاً جمله(و اللّه عزيزٌ حكيم)در چند جاي قرآن آمده، و يا جمله (عليم حكيم)و يا (حكيم عليم) برايش ضوابطي درست شود كه هرگاه بخواهند بگويند: سوره، مثلاً هميشه بگويند :(عليم حكيم).اين براي حافظه هم خوب است و اگر مثلاً در سوره انعام است، هميشه بگويند: (حكيم عليم).يا مثلاً در باره اين كه سير ليل و نهار همه جا با «ل» آمده، ولي يك جا با «اïلي» و آن در سوره لقمان است. اين يك مطلبي است كه جمع و جورش كرده ام، ولي هنوز كامل نشده است. كار من بيش تر روي قرآن و نهج‌البلاغه است. اين كه از شوراي نگهبان كنار كشيدم براي آن بود كه در اين پايان عمر، چيزي در باره قرآن بنويسم، نكاتي را كه كمتر در تفاسير گفته شده است از خود قرآن و روايات استخراج كنم و به آن ها بپردازم

    ویرایش توسط quranic : 1389/05/21 در ساعت 12:35 بعد از ظهر

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 15
    آخرين نوشته: 1392/06/29, 05:10 بعد از ظهر
  2. پاسخ: 16
    آخرين نوشته: 1392/06/19, 02:04 قبل از ظهر
  3. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1392/01/12, 03:08 قبل از ظهر
  4. پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 1391/12/02, 07:48 بعد از ظهر
  5. پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 1390/12/13, 11:48 قبل از ظهر

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •