تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 8 , از مجموع 8
  1. #1

    تفسیر قرآن مقام معظم رهبری(ذلك‌الكتاب وهذا‌الكتاب،معنای حقیقی كفر)




    جلسه یازدهم

    اشاره به ذلك‌الكتاب وهذا‌الكتاب


    يك سئوال اين است: كه چرا در بعضی از اوقات قرآن كريم اشاره به ذلك الكتاب كرده و بعضی از اوقات اشاره كرده به هذا الكتاب مگر دو قرآن موجود است.

    جواب: ما اصلاً در قرآن هيچ جا هذا‌لكتاب نداريم. اما تعبيراتی مثل: هذا القرآن، يا تلك آيات الكتاب، اين است آيات كتاب، يا هذا كتابنا، يا هذا كتاب داريم. اما هذا‌الكتاب يعنی كتاب برای قرآن كه اشاره به قرآن كرده باشد، نداريم. فقط يك جا در قرآن هست ما لهذا‌الكتاب لايغادر صغيره و لا كبيره الا احصارها (49 - كهف) كه مربوط به قرآن نيست، بلكه اشاره به نامه‌ی اعمال روز قيامت است كه كافر تعجب می‌كند كه چگونه همه چيز اعمال من در اين ثبت است! بنابراين كلمه‌ی هذا الكتاب در قرآن نيست كه اشاره به قرآن باشد. لكن حالا بفرض باشد اين اشكالی ندارد كه يك جا از آن حقيقت، با اسم اشاره‌ی دور ياد كنند و يك جا با اسم اشاره و ضمير نزديك يعنی چيزی غلط نيست، و همانطور كه عرض كرديم در ذلك‌الكتاب چند جور می‌شود معنا كرد: يكی اينكه بگوئيم: چون كتاب با عظمت است ولو پيش روی شماست، اشاره‌ی به دور می‌كند، مثل اينكه شما با يك نفر كه صحبت می‌كنيد وقتی می‌خواهيد او را احترام كنيد، می‌گوئيد: آنجناب چنين فرموديد. در حالی كه اين جانبی است كه در مقابل شما نشسته اما می‌گوئيد آنجناب مثلاً. يا بگوئيم ذالك يعنی آن چيزی كه در ذهن شما بود و همه منتظرش بوديد ذالك الكتاب اين است كه جلوی شما، كه ما ترجمه كرديم آن كتاب، يعنی كتابی كه در انتظارش بود اينست. بنابراين: اشكالی ندارد كه ما به حقيقتی، گاهی با اشاره‌ی دور و گاهی با اشاره نزديك اشاره كنيم و معنايش اين نيست كه اينها دو چيزند.



    سئوال دوم: اين است: كه در ذيل آيه‌ی شريفه ان الذين كفروا سوآء عليهم انذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤمنون چند سئوال هست:

    معنای حقیقی كفر


    الف _ آيا معنای كفر می‌تواند خيلی وسيع‌تر از معنای كفر در برابر اسلام و پيامبر و امامت باشد؟آيا مراحل نازله‌ی آن كه خود خيلی وسيع‌ است،می‌تواند درخود ما مؤمنين ظاهری باشد ؟



    جواب اينست كه: البته به يك معنا چرا، در يك روايتی داريم كه كفر را به درجاتی تقسيم كرده و بعضی از آن در جات حتی شامل بعضی از مؤمنين ضعيف‌الايمان يا مؤمنين بد عمل هم می‌شود. همچنان كه در جوامع طاغوتی بخصوص، جوامعی كه با نظامهای حكومتی جابرانه و كافرانه، ازاين قبيل كفر زياد شما پيدا می‌كنيد كه اسم‌شان مؤمن است، لكن باطن‌شان از هر كافری، كافرتر است، اما اينجا مراد آنها نيستند، بلكه در اين آيه همه‌ی آيات، يا بيشتر آيات قرآنی كه در آنها اسم كفار هست منكرين دين مورد نظرند، يعنی آنهايی كه با اصل دين مقابله كردند.


    مثل اينكه در قرآن می‌گويد: يا ايها النبی جاهد الكفار و المنافقين (9- توبه) با كفار و منافقين مبارزه كن. در اينجا مؤمنين ضعيف‌الايمان نيستند. يعنی يكی از مراتب كفر هم بر او صدق كند اين را نمی‌گويد مبارزه كن، بلكه می‌گويد هدايتش كن. اصلاحش كن، لذا اينجا مراد همان كفاری هستند كه مقابل اسلام موضع گيری داشتند. بنابراين: نه در اين آيه و نه در آيات ديگری كه در آنها از كفر سخن رفته غالباً (اينكه نمی‌گوييم عموماً، چون يك استقراء تام و تمامی نكردم) تا آن جايی كه در ذهنم هست. مراد همين معنايی است كه ما بيان كرديم.

    آخرین موضوعات ارسالی این تالار:

    ویرایش توسط مرادی نسب : 1389/11/20 در ساعت 01:54 بعد از ظهر

  2. صلوات و تشکر


  3. #2

    تفسیر قرآن مقام معظم رهبری( تفاوت كفر و شرک در قرآن،)




    تفاوت كفر و شرک در قرآن


    ب‌ـ تفاوت كفر و شرک در قرآن چيست؟



    جواب اينست كه: شرك يك مسلك و يك عقيده است، يعنی دو خدايی و چند خدايی، يك دين و يك آئين و يك نوع اعتقاد است مثلاً: فرض بفرمائيد سه خدایی. بعضی منكرند و می‌گويند زرتشتی‌ها موحد بودند، اما به هر حال در دورانی ازتاريخ، بلاشك زرتشتی‌ها دو خدايی بودند و لو اصلش هم يك خدايی يا چندين خدايی كه امروز در هندوستان و برخی از جوامع عقب افتاده‌ی آفريقايی در بين قبايل قديمشان كه بت پرستند.

    در هند بت‌خانه‌های متعددی را بنده ديده‌ام. خداهای مختلف با شكل‌های مختلف در يك بتخانه هستند. وقتی از يك خيابان به خيابان ديگری می‌رويد می‌بينيد جند نوع بت‌خانه هست كه وقتی وارد آنها می‌شويد می‌رويد بالا باز چند نوع از خدا كه هر كدام از آنها يك اسمی دارند، يا مثل خدايان اساطير يونانی و رومی قديم الهه‌ی عشق، اله‌ی طوفان، الهه‌ی باران، الهه‌ی آتش كه افسانه‌های عجيب و غريبی هم دارند، كه آن نمايشنامه‌نويس قديمی يونانی به نام سلف كه قبل از ميلاد بوده. مثلاً: درباره‌ی خدايان و جنگهای اينها و دعواهای اينها چيزهايی نوشته اينها مسلك است. يعنی هر دين شرك‌آلودی يك مسلك است. اما كفر يك معنای وسيعتری از همه‌ی اينها دارد، يعنی كافر ممكن است مشرك باشد (دو خدايی، سه خدايی باشد) ممكن هم هست اصلاً به خدايی اعتقاد نداشته باشد مثل ماديين، ملحدين، دهريين، اينها هم كافرند و به هيچ خدايی معتقد نيستند. به معنای انكار كننده‌ی راه حق و آئين درست است، اما مشرك عبارت است از آن آئين خاص كه مثلاً: دو خدايی يا سه خدايی و از اين قبيل است.


    ج ـ آنطور كه از ظاهر آيه: ختم‌الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه و لهم عذاب عظيم بر می‌آيد، خدا بر قلوب، چشمها مثلاً مهر زده و اين در حالی است كه اينها خود چشم و گوش‌شان را بسته‌اند؟



    اين سئوال خوبی است و من راجع به اين موضوع قاعدتاً اگر سئوال هم نمی‌شد، اندكی بعد به يك مناسبتی صحبت می‌كردم: در قرآن همه‌ی پديده‌های طبيعت و انسان كه يك عامل طبيعی‌ی روشنی هم دارد به يك اعتبار بخدا نسبت داده می‌شود، مثلاً درباره‌ی مرغها و پرنده‌هايی كه در آسمان پرواز می‌كنند می‌گويد:
    مايمسكهن الاالله (79 – نحل): هيچكس اينها را در آسمان نگه نداشته، مگر خدا در حالی كه شما می‌دانيد طبق فنون طبيعی بال اينها و وزن مخصوص‌شان و فشار هوا، اينها را در آسمان نگه می‌دارد، يا می‌گويد:

    خدا رقيب قوانين طبيعی نيست


    والله انزل من‌السماء ماءا (65 – نحل) باران را خدا نازل می‌كند. در حالی كه باران يك علت طبيعی دارد: از تراكم ابرها و بقيه‌ی عوامل باران بوجود می‌آيد و همينطور پديده‌های ديگر، كه اين معنای درستی است، چون خدا كه رقيب قوانين طبيعی نيست، تا اگر شما گفتيد خدا اين كا را كرد معنايش اين باشد كه قانون طبيعی اين كار را نكرده، خدا در عرض قوانين طبيعی نيست كه این باشد يا آن باشد.

    خدا در طول قوانين طبيعی است و قوانين طبيعی را هم خدا بوجود آورده، اين خاصيت را هم خدا به ابر و باد و هوا و بال مرغ و بقيه چيزهای عالم بخشيده است. خدا آن آفريننده‌ای نيست كه سازنده باشد و رفته باشد گوشه‌ای نشسته باشد، مثل: ساعتی كه شما كوك می‌كنيد، می‌گذاريد روی طاقچه، بعد ديگر شما رفتيد كنار، خود ساعت دارد كار می‌كند، اينطور نيست، بلكه در هر لحظه‌ای از لحظات اراده‌ی الهی در خلق و تكوين و تربيت موجودات اثر دارد و هر حادثه‌ای از كوچك و بزرگ كه در عالم اتفاق می‌افتد، طبق قوانين طبيعی و به اراده‌ی خداست و خداست كه اين قانون را بوجود آورده، خداست كه اين خاصيت را به اين شیء و يا جسم داده، شما هم كاری را می‌كنيد، در نهايت بخدا وابسته است « قل كل من عندالله » همه از سوی خداست. يعنی اين اراده را خدا به شما داده كه شما انتخاب ‌كنيد.


    همه‌ چيز را می‌توان به خدا نسبت داد


    اين عقل را خدا به شما داده كه شما براساس او می‌بينيد. اين شهوات را كه شما براساس او لغزش پيدا می‌كنيد، خدا به شما داده بنابراين: می‌توان همه‌ی اين چيزها را به خدا نسبت داد، البته اين بحث گسترده‌تر از اين است و اگر عمری بود و توانستيم جريان تفسير را ادامه بدهيم تا برسيم به آن آياتی كه در دو سه آيه پی‌درپی يك چيزی را به خدا نسبت می‌دهد و باز در چند آيه بعد از آن می‌فرمايد: كار خوبش متعلق بخداست و كار بدش متعلق به شماست كه اگر به آنجا برسيم من با يك ظرافتی كه در بحث هست روشن خواهم كرد اين يعنی چه و چگونه است كه خدا ير دلهای اينها مهر زده؟ يعنی اينها با سوء انتخاب خودشان كار می‌كردند كه نتيجه آن كار، بطور طبيعی اين می‌شود كه طبق عكس‌العمل طبيعی و قانونی بر دلهای آنها مهر خواهد خورد.


    حالا اين قانون طبيعی را چه كسی بوجود آورده اين عكس‌العمل الهی است و درباب منافقين هم می‌گويد:
    يخادعون الله والذين آمنوا و مايخدعون الا انفسهم و مايشعرون (9 – بقره): خيال می‌كنند می‌خواهند خدا را فريب دهند اما در حقيقت خودشان را فريب می‌دهند آنجا هم انشاء‌الله به يك مناسبتی شبيه اين عرض خواهم كرد.


    پس بنابراين: هيچ مانعی ندارد و لسان قرآن اين است كه پديده‌های طبيعی را كه معمول قوانين طبيعی است، معلول اراده‌ی خدا می‌داند و می‌توان با يك ديد وسيعتر همان را بخدا نسبت داد و اين را مجازات خدايی دانست. در حق آن كسی كه خودش مقدمات آنها را فراهم كرد.

  4. صلوات و تشکر


  5. #3

    تفسیر قرآن مقام معظم رهبری( خدا بر گوش و دل و چشم كفار پرده گذاشته،نسبت اعمال به خدا)




    خداوند بر گوش و دل و چشم كفار پرده گذاشته


    سئوال سوم: در حالی كه مضمون آيه قرآن اين است كه خداوند بر گوش و دل و چشم كفار پرده گذاشته و آن را بسته است، پس ديگر انسان مذكور، مسئوليتی در مقابل عدم قبول حقيقت ندارد و می‌تواند ادعا كند كه چون خداوند راه دل او را بسته به اين گمراهی افتاده است.


    جواب: با اين توضيحی كه ما داديم اين اشكال درست نيست، وقتی شما دستت را می‌گذاری زمين و چاقو را محكم می‌زنی روی دستت و می‌بری، چه كسی دست تو را بريد؟ خدا، و می‌شود گفت چون خدا دست‌ترا بريده، پس شما اينجا مقصر نيستيد، لكن شما مقصريد، چون خدا در شرايطی كه شما چاقو را بلند می‌كنی، روی دستت می‌زنی، دست شما را می‌برد. اين قانون را خدا در جسم تو و در لبه‌ی تيز فولادی قرار داده. نزن تا بريده نشود.


    نسبت اعمال به خداوند


    اگر گفتند خدا دست شما را بريده، يا شما وقتی كسی را با گلوله می‌زنيد مجروح می‌كنيد، چه كسی او را مجروح كرده؟ هم می‌توان گفت شما و هم می‌توان گفت خدا، هر دو هم درست است، اما چون ما اين نسبت را به خدا می‌دهيم، به همان دليلی كه خدای متعال در جسم تو و در گلوله و در اين فضا اين قوانين را قرار داده، آيا اين موجب می‌شود كه شما مسئول نباشيد؟
    چرا، شما مسئول هستيد و قصاص دارد. بايد مجازات شويد.


    ولذا اينكه خدا چشم و گوشش را بسته، بصورت جبر نيست بلكه خدا ناشی از فعل خود او و از سوء انتخاب اوست. او گزينش بد كرده و نتيجه‌ی اين گزينش همين است كه راه دلش بسته شود و حقايق را نفهمد، هر كسی می‌تواند اين كار را بكند. حتی يك آدم مؤمن حزب‌اللهی هم اگر يك دو، سه ماه خودش را در فساد و شهوات‌رانی بغلطاند، بعد از دو، سه ماه كه به خودش مراجعه كند، می‌بيند آن ميلی را كه قبلاً به خواندن قرآن داشت، حالا ديگر ندارد، يا آن شوقی كه به رفتن مسجد داشت ديگر ندارد و صدای اذان كه قبلاً او را به هيجان می‌آوزد ديگر به هيجان نمی‌آورد و نغمه‌های دعای كميل كه او را می‌لرزاند، ديگر نمی‌لرزاند دلش بسته شده، حالا چه كسی بسته است؟ خدا، آيا خود او ديگر مقصر نيست؟

    چرا، عامل اصلی خود اوست، چون او با اراده‌ی خودش رفت و در شهوات غلطيد و لازمه‌ی طبيعی و قانونی‌ی در شهوت غلطيدن هم اينست كه دلش بسته می‌شود، پس خود او مسئول است.

  6. صلوات و تشکر


  7. #4

    تفسیر قرآن مقام معظم رهبری( پرده‌ها به خاطر اعمال خودماست،انتخاب حضرت یوسف، ثقل اکبر)




    پرده‌ها به خاطر اعمال خود ماست


    اما سئوال چهارم اينست كه:
    اصولاً چرا خداوند بر دلها و بر گوشها پرده می‌گذارد؟ جوابش از آنچه كه گفتيم: معلوم شد به خاصر سوء انتخاب غلطی است كه خود ما می‌كنيم. آن كسی كه انتخاب غلط می‌كند در شرايط درونی و خداداد خودش از آن كسی كه انتخاب درست می‌كند، هيچ كسری ندارد، يعنی شما نمی‌توانيد بگوئيد اين يك چيزی از آن يكی ديگر كسر داشت كه اين انتخاب غلط را كرد،تا بدينوسيله سلسله‌ی علل را بخدا نسبت بدهيد.

    فرض بفرمائيد يك نفری كه دل بستگی دارد به يك چيزی، مثلاً ثروتمندی است كه به ثروت خودش دل‌بسته، اين در مقابل آن دعوتی كه بالنهايه موجب می‌شود تا ثروت از دستش گرفته شود يك امتناعی دارد. حالا آيا ممكن است يك ثروتمندی هم باشد كه اين امتناع را نداشته باشد و بذل كند؟ بلكه ممكن است،‌ يعنی همان حرفی كه تفكرات مادی سابق می‌گفتند خصلت طبقاتی غير قابل تغيير است، در حالی كه حرف غلطی بود، و ما، در قرآن نمونه‌اش را داريم: زن فرعون از نظر خصلت طبقاتی زن يك پادشاه و در طبقه‌ی پادشاهان بود و زن پادشاه از خود پادشاه هم راحت‌تر است، اما در عين حال به موسی ايمان آورد و از همه‌ی انچه كه داشت صرف نظر كرد. پس اين اراده‌ی شماست كه در مقابل يك شهوتی و يك ميل نفسانی آيا از خود خويشتنداری نشان بدهيد يا نشان ندهيد، كه اگر نشان داديد، نتيجه يك چيز خواهد شد و آثار و بركاتی خواهد داشت، و اگر نشان ندهيد نتيجه چيزديگری خواهد شد.




    انتخاب حضرت یوسف


    به هرحال آن كسی كه نتايج را برای خودش رقم می‌زند، شما هستيد كه انتخاب می‌كنيد. شما تصور كنيد جوانی در سن هيجده، نوزده سالگی بنام يوسف را، در عين شهوت و در نهايت زيبائی كه مورد علاقه‌ی زنی با همين خصوصيات قرار می‌گيرد: اينجا دو جور می‌شود عمل كرد: يكی تسليم شدن و بصورت يك آدم فاسقی درآمدن و ديگر امتناع كردن و ناگهان رشد كردن و بالا رفتن و تعالی پيدا كردن است. اين از چيزهای خيلی واضح و از آن تأثير و تأثرهايی است كه انسان نتيجه‌اش را خيلی زود می‌بيند، شما در مقابل هريك از شهوات مقاومت كرديد، اولين اثرش اين است كه برای مقاومت بعدی آماده‌تر و قوی‌تر می‌شويد. ممكن است شما بگوئيد: نه، آن آقايی كه مقاومت كرد، او يك خصوصيتی داشت كه اين ديگری نداشت، چه خصوصيتی؟ هم او عقل داشت هم اين، هم او چشم داشت، هم اين می‌ديد، منتها اين خودش را رها كرد و تسليم هوای نفس شد و تصميم نگرفت اما او تصميم گرفت. و لذا تصميم گرفتن و تصميم نگرفتن يك امری مرتبط به شماست.

    وقتی كوس جنگ نواختند اين همه جوان در اين مملكت بود. يك جوان از زير كولر خانه‌اش در تابستان و كرسی گرمش در زمستان بلند شد رفت كردستان و خوزستان و يك جوان هم گفت ولش كن. اين يكی انتخاب كرد و آن ديگری انتخاب نكرد، او كه انتخاب كرد شد جزو اولياء‌الله واقعی. جوانهای ما آنهايی كه با خودشان مجاهدت كردند و رفتند به جبهه و شهيد شدند. عامی هم بودند در نتیجه روزهای آخر و آن لحظات آخر واقعاً جزو اولياء‌الله شدند، البته فرصت‌ها هميشه در اختيار همه هست.




    ثقل اصغرو ثقل اكبر

    سئوال پنجم: هدايت قرآنی تنزل پيدا كرده و به قلب پيغمبر وارد می‌شود. آيا وجود نازنين ايشان در مرحله‌ی پائين‌تر از كتاب الهی قرار داشته و دنباله‌ی سئوال در مورد كلمه‌ی ثقل‌اكبر و ثقل‌كبير توضيح داده شود؟

    جواب: اما در مورد سئوال اول كه آيا پيغمبر پائين‌تر بوده؟ به اين صورت است كه معارف الهی در يك سطح ربوبی است و در يك سطح بالاتر از انسان است. بعد اين را خدای متعال آماده می‌كند برای فهم پيغمبر و نازل می‌كند برقلب پيغمبر(ص) و لذا آن معارف بالاتر از پيغمبر است و شكی نيست. آيا پيغمبر در راه چه چيزی مجاهدت می‌كرد؟ امام حسين(ع) در راه چه چيزی كشته شد؟ جز در راه همين معارف بود كه اين معارف در ذهن بشر جا بيفتد؟ انبياء عظام، يعنی عزيزترين حقايق عالم خلقت خدام اين معارفند.


    ولذا مثل اين است كه شما فرضاً چيزی را نمی‌دانيد و از او اطلاع نداريد بعد كه به شما می‌گويند اين نازل می‌شود به ذهن شما، و فرود می‌آيد تا به ذهن شما می‌رسد. در مورد سئوال دوم، ثقل اكبر و ثقل كبير: اينجا اصطلاح ثقل اكبر و ثقل اصغر است. ثقل اكبر كتاب‌الله است و ثقل اصغر اهل‌بيتند و در حديث پيغمبر هست كه هم شيعه و هم غير شيعه آن را نقل كرده‌اند.


    « انی تارك فيكم الثقلين كتاب‌الله و عترتی» من دو چيز گرانبها را ميان شما می‌گذارم «كتاب‌الله و عترتی» البته بعضی از اهل سنت هم كتاب‌الله و سنتی روايت كرده‌اند. اما همه‌ی شيعه و بسياری از اهل سنت «وعترتی» گفته‌اند كه همين درست است «كتاب‌الله و عترتی» عترت ثقل اصغر است و كتاب ثقل اكبر.

  8. صلوات و تشکر


  9. #5

    تفسیر قرآن مقام معظم رهبری(وحی مخصوص انسان یا همه موجودات ، تفاوت احكام پيامبران)




    وحی مخصوص انسان یا همه موجودات

    سئوال ششم: در مورد وحی بيشتر توضيح بفرمائيد كه آيا فقط در مورد انسان است يا به جمادات و حيوانات (زنبور) هم وحی می‌شود؟


    جواب: همانطور كه گفتم: معنی وحی اينست كه يك حقيقت والايی را فرود بياورند تا سطح ذهن شما آن را به شما القا كند. وحی معارف الهی فقط بر قلب انسان‌های برگزيده يعنی پيغمبران نازل می‌شود، البته آن‌ها آن‌چه را كه بر آن‌ها نازل شده و وجودشان آن‌را لمس كرده، همان را با زبان قابل فهم مردم برای مردم بيان می‌كنند و اين وحی معارف الهی است. اما اين‌كه اشكال‌كننده اشاره به زنبور كرده و در قرآن آمده: «و اوحی ربك الی النحل»: خدای متعال، پروردگار تو وحی فرستاد، به زنبور عسل و ما گفتيم پيغمبران فقط قبول وحی می‌كنند و وحی بر آنها نازل می‌شود، پس بر زنبور عسل هم وحی نازل شده، اين وحی غير از آن وحی است كه بر پيغمبران می‌شود.

    وحی يعنی فرستادن، و بر او فرود خواندن، و به او فهماندن. تا آن چيزی كه فهمانده می‌شود چه باشد؟ آن چيزی كه به زنبور عسل فهمانده می‌شود آن نيست كه به پيغمبر فهمانده می‌شد. دنباله‌ی خود اين آيه می‌گويد: آن‌چه را كه ما به زنبور عسل فهمانديم چيست؟
    «ان اتخذی من الجبال بيوتاً و من الشجر و مما يعرشون »(68 – نحل) بر و در كوهها و دره‌ها خانه درست كن، يعنی غريزه‌ای كه در او قرار داده شد، وحی الهی است و اين وحی را فقط به زنبور عسل نكردند، بلكه به گوسفند و مرغ خانگی و به كبوتر و به همه‌ی موجوداتی كه اين غريزه را دارند هم شده است.


    پس آن غريزه‌ای كه به آنها داده شده، اين هم نوعی وحی است. اما اين غير از (وحی) معارف الهی و اسماء الهی و صفات الهی است كه به پيغمبر می‌شود. به قول امام (رضوان‌الله عليه) نورالسموات كه در قرآن گفته شده: خدا نور آسمان و زمين است يعنی چه؟ اينكه خدا نور آسمان و زمين است هركسی يك چيزی در ذهنش از اين نقش می‌بندد، اما حقيقت را چه كسی جز آنكه وحی بر او نازل شده است می‌فهمد؟ اين از آن چيزهايی است كه پيغمبر می‌فهمد.


    البته اين را پيغمبر می‌تواند با يك زبان و يك نحوی به ما بفهماند، اما ان حقيقيت و منشرح شده‌ی او به شكل كامل برای ما انسانهای معمولی قابل استفاده نيست. ولذا اين را كه به زنبور عسل وحی نمی‌كنند. به زنبور عسل وحی می‌كنند برو خانه بسار؛ او هم می‌رود می‌سازد. بنابراين آن وحی كه ما گفتيم مخصوص انسان‌های برگزيده است، وحی معارف الهی است نه آن وحی كه به حيوانات می‌شود و شامل غرائز حيوانات هم هست.


    تفاوت احكام پيامبران


    سئوال هفتم: در بحث اخير، شما فرموديد: پيامبران احكام متفاوت بيان كرده‌اند، لكن معارف و جهان‌بينی‌ها و هدفشان يكی بوده است، لطفاً منظورتان از تفاوت در احكام را بيان بفرمائيد كه آيا مقصود اينست كه احكام و اعمال پيرامون اديان ديگر پذيرفته است؟


    جواب: مقصود ما اين نيست.
    و هر پيغمبری كه می‌آيد احكام قبلی را نسخ می‌كند، يعنی نوبت احكام او ديگر تمام شد. بلاشك زمان عيسی(ع) در دين حضرت عيسی(ع) نماز بود. اما نه اينطور نمازی كه من و شما می‌خوانيم، بلكه يكجور نماز و يكجور توجهی به خدا بود، يعنی اصل توجه به خدا جزو اصول است و چگونگی آن جزو احكام است.

    اصل انفاق در راه خدا جزو اصول است و چگونگی آن جزو احكام است و چگونگی عملكرد انسانها در هر دوره‌ای از زمانها متفاوت است و براين اساس است كه اديان پی‌درپی می‌آيند تا می‌رسد به دين خاتم و دين خاتم يك خصوصيتی دارد كه آن خصوصيت او را پايان ناپذير كرده در اين‌باره بحث‌هايی هست و مرحوم شهيد مطهری هم مكتوبات بسيار خوبی دارند، لذا اگر وقت داشتيد مراجعه كنيد استفاده زيادی خواهد كرد.


    به هر حال آنچه ما گفتيم اين است كه معارف و جهان‌بينی‌ها همه يكسان است، يعنی اگر كسی بگويد حضرت‌عيسی دردين خود همان چيزی را كه مسيحی‌ها امروز می‌گويند مريم مادر خداست و عيسی هم خود خداست و پدر مردم است و اينها را آورده، اين دروغ محض است و حضرت عيسی نه تنها حتماً چنين چيزی را نياورده بلكه حضرت عيسی توحيد خالص و ناب و يگانگی را آورده، درباب قيامت همين‌طور، درباب انسان همين‌طور، در باب بقيه معارف ديگر همين‌طور، ولی احكام حضرت عيسی با احكام پيغمبر خاتم(ص) اختلاف دارد. احكام حضرت عيسی با احكام حضرت موسی هم كه قبل از خودش اختلاف داشت و در آيات متعددی از قرآن به اين معنا تصريح شده كه امروز از اديان گذشته بحث می‌كنيم، معارف آنها را امروز زنده می‌دانيم نه احكامی را كه آنها آوردند، احكام آنها ديگر مرده است! امروز احكام زنده فقط احكام اسلامی است.

  10. صلوات و تشکر


  11. #6

    تفسیر قرآن مقام معظم رهبری(پذیرفتن یا نپذیرفتن بینه وجود يگانگی خدا،)




    پذیرفتن یا نپذیرفتن بینه وجود يگانگی خدا

    سئوال هشتم: اين كه دليل و بينه‌ی صحيح موحدين دال بر وجود يگانگی خدا را بايد همه بپذيرند و بر هيج عاقلی پنهان نيست، اما قول شما كه حق انكار ندارد صحيح نيست. چرا كه فرمودند: «البينه علی المدعی و اليمين علی من انكر» و مادام كه ما بينه ارائه نداده‌ايم اين حق انكار همه دارند؟


    جواب: اين حرف درست نيست، اولاً آن«البينه علی المدعی و اليمين علی من انكر» به اينجا مربوط نمی‌شود، بلكه مربوط به دادگاه است و بحث قضاوت، يعنی اگر شما ادعا كرديد به يك نفر ديگر، كه من از تو صد تومان طلبكارم و او منكر شد و قبول نكرد، آن كسی كه بايد بينه بياورد شما هستيد، يعنی دو نفر شاهد عادل، بينه در اصطلاح حقوق اسلامی به معنای مطلق دليل برهان نيست، تا استدلال كه به فلان دليل من از تو طلبكارم، اين را كسی قبول نمی‌كند، بلكه بينه يعنی آن كسی كه ادعا می‌كند، در يك جاهايی دو شاهد عادل و در يك جاهايی چهار شاهد عادل بايد بياورد! اگر بينه نتوانست بياورد آن كسی كه منكر هست كه انكارش هم هيچ اشكالی ندارد او بايد قسم بخورد.
    اگر مدعی بينه آورد حرف اين قبول است و اگر مدعی نتوانست بينه بياورد به او می‌گويند آقا شما قسم بخور، اگر قسم خورد طلب از بين‌رفته و به حرف مدعی كسی اعتنا نمی‌كند.



    پس اين يك قاعده كلی و مربوط به دستگاه قضا است و هيچ ربطی به بحث اعتقادات و معارف اسلامی ندارد. البته اين حرف درست است كه آن كسی كه دعوی را مطرح می‌كند مثل پيغمبر و مثل هر صاحب دعوتی بايد استدلال بياورد و بدون استدلال از هيچكس انتظار نمی‌رود هر چيزی را قبول كند.پيغمبران هم كه آمدند واضح‌ترين و صحيح‌ترين حرف دنيا راگفتند دليل پای حرفشان آوردند.ما كه نمی‌گوئيم كسی بدون دليل قبول كند، ما گفتيم كسی حق انكار ندارد،گرچه فكر نمی‌كنم با اين تعبير هم گفته باشم حق انكار ندارد، به اين معنا كه يك حكم حقوقی صادر كرده باشيم، بلكه به اين معنا كه آنوقتی كه بينه پيغمبر آشكار شده و حقانيت او بيان شده اينجا عقل حكم می‌كند كه كسی انكار نكند.


    حالا يك عده آدم قرص و محكم بگويند نه آقاجان پدران ما گفته‌اند شما بهتر می‌فهميد يا گذشتگان يعنی همان چيزی كه ما به آن مبتلا بوديم، در دوران مبارزات ما يك حرفهايی می‌زديم و می‌گفتيم آقا قرآن از ما مبارزه خواسته، سكوت راقبول نكرده، اينجا سكوت حرام است، اينجا بايدگفت، اينجا بايد اقدام كرد، استدلال هم می‌كرديم، وقتی می‌ماندند می‌گفتند، شما بهتر می‌فهميد ياعلمای بزرگتر كه از شما خيلی ملاترند؟ آنجا ما می‌گفتيم نه ما بهتر می‌فهميم.


    او پيش خودش وقتی حساب می‌كند می‌بيند حرف طرف حرف درستی است، ولی می‌گويد: اين همه بزرگان و اين همه آدم در دنيا نفهميدند فقط اين يك الف بچه فهميد. مثلاً؟ اين، انكار از روی بی‌دليلی، يا انكار از روی تعصب است، در حالی كه شما اثبات می‌كنيد بابا اين كاركردن و اين روش درست نيست! آنوقت‌ها يكی از چيزهايی كه ما روی آن تكيه می‌كرديم بعضی روشهای غلطی بود كه اينها در سخنراني‌های مذهبی و روضه‌خوانی بكار می‌بردند و آنها قرص و محكم می‌ايستادند و می‌گفتند، اعتقادات شما سست است، يعنی تعصب ورزيدند و قبول نمی‌كردند.



    بعضی از مردم بودند كه وقتی راجع به دستگاه سلطنت و پادشاه و خانواده‌اش و حكومت و دولت می‌گفتيم،‌ او كه يك عمر شنيده بود، مثلاً در يك روستای دور افتاده‌ای از كشور راجع به شاه راديو و ديگران تعريف كرده بودند، اين حرف ما را هم قبول می‌كرد و جوابی هم نداشت بدهد، اما در عين حال تعصبش مانع از پذيرفتن حرف ما می‌شد در دل قبول می‌كرد، اما زبان و عملش حاضر نبود با دل همراهی كند و از دل خودش هم پس می‌زد.
    يعنی آدمی كه متعصب است وقتی سخن حق را برايش می‌گويی كه آن سخن قابل قبول است استدلال دارد يا اصلاً چيز واضحی است و محتاج به استدلال نيست، در عين حال طرف مقابل به خاطر همان تعصبات و به خاطر دل‌بستگی‌ها، يا به خاطر قدرت يا به خاطر زر و زور يا گاهی به خاطر رودربايستی حرف او را رد می‌كند. لذا اين كفر و انكار اين چنينی مورد نظر ماست.

    رابطه ايمان و باور غيب و داشتن هدف


    سئوال نهم: در خصوص تفسير آيه شريفه: «والذين يؤمنون بالغيب» فرموديد: ميان ايمان و باور غيب و داشتن هدف رابطه‌ای وجود دارد و اين دو لازم و ملزوم يكديگرند و چنانچه متناسب با زمان تفسير آيات می‌باشد برای بار ديگر اين رابطه و الزام را تبيين فرمائيد؟


    جواب: البته، با اين عبارتی كه ايشان گفتند، فكر نمی‌كنم من گفته باشم. اگر كسی اعتقاد و باور خودش را در محدوده‌ی مادی و صحنه‌ی ماده محدود كرد، هدف او هم محدود به صحنه‌ی ماده‌ی ديگر خواهد شد و ديگر امكان ندارد ايده كل غير مادی برای او وجود داشته باشد.


    اگر شما گفتيد حقيقت و وجود عبارت است از آن‌چه كه من آنرا می‌بينم و هرچه را من نبينم و هرچه را من لمس نكنم، وجود ندارد، آيا می‌توانيد هدف خودتان را فراتر از آنچه چشم‌ها می‌بيند و دست‌ها لمس می‌كند و گوش‌ها می‌شنوند ببريد؟! پس اگر جهان بينی ما مادی بود، بطور طبيعی هدف ما هم يك هدف مادی خواهد بود، اما اگر ايمان به غيب داشتيم و ورای محسوسات به چيزی بالاتر و والاتر هم ايمان آورديم، آن وقت هدف ما هم می‌تواند چيزی والاتر و بالاتر از همين ماديات باشد. اين ارتباط بين ايمان به غيب و هدف يا ايمان به ماده و باز هدف است.
    اطر دل‌بستگی‌ها، يا به خاطر قدرت يا به خاطر زر و زور يا گاهی به خاطر رودربايستی حرف او را رد می‌كند. لذا اين كفر و انكار اين چنينی مورد نظر ماست.

  12. صلوات و تشکر


  13. #7

    تفسیر قرآن مقام معظم رهبری( اجر و پاداش انفاق غير‌مسلمان، تقوای در سكون )




    اجر و پاداش انفاق غير‌مسلمان

    سئوال دهم: آیا انفاق غير مسلمان نزد خداوند، سبحانه و تعالی دارای اجر و پاداش هست:


    جواب: اجر و پاداش انفاق متقين را ندارد و آن انفاق، آن تعالی را در او بوجود نمی‌آورد، اما نمی‌شود گفت به كلی هم بی‌اجر است، البته در يك جای قرآن داريم:«انما يتقبل‌الله من المتقين»: خدا از متقين و پرهيزكاران فقط قبول می‌كند، اين همان قبول عالی است كه انسان را به تكامل و به مراحل بالای معنوی می‌رساند كه متعلق به متقين است.


    اما اگر غير‌متقين و غير‌مؤمن انفاقی بكند، يا يك كار خوبی انجام بدهد، خدای متعال آن كار خوب را بی‌پاداش نمی‌گذارد، يعنی، يا در همين زندگی پس از مرگ به نحوی به او پاداش خواهد داد، اگر چه آن پاداش با پاداش متقين متفاوت است.


    تقوای در سكون


    سئوال يازدهم: تقوای در سكون را اكثراً به‌طور كلی مردود می‌دانند ولی از نظر من اين موضوع مردود نيست و انسان برای اين‌كه بتواند تقوای در حركت داشته باشد. مثلاً فردی كه خود، ساخته شده نباشد نه تنها نمی‌تواند در جامعه اثر بگذارد و جامعه را اصلاح كند، بلكه اين جامعه است كه روی او اثر می‌گذارد، برای مثال: امام و حتی شما و علما مدتی را در حوزه‌ها گذرانيده‌ايد و سپس وارد اجتماع شده‌ايد و به اصلاح امور مردم می‌پردازيد، لذا از محضر مبارك می‌خواهم كه نظر خودتان را بيان فرمائيد؟


    جواب: اولاً در حوزه هم مدتی گذرانده‌ايم. حوزه كه در مقاره‌های كوه‌ها نبوده، حوزه هم در همين شهرها و در همين جامعه بود، مثل: قم و تهران و مشهد. اينطور نيست وقتی كسی وارد حوزه می‌شود، می‌رود در يك كوهی و يك مقاره‌ای در را بر روی خودش می‌بندد و آنجا مثلاً درس می‌خواند! حوزه را هم مثل همين دانشگاه فرض كنيد، البته محيط دانشگاه طبعاً يك تفاوت‌هايی با محيط حوزه دارد.
    اينكه ما گفتيم تقوای در حركت معنايش اين است كه شما يك اقدام مثبتی بكنيد و در اين اقدام مثبت خويشتن‌دار باشيد و خود را از خطا نگهداريد، اين تقوای در حركت است. اما تقوای در سكون اين است كه شما كاری نكنيد.



    معروف است می‌گويند: كسی که كاری نمی‌كند، هيچ اشتباهی هم نمی‌كند. شما اگر كتاب ننويسيد هيچ غلطی در كتاب در هيچ جا ننوشته‌ايد. اگر سخنرانی نكنيد هيچ غلطی نگفتيد آيا برای اينكه ما غلط نكنيم خوب است كه كتاب ننويسيم، يا سخرانی نكنيم، يا اصلاً حرف نزنيم، آيا به نظر شما اين درست است يا نه؟ درست آن است كه حرف بزنيم،‌ اما حرف غلط نزنيم اين تقوای در حركت است و تقوای در سكون اين است كه برای اينكه شما دروغ نگوئيد و غيبت نكنيد، اصلاً حرف نزنيد.

    اين درست است كه برای اينكه مبادا امر به معروف نابجا نكنيد، اصلاً دهان باز نكنيد؟ يا برای اينكه چشم‌تان به نامحرم نيفتد، اصلاً به خيابان نرويد؟! اين كه زندگی نشد، بايد شما حركت كنيد، مبارزه كنيد، راه برويد و در صحنه‌ی زندگی مواظب باشيد لغزشی به شما دست ندهد. و الا هر كسی در خانه‌اش بنشيند تا لغزشی به او دست ندهد، اين لغزش دست ندادن قيمتی ندارد، اين تقوای در سكون است و ما نمی‌گوئيم هيچ ارزشی ندارد، چون هركس برود در خانه‌اش بنشيند از اين جهت كه گناهی نكرده خوب است، اما يك گناه ديگر مرتكب شده و آن اينست كه فعاليت اجتماعی نكرده، كارنكرده، تلاش نكرده.


    خدای متعال به پيغمبر اكرم فرمود:« ان‌الله يبغض الشاب الفارغ» خدا جوان بی‌كار را دشمن می‌دارد. آيا اگر جوانی درس نخواند و كارنكند و همچنان بی‌كار بگردد، اين خوب است؟! در حوزه هم كسی كه می‌رود يك كاری را انجام دهد كه همان درس خواندن است، ما در آن سال‌های آخر كه در قم بوديم مبارزه هم می‌كرديم، حوزه آْن جايی بود كه مدرسه فيضيه داشت. كتك داشت، كماندوهای شاه می‌آمدند، می‌ريختند، می‌زدند، زندگی كردن در حوزه شوخی نبود.


    تنزل سطح آيات يا بالا رفتن روح مجرد پيغمبر


    سئوال دوازدهم: در مورد پذيرش كلام خداوند توسط پيغمبر آيا فقط تنزل سطح آيات و كلام خداست، يا بالا رفتن روح مجرد پيغمبر به سطح آيات كلام‌الله است.


    جواب: اين ديگر فرقی ندارد و مرجع يكی است، چون پائين رفتن و بالا آمدن ماده كه نيست، بالاخره بايد آن كلام و آن معارف الهی هم سطح قلب مقدس پيغمبر و روح مقدس پيغمبر باشد. حالا تا روح پيغمبر تعالی پيدا نكند اصلاً لايق يك چنين موهبتی نمی‌شود. و لذا يك ترقی و تعالی در او هست، اما در عين حال خدای متعال بر او فرود می‌آورد، چون فاصله‌ی بشر با خدا با هيچ مقياسی قابل‌ اندازه‌گيری نيست، جز همين كه بگوئيم: فاصله‌ی بشر با خدا ولی به‌كلی ژرفای غير قابل وصول است.


    سئوال سيزدهم: علت اينكه در آيه شريفه:«ختم‌الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه» به ترتيب قلب، گوش، چشم را آورده چيست؟ لابد يك علتی دارد؟



    جواب: ممكن است يك علتی داشته باشد، اما اين‌جا در مورد قلب و سمع،‌ختم گفته يعنی مهر كردن، چون جلوی دل و گوش پرده آويزان نمی‌كنند، و لذا گفته شد ختم، يعنی بستن، لكن در مورد چشم پرده‌آويزان كردن هست، ولذا به غشاوه تعبير كرده كه با تعبيرات عرفی و ادبی بسيار نزذيك است و يك تعبير هنری است، حالا اگر فلسفه‌ای هم داشته باشد بنده نمی‌دانم.

  14. صلوات و تشکر


  15. #8

    تفسیر قرآن رهبری( رابطه صفت رحمانيت و مهرزدن ،فرق حقيقت و واقعيت،اعتكاف در اسلام)




    رابطه صفت رحمانيت و مهرزدن بر دلهای کافران



    سئوال چهاردهم: چرا گفته شد كه بر دلهای كافران مهرزده است و اين مهر با صفت رحمانيت خدا چگونه بيان می‌شود؟


    جواب: اين همان اشتباهی است كه قبلاً جوابش را دادم، در حقيقت اين خود انسان‌ها هستند كه موجب می‌شوند خداوند بر دل‌هايشان مهر بزند.



    سئوال پانزدهم: در باب نزول گفته شد در جايی از قرآن در باب بر جمادات لو بكار رفته است مثل:« لو انزلنا هذا القرآن » به معنای نشدنی، و چرا نشدن در كار است؟


    جواب: چون جمادات جان و روح و شعور ندارند، تا بشود معارفی را به آنها داد. حتی حيوانات يك شعوری دارند، اما جمادات شعور هم ندارند و برای مثال: معارف الهی را چگونه می‌شود بر سنگ نازل كنند؟ لذا لو امتناعيه بكار رفته، يعنی چنين چيزی نشدنی است و در باب تسبيح اشياء كه قرآن می‌فرمايد: «و ما من شیء الا يسبح بحمده» ما نمی‌دانيم آن تسبيح واقعاً چگونه است و بلكه اگر هم به فرض يك نوع شعوری باشد، از اين نوع شعوری كه ماها می‌فهميم نيست و چيزی نيست كه او را قبول بكند تا معارف بر او نازل بشود. به هر حال اگر هم در اين مورد شك داشته باشيم خود آيه‌ی قرآن می‌گويد: «لو» و لو در حال امتناع می‌آيد.



    فرق بين حقيقت و واقعيت



    سئوال شانزدهم: فرق بين حقيقت و واقعيت را بيان فرمائيد؟



    جواب: در بينش اسلامی فرقی بين حق و واقع نيست. يعنی آن چيزی كه به اصطلاح در واقعيت عالم و در متن حقيقی عالم وجود دارد، همان حقيقت است، منتها در تعبيرات معمولی ما حق آن چيزی است كه بايد باشد و واقع آن چيزی است كه الان هست كه گاهی منطبق با آن حق است، گاهی هم منطبق نيست.





    اعتكاف در اسلام


    سئوال: آيا اعتكاف در اسلام موجب سكون نيست؟


    جواب: ابداً اينطور نيست، اعتكاف اين است كه شما از غذای خانه‌ و راحتی خانه و از همه چيز دست بكشيد و در مسجد به تن خود رياضت بدهيد، اين نه‌تنها سكون نيست، بلكه يك حركتی است، وانگهی اعتكاف را هميشه نگفته‌اند بكنيد، اگر خيلی هم همت داشته باشيد، هر ماهی مثلاً يك روز يا دو روز يا سه روز، اگر كسی هميشه برود، اعتكاف كند اين قطعاً حرام است، اما در اين حد و به قدر نمك طعام انسانی كه سرگرم ماديات زندگی است، خودش را از ماديات و از راحتی خانه و زندگی‌ خانه جدا كند. در يك مسجدی فرض سه روز و سه شب بماند، اين خودش يك حركت معنوی و خودسازی است كه خودسازی چيز بسيار مهمی است.


    انشاءالله موفق باشيد.



  16. صلوات و تشکر


موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1390/07/11, 11:08 بعد از ظهر
  2. نام كتابهاى آسمانى در قرآن
    توسط hoda در تالار اعلام قرآن
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1389/11/09, 06:34 بعد از ظهر
  3. انتشار كتاب «قرآن و امام علی(ع)»
    توسط شيرازي در تالار اخبار
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1389/07/20, 07:48 قبل از ظهر
  4. لينك كتابخانه هاي قرآني در اينترنت
    توسط quranic در تالار کتاب شناسی
    پاسخ: 10
    آخرين نوشته: 1389/04/09, 10:54 قبل از ظهر
  5. معرفي كتابخانه هاي قرآني
    توسط quranic در تالار کتاب شناسی
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 1389/03/25, 11:56 قبل از ظهر

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •