تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 10
  1. #1

    اسم اعظم: بزرگ‌ ترين اسم خداوند




    اسم اعظم: بزرگ‌ترين اسم خداوند
    اسم در لغت از ريشه «س‌ـ‌م‌ـ‌و» به معناى بلندى يا از ريشه «و‌ـ‌س‌ـ‌م» به معناى علامت است.[1] در اصطلاح عرفان، ذات الهى همراه با صفتى معيّن و به اعتبار يكى از تجلّياتش در مقام واحديّت، اسم ناميده مى‌شود و اسمهاى لفظى، اسمِ اسم است.[2] از اسماى* الهى كه در مقام واحديّت ظهور مى‌يابند به «مراتب الهيّه» تعبير‌مى‌شود، زيرا ميان اسما، نوعى ترتّب وجود‌دارد و برخى از آنها بر بعضى ديگر متفرّع‌اند.[3] برخى نيز بر مقام احديّت اطلاق اسم كرده و آن را نخستين اسم ذات دانسته‌اند، زيرا ذات اقدس خداوند داراى صرافت و اطلاق و از هر نوع تعيّن مفهومى يا مصداقى ـ‌حتّى خود اطلاق‌ـ منزّه است و چون اين، خود گونه‌اى تعيّن است كه همه تعيّنها را محو مى‌كند و بساط همه كثرتها را در‌مى‌نوردد، نخستين اسم و نخستين تعيّن خواهد‌بود.[4]
    اعظم صيغه تفضيل بر وزن أفْعَل، و مقصود از اسم اعظم، بزرگ‌ترين اسم خداست[5]; ولى برخى اعظم را به معناى عظيم دانسته و گفته‌اند: همه اسماى الهى عظيم بوده و هيچ اسمى از اسم ديگر بزرگ‌تر نيست.[6]
    تعبير اسم اعظم در قرآن به‌كار نرفته; ولى برخى از آيات قرآن، مشتمل بر آن دانسته شده است; مانند: حروف م*قطعه، «بسم‌الله‌الرحمن الرحيم» ; آيات 1‌ـ‌6 حديد/57; 22‌ـ‌24 حشر/59; 255 بقره/2 (آية‌الكرسى); 2‌آل‌عمران/3; 87 نساء/4; 8 طه /20; 26 نمل/27; 13 تغابن/64 و 62 غافر/40. در تفاسير، ذيل آيات ديگرى نيز از اسم اعظم بحث شده است; مانند: 31 بقره/2; 175، 180 اعراف/7; 40 نمل/27; 110 اسراء /17 و 26 آل‌عمران/3. در جوامع روايى، بابى با عنوان «اسم اللّه الأعظم» منعقد و روايات متعددى را در آن نقل كرده‌اند. در برخى از دعاها نيز به آن تصريح يا اشاره شده است; مانند دعاى سمات: «اللّهم إنّي أسئلك باسمك العظيم الأعظم...»، دعاى شب مبعث: «و باسمك الأعظم الأعظم الأجلّ الأكرم...»، و دعاى سحر: «اللّهم إنّي أسألك من اسمائك بأكبرها...» تعبير اسم اعظم گويا در كتابهاى تورات و انجيل به‌كار نرفته‌است.

    پي نوشت ها
    1- المصباح، ص‌290، «سَمـا».
    2- شرح فصوص الحكم، ص‌43‌ـ‌44.
    3- رسائل توحيدى، ص‌46.
    4- همان، ص‌45.
    5- كلمه عليا، ص‌30; اسماءاللّه و صفاته، ص‌84.
    6-مجمع البحرين، ج‌6، ص‌118، «عظم»; التفسيرالكبير، ج1، ص115; الكاشف، ج1، ص25; ج3، ص426.

  2. صلوات و تشکر


  3. #2

    حقیقت اسم اعظم




    درباره حقیقت اسم اعظم دو نظر وجود دارد: 1. بسیارى از مفسّران، آن را براساس ظاهر روایات، مرکب از حروف و الفاظ دانسته‌اند. برخى گفته‌اند: اسم‌اعظم، اسمى معیّن نیست، بلکه هر اسمى را که بنده در حال استغراق در معرفت الهى و انقطاع فکر و عقل از غیر او بر زبان آورد، همان اسم اعظم است. برخى دیگر، آن را اسمى معیّن دانسته‌اند که میان آنان دو قول وجود دارد: الف.‌اسم اعظم به هیچ وجه نزد آفریدگان معلوم نیست. ب. اسم اعظم به‌گونه‌اى معلوم است. صاحبان قول نخست، پنهان بودن اسم اعظم را بدان جهت دانسته‌اند که مردم بر ذکر همه اسماى الهى مواظبت کنند، به این امید که اسم اعظم نیز بر زبانشان جارى شود. شاید بتوان گفت یکى از رازهاى پنهان بودن اسم اعظم، مصون ماندن آن از دست نامحرمان و اغیار است و این خود نوعى تقدّس و تنزیه اسم خداست.
    صاحبان قول دوم در تعیین اسم اعظم آراى گوناگونى دارند: الف. کلمه «اللّه» *. ب.‌کلمه «هو».ج.‌«الحیّ القیّوم».د. «ذوالجلال* والإکرام».هـ‌.‌حروف مقطعه. و. برخى اسم اعظم را از 11 حرف «أهَمٌ، سَقَکٌ، حَلَعٌ، یَصٌ» مرکّب و جامع عناصر چهارگانه (آتش، خاک، هوا‌و‌آب) دانسته‌اند. ز. سعید‌بن‌جبیر آن را اسمى دانسته که از ترکیب حروف مقطعه به‌دست‌مى‌آید و گفته است: اگر مردم مى‌توانستند حروف مقطعه را به درستى ترکیب کنند، اسم‌اعظم را به دست مى‌آوردند. ح.‌کفعمى، اذکار و دعاهایى را مشتمل بر اسم اعظم دانسته; مانند دعاى جوشن کبیر، دعاى مشلول، دعاى مجیر، دعاى صحیفه، «یا‌هو یا هو یا من لا یعلم ما هو إلاّ هو» ، «یا نور یا‌قدّوس یا حیّ یا قیّوم یا حیًا لا یموت یا حیّاً حین لا حیّ یا حیّ لا إله إلاّ أنت أسئلک بلا إله إلاّ‌أنت» و «لا إله إلاّ أنت سبحانک إنّی کنت‌من‌الظّالمین».در روایات متعددى نیز آیات و اذکارى، بر اسم اعظم مشتمل دانسته شده است; مانند آیاتى از بقره، آل‌عمران و طـه، «بسم الله الرحمن الرحیم» ، «الله لا إلـه إلاّ هوالحىّ القیّوم» (بقره/2،255; آل‌عمران/3،2)، «و إلـهکم إلـهٌ وحدٌ‌...» (بقره/2،163)، «اللّه لا إلـه إلاّ هو لیجمعنّکم إلى یوم القیمة» (نساء/4،87)، «اللّه لا‌إلـه إلاّ هو له الأسماء الحسنى» (طه/20،8)، «اللّه لا إلـه إلاّ هو ربّ العرش العظیم» (نمل/27،26)، «اللّه لا إلـه إلاّ هو و على‌اللّه فلیتوکّل المؤمنون» (تغابن/64،13)، «ذلکم اللّه ربّکم خلق کلّ شىء‌...» (غافر/40،62)، 6‌آیه ابتداى حدید/57 و سه آیه آخر حشر/59،«یا‌هو یا من لا هو إلاّ هو» ، «...‌اللّه اللّه اللّه اللّه الذی لا إله إلاّ هو...» ، «یا إلهنا و إله کلّ شىء إلهاً واحداً لا إله إلاّ أنت» ، «لا إله إلاّ هو»، پس از نماز صبح گفتن 100 مرتبه «بسم الله الرحمن الرحیم لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه العلیّ العظیم» ‌و‌...‌.
    در دعاها و روایات مربوط به اسم اعظم، بر اذکار «الحیّ» ، «القیّوم» ، «هو» و «بسم اللّه الرحمن الرحیم» تأکید شده است که به توضیح آنها مى‌پردازیم:
    الف. «الحیّ» *; یعنى درّاک فعّال، بنابراین، دو صفت علم و قدرت، در صفت حیات نهفته است و همه کمالات دیگر نیز به این دو صفت باز‌مى‌گردد، پس نام شریف «الحیّ» همه کمالات الهى را دربردارد، به همین جهت، عارفان آن را امام ائمّه سبعه (حىّ،‌عالم، مرید، قادر، سمیع، بصیر و متکلّم) گفته‌اند; یعنى 6 اسم دیگر بر «الحیّ» متوقّف هستند.

  4. صلوات و تشکر


  5. #3



    ب. «القیّوم*» ; یعنى آنچه قائم به ذات خود و برپادارنده غیر خود است، به‌گونه‌اى که غنىّ بالذّات باشد و در ذات و کمالات خود نیازمند غیر نباشد; امّا هرچه غیر اوست، به او نیاز داشته باشد و به بیان دیگر، همه کمالاتِ موجوداتِ دیگر از او باشد. در خواصّ دو اسم «الحیّ» و «القیّوم» از روایاتى استفاده مى‌شود که 19 مرتبه گفتن «الحیّ» بر مریض، به ویژه بیمار مبتلا به چشم درد، مفید است و فراوان گفتن «القیّوم» سبب تصفیه و پاکى دل مى‌شود و هرکس «الحیّ القیّوم» را بسیار بگوید، به ویژه در آخر شب، آثار مادّى و معنوى فراوانى خواهد داشت. برخى گفته‌اند: به تجربه ثابت شده که فراوان گفتن «یا‌حیّ یا قیّوم یا من لا إله إلاّ أنت» باعث حیات عقل مى‌شود. عده بسیارى از مفسّران، دو‌اسم«الحیّ» و «القیّوم» را اسم اعظم یا قریب به آن دانسته و به شرح و تفسیر آن دو پرداخته‌اند.ج. «هو» اسم خداى متعالى است; نه ضمیر، به همین جهت «یا هو» درست است. نزد عارفان «هو» به مقام «هویّت مطلقه» من حیث هى هى اشاره دارد، بى‌آنکه متعیّن به تعیّن صفاتى یا متجلّى به تجلّیّات اسمایى باشد و این اشاره، از غیر صاحب قلب تقىّ نقىّ احدىّ احمدى محمدى(صلى الله علیه وآله)ممکن نیست. به عبارت دیگر، «هو» به مقامى اشاره دارد که اشاره و آمال عارفان از آن منقطع و از اسم و رسم مبرّا و از تجلّى و ظهور منزّه است.
    د. «بسم*اللّه الرّحمن الرّحیم» در روایات بسیارى اسم اعظم، یا نزدیک‌تر به اسم اعظم از سیاهى چشم به سفیدى آن دانسته شده است، زیرا آن‌گونه که عارفان گفته‌اند، براى ظهور و بروز اسما باید براى هویّت غیبیّه و ذات مقدّس، خلیفه الهیّه غیبیه‌اى باشد که عبارت از فیض اقدس است و نخستین مستفیض از فیض اقدس و نخستین تعیّن آن، اسم اعظم «اللّه» است و مظاهر نخست آن اسم، مقام رحمانیّت و رحیمیّت ذاتى است. گفته شده: «بسم اللّه الرّحمن الرّحیم» از انسان به شرط عبودیّت، همانند کلمه «کن» از خداى متعالى است یعنى بسم اللّه ... از چنین شخصى، همانند کن ایجادى، قدرت بر انجام هر چیزى را پدید‌مى‌آورد.

  6. #4



    د. «بسم*اللّه الرّحمن الرّحیم» در روایات بسیارى اسم اعظم، یا نزدیک‌تر به اسم اعظم از سیاهى چشم به سفیدى آن دانسته شده است، زیرا آن‌گونه که عارفان گفته‌اند، براى ظهور و بروز اسما باید براى هویّت غیبیّه و ذات مقدّس، خلیفه الهیّه غیبیه‌اى باشد که عبارت از فیض اقدس است و نخستین مستفیض از فیض اقدس و نخستین تعیّن آن، اسم اعظم «اللّه» است و مظاهر نخست آن اسم، مقام رحمانیّت و رحیمیّت ذاتى است. گفته شده: «بسم اللّه الرّحمن الرّحیم» از انسان به شرط عبودیّت، همانند کلمه «کن» از خداى متعالى است یعنى بسم اللّه ... از چنین شخصى، همانند کن ایجادى، قدرت بر انجام هر چیزى را پدید‌مى‌آورد.
    2. نظر دوم درباره حقیقت اسم اعظم، آن است که این اسم از سنخ الفاظ و حروف نیست، بلکه حقیقتى عینى و خارجى است. برخى گفته‌اند: بحث حقیقى از علّت و معلول و خواص آن، نظریّه لفظى بودن اسم اعظم را ردّ مى‌کند، زیرا اسم لفظى، از جهت خصوص لفظش مجموعه‌اى از صداها و کیفیّات عرضیّه است و از جهت معناى متصوّرش صورتى ذهنى به شمار مى‌رود و محال است که با صدایى یا صورتى ذهنى، بتوان در هر چیزى و به هرگونه دلخواه تصرّف کرد و اگر اسماى الهى در عالم مؤثّر بوده و واسطه‌هاى نزول فیض از ذات الهى هستند، الفاظ یا معانى آنها چنین اثرى ندارد، بلکه حقایق آنها منشأ چنین آثارى است و اگر کسى درباره یکى از نیازهایش از همه اسباب، منقطع و به پروردگارش متّصل شود، به حقیقتِ اسمى که با نیاز وى مناسب است متّصل شده است، پس حقیقت آن اسم، تأثیر گذاشته و حاجت شخص برآورده مى‌شود. حال اگر کسى به حقیقت اسم اعظم متّصل شود و دعا کند هر خواسته‌اى که داشته باشد مستجاب خواهد‌شد.اسم اعظم نزد عارفان، نخستین اسمى است که در مقام واحدیّت ظهور مى‌یابد و آن جامع جمیع اسما و صفات است و اسماى دیگر به وسیله آن ظهور مى‌یابد.

  7. صلوات و تشکر


  8. #5



    توضیح آنکه ذات مقدّس حق، اعتبارات گوناگونى دارد:
    الف. اعتبار ذات من حیث هى. به حسب این اعتبار، ذات، مجهول مطلق شمرده مى‌شود و هیچ اسم و رسمى براى آن نیست و دست آمال عارفان و آرزوى اصحاب قلوب و اولیا از آن کوتاه است، چنان‌که اندیشه هیچ حکیمى نیز به آن راه ندارد: «لا‌یُدرکه بُعد اِلهمَم و لایناله غَوص الفِطَن».ب. اعتبار ذات به مقام تعیّن غیبى و عدم ظهور مطلق، که آن را مقام «احدیّت» گویند.
    ج. اعتبار ذات به حسب مقام واحدیّت و جمع اسما و صفات. نخستین حقیقتى که در این مقام تعیّن مى‌یابد، اسم اعظم یعنى «اللّه» است و از تجلّى آن جمیع اسماى دیگر ظاهر مى‌شود، به همین دلیل اسم اعظم، بالذّات بر اسماى دیگر تقدّم داشته و به عالم قدس نزدیک‌تر است. البتّه این امر بدان معنا نیست که دیگر اسماى الهى، جامع همه حقایق اسما نبوده و در ذات خود ناقص‌اند، بلکه همه اسماى الهى، جامع جمیع اسما، و مشتمل بر همه حقایق و کمالات‌اند، زیرا همه اسما با ذات مقدّس و با یکدیگر متّحدند. فرق اسم اعظم با دیگر اسما این است که در اسماى دیگر، یکى از کمالات ظهور دارد و کمال دیگر باطن است; مثلا در اسماى جمال، جمال ظاهر و جلال باطن است و در اسماى جلال، جلال ظاهر و جمال باطن است; ولى اسم اعظم در حدّ اعتدال و استقامت است و هیچ یک از جمال و جلال در آن بر دیگرى غلبه ندارد و هیچ یک از ظاهر و باطن بر دیگرى حاکم نیست، پس اسم اعظم در عین بطون، ظاهر و در عین ظهور، باطن و درعین آخریّت، اوّل و در عین اوّلیت، آخر است.ناگفته نماند که عارفان، اسماى الهى را به اسماى ذات، صفات و افعال تقسیم کرده و اسم اعظم را از اسماى ذات دانسته‌اند.کسانى که اسم اعظم را از سنخ الفاظ نمى‌دانند، به روایاتى نیز استدلال کرده‌اند، چنان‌که از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است: خداى متعالى اسمى را آفرید که با حروف به صوت نمى‌آید و با‌الفاظ تکلّم نمى‌شود و در روایات دیگرى آمده‌است که اسم اعظم 73 حرف دارد، برخى پیامبران تعدادى از حروف آن را و پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)72 حرف آن را مى‌دانستند و یک حرف آن را خداوند در حجاب قرار داده یا آنکه براى خود برگزیده است روشن است که مقصود از حروف در این روایات، حروف معمول نیست، زیرا اگر اسم‌اعظم اسمى لفظى بود که با مجموع حروفش بر معنایى دلالت مى‌کرد و دانستن برخى از آن‌حروف، هیچ سودى براى پیامبران(علیهم السلام)نداشت و در حجاب بودن حرفى از حروف الفبا، نامعقول‌بود.

  9. #6



    مراتب اسم اعظم
    اسم اعظم داراى دو جهت است: غیب و ظهور. از جهت غیب با فیض اقدس و ذات احدیّت و هویّت غیبیّه اتحاد داشته و عین آنهاست و فرق بین آنها فقط به حسب اعتبار است. اسم اعظم از این جهت، در هیچ مرآتى ظاهر نشده و هیچ‌گونه تعیّنى ندارد[59] و پنهان بودن اسم اعظم و برگزیدن آن در علم غیب نیز فقط به سبب بى‌تعیّن بودن آن است که باعث مى‌شود کسى به آن دست نیابد، مگر در صورت فنا و در آن صورت، دیگر نشانى از مخلوق نیست و شاید مقصود از آنچه در برخى روایات آمده که خداوند یک حرف آن را براى خود برگزید، همین معنا باشد: ولى از جهت ظهور، اسم اعظم تجلّى فیض اقدس بوده و خود در همه مراتب اسمایى، تجلّى و ظهور دارد، بنابراین، مى‌توان این دو جهت را دو مرتبه از اسم اعظم دانست.
    مرتبه سوم اسم اعظم، حقیقت انسانیّه و عین ثابت محمدى(صلى الله علیه وآله)است، زیرا عین ثابت محمدى(صلى الله علیه وآله)مظهر اسم اعظم و تعیّن آن است و ظاهر و مظهر یا متعیّن و تعیّن، در خارج یکى هستند، گرچه در عقل متفاوت‌اند، چنان‌که امامان(علیهم السلام)نیز به حسب مقام ولایتشان، اسم اعظم‌اند. به همین اعتبار، شاید بتوان همه عالم را از مراتب اسم اعظم دانست، زیرا آنچه غیر خداست صورت و مظهر حقیقت انسانیّه است.

    مرتبه چهارم اسم اعظم، مقام اطلاق حقیقت محمّدیه(صلى الله علیه وآله) یعنى مقام مشیّت (وجود منبسط) است، چنان که از روایت منقول از امام صادق(علیه السلام)[65] برخى درباره این مقام، چنین استفاده کرده‌اند که خداوند اسمى آفرید که همه حدود از آن دور است، حتّى حدّ ماهیّت و درحالى‌که مستور است، مستور نیست; یعنى خفاى آن بر اثر شدّت ظهور آن‌است.مرتبه پنجم اسم اعظم، وجود عنصرى پیامبر‌اکرم(صلى الله علیه وآله)است که از عالم علم الهى به عالم مُلک نازل شده و آن مجمل حقیقت انسانیّه است و جمیع مراتب وجود خارجى در آن منطوى است; مانند انطواى عقل تفصیلى در عقل بسیط اجمالى.پایین‌ترین مرتبه‌اسم اعظم، اسم اعظم لفظى است.

  10. صلوات و تشکر


  11. #7



    حاملان اسم اعظم:
    از آیات و روایات استفاده مى‌شود که برخى از انسانها اسم اعظم را مى‌دانستند؛ ولى مقدار بهره‌مندى آنان از این اسم شریف یکسان نبود و هرکس مقدار بیشترى از اسم اعظم نزد او بود، به همان اندازه، قدرت بیشترى براى تصرّف در جهان در اختیار داشت. هر انسان کاملى چون مظهر اسم اعظم است، آن را مى‌داند[61]؛ ولى پیامبر‌اسلام(صلى الله علیه وآله) و اهل‌بیت ایشان(علیهم السلام)بیشترین بهره‌مندى را از اسم‌اعظم دارند و از 73 حرف اسم اعظم، 72‌حرف آن نزد آنان وجود‌دارد.[62]
    در قرآن به برخى از کسانى که اسم اعظم را مى‌دانستند، اشاره شده است:

    در آیه 43 رعد/13 از کسى یاد شده که همه علم کتاب نزد اوست: «...‌و مَن عِندَهُ عِلمُ الکِتـب.» براساس روایات، مقصود این آیه امیرمؤمنان(علیه السلام) و پس از او بقیّه اهل‌بیت(علیهم السلام)هستند.[64] کسى که علم کتاب نزد او باشد، اسم اعظم را نیز دارد، زیرا امام صادق(علیه السلام)در روایتى فرموده است: نزد سلیمان(علیه السلام)فقط یک حرف از اسم اعظم بود؛ ولى نزد على(علیه السلام)تمام علم کتاب وجود داشت.[65] نیز در آیه 40 نمل/27 آمده است که نزد آصف‌بن‌برخیا(علیه السلام)بخشى ازعلم کتاب بود که آن بخش در احادیثى به یک حرف از اسم اعظم تفسیر شده است.[66] در روایات دیگرى، علم آصف‌بن‌برخیا در مقایسه با علم امامان که داراى همه علم کتاب بودند، مانند قطره‌اى در برابر دریا دانسته شده است.[67] از مقایسه‌اى که در این‌گونه روایات بین علم کتاب و حرفى از اسم اعظم شده، به دست مى‌آید که علم کتاب شامل اسم اعظم نیز‌مى‌شود.
    1. اهل بیت پیامبر[63] (علیهم السلام):

    خداوند همه اسماى الهى را به آدم(علیه السلام) آموخت و او مظهر اسم اعظم خدا بود[69]: «و‌عَلَّمَ ءادَمَ الاَسماءَ کُلَّها» (بقره/2، 31)
    2. آدم(علیه السلام)[68]:

    به وى یک حرف از اسم اعظم داده شده بود که با آن یک حرف توانست کمتر از چشم برهم زدنى، تخت ملکه یمن را از یمن به شام، نزد سلیمان(علیه السلام)آورد[70]: «قالَ الَّذى عِندَهُ عِلمٌ مِنَ الکِتـبِ اَنا ءاتیکَ بِهِ قَبلَ اَن یَرتَدَّ اِلَیکَ طَرفُکَ.» (نمل/27، 40) از ابن‌عبّاس نقل شده که آصف‌بن‌برخیا تخت بلقیس را با ذکر «یا حىّ یا قیوم» احضار کرد.[71]
    3. آصف‌بن‌برخیا(علیه السلام):

    او مى‌توانست مردگان را زنده کند و کورمادرزاد و شخص مبتلا به بیمارى پیسى را شفا دهد. (آل‌عمران/3، 49؛ مائده/5، 110) براساس برخى روایات، عیسى(علیه السلام)به سبب برخوردارى از اسم اعظم مى‌توانست این اعمال را انجام دهد.[72]
    4. عیسى(علیه السلام):

    در قرآن، داستان شخصى بیان شده که خداوند آیات خویش را به او داد؛ ولى وى خود را از آنها تهى ساخت. (اعراف/7، 175) طبق برخى روایات این شخص، بلعم بن باعورا مردى از بنى‌اسرائیل بود که اسم اعظم به او عطا شده بود و هرگاه با آن دعا مى‌کرد دعایش مستجاب مى‌شد؛ ولى بر اثر پیروى از فرعون و دشمنى با موسى(علیه السلام)اسم اعظم را از‌دست داد.[73]
    5. بلعم‌بن‌باعورا:
    در روایات به افراد دیگرى نیز اشاره شده که اسم اعظم را مى‌دانستند؛ مانند: نوح، ابراهیم، موسى[74]، یعقوب[75]، خضر[76]، یوشع‌بن‌نون[77]: و غالب قطّان یکى از اجداد‌رسول خدا(صلى الله علیه وآله).[78]

  12. #8



    آثار اسم اعظم:
    بر اساس روایات، عیسى(علیه السلام)بر اثر بهره‌مندى از اسم اعظم مى‌توانست مردگان را زنده کند و کور مادرزاد و شخص مبتلا به بیمارى پیسى را شفا دهد: «و‌اُبرِئُ الاَکمَهَ والاَبرَصَ واُحىِ المَوتى بِاِذنِ اللّه» (آل‌عمران/3،49)، چنان‌که آصف‌بن‌برخیا با اسم اعظم، تخت بلقیس را از یمن به شام آورد: «اَنا ءاتیکَ بِهِ قَبلَ اَن یَرتَدَّ اِلَیکَ طَرفُکَ». (نمل/27،40) در روایات، آثار گوناگونى براى اسم اعظم ذکر شده است; براى مثال، کسى که اسم اعظم را بداند دعایش مستجاب و هرچه از خدا بخواهد به او عطا مى‌شود و از علم غیب به اندازه‌اى که خدا بخواهد آگاهى مى‌یابد و داراى معجزه یا کرامت مى‌شود و همه خیرات و برکات بر او فرود مى‌آید و‌...‌.
    با دقّت در روایات و دعاهاى مربوط به اسم‌اعظم، روشن مى‌شود که هرگونه اثرى بر اسم‌اعظم مترتّب مى‌شود. اعمّ از پدید‌آوردن، نابود‌کردن، ابدا، اعاده، روزى دادن، زنده‌کردن، میراندن، جمع کردن و متفرق ساختن و خلاصه هرگونه دگرگونى جزئى و کلّى.کسانى که اسم اعظم را از سنخ الفاظ مى‌شمرند، در چگونگى تأثیر آن بر یک نظر نیستند، گرچه برخى از آنان این‌گونه آثار را آثار خود لفظ بدون هیچ قید و شرطى مى‌دانند. برخى دیگر معتقدند: اگر اسم اعظم از مقوله لفظ باشد باید گفت اثر، از آنِ لفظ است به ضمیمه حالات و شرایطى در گوینده، از نظر تقوا و پاکى و حضور قلب و توجه خاص به خدا و قطع امید از غیر او و توکل کامل بر ذات پاک او[94]; امّا کسانى که اسم اعظم را از مقوله الفاظ نمى‌دانند مى‌گویند: کسى که اسم اعظم را مى‌داند مظهر این اسم شریف و خلیفه الهى است و خلیفه باید همه صفات مستخلف عنه را دارا باشد، بنابراین، چنین شخصى همه صفات الهى، مانند علم و قدرت را دارد، گرچه وجود این صفات در خداى متعالى بالذّات و به نحو وجوب، و در خلیفه الهى بالغیر و به‌نحو امکان است.

  13. #9



    تعلیم اسم اعظم:

    روایات فراوانى اسم اعظم را قابل انتقال به دیگران مى‌داند، پس چنین نیست که فقط هر شخصى که خود قابلیّت معنوى و ایمانى آن را به دست آورد، خدا به‌طور مستقیم آن را به وى عطا کند; در برخى روایات آمده است که پیامبران(علیهم السلام) به فرزندان و اوصیاى خود، اسم اعظم را مى‌آموختند. در روایتى، عمر‌بن‌حنظله مى‌گوید: از امام باقر(علیه السلام)خواستم اسم اعظم را به من بیاموزد. فرمود: آیا توان آن را دارى؟ گفتم بلى. سپس حالتى پیش آمد که خود از خواسته خویش منصرف شدم روایات فراوانى نشان مى‌دهد که در صدر اسلام، یادگیرى اسم اعظم خواسته و آرزویى بزرگ بوده که برخى از همسران پیامبر(صلى الله علیه وآله)و برخى از اصحاب امامان(علیهم السلام)تقاضاى آن را داشتندوالبتّه در این روایات اشاره شده است که یادگیرى اسم اعظم قابلیّت و لیاقت مى‌خواهد و اسم اعظم را به هرکسى نمى‌توان آموخت، بنابراین، اسم اعظم قابل انتقال به دیگران است، گرچه برخى افراد که تقاضاى یادگیرى آن را داشتند، وقتى به جهت عدم قابلیّت خود با آثار آن مواجه مى‌شدند، از خواسته خود صرف نظر مى‌کردند.

  14. #10



    منظور از اسم اعظم الهي چيست؟
    در روايات زياديروي مسأله «اسم اعظم خدا» تكيه شده، و از آنها استفاده مي ‏شود كه اگر كسي خدا رابه اسم اعظمش بخواند دعاي او مستجاب مي‏ گردد، و هرچه از خدا بخواهد به او مي‏دهد،و لذا در ذيل بعضي از اين روايات آمده است «وَالَّذي نَفْسي بِيَدِهِ لَقْد سَئَلَاَللهَ باسمِهِ الاَعْظَمِ الَّذي اِذا سُئلَ بِه اَعْطاهُ وَ اِذا ادُعِي بِهاَجابَ» (بحار الانوار 93/ 225) [قسم به كسي كه جانم بدست او است، او خدا را به اسماعظمش خواند، همان اسمي كه اگر خدا را به آن بخوانند عطا مي‏كند و اگر دعا به آنكنند اجابت مي‏نمايد].
    مرحوم علامه مجلسي در بحارالانوارروايات زيادي درباره اسم اعظم و اين كه كدام يك از نامهاي خدا است؟ نقلمي‏كند كه ذكر همه آنها به درازامي‏كشد، از جمله در روايتي ازامام صادق (ع) آمده است «اسم الله الاعظم در سوره حمد پراكندهاست».
    و نيز در بعضي از روايات مي‏خوانيم«بسم الله الرحمن الرحيم به اسم اعظم خدا از سياهي چشم به سفيدي آن نزديك ‏تراست».
    در روايات ديگري نامهاي مقدس ديگرياز نامهاي خداوند و اسماءِ حسني و آيات قرآن ذكر شده كه هر يك از ديگريپرمعني‏تر مي‏باشد (بحارالانوار 93/ 223 تا 232).
    ولي سخن در اينجا استكه آيا اسم اعظم يك كلمه يا يك جمله يا آيه‏اي از آيات قرآن مجيد است، و اين همهتأثير و قدرت در الفاظ و حروف آن نهفته شده، بي‏آنكه هيچ قيد و شرطي داشتهباشد؟
    يا اين كه اثراز آن اين الفاظ است به ضميمه حالات وشرائطي در گوينده از نظر تقوا و پاكي و حضور قلب و توجه خاص به خدا و قطع اميد ازغير او و توكل كامل بر ذات پاك او.
    يا اين كه اسم اعظم اصولاً از مقولهلفظ نيست، و اگر پاي الفاظ به ميان آمده اشاره به حقايق و محتواي اين الفاظ است، وبه تعبير ديگر مفاهيم اين الفاظ بايد در جان انسان پياده شود و او متخلق به معني آنگردد، و به مرحله‏اي از كمال برسد كه دعاي او مستجاب و حتي تصرف او در موجوداتتكويني به فرمان خدا نافذ گردد.
    از اين سه احتمال، احتمال اول بسياربعيد به نظر مي‏رسد كه حروف و الفاظ بدون تكيه بر محتوا و بدون توجه به اوصاف وحالات گوينده چنان اثري داشته باشد، هرچند در افسانه‏هايي كه به نظم و نثر در بعضي از كتب آمده چنين منعكساست كه حتي اهريمن مي‏توانست بادر اختيار گرفتن اسم اعظم تكيه بر جاي سليمان زند و كارهاي او را انجامدهد.
    اينگونه برداشت از اسم اعظم بسياراز روح تعليمات اسلام دور است، بعلاوه همان داستان «بلعم باعورا» كه نشان مي‏دهدبعد از انحراف از مسير پاكي و تقوا اسم اعظم را از دست داد، گواه بر اين است كه ايننام رابطه نزديكي با اوصاف و حالات گوينده دارد. بنابراين حق مطلب يكي از دو تفسيراخير است و يا هر دو توأم با هم.
    مرحوم علامه طباطبائي در تفسيرالميزان بعد از اشاره به مسأله اسم اعظم چنين مي‏گويد: «نامهاي خداوندي عموماً، و اسم اعظمش خصوصاً،هرچند در عالم هستي و وسائط و اسباب نزول فيض در اين جهان مؤثر است، ولي تأثير آنمربوط به حقايق اين اسماء است نه خود الفاظي كه دلالت بر آن مي‏كند و نه به معانيمتصوره در ذهن» (الميزان 8/ 372.). اين سخن نيز تأكيدي است بر آنچه در بالا گفتهشد.

  15. صلوات و تشکر


مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •