متكلمين[1] و فيلسوفان[2] براي اثبات نيازمندي به دين ادلة فراواني ذكر كرده اند كه ما در اين مختصر فقط به يكي از آنها اشاره مي كنيم. اين دليل بر مقدمات ذيل استوار است:
1. خداوند حكيم است و كار لغو و بيهوده نمي كند، بنابراين افعال او غايتمند است. اما غايت و هدف آفرينش آن است كه مخلوقات خداوند، و از جمله انسان، به كمالات شايستة خود دست يابند.
2. زندگي دنيا مقدمة زندگي آخرت است و سعادت و شقاوت ابدي در گرو چگونه زيستن در اين جهان است.
3. انتخاب مسير زندگي، افزون بر اراده، وابسته به شناخت و آگاهي است.
4. ابزار عمومي شناخت (حس و عقل) از درك راه درست زندگي و چگونگي رابطة دنيا و آخرت ناتوان است. حس در قلمرو خارج از محسوسات كاربردي ندارد و عقل، فراوان دچار خطا مي شود. افزون بر اين، عقل از تشخيص بسياري از مصالح و مفاسد انسان ناتوان است.[3]
از مجموع مقدمات ياد شده، روشن مي شود كه انسان براي وصول به كمال نهايي خويش، نياز به منبع ديگري، ـ غير از حس و تجربه و عقل ـ دارد كه تا با بهره گيري از آن بتواند در هر مورد راه درست را كاملاً بازشناسد و بر اساس اين شناخت، به گزينش صحيح دست زند. بنابراين با توجه به مقدمه نخست حكمت الهي اقتضاء مي كند كه با بعثت پيامبران، مجموعه آنچه كه شناخت آن براي وصول انسان به كمال نهايي اش لازم است در اختيار او نهاده شود و اين به معناي ضرورت نياز به دين است. و علوم بشري هر قدر هم پيشرفت كند توانايي پاسخگويي به اين نياز اصيل انسان را ندارد؛ چرا كه همان طور كه اشاره شد اين علوم در پي ريزي برنامه اي همه جانبه براي زندگي اين جهاني كارآمد نيست تا چه برسد به اين كه دور نماي زندگي پس از مرگ را تبيين كنند و راه درست زيستن را بنمايانند.
پي نوشت
1- حلّي، كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، قم: انتشارات مصطفوي، ص375.
2- ابن سينا، الشفاء، الالهيات، قم، منشورات مكتبة آيت الله المرعشي، ص441؛ و صدر المتالهين، المبدء و المعاد، تهران، انجمن فلسفه ايران، 1354ش، ص488ـ489.
3- ر.ك: مصباح يزدي، محمد تقي، راهنما شناسي، تهران، امير كبير، 1375، ص27ـ38.