تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 20
  1. #1

    مجموعه قصه های قرآنی ( حضرت یوسف علیه السلام)




    خواب یوسف (ع) و حسادت برادران
    نام حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ فرزند یعقوب ـ علیه السلام ـ 27 بار در قرآن آمده است، و یك سوره قرآن یعنی سوره دوازدهم قرآن به نام سوره یوسف است كه 111 آیه دارد و از آغاز تا انجام آن پیرامون سرگذشت یوسف ـ علیه السلام ـ می‎باشد. و داستان یوسف ـ علیه السلام ـ در قرآن به عنوان «اَحسَنُ القِصَص؛ نیكوترین داستان‎ها» معرفی شده، چنان كه در آیه 3 سوره یوسف می‎خوانیم خداوند می‎فرماید:
    «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِما أَوْحَینا إِلَیكَ هذَا الْقُرْآنَ؛ ما بهترین سرگذشتها را از طریق این قرآن ـ كه به تو وحی كردیم ـ بر تو بازگو می‎كنیم.»
    اكنون به این داستان‎ها براساس قرآن توجه كنید:
    خواب دیدن یوسف ـ علیه السلام ـ
    یوسف ـ علیه السلام ـ دارای یاده برادر بود، و تنها با یكی از برادرهایش به نام بِنیامین از یك مادر بودند، یوسف از همه برادران جز بنیامین كوچكتر، و بسیار مورد علاقه پدرش یعقوب ـ علیه السلام ـ بود، و هنگامی كه نه سال داشت[1] روزی نزد پدر آمد و گفت:
    «پدرم! من در عالم خواب دیدم كه یازده ستاره و خورشید و ماه در برابرم سجده می‎كنند.»
    یعقوب كه تعبیر خواب را می‎دانست به یوسف ـ علیه السلام ـ گفت: «فرزندم! خواب خود را برای برادرانت بازگو مكن كه برای تو نقشه خطرناكی می‎كشند، چرا كه شیطان دشمن آشكار انسان است، و این گونه پروردگارت تو را بر می‎گزیند، و از تعبیر خوابها به تو می‎آموزد، و نعمتش را بر تو و بر خاندان یعقوب تمام و كامل می‎كند، همان گونه كه پیش از این بر پدرانت ابراهیم و اسحاق ـ علیهما السلام ـ تمام كرد، به یقین پروردگار تو دانا و حكیم است.»[2]
    این خواب بر آن دلالت می‎كرد، كه روزی حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ رییس حكومت و پادشاه مصر خواهد شد، یازده برادر، و پدر و مادرش كنار تخت شكوهمند او می‎آیند، و به یوسف تعظیم و تجلیل می‎كنند[3] و سجده شكر به جا می‎آورند.[4]
    و نظر به این كه یعقوب ـ علیه السلام ـ روحیه فرزندانش را می‎شناخت، می‎دانست كه آنها نسبت به یوسف ـ علیه السلام ـ حسادت دارند، نباید حسادت آنها تحریك شود. از سوی دیگر همین خواب دیدن یوسف ـ علیه السلام ـ و الهامات دیگر موجب شد كه یعقوب ـ علیه السلام ـ امتیاز و عظمت خاصی در چهره یوسف ـ علیه السلام ـ مشاهده كرد، و می‎دانست كه این فرزندش پیغمبر می‎شود و آینده درخشانی دارد، از این رو نمی‎توانست علاقه و اشتیاق خود را به یوسف ـ علیه السلام ـ پنهان سازد، و همین روش یعقوب ـ علیه السلام ـ نسبت به یوسف باعث حسادت برادران می‎شد.
    و طبق بعضی از روایات بعضی از زنهای یعقوب موضوع خواب دیدن یوسف را شنیدند و به برادران یوسف ـ علیه السلام ـ خبر دادند، از این رو حسادت برادران نسبت به یوسف ـ علیه السلام ـ بیشتر شد به طوری كه تصمیم خطرناكی در مورد او گرفتند.
    نیرنگ برادران حسود یوسف ـ علیه السلام ـ
    یعقوب ـ علیه السلام ـ گرچه در میان فرزندان رعایت عدالت می‎كرد، ولی امتیازات و صفات نیك یوسف ـ علیه السلام ـ به گونه‎ای بود، كه خواه ناخواه بیشتر مورد علاقه پدر قرار می‎گرفت، وانگهی یوسف در میان برادران ـ جز بنیامین ـ از همه كوچكتر بود و در آن وقت نه سال داشت، و طبعاً چنین فرزندی بیشتر مورد مهر و محبت پدر و مادر قرار می‎گیرد. بنابراین حضرت یعقوب ـ علیه السلام ـ بر خلاف عدالت رفتار نكرده، تا حسّ حسادت فرزندانش را برانگیزد، بلكه یعقوب مراقب بود كه یوسف ـ علیه السلام ـ خواب دیدن خود را كتمان كند تا برادرانش توطئه نكنند، از سوی دیگر یوسف ـ علیه السلام ـ در میان برادران، بسیار زیباتر بود، قامت رعنا و چهره دل آرا داشت و همین وضع كافی بود كه حسادت برادران ناتنی‎اش را كه از ناحیه مادر با او جدا بودند برانگیزاند، بنابراین یعقوب ـ علیه السلام ـ هیچ گونه تقصیر و كوتاهی برای حفظ عدالت نداشت.
    ولی برادران بر اثر حسادت، آرام نگرفتند در جلسه محرمانه خود گفتند: یوسف و برادرش (بنیامین) نزد پدر از ما محبوبترند، در حالی كه ما گروه نیرومندی هستیم، قطعاً پدرمان در گمراهی آشكار است.
    ـ یوسف را بكشید یا او را به سرزمین دور دستی بیفكنید، تا توجه پدر تنها به شما باشد، و بعد از آن از گناه خود توبه می‎كنید و افراد صالحی خواهید بود، ولی یكی از آنها گفت: یوسف را نكشید، اگر می‎خواهید كاری انجام دهید او را در نهانگاه چاه بیفكنید، تا بعضی از قافله‎ها او را برگیرند، و با خود به مكان دوری ببرند.[5]
    آری خصلت زشت حسادت باعث شد كه آنها پدرشان پیامبر خدا را گمراه خواندند، و اكثراً توطئه قتل یوسف بی‎گناه را طرح نمودند، و تصمیم گرفتند به جنایتی بزرگ دست بزنند، تا عقده حسادت خود را خالی كنند.
    در روایت آمده: آن كسی كه در جلسه محرمانه، برادران را از قتل یوسف ـ علیه السلام ـ برحذر داشت، لاوی (یا: روبین، یا یهودا) بود، او گفت: «به قول معروف گرهی كه با دست گشاید با دندان چرا؟ مقصود ما این است كه علاقه پدر را نسبت به یوسف ـ علیه السلام ـ قطع كنیم، این منظور نیازی به قتل ندارد، بلكه یوسف را به فلان چاه كه در سر راه كاروانها است می‎اندازیم تا بعضی از رهگذرها كه كنار آن چاه برای كشیدن آب می‎آیند، یوسف را بیابند و او را با خود به نقاط دور برند و در نتیجه برای همیشه از چشم پدر پنهان خواهد شد.
    برادران همین پیشنهاد را پذیرفتند، و تصمیم گرفتند تا در وقت مناسبی همین نقشه و نیرنگ را اجرا نمایند.[6]
    آری حسادت، خصلتی است كه از آن، خصلت‎های زشت و خطرناك دیگر بروز می‎كند، و كلید گناهان كبیره دیگر می‎شود، بنابراین برای دوری از بسیاری از گناهان باید، حس شوم حسادت را از صفحه دل بشوییم.
    نفاق و ظاهر سازی برادران، نزد پدر
    برادران یوسف با نفاق و ظاهر سازی عجیبی نزد پدرشان حضرت یعقوب ـ علیه السلام ـ آمدند، و با كمال تظاهر به حق به جانبی و اظهار دلسوزی با پدر در مورد یوسف ـ علیه السلام ـ به گفتگو پرداختند تا او را یك روز همراه خودبه صحرا ببرند و در آن جا در كنار آنها بازی كند. در این مورد بسیار اصرار نمودند ولی حضرت یعقوب ـ علیه السلام ـ پاسخ مثبت به آنها نمی‎داد، آنها می‎گفتند:
    «پدر جان! چرا تو درباره برادرمان یوسف ـ علیه السلام ـ به ما اطمینان نمی‎كنی؟ در حالی كه ما خیرخواه او هستیم؟ فردا او را با ما به خارج از شهر بفرست، تا غذای كافی بخورد و تفریح كند و ما از او نگهبانی می‎كنیم».
    یعقوب ـ علیه السلام ـ گفت: من از بردن یوسف، غمگین می‎شوم، و از این می‎ترسم كه گرگ او را بخورد، و شما از او غافل باشید.
    برادران به پدر گفتند: با این كه ما گروه نیرومندی هستیم، اگر گرگ او را بخورد، ما از زیانكاران خواهیم بود، هرگز چنین چیزی ممكن نیست، ما به تو اطمینان می‎دهیم.
    یعقوب ـ علیه السلام ـ هر چه در این مورد فكر كرد كه چگونه با حفظ آداب و پرهیز از بروز اختلاف بین برادران، آنان را قانع كند راهی پیدا نكرد جز این كه صلاح دید تا این تلخی را تحمل كند و گرفتار خطر بزرگتری نگردد، ناگزیر رضایت داد كه فردا فرزندانش، یوسف ـ علیه السلام ـ را نیز همراه خود به صحرا ببرند. آنها دقیقه شماری می‎كردند كه به زودی ساعتها بگذرند و فردا فرا رسد، و تا پدر پشیمان نشده یوسف را همراه خود ببرند.
    آن شب صبح شد، آنها صبح زود نزد پدر آمدند، و با ظاهر سازی و چهره دلسوزانه به چاپلوسی پرداختند تا یوسف را از پدر جدا كنند.
    یعقوب ـ علیه السلام ـ سر و صورت یوسف ـ علیه السلام ـ را شست، لباس نیكو به او پوشانید، و سبدی پر از غذا فراهم نمود و به برادران داد و در حفظ و نگهداری یوسف ـ علیه السلام ـ سفارش بسیار نمود.
    كاروان فرزندان یعقوب به سوی صحرا حركت كردند، یعقوب در بدرقه آنها، به طور مكرر آنها را به حفظ و نگهداری یوسف سفارش می‎نمود و می‎گفت: «به این امانت خیانت نكنید، هرگاه گرسنه شد غذایش دهید، و در حفظ او كوشا باشید».
    یعقوب با دلی غمبار در حالی كه می‎گریست، یوسف ـ علیه السلام ـ را در آغوش گرفت و بوسید و بوئید، سپس با او خدا حافظی كرد و از آنها جدا شد، و به خانه بازگشت، وقتی كه آنها از یعقوب فاصله بسیار گرفتند، كینه‎هایشان آشكار شد و حسادتشان ظاهر گشت و به انتقام جویی از یوسف ـ علیه السلام ـ پرداختند، یوسف ـ علیه السلام ـ در برابر آزار آنها نمی‎توانست كاری كند، ولی آنها به گریه و خردسالی او رحم نكردند و آماده اجرای نقشه خود شدند.
    آنها كنار دره‎ای پر از درخت رسیدند و به همدیگر گفتند: در همین جا یوسف را گردن می‎زنیم و پیكرش را به پای این درختها می‎افكنیم تا شب گرگ بیاید و آن را بخورد.
    بزرگ آنها گفت: «او را نكشید، بلكه او را در میان چاه بیفكنید، تا بعضی از كاروانها بیایند و او را با خود ببرند».
    مطابق پاره‎ای از روایات، پیراهن یوسف را از تنش بیرون آوردند، هرچه یوسف تضرع و التماس كرد كه او را برهنه نكنند، اعتنا نكردند و او را برهنه بر سر چاه آورده و به درون چاه آویزان نموده و طناب را بریدند و او را به چاه افكندند.
    یوسف در قعر چاه قرار گرفت در حالی كه فریاد می‎زد: «سلام مرا به پدرم یعقوب برسانید.»[7]
    در میان آن چاه، آب بود، و در كنار آن سنگی وجود داشت، یوسف به روی آن سنگ رفت و همانجا ایستاد.

  2. صلوات و تشکر


  3. #2

    پی نوشت های این بخش




    [1] . نور الثقلین، ج 2، ص 410.
    [2] . یوسف، 5 و 6.
    [3] . چنان كه این مطلب در آیه 100 سوره یوسف آمده است.
    [4] . نور الثقلین، ج 2، ص 410.
    [5] . یوسف، 8 و 9.
    [6] . مجمع البیان، تفسیر صافی، جامع الجوامع و نور الثقلین، ذیل آیه 9 و 10 سوره یوسف.
    [7] . تفسیر نور الثقلین، ج 2، ص 413؛ تفسیر جامع، ج 3، ص320.

  4. #3



    برادران می‎پنداشتند او در آب غرق می‎شود، همان جا ساعتها ماندند و دیگر صدایی از یوسف ـ علیه السلام ـ نشنیدند، از او ناامید شدند و سپس به سوی كنعان نزد پدر بازگشتند.[1]
    خنده عبرت، و توكل و مناجات یوسف ـ علیه السلام ـ
    روایت شده: هنگامی كه برادران، یوسف را در میان چاه آویزان كردند، یوسف لبخندی زد، یكی از برادران به نام یهودا گفت: این جا چه جای خنده است؟
    یوسف گفت: روزی در این فكر بودم كه چگونه كسی می‎تواند با من اظهار دشمنی كند؟ چرا كه دارای برادران نیرومند هستم، ولی اكنون می‎بینم خود شما بر من مسلط شده‎اید و می‎خواهید مرا به چاه افكنید، این درسی از جانب خداوند است كه نباید هیچ بنده‎ای به غیر خدا تكیه كند (بنابراین خنده من خنده شادی نبود، خنده عبرت بود، از این حادثه عبرت گرفتم كه باید فقط به خدا توكل كنم).[2]
    از این رو وقتی كه یوسف ـ علیه السلام ـ در درون چاه قرار گرفت، از همه چیز دل برید، و تنها دل به خدا بست و چنین می‎گفت: ای پروردگار ابراهیم و اسحاق و یعقوب به من ناتوان و كوچك، لطف كن.
    «یا صَرِیخَ الْمُسْتَصْرِخِینَ یا غَوْثَ المُسْتَغیثِینَ یا مُفَرِّجَ عَنْ كَرْبِ الْمُكْرُوبِینَ، قَدْ تَری مَكانی وَ تَعْرِفُ حالی، وَ لا یخْفی عَلَیكَ شَیءٌ مِنْ اَمْرِی بِرَحْمَتِكَ یا رَبّی؛ ای دادرسِ دادخواهان، ای پناهِ پناه آورندگان، ای برطرف كننده ناراحتی‎ها، تو می‎دانی كه در چه مكانی هستم، به حال من اطلاع داری، بر تو چیزی پوشیده نیست. ای پروردگار من مرا مشمول رحمت خود قرار ده.»
    یوسف ـ علیه السلام ـ در قعر چاه در میان تاریكی اعماق چاه با آن سن كم، تنها و درمانده شده، به خدا توكل كرد. خداوند نیز به او لطف نمود، فرشتگانی را به عنوان محافظت و تسلّی خاطر او به نزد او فرستاد.[3]
    نتیجه توكل یوسف ـ علیه السلام ـ این شد كه خداوند به یوسف وحی كرد: «بردبار باش و غم مخور. روزی خواهد آمد كه برادران خود را از این كار بدشان آگاه خواهی ساخت. آنها نادانند، و مقام تو را درك نمی‎كنند» (وَ أَوْحَینا إِلَیهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا یشْعُرُونَ).[4]
    روایت شده: وقتی كه ابراهیم ـ علیه السلام ـ را می‎خواستند در آتش افكنند، بدنش را برهنه كرده بودند. جبرئیل پیراهنی بهشتی آورد و به تن ابراهیم كرد. ابراهیم ـ علیه السلام ـ آن پیراهن را نزد خود داشت تا به اسحاق داد، اسحاق هم به یعقوب داد، یعقوب آن پیراهن را در «تمیمه‎»ای[5] قرار داد و آن را به گردن یوسف انداخت. جبرئیل نزد یوسف آمد، آن پیراهن را از «تمیمه» خارج كرده و به تن او كرد. همین پیراهن بود كه یعقوب بوی آن را از فاصله دور استشمام می‎كرد.[6]
    از امام صادق ـ علیه السلام ـ نقل شده: هنگامی كه برادران یوسف ـ علیه السلام ـ او را در میان چاه افكندند، جبرئیل نزد یوسف ـ علیه السلام ـ آمد و گفت: ای نوجوان در این جا چه می‎كنی؟
    یوسف ـ علیه السلام ـ : برادرانم مرا در میان چاه افكندند.
    جبرئیل ـ علیه السلام ـ : آیا می‎خواهی از این چاه نجات یابی؟
    یوسف ـ علیه السلام ـ : با خدا است، اگر خواست مرا نجات می‎دهد.
    جبرئیل ـ علیه السلام ـ : خداوند می‎فرماید: مرا با این دعا بخوان تا تو را از چاه نجات دهم، و آن دعا این است:
    «اَللّهُمَّ اِنّی اَسْئَلُكَ بِاَنَّ لَكَ الْحَمْدُ لا اِلهَ اِلّا اَنْتَ الْمَنّانُ، بَدِیعُ السَّماواتِ وَ الْاَرْضِ ذُو الْجَلالِ وَ الْاِكْرامِ اَنْ تُصَلِّی عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اَنْ تَجْعَلَ لِی مِمّا اَنَا فیهِ فَرَجاً وَ مَخْرَجاً؛ خدایا از درگاه تو مسئلت می‎نمایم، حمد و سپاس، مخصوص تو است، معبود یكتایی جز تو نیست، تو نعمت بخش و آفریدگار آسمانها و زمین، صاحب عظمت و شكوه هستی،‌ بر محمد و آلش درود بفرست، و برای من در این جا راه گشایش فراهم فرما.»[7]
    دروغ بافی برادران، و پاسخ یعقوب به آنها
    برادران یوسف پس از انداختن یوسف به چاه، به طرف كنعان بر می‎گشتند. برای این كه پیش پدر رو سفید شوند و به دروغی كه قصد داشتند به پدر بگویند رونقی دهند، پیراهن یوسف را به خون بزغاله یا آهویی آلوده كردند، تا آن را نزد پدر، شاهد قول خود بیاورند كه گرگ یوسف را دریده است. این پیراهن خون آلود هم دلیل بر سخن ما است. شب شد. آنان با سرافكندگی و خجالت ظاهری در حالی كه در ظاهر گریه می‎كردند و به سر می‎زدند به طرف پدر آمدند. تا پدر آنان را دید و یوسف را ندید، فرمود:
    «پس برادر شما چه شد؟ چرا به امانتی كه به شما سپرده بودم خیانت كردید؟ آیا از همان چیزی كه می‎ترسیدم به سرم آمد؟»
    آنها در جواب گفتند: «ای پدر؛ ما یوسف را نزد اثاث خود گذاشتیم و برای مسابقه به محل دوردستی رفتیم، از بخت برگشته ما، گرگ او را در غیاب ما دریده وخورد و كشته نیم خورده او را به جای گذاشته بود. این پیراهن خون آلود اوست كه آورده‎ایم كه گواه گفتار ما است. گر چه شما گفته صد در صد صحیح ما را باور نمی‎كنید «وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقِینَ».[8]
    این دروغ سازان با این ترفند مرموز، به قدری مهارت به خرج دادند كه هر كسی می‎بود باور می‎كرد، ولی از آن جا كه گفته‎اند: «دروغگو حافظه ندارد» گویا اینها عقل خود را از دست داده بودند و اصلاً به فكرشان راه پیدا نكرد كه اگر گرگ كسی را بخورد، پیراهنش را هم می‎دَرَّد. از این رو، وقتی یعقوب به پیراهن نگاه كرد، دید آن پیراهن هیچ پارگی و بریدگی ندارد. فرمود:
    «این گرگ، عجب گرگ مهربانی بوده است، تاكنون چنین گرگی ندیده‎ام كه شخصی را بِدَرَّد، ولی به پیراهن او كوچكترین آسیبی نرساند.»
    وقتی حضرت یعقوب ـ علیه السلام ـ به پسرهای خود این را گفت، فكر آنان بیدرنگ عوض شد و گفتند: «اشتباه كردیم، دزدها او را كشتند».
    حضرت یعقوب ـ علیه السلام ـ فرمود: «چگونه می‎شود كه دزدها او را بكشند، ولی پیراهنش را بگذارند. آنها به پیراهن بیشتر احتیاج دارند.» (چرا این دروغهای شاخدار را بر زبان جاری می‎سازید؟)
    برادران سرافكنده و شرمنده شدند. دیگر جوابی نداشتند. مشتشان باز شد. حقّ همان بود كه یعقوب در جواب آنها فرمود:
    «بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسَكُمْ أَمْراً؛ او را گرگ ندرید،‌و دزدها نكشتند، بلكه نفس‎های شما، این كار را برایتان آراست. من صبر نیكو خواهم داشت،‌ و در برابر آن چه می‎گویید از خداوند یاری می‎طلبم.»[9]
    یعنی: دندان روی جگر می‎گذارم، بدون جزع و فزع در كنج عزلت می‎نشینم،‌ تا خداوند مرا از این درد و غم بیرون آورد.

  5. #4

    پی نوشت های این بخش




    [1] . همان مدرك.
    [2] . تفسیر جامع الجوامع، ص 214.
    [3] . تفسیر جامع، ص 321؛ حیوه القلوب، ج 1، ص 248.
    [4] . سوره یوسف؛ آیه 14.
    [5] . تمیمه عبارت از لوله‎ای نقره‎ای بود كه عربها آن را به گردن فرزندان خود می‎انداختند تا فرزندانشان از چشم بد محفوظ بمانند (المنجد ـ واژه تمیم).
    [6] . تفسیر جامع الجوامع، ص 214.
    [7] . تفسیر نور الثقلین، ج 2، ص 415 و 416.
    [8] . یوسف، 17.
    [9] . تفسیر مجمع البیان، ج 5، ص 218، ذیل آیه 18 سوره یوسف.

  6. #5



    نجات از چاه و ورود به كاخ
    نجات یوسف ـ علیه السلام ـ از چاه به وسیله كاروان
    یوسفِ مظلوم، شبهای تلخی را در میان چاه گذراند. سه روز و سه شب در میان چاه به سر برد، ولی خدای یوسف در یادِ او است. او را با الهام‎های حیاتبخش دلگرم كرده است. یوسف هر لحظه منتظر است از چاه بیرون آید. او در هر لحظه در فكر آینده به سر می‎برد. ارتباط دلش با خدا قطع نمی‎گردد. رنج تاریكی شب را با تاریكی قعر چاه و تنهایی و وحشت بر خود هموار می‎كند،‌ تا دست تقدیر با او چه بازی كند؟ و دیگر چه لباس امتحانی بر تنش كند؟!
    كاروانی كه به همراه شترها و مال التّجاره از مدین به مصر می‎رفتند، برای رفع خستگی و استفاده از آب، كنار همان چاه آمدند.
    بارها را كنار چاه انداختند. مردی را كه «مالك بن ذعر» نام داشت به طرف چاه فرستادند تا از چاه به وسیله دلو آب كشیده برای آنان و حیواناتشان حاضر كند. او وقتی كه دلو را به چاه دراز كرد،‌هنگام بیرون آوردن، یوسف ریسمان را محكم گرفت. وقتی كه مالك دلو را می‎كشید ناگاه چشمش به پسری ماه چهره افتاد. فریاد برآورد مژده باد مژده باد. چه بخت بلندی داشتم كه به جای آب، این گوهر گرانمایه را از چاه بیرون آوردم. كاروانیان همه به گِرد یوسف جمع شدند، و از این نظر كه سرمایه خوبی به دستشان آمده پنهانش كردند، تا او را به مصر برده بفروشند و چنان به جمال دل آرا و زیبای یوسف ـ علیه السلام ـ خیره شدند كه مبهوت و شگفت زده گشتند.
    روایت شده: موقعی كه یوسف را از چاه بیرون آوردند، یكی از حاضران گفت: به این كودك غریب نیكی كنید. یوسف با اطمینان خاطر در جواب گفت: «آن كسی كه با خدا است، گرفتار غربت و تنهایی نیست».[1]
    كاروان، یوسف را به عنوان مال التّجاره به همراه خود به طرف مصر بردند. طبق احادیثی، از كنعان تا مصر دوازده شبانه روز راه بود. در بین راه، جناب یوسف ـ علیه السلام ـ به قبر مادرش «راحیل» رسید. خود را از شتر به زیر انداخت،‌كنار قبر مادر آمد، دردِ دل كرد، اشك ریخت، از جدایی پدر و دوری از وطن سخن گفت، از آزارهای برادران حرف زد و سپس با كاروان به طرف مصر روانه شد.[2]
    گرچه یوسف از چاه و وحشت تنهایی قعر آن نجات پیدا كرد، ولی اینك برده‎ای است و در فكر آینده‎ای تاریك است تا چه بر سرش آید و با چه طبقه‎ای روبرو گردد؟
    نجات از چاه و ورود به كاخ
    كاروانیان وقتی به مصر رسیدند، می‎خواستند هر چه زودتر خود را از فكر یوسف ـ علیه السلام ـ راحت كنند. مبادا كسی او را بشناسد و معلوم شود كه او آزاد است و قابل فروش نیست. از این رو، در حالی كه با نظر بی‎میلی به یوسف می‎نگریستند، او را به چند درهم معدود و كم ارزش فروختند.
    از قضا عزیز مصر كه بعضی گفته‎اند نخست وزیر مصر بود، در فكر خریدن غلام لایقی بود. وقتی یوسف را در معرض فروش دید، او را خرید و به طرف خانه خود آورد. (معلوم است كه چنین كسی كاخ نشین است)، از این معامله خیلی خشنود بود. وقتی او را وارد كاخ كرد، به همسرش «زلیخا» سفارشهای لازم را در مورد احترام و پذیرایی او نمود.
    گویند: اسم عزیز، «قطفیر» یا «طفیر» بود، و در این زمان، پادشاه (فرعون) مصر «ریان بن ولید» یا «اپوفس» یا «اپاپی اوّل» نام داشت.
    چرا یوسف را با آن كه بی‎نظیر بود به این قیمت بی‎ارزش و اندك فروختند؟ چرا تا این اندازه به او بی‎اعتنا بودند؟
    علت واقعی و راز این مطلب چه بود؟ چرا باید یوسف صدّیق ـ علیه السلام ـ این گونه سرخورده گردد. جواب این سؤالها را پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ داده است كه حكایت از دقّت دستگاه پر حكمت خلقت می‎كند و آن عبارت از مكافات عمل (ترك اولی) است.
    پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ چنین فرمود:
    «روزی یوسف جمال خود را در آئینه مشاهده كرد، ‌از زیبائی خویش تعجب نمود، مختصر غروری در او به وجود آمد و گفت: «اگر من غلامی بودم قیمت مرا كسی نمی‎دانست كه چقدر است؟!» خداوند خواست او را به این قیمت كم ارزش با كمال بی‎میلی فروشندگان بفروشند تا این تصوّرات را نكند، بلكه به خدای خالق بنازد، توجهش به او باشد، و خود را در برابر خدا نبیند».
    حضرت رضا ـ علیه السلام ـ فرمود: «قیمت یك سگ شكاری كه اگر كسی او را بكشد بیست درهم است و یوسف را به بیست درهم فروختند».[3]
    اینك یوسف در طبقه دیگری قرار گرفته و با طبقه دیگری تماس دارد كه در واقع از این تاریخ به بعد، فصل نوینی در تاریخ شگفت انگیز زندگی یوسف ـ علیه السلام ـ باز می‎شود كه برای صاحبان معرفت پندها هست.
    او از چاه نجات یافت و اینك در آستانه ورود به كاخ است، به قول شاعر:
    قصه یوسف و آن قوم عجب پندی بود به عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهی
    پی نوشت ها
    [1] . مجموعه ورّام، ج 1، ص 33.
    [2] . اقتباس از تفسیر سوره یوسف، تألیف اشراقی، ص 40ـ45.
    [3] . اقتباس از تفسیر جامع، ج 3، ص 326.

  7. #6



    عفّت یوسف (ع)
    یوسف كوخ نشین،یوسفِ در به در و اسیر و از چاه بیرون آمده، اینك در كاخ به سر می‎برد و روز به روز آثار رشد جسمی و روحی از او پرتو افكن است. بر اثر كمال و جمال، معرفت و عفّت، ملاحت و حسن و وقاری كه دارد نه تنها دل عزیز مصر را تصرّف كرده، بلكه در دلِ همسر عزیز مصر هم جای گرفته است. بانویی كه می‎گویند فرزند نداشته و در بهترین وضع به سر می‎برده و زندگیش را با تفریح و خوشگذرانی می‎گذراند. اینك عاشقِ دلداده یوسف گشته و لحظه‎ای از فكر وی خارج نمی‎شود.
    زلیخا، در خلوتگاه كاخ رفت و آمد كند و قد و بالای رعنای یوسف را می‎بیند، هر چه در این باره بیشتر فكر می‎كند زیادتر بر شگفتیش افزوده می‎شود، عجب جوانی كه به آراستگی‎های ظاهری و معنوی قرین شده، یك جهان حیا و عفّت و پاكی است، اصلاً در كارهای او خیانت نیست.
    «وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِیوسُفَ فِی الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا یعْلَمُونَ؛ بدین گونه ما یوسف را در زمین (مصر) مكنت و مقام دادیم، و از تعبیر خوابها به او بیاموزیم، خداوند بر كار خود غالب است، ولی اكثر مردم نمی‎دانند».[1]
    خداوند اجر نیكوكاران را ضایع نمی‎كند، یوسفی كه در عنفوان جوانی آن قدر عفیف و با كمال باشد، شایسته علم لدنّی و مقام نبوّت است كه خداوند به او بخشید.
    «وَ كَذلِكَ نَجْزِی الُْمحْسِنِینَ؛ آری این چنین نیكوكاران را پاداش می‎دهیم».[2]
    زلیخا شب و روز در فكر یوسف است، ولی با هیچ ترفند و نیرنگی نتوانست از یوسف كام بگیرد. در تمام لحظات او را فرشته عفّت می‎دید تا آن كه در یكی از فرصتهای مناسب خود را چون عروس حجله با طرز خاصی آراست و با حركات عاشقانه در خلوتگاه قصر خواست یوسف را به طرف خود مایل كند، در حالی كه درهای قصر را یكی پس از دیگری بسته بود، ولی هر چه طنّازی كرد، یوسف تكان نخورد. تهدیدات و تطمیعات زلیخا، یوسف قهرمان را از پای در نیاورد. زلیخا گفت: «زود باش زود باش».
    یوسف گفت: «پناه به خدا، من هرگز به سرپرست خود كه از من پرستاری خوبی كرد، خیانت نمی‎كنم، هیچ گاه ستمكار راه رستگاری ندارد.»
    زلیخا به ستوه آمد. طغیان شهوت و عشق سوزانش به عصبانیت مبدل شد. در چنین لحظه‎ای یاد خدا و الهام پروردگار به یوسف توانایی داد، او از تمام امور چشم پوشید فكرش را یكسره كرد و به طرف درِ كاخ به قصد فرار آمد و كاملاً مواظب بود كه در این حادثه حسّاس نلغزد (و به فرموده امام سجاد ـ علیه السلام ـ یوسف دید زلیخا پارچه‎ای روی بت انداخت، یوسف ـ علیه السلام ـ به او گفت: «تو از بتی كه نمی‎شنود و نمی‎بیند و نمی‎فهمد، و خوردن و آشامیدن ندارد حیا می‎كنی، آیا من از كسی كه انسانها را آفرید و علم به انسانها بخشید حیا نكنم؟»[3]
    این فكر برهان پروردگار بود كه در دلِ یوسف جرقّه زد، بی‎درنگ از كنار زلیخا با سرعت تمام رد شد تا از كاخ بگریزد، زلیخا به دنبال یوسف آمد، در پشتِ در، زلیخا یقه یوسف را از پشت گرفت تا او را به عقب بكشاند، یوسف هم كوشش می‎كرد كه در را باز كند. بالاخره یوسف در این كشمكش، پیروز شد. در را باز كرد، بیرون جهید، در حالی كه پیراهنش از پشت پاره شده بود. ولی زلیخا دست بردار نبود. دیوانه وار دنبال یوسف می‎آمد و حتی پس از آن كه یوسف از كاخ بیرون آمد، زلیخا هم به دنبال او بود. در همین لحظه، تصادفاً عزیز مصر از آن جا عبور می‎كرد. زلیخا و یوسف را در آن حال دید كه داستانش خاطر نشان خواهد شد.
    آری، خداوند این گونه یوسف را یاری كرد، تا عمل خلاف عفّت را از او دور كند، زیرا یوسف از بندگان خالص خداوند بود «إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الُْمخْلَصِینَ».[4]
    به راستی یوسف در این بحران خطیر نیكو مجاهده كرد، چه مجاهده‎ای بزرگ كه امیر مؤمنان علی ـ علیه السلام ـ فرمود:
    «مَا الْمُجاهِدُ الشَّهیدُ فی سَبیلِ اللهِ بِاَعْظَمِ اَجْراً مِمَّنْ قَدَرَ فَعَفَّ، لَكادَ الْعَفیفُ اَنْ یكُونَ مَلَكاً مِنَ الْمَلائِكَهِ؛ مجاهدی كه در راهِ خدا شهید شود پاداش او بیشتر از كسی نیست كه بتواند كار حرامی را انجام دهد ولی عفّت بورزد، حقّاً شخص عفیف و پاكدامن نزدیك است فرشته‎ای از فرشتگان گردد.»[5]
    یوسف با این مجاهدات و نفس كشی‎ها، عالیترین درسها را به جهانیان آموخت. اینك از این به بعد می‎خوانید كه خداوند با چه مقدمات و ترتیبی در همین دنیا پاداش این جوانمرد رشید را داد.
    جمال یوسف ار داری به حُسن خود مشو غرّه كمال یوسفی باید ترا تا ماه كنعان شد

  8. #7



    گواهی كودك شیرخوار بر عفّت یوسف ـ علیه السلام ـ
    زلیخا و یوسف كه با حالی آشفته، نَفَس زنان از كاخ بیرون می‎آمدند، عزیز مصر در همان لحظه آن دو را در آن حال دید. بهت و حیرت او را فراگرفت. مدتی در این باره اندیشید تا آن كه زلیخا، هم برای این كه خود را تبرئه كند و هم برای این كه یوسف را گوشمال دهد، نزد همسر آمد و گفت: «آیا سزای كسی كه به همسر تو قصد بدی داشت غیر از زندان یا مجازات سخت است؟ این غلام تو نسبت به حرم تو سوء نیت داشت و می‎خواست به همسر تو بی‎ناموسی كند.»
    در این بحران (كه عزیز، همسر زلیخا، سخت عصبانی شده بود) یوسف با لحن صادقانه و كمال آرامش گفت: «این زلیخا بود كه می‎خواست مرا به سوی فساد بلغزاند. من برای این كه مرتكب گناهی نشوم و خیانت به سرپرستم نكنم فرار كردم، او به دنبال من آمد. از این رو، ما را با این حال دیدید، اینك از این كودكی[6] كه در گهواره است، و هنوز از سخن گفتن ناتوان است بپرسید تا او در این باره داوری كند.»
    عزیز رو به كودك كرد و گفت: «در این باره قضاوت كن.» كودك به اذن خداوند با كمال فصاحت گفت: اگر پیراهن یوسف از جلو دریده شده است، یوسف قصد سوء داشته و مجرم است و اگر از عقب دریده شده، یوسف این قصد را نداشته است.»
    عزیز چون نگاه كرد، دید پیراهن یوسف از عقب دریده شده است. به همسر خود گفت: «این تهمت و افترا از مكر زنانه شما است. شما زنان در خدغه و فریب زبر دست هستید. مكر و نیرنگ شما بزرگ است. تو برای تبرئه خود، ‌این غلام بی‎گناه را متهم كردی!»
    پس از این ماجرا، عزیز برای حفظ آبروی خود، به یوسف توصیه كرد كه این موضوع را مخفی بدار، و كسی از این جریان مطلع نشود. به همسرش نیز اندرز داد كه از خطای خود توبه كن، تو خطا كار هستی.[7]
    عزیز می‎بایست بیش از اینها همسرش را سرزنش و سركوب كند تا تنبیه شود، ولی گویا نمی‎خواست. یا بر او مسلّط نبود كه بیش از این او را برنجاند، یا بی‎غیرت بود؛ از این رو، این موضوع را دنبال نكرد، و از كنار آن با اغماض و چشم پوشی رد شد.
    آری، یوسف كه در سخت‎ترین شرایط هیجان شهوت جنسی، ‌خود را حفظ كند و دامنش را پاك و منزّه نگه دارد، یوسفی كه در معرض خطرناكترین شرایط عمل منافی عفّت قرار گیرد،‌ زن شوهر داری با اطوارها و حركتهای عاشقانه و التماسها، خود را در اختیار او قرار دهد، ولی او در جواب گوید: «معاذ الله» (خدا نكند به این عمل منافی عفّت آلوده گردم) و در محیط كاملاً مساعدی، زنجیر ضخیم شهوت را پاره كرده و فرار نماید، خدا پشتیبان او است، او از تهمتهای ناجوانمردانه حفظ خواهد كرد، حتی كودكی را به سخن گفتن وادار می‎كند، تا به عفّت و پاكدامنی یوسف داوری كند.
    بی‎شرمی زلیخا در پاسخ به اعتراض زنان مشهور
    ماجرای عشق و دلباختگی زلیخا به غلام خود، و روابط ساختگی او و آلودگی او، كم كم از حواشی كاخ توسط بستگان به بیرون رسید؛ و این موضوع دهان به دهان گشت تا نقل مجالس شد. زنان مصر، به ویژه بانوان پولدارِ دربار كه با زلیخا رقابتی هم داشتند این موضوع را با آب و تاب نقل می‎كردند و زلیخا را ملامت و سرزنش ‎می‎نمودند و می‎گفتند: زلیخا با آن مقام، دلباخته غلام زیر دستش شده و می‎خواسته از او كام بگیرد.
    زلیخا از این انتقادات بانوان مطلع شد، ولی نقشه ماهرانه‎ای در ذهن خود طرح كرد، تا با آن نقشه نیرنگ آمیز، ‌بانوان را مجاب كند.
    آنان را (كه از بزرگان و اشراف زادگان بودند)[8] به كاخ دعوت كرد. مجلس باشكوهی ترتیب داد؛ متّكاهایی در دور مجلس گذاشت تا به آنها تكیه كنند و به هر یك كاردی برای پاره كردن میوه‎ها داد. وقتی كه مجلس از هر نظر مرتّب شد، فرمان داد غلامش (یوسف) وارد مجلس شود.
    به راستی یوسف در این بحران چه كند؟ اكنون غلام است؛ باید از خانم خود اطاعت كند. زلیخا هم گویا آزادی مطلق دارد. همسر بی‎غیرتش اصلاً در قید این حرفها نیست تا او را از این كار منع كند. به فرمان زلیخا، یوسفِ ماه چهره وارد آن مجلس شد. بانوان مجلس تا چشمشان به او افتاد، همه چیز را فراموش كردند، حتی با كاردهایی كه در دست داشتند عوض بریدن میوه‎ها، دستهای خود را بریدند «وَ قَطَّعْنَ أَیدِیهُنَّ».[9]
    این كه تو داری قیامت است نه قامت وین نه تبسّم، كه معجز است و كرامت
    یوسف با یك دنیا حیا و عفّت، در مجلس قرار گرفته و اصلاً به بانوان اعتنا نمی‎كند. بانوان هم درباره یوسف گفتند:
    «حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلاَّ مَلَكٌ كَرِیمٌ؛ حاشا كه این بشر باشد، بلكه او فرشته‎ای زیبا و باشكوه است.»[10]
    وضع مجلس غیرعادی شد. بانوان چون مجسّمه‎ای بی‎روح در جای خود خشك شدند. به قول سعدی:
    گرش بینی و دست از ترنج بشناسی روا بود كه ملامت كنی زلیخا را؟
    زلیخا از دگرگونی مجلس، ‌بسیار شاد گردید. ملامت بانوان را به خودشان برگردانید و گفت:
    «فَذلِكُنَّ الَّذِی لُمْتُنَّنِی فِیهِ؛ این بود آن جوانی كه مرا به خاطر او ملامت می‎كردید.»
    هر چه كردم این غلام كمترین تمایلی به من نشان نداد، كار را به جای باریكی رساندم، سرانجام فرار كرد تا پیشنهاد مرا رد كند.
    اینك ملاحظه كنید ببینید بی‎شرمی تا چه اندازه! زلیخا چقدر بی‎حیایی كرد. در همان مجلس پیش آن بانوان نگفت از آلودگی سابقم پشیمانم، بلكه آشكارا به آلودگی خود اقرار نمود.[11][1] . سوره یوسف، آیه 21.
    [2] . سوره یوسف، آیه 22.
    [3] . تفسیر صافی، ذیل آیه 23 سوره یوسف. این روایت از امام صادق ـ علیه السلام ـ هم نقل شده است، با این اضافه كه یوسف گفت: چرا جامه بر روی آن بت انداختی؟ زلیخا گفت: برای این كه بت در این حال ما را نبیند! یوسف فرمود: تو از بت حیا می‎كنی من از خدا حیا نكنم (عیون الاخبار الرضا، ج 2، ص 45).
    [4] . یوسف، 24.
    [5] . نهج البلاغه، حكمت 474.
    [6] . بعضی گفته‎اند: آن داور، مردی بود كه پسر عموی زلیخا بود و با شوهر زلیخا وقت خروج یوسف و زلیخا از كاخ؛ جلو درِ كاخ نشسته بودند. ولی مشهور این است كه این داور، پسر بچه‎ای بود كه خواهر زاده زلیخا بود. خداوند در بحران محاكمه، به یوسف الهام كرد كه به عزیز بگو این طفل شاهد من است. از این رو یوسف از طفل استمداد كرد (بحار، ج 12، ص 226).
    [7] . حیوه القلوب، ج 1، ص 250 (سوره یوسف، آیات 23 تا 29).
    [8] . بعضی نوشته‎اند: این بانوان، پنج نفر بودند كه عبارتند از: 1. همسر ساقی شاه 2. همسر رئیس نانواها 3. همسر رئیس نگهبانان چهار پایان 4. همسر رئیس زندان 5. همسر وزیر دربار (بحار، ج 12، ص 226).
    [9] . سوره یوسف، آیه 31.
    [10] . سوره یوسف، آیه 31.
    [11] . مجمع البیان، ذیل آیات 30 تا 33 سوره یوسف.

  9. #8



    یوسف (ع) بی‎گناه در زندان
    زلیخا كه بر اثر بی‎اعتنایی یوسف به خواسته‎های نامشروعش، سخت عصبانی بود، ‌با كمال بی‎پروایی در حضور زنان مشهوری كه آنها را به كاخ خود مهمان كرده بود اعلام كرد: «اگر این شخص (یوسف) به آن چه دستور می‎دهم، اعتنا نكند، به زندان خواهد افتاد (و قطعاً او را زندانی می‎كنم) آن هم زندانی كه در آن خوار و حقیر گردد.»[1]
    زلیخا دید با این تهدیدها و گستاخی‎ها نیز هرگز نمی‎تواند یوسف ـ علیه السلام ـ را تسلیم خود سازد، لذا رسماً دستور داد تا یوسف ـ علیه السلام ـ را زندانی كنند.
    ولی بینش یوسف ـ علیه السلام ـ در مقابل این دستور، چنین بود كه به خدا پناه برد، و به درگاه او چنین عرض كرد:
    «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَی مِمَّا یدْعُونَنِی إِلَیهِ...؛ پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از آن چه این زنان مرا به سوی آن می‎خوانند، اگر مكر و نیرنگ آنان را از من باز نگردانی، به سوی آنان متمایل خواهم شد، و از جاهلان خواهم بود.»
    خداوند دعای یوسف ـ علیه السلام ـ را اجابت كرد، و مكر و نیرنگ زنان را از او بگردانید.»
    آری یوسف، زندان شهر را به آلودگی زندان شهوت ترجیح داد، خداوند هم دعای او را مستجاب كرد و مكر و كید زنان را از او دور نمود. آری، خداوند شنوا و دانا است. بنده پاكش را فراموش نخواهد كرد.
    قاعده و عدل اقتضا می‎كرد كه زلیخا تنبیه گردد و او را به زندان بفرستند تا از آن همه بی‎پروایی دست بكشد، ولی به عكس این قاعده رفتار شد. آری، خیلی به عكس این قاعده رفتار شده است! چه باید كرد؟ اینك یوسف به جرم درستی و پاكی، به جرم مبارزه با تمایلات نفسانی و پیمودن راه عفّت و پاكی به زندان می‎رود، تا بلكه زندان او را بكوبد و از كرده خویش پشیمانش كند، ولی غافل از آن كه زندان برای او بهتر است از آن چه كه زنها از او تقاضا داشتند. او به زندان افتاد، و سالها رنج زندان را تحمّل كرد ولی از زندان چون مسجدی استفاده كرد. گاهی مشغول عبادت و راز و نیاز با خدا بود و زمانی به هدایت و ارشاد زندانیان می‎پرداخت.
    او به زندانیان می‎گفت: من از آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب پیروی كردم، برای ما شایسته نیست كه چیزی را همتای خدا قرار دهیم، و چنین توفیقی از فضل خدا بر من است... (ای دوستان زندانی من! آیا خدایان پراكنده بهترند، یا خداوند یكتای پیروز؟! این معبودهایی كه غیر از خدا می‎پرستید چیزی جز اسم‎های بی‎محتوا كه شما و پدرانتان آنها را خدا می‎دانید نیستند، خداوند هیچ دلیلی بر آن نازل نكرده، حكم، تنها از آنِ خدا است، كه فرمان داده كه جز او را نپرستید، این است آیین استوار، ولی بیشتر مردم نمی‎دانند».[2]
    به این ترتیب یوسف ـ علیه السلام ـ تحت تأثیر محیط و جوّ واقع نشد، در همان زندان، بت پرستان را به سوی خدای یكتا دعوت می‎كرد، و زندان را مركز ارشاد گمراهان قرار داده بود.
    تعبیر خواب دو نفر زندانی
    یوسف ـ علیه السلام ـ بر اثر بندگی و پاك زیستی، مقامش به جایی رسید كه خداوند علم تعبیر خواب را به او آموخت، او در زندان خواب زندانیان را تعبیر می‎كرد، مطابق قرآن و احادیث وتواریخ، دو نفر در زندان خواب دیده بودند كه یكی از آنها رئیس نانوایان بود و دیگری رئیس ساقیان. از این رو، خوابی كه هر یك دیده بودند با شغل سابق خودشان تناسب داشت. یكی از آن دو گفت: من در خواب دیدم خوشه انگور را برای شراب می‎فشارم. دیگری گفت: درخواب دیدم بر سر خود نان حمل می‎كنم و پرندگان از آن می‎خورند.
    یوسف قبل از این كه به تعبیر كردن خواب آنها بپردازد، از فرصت استفاده كرد، زمینه تبلیغ و ارشاد را فراهم دید و به ادای وظیفه پیامبری و تبلیغ رسالت پرداخت. از معجزه خود كه نشان پیامبری است سخن به میان آورد و فرمود: هر طعامی كه برای شما بیاورند، قبل از آن كه به دست شما برسد از خصوصیات و سرانجام آن شما را خبر می‎دهم.
    یوسف، با این بیان، به آنها فهماند كه من پیامبر هستم و از طرف خداوند مؤید می‎باشم. به دنبال این فشرده گویی فرمود:
    «این علم را خدا به من داده است،‌ چه آن كه من روش مردمی را كه به خدا و آخرت ایمان نمی‎آورند ترك كردم. من پیروِ روش پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب ـ علیهم السلام ـ هستم. از ما دور است كه چیزی را شریك خداوند قرار دهیم. این سعادت، از فضل و لطف خدا است كه به ما كرامت شده است، ولی اكثر مردم ناسپاس هستند.»
    با این بیانات، توجه آن دو نفر، بیشتر به یوسف جلب شد و آنان از عقیده و روش یوسف مطّلع شدند، ولی كاملاً توجّه داشتند تا ببینند یوسف در دنبال سخنان خود چه می‎گوید؟ كه ناگاه متوجّه شدند كه یوسف با كمال متانت و اظهار دلیل و منطق، عقیده و مرام حق را بیان كرد، و از بت پرستی، سخت انتقاد نمود.
    سپس یوسف به تعبیر خواب آنان پرداخت. فرمود: ای دو یار زندانی من، یكی از شما (كه در خواب دیده بود برای شراب، انگور می‎فشارد) به زودی آزاد می‎شود و ساقی و شراب دهنده شاه می‎گردد، اما دیگری (آن كه در خواب دیده بود غذایی به سر گرفته می‎برد و پرندگان از آن می‎خورند) به دار آویخته می‎شود و پرندگان از سر او می‎خورند. این تعبیری كه كردم حتمی و غیرقابل تغییر است «قُضِی الأمْرُ الَّذِی فیهِ تَسْتَفْتِیانِ».
    گویند: آن كه تعبیر خوابش این بود كه به زودی اعدام می‎شود، گفت: «من چنین خوابی ندیده‎ام، من شوخی می‎كردم.»
    یوسف در جواب فرمود: «آن چه كه تعبیر كردم خواه ناخواه رخ می‎دهد.»
    همان گونه كه یوسف تعبیر كرده بود، بعد از سه روز، واقع شد. یكی ساقی پادشاه گشت و دیگری به دار آویخته شد.[3]
    لغزش عجیب یوسف ـ علیه السلام ـ و مكافان آن
    در این موقع، یوسف از آن كسی كه تعبیر خوابش این بود كه ساقی پادشاه می‎شود، تقاضا كرد. این تقاضا، مشروع بود،
    ولی از مقام یوسف به دور بود كه از چنان شخصی تقاضا كند. خدا را در آن لحظه از یاد برد و ساقی را پارتی نجات خودش از زندان قرار داد. او به خاطر این ترك اولی، چوب خدا را خورد. او می‎بایست همچون حضرت موسی بن جعفر (امام هفتم شیعیان) كه در زندان به خدا عرض كرد:
    «یا مُخَلِّصَ الشَّجَر مِنْ بَینِ ماءٍ وَ طینٍ؛ این خدایی كه درخت را از میان آب و گِل نجات می‎دهی، مرا از زندان نجات بده».
    سخن بگوید، ولی ربّ زمین و آسمان را فراموش كرد و به ربّ مملكت متوسّل شد و به آن رفیق زندانی كه ساقی شد گفت:
    «اُذْكُرْنِی عِنْدَ رَبِّكَ؛ مرا نزد شاه یاد كن، بلكه تو باعث نجات من از زندان گردی».[4]
    این لغزش، از یوسف صدیق لغزشی بزرگ بود، به طوری كه رسول گرامی اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ می‎فرماید:
    «عَجِبْتُ مِنْ اَخِی یوسُفَ كَیفَ اِسْتَغاثَ بِالْمَخْلُوقِ دُونَ الْخالِقِ؛ در شگفتم از برادرم یوسف، كه چطور به مخلوق متوسل شد نه به خالق».[5]
    ساقی پادشاه هم به طور كلّی این سفارش را فراموش كرد. شغل شراب داری و پیروی از شیطان، باعث شد كه او رفیق مهربانش را فراموش كند و تا هفت سال اصلاً به یاد او نیفتد.
    آری، این بی‎وفایی و این غفلت، این نتایج را دارد. طبق روایتی امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمود: جبرئیل بر یوسف نازل شد و به او گفت: «چه كسی تو را نیكوترین خلق خدا قرار داد؟» یوسف گفت: خدای من. جبرئیل گفت: چه كسی تو را محبوب پدرت قرار داد؟ عرض كرد: خدای من. جبرئیل گفت: چه كسی قافله را سرِ چاه كنعان فرستاد و تو را از میان چاه نجات داد. گفت: پروردگار من. جبرئیل گفت: چه كسی تو را از حیله و مكر زنان مصر نجات داد؟ گفت پروردگار من. جبرئیل گفت: پروردگار تو می‎گوید: «چه باعث شد كه حاجت خود را به مخلوق من گفتی و به من نگفتی! از این رو باید هفت سال[6] دیگر در زندان بمانی. این مكافات به خاطر لحظه‎ای غفلت بود، از این رو كه به غیر ما تقاضای خود را گفتی!»
    جبران فوری یوسف از لغزش خود
    مردان بزرگ اگر لغزش نمودند بی‎درنگ با توبه و انابه جبران می‎كنند، یوسف ـ علیه السلام ـ نیز بی‎درنگ اقدام به جبران كرد.
    طبق روایت دیگری، یوسف از این پیشامد خیلی متأثّر و گریان شد. آن قدر گریه كرد كه زندانیان از گریه او ناراحت شدند، به او گفتند: حال كه از گریه دست برنمی‎داری، یك روز گریه كن و یك روز گریه نكن. یوسف تقاضای آنان را قبول كرد، ولی در آن روزی كه گریه نمی‎كرد، ناراحتیش بیشتر بود.
    آری، یوسف ـ علیه السلام ـ چون سایر مردم از خدا بی‎خبر نیست كه خم به ابرو نیاورند و بگویند كاری است كه شده و دیگر در فكر آن نباشند، یوسف از این كه ترك اولی كرده است، سخت ناراحت است، آن قدر گریه می‎كند كه دیوارهای زندان از گریه او به گریه می‎افتند.
    به روایت شعیب عقرقوقی، امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمود: پس از آن كه این مدّت (هفت سال) به پایان رسید، خداوند دعای فَرَج را به یوسف آموخت، یوسف ـ علیه السلام ـ در زندان، صورتش را روی خاك می‎گذاشت و این دعا را می‎خواند:
    «اَللّهُمَّ اِنْ كانَتْ ذُنُوبِی قَدْ اَخْلَقَتْ وَجْهِی عِنْدَكَ فَاِنّی اَتَوَجَّهُ اِلَیكَ بِوُجُوهِ آبائِی الصَّالِحِین اِبْراهِیمَ وَ اِسْماعِیلَ وَ اِسْحاقَ وَ یعْقُوبَ؛ خداوندا! اگر گناهان من، صورت مرا نزد تو كهنه كرده (پیش تو رو سیاه هستم)، اینك به توبه به سوی تو روی می‎آورم به حقّ چهره‎های تابناك پدران صالح و پاكم ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب.

  10. #9

    پی نوشت های این بخش




    [1] . یوسف، 33 و 34.
    [2] . یوسف، 38ـ40.
    [3] . یوسف، آیات 37 تا 41؛ مجمع البیان، ج 5، ص 232ـ234.
    [4] . سوره یوسف، آیه 42.
    [5] . مجمع البیان، ج 5، ص 235.
    [6] . اكثر مفسّرین كلمه «بِضْعَ»‌در آیه 42 را به معنای هفت گرفته‎اند.

  11. #10



    خداوند به یوسف لطف كرد و به ‎آه‎ها و دعاها و گریه‎ها و توكل او توجه نموده و راهِ آزادی او را از زندان ترتیب داد به طوری كه وقتی از زندان آزاد شد، روز به روز بر عزّت و شكوه او افزوده شد تا عزیز و فرمانفرمای مصر گردید.[1] از این به بعد می‎خوانید كه چگونه و با چه ترتیبی، یوسف زندانی، پله به پله اوج می‎گیرد.
    آزادی یوسف از زندان
    پادشاه مصر (ولید بن ریان) در خواب دید كه هفت گاو لاغر به جان هفت گاو فربه افتاده و به طور كلی آنها را خوردند و چیزی باقی نگذاشتند و خوشه‎های خشك خوشه‎های سبز را نابود كردند. وقتی از خواب بیدار شد، در این باره در فكر فرو رفت و سخت نگران بود تا آن كه دانشمندان و معبّران و كاهنان را به حضور طلبید و به آنان گفت: چنین خوابی دیده‎ام، تعبیرش چیست؟ آنان از تعبیر آن عاجز ماندند، در پاسخ گفتند:
    «أَضْغاثُ أَحْلامٍ وَ ما نَحْنُ بِتَأْوِیلِ الْأَحْلامِ بِعالِمِینَ؛ این خوابها، خوابهای آشفته و پریشانند، و ما از تعبیر این گونه خوابها ناآگاهیم.»[2]
    ساقی شاه كه قبل از هفت سال در زندان با رفیقش خوابی دیده بود و توسط یوسف زندانی تعبیر آن را دانسته بود، به یاد یوسف افتاد. گفت: من این مشكل را حل می‎كنم. مرا به زندان بفرستید، رفیق دانشمندی در زندان دارم او اطلاع كاملی در تعبیر خواب دارد، از او می‎خواهم تا این خواب را تعبیر كند.
    پادشاه كه از دانشمندان و معبّران مأیوس شده بود، فوری ساقی را به زندان فرستاد تا اگر راست می‎گوید این معمّا را حل كند. ساقی به زندان آمد و یوسف را ملاقات كرد و پس از معرفی و احوالپرسی و اظهار ارادت، خواب شاه را به یوسف گفت.
    یوسف فرمود: تعبیر این خواب چنین است: هفت سال، سال فراوانی محصول خواهد شد، سپس هفت سال قحطی و خشكسالی می‎شود، سالهای قحطی ذخیره‎های سالهای فراوانی را نابود خواهد كرد، تدبیر این است كه در این سالهای فراوانی باید در فكر سالهای سخت بود، آن چه در این سالها به دست آوردید به قدر احتیاج از آنها استفاده كنید، ‌و بقیه را بدون آن كه از خوشه‎ها خارج نمایید انبار كنید[3] تا در آن هفت سال قحطی كه پس از هفت سال فراوانی پدید می‎آید مردم از آن چه ذخیره شده استفاده نمایند، بعد از این هفت سال قحطی، وضع مردم نیك خواهد شد.[4]
    براثر این تعبیر عالمانه و خدمت بزرگی كه یوسف به مردم مصر كرد، محبوبیت بزرگی برای او ایجاد شد، و با بروز مقدّماتی كه در سطور آینده خاطر نشان می‎شود، یوسف از زندان بیرون آمد و صاحب پستهای حسّاس كشور مصر شد و سپس شخص اول و فرمانفرمای مردم مصر گردید.
    استفاده یوسف از فرصت برای اثبات بی‎گناهی خود
    ساقی از نزد یوسف خارج شد، نزد شاه آمد و تعبیر خواب را با تدبیری كه یوسف فرموده بود به عرض شاه رسانید، تو گویی جان تازه‎ای در كالبد شاه دمیده شد، همان لحظه به درایت و عقل و بینش حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ پی برد. در فكر فرو رفت كه چرا باید چنین دانشمندی در زندان به سر برد، علاقه مخصوص و صادقانه‎ای نسبت به یوسف پیدا كرد، فوری دستور داد كه یوسف را از زندان بیرون آورده و نزد شاه بیاورند. فرستاده شاه خود را به زندان نزد یوسف رسانید و پیام خود را ابلاغ كرد.
    یوسف گفت: من از زندان بیرون نمی‎آیم تا تهمتهای ناجوانمردانه‎ای كه به من زده‎اند از من بزدایند. ای فرستاده شاه برو به شاه بگو، برای كشف حقیقت، درباره آن بانوانی كه در آن جلسه با من چنین و چنان كردند و دستهای خود را بریدند تحقیقاتی كند، بازجویی نماید، خدای من می‎داند كه آن بانوان در حقّ من مكر و حیله كردند.
    فرستاده فرعون به حضور وی آمد و جریان را گفت. فرعون، بانوان مورد نظر را حاضر كرد كه در میان آنان همسر عزیز (باعث اصلی قضایا) نیز بود. بازجویی به عمل آمد. در جلسه محاكمه و بازجویی به آنان گفته شد درباره یوسف قصّه خود را توضیح بدهید، حق مطلب را بگویید، آیا یوسف مجرم است یا شما؟
    بانوان به اتّفاق در جواب گفتند: ما هیچ گونه بدی و آلودگی از یوسف ندیده‎ایم. یوسف مجسّمه تقوی و پاكی است. زلیخا هم گفت: اكنون به خوبی حق آشكار شد. من در صدد آن بودم كه یوسف را بلغزانم، ولی او در تمام مراحل، پاكی خود را نگه داشت. او آدمی راستگو و درستكار است.»
    یوسف از این فرصت استفاده كرد، و این پند را به جهانیان آموخت كه باید در مواقع حسّاس، انسان از حق خود دفاع كند و آلودگی‎هایی را كه به او نسبت داده‎اند از ذهن مردم بیرون نماید.
    ... ذلِكَ لِیعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیبِ...؛
    این پیشنهاد برای آن بود تا شاه (یا عزیز) بداند كه من در غیاب او خیانتی نكرده‎ام، خداوند مكر خائنان را به نتیجه نمی‎رساند. من نفس خود را از گناه تبرئه نمی‎كنم (خودستایی نمی‎كنم)، زیرا نفس سركش، انسان را به بدیها فرمان می‎دهد، مگر آن چه را پروردگار رحم كند، خداوند آمرزنده و مهربان است (إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَهٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّی.)
    نتیجه این محاكمه و بازجویی را مردم مصر و كاخ نشینان فهمیدند و همه درك كردند كه یوسف ـ علیه السلام ـ از هر نظر پاك بوده و از آلودگی‎ها به دور است. از این رو، یوسف را با كمال رو سفیدی، از زندان بیرون آوردند.

  12. صلوات و تشکر


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. ۩ ۩ یوسف زهرا (عج)
    توسط هندیانی در تالار زندگی نامه
    پاسخ: 8
    آخرين نوشته: 1391/08/18, 04:38 بعد از ظهر
  2. پایان عمر یوسف (علیه السلام)
    توسط سوگند در تالار قصص قرآن
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 1390/02/26, 12:39 بعد از ظهر
  3. حضور برادران یوسف (ع) در نزد او
    توسط سوگند در تالار قصص قرآن
    پاسخ: 12
    آخرين نوشته: 1390/02/26, 12:38 بعد از ظهر
  4. یوسف (ع) بی‎گناه در زندان
    توسط سوگند در تالار قصص قرآن
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 1390/02/26, 12:27 بعد از ظهر
  5. عفّت یوسف علیه السلام
    توسط سوگند در تالار قصص قرآن
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 1390/02/26, 12:24 بعد از ظهر

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •