تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 19
  1. #1

    حکایت ها و پندهای قرآنی





    یا نارُكُونى برَداً و سَلاماً

    مرحوم آیت اللَّه العظمى اراكى، رحمة اللَّه علیه، كه از بزرگان عالم اسلام و از فقیهان وارسته بودند، فرمودند :
    مرحوم آخوند ملّا محمّد كبیر، قطعه زمینى در اطراف سلطان آباد اراك دانسته كه در آن زراعت مى‏كرد، و نان سال
    اهل و عیال خود را از آن زمین به دست مى‏آورد. یك وقت كه حاصل زمین را خرمن كرده بود و در دشت خرمن‏هاى
    دیگرى نیز وجود داشت، كسى عمداً یا سهواً آتش روز مى‏كند باد مى‏وزد و آتش به خرمن‏ها مى‏افتد و خرمن‏ها
    یكى پس از دیگرى در آتش مى‏سوزد. شخصى نزد مرحوم آخوند كبیر مى‏رود و مى‏گوید : چرا نشسته‏اى؟ نزدیك
    است خرمن شما آتش بگیرد. آخوند كبیر تا این سخن را مى‏شنود عبا و عمّامه را مى‏پوشد و قرآن به دست به سر
    خرمن مى‏رود و رو به آتش مى‏ایستد و خطاب به آن مى‏گوید : اى آتش، این نان خانواده و اهل و عیال من است، تو
    را به این قرآن قسم مى‏دهم متعرّض این خرمن نشوى. در حالى كه تمام خرمن‏هاى دیگر خاكستر شده بود، این
    یك خرمن سالم ماند! هر كسى مى‏آمد و مى‏دید، انگشت حیرت به دهان مى‏گرفت و متحیّر مى‏شد كه چطور این
    خرمن سالم مانده است؟! این بزرگواران تربیت شده و درس گرفته از مكتب حضرت ابراهیم، علیه السّلام، هستند
    كه چون خداوند به آتش امر كرد : اى آتش سرد و مایه ایمنى باش. (1)
    آنان آموخته‏اند كه هر چیزى ممكن است به امر خداوند به اذن او انجام گیرد. بزرگان دین نیز به هنگام مشكلات، با
    توجه به آیات قرآن و زندگى معصومین، صمایب را از خود دور یا تحمل آن را بر خود شیرین مى‏كردند.(2)


    1. سوره انبیاء، آیه 69
    2. مجله بشارت، سال دوم، شماره دهم، صفحه 31

  2. #2

    تقوا




    «امام صادق علیه السلام از یکی از شیعیان، به نام سلیمان پرسید: جوان مرد کیست؟ عرض کرد: فدایت شوم، جوان مرد به نظر ما همان جوان است. حضرت فرمود: مگر نمی دانی اصحاب کهف همه افرادشان پیر بودند، ولی خداوند به خاطر ایمانشان، آنان را جوان مرد نامید؟ (کهف: 10) سپس فرمود: ای سلیمان! کسی که به خدا ایمان آوَرَد و تقوا پیشه کند، جوان مرد است؛ مَنْ آمَنَ بِاللّه ِ وَاتَّقی فَهُوَ الْفَتی».

  3. #3

    استهزاء







    «به بزرگی گفتند: فلانی، بر تو می خندد. او گفت: اِنَّ الّذینَ اَجْرَموا کانوا مِنَ الّذینَ آمَنُوا یَضْحَکُونَ؛ همانا بدکاران بر اهل ایمان می خندند (المطففّین: 29)».

  4. #4

    دوستی با خدا




    «می گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت: تو را دوست دارم. یوسف گفت: ای جوان مرد! دوستی تو به چه کار من آید؟ از این دوستی مرا به بلا افکنی و خود نیز بلا بینی! پدرم یعقوب، مرا دوست داشت و بر سر این دوستی، او بینایی اش را از دست داد و من به چاه افتادم. زلیخا ادعای دوستی من کرد و به سرزنش مصریان دچار شد و من مدت ها زندانی شدم. اینک! تو تنها خدا را دوست داشته باش، تا نه بلا بینی و نه دردسر بیافرینی».

  5. #5



    اعتراف به نادانی

    «گویند: از عالمی مسئله ای پرسیدند، گفت: نمی دانم. سؤال کننده گفت: شرم نمی کنی که به جهل و نادانی خود اعتراف می کنی. گفت: چرا شرم کنم از گفتن کلمه ای که فرشتگان به آن سخن گفتند و هنگامی که خداوند درباره «اسماء» از آنها پرسید، گفتند: سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا الاّ ما عَلَّمْتَنا؛ خدایا ما چیزی نمی دانیم، جز آنچه تو به ما آموختی».

  6. #6



    جایی در بهشت

    «روزی هارون از اِبن سَمّاک موعظه و پندی درخواست کرد. ابن سماک گفت: ای هارون! بترس از اینکه وسعت بهشت به مقدار آسمان ها و زمین است و برای تو، به اندازه جای پایی هم نباشد».

  7. #7



    چپاول اموال

    «روزی عبدالملک (پنجمین خلیفه اموی) از امام زین العابدین درخواست موعظه کرد. حضرت فرمود: آیا واعظی بالاتر از قرآن وجود دارد؟ خداوند می فرماید: وَیْلٌ لِلْمُطَفَّفین؛ وای بر کم فروشان. (مطففّین: 1) وقتی سخن خدای متعال درباره کم فروشان چنین است، پس چگونه است حالِ کسی که همه اموال مردم را چپاول کند؟»

  8. #8

    حکایت خدا و گنجشک




    روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
    فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: " می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
    " فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
    " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.
    " گنجشک گفت:
    " لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
    سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:
    " ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. " گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
    خدا گفت: " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. " اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

  9. #9



    روزی یکی از کنیزان امام حسین علیه السلام یک دسته گل به امام هدیه کرد. امام او را آزاد کرد. فردی که در آنجا حضور داشت به امام علیه السلام عرض کرد: آزادی در برابر چند شاخه گل؟ امام علیه السلام فرمود: خدا این گونه به ما آموخته است: «وَ اِذَا حُیِّیتُم بِتَحِيَّةٍ فَحَیُّوا بِاَحسَنَ مِنهَا اَو رُدُّوهَا» (هرگاه به شما تحیّت گویند پاسخ آن را بهتر از آن بدهید. یا لااقل به همان گونه پاسخ گویید.) (نساء/۸۶)
    لطیفه های قرآنی/ص۱۱۷ و ۱۱۸


  10. #10



    علامه حسن زاده آملی می فرماید: یکی از مشایخ روایت می کرد که در سوره ی مبارکه یس اسمی هست که برطرف می شود به برکت آن کوری مادر زادی و پیسی. او را گفتند: آیا اگر کسی تمام سوره را بخواند نفعی از این مقوله که می گویی به او خواهد رسید؟ جواب داد: هرگاه حکیم یک دوایی را برای مریضی مقرّر کرده باشد و آن دوا در دکّان عطاری باشد و مریض برود تمام ادویه دکّان او را بخورد آیا نفعی به او خواهد رسید؟
    هزارو یک نکته/ص۱۲۱و۱۲۲


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 15
    آخرين نوشته: 1392/06/29, 05:10 بعد از ظهر
  2. پاسخ: 16
    آخرين نوشته: 1392/06/19, 02:04 قبل از ظهر
  3. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1392/01/12, 03:08 قبل از ظهر
  4. پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 1391/12/02, 07:48 بعد از ظهر
  5. پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 1390/12/13, 11:48 قبل از ظهر

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •