تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 16
  1. #1

  2. #2



    بسم الله الرحمن الرحيم

    و لقد آتينا لقمان الحكمة ان اشكر لله و من يشكر فانما يشكر لنفسه و من كفر فان الله غني حميد (12) و اذ قال لقمان لابنه و هو يعظه يا بني لا تشرك بالله ان الشرك لظلم عظيم (13) و وصينا الانسان بوالديه حملته امه وهنا على وهن و فصاله في عامين ان اشكر لي و لوالديك الي المصير (14) و ان جاهداك على ان تشرك بي ما ليس لك به علم فلا تطعهما و صاحبهما في الدنيا معروفا و اتبع سبيل من اناب الي ثم الي مرجعكم فانبئكم بما كنتم تعملون (15) يا بني انها ان تك مثقال حبة من خردل فتكن في صخرة او في السماوات او في الارض يات بها الله ان الله لطيف خبير (16) يا بني اقم الصلاة و امر بالمعروف و انه عن المنكر و اصبر على ما اصابك ان ذلك من عزم الامور (17) و لا تصعر خدك للناس و لا تمش في الارض مرحا ان الله لا يحب كل مختال فخور (18) و اقصد في مشيك و اغضض من صوتك ان انكر الاصوات لصوت الحمير (19)

  3. #3



    ترجمه آيات

    به تحقيق لقمان را حكمت داديم، (و چون لازمه حكمت‏شكر منعم است، به او گفتيم: )خدا راسپاس بدار، و هر كس سپاس بدارد به نفع خود سپاس مى‏دارد، و هر كه كفران كند، (دود كفرانش به چشم خودش مى‏رود، ) چون خدا بى نياز است، (از شكر نكردن خلق متضرر نمى‏شود)، و نيز ستوده است، (چه شكرش بگزارند و چه كفرانش كنند) (12) و آن دم كه لقمان به پسر خويش كه پندش مى‏داد گفت: اى پسرك من!به خدا شرك ميار، كه‏شرك، ستمى است بزرگ(13) ما انسان را در مورد پدر و مادرش، و مخصوصا مادرش، كه با ناتوانى روز افزون حامل وى بوده، و ازشير بريدنش تا دو سال طول مى‏كشد، سفارش كرديم، و گفتيم: مرا، و پدر و مادرت را سپاس بدار، كه‏سرانجام به سوى من است(14) و اگر بكوشند تا چيزى را كه در مورد آن علم ندارى با من شريك كنى اطاعتشان مكن، و در اين‏دنيا به نيكى همدمشان باش، طريق كسى را كه سوى من بازگشته است پيروى كن، كه در آخر بازگشت‏شما نيز نزد من است، و از اعمالى كه مى‏كرده‏ايد خبرتان مى‏دهيم(15) اى پسرك من!اگر عمل تو هم وزن دانه خردلى، آنهم پنهان در دل سنگى، يا در آسمان يا در زمين‏باشد، خدا آن را مى‏آورد، كه خدا دقيق و كاردان است(16) اى پسرك من!نماز به پا دار، و امر به معروف و از منكر نهى كن، و بر مصائب خويش صبركن، كه اين از كارهاى مطلوب است(17) اى پسرك من، از در كبر و نخوت از مردم روى بر مگردان و در زمين چون مردم فرحناك راه مرو، خدا خودپسندان گردن فراز را دوست نمى‏دارد(18) در راه رفتن خويش معتدل باش، و صوت خود ملايم كن، كه نامطبوع‏ترين آوازها آواز خران‏است(19)

  4. #4



    بيان آيات

    در اين آيات اشاره شده به اينكه به لقمان حكمت داده شد، و چند حكمت نيز از اودر اندرز به فرزندش نقل شده، و در قرآن كريم جز در اين سوره نامى از لقمان نيامده، و اگر دراين سوره آمده، به خاطر تناسبى است كه داستان سراسر حكمت او با داستان خريدارلهو الحديث داشته، چون اين دو نفر در دو نقطه مقابل هم قرار دارند، يك فرد انسان آن قدر داناو حكيم است كه كلماتش راهنماى همه مى‏شود، و در مقابل، فرد ديگرى يافت مى‏شود كه‏راه خدا را مسخره مى‏كند، و براى گمراه كردن مردم اين در و آن در مى‏زند، تا لهو الحديثى‏جمع آورى نمايد. مقصود از شكر خدا كه عبارت بود از حكمتى كه خداوند به لقمان داد(و لقد آتينا لقمان الحكمة ان اشكر لله...فان الله غنى حميد"كلمه"حكمت" - به طورى كه از موارد استعمالش فهميده مى‏شود - به معناى معرفت‏علمى است در حدى كه نافع باشد، پس حكمت‏حد وسط بين جهل و جربزه است (1) . در جمله"ان اشكر لله"بعضى (2) گفته‏اند: كلمه"قلنا"در تقدير است، و معنايش‏اين است كه: بدو گفتيم ما را شكر بگزار، ولى ظاهرا احتياجى به اين تقدير نيست، و جمله‏مذكور تفسير حكمت دادن به لقمان است و مى‏خواهد بفرمايد حكمتى كه به لقمان داديم اين‏بود كه: "خدا را شكر بگزار"چون شكر عبارت است از به كار بردن هر نعمتى در جاى‏خودش، به طورى كه نعمت ولى نعمت را بهتر وانمود كند، و به كار بردن نعمت به اين نحومحتاج است به اينكه اول منعم، و سپس نعمتهايش،بدان جهت كه نعمت اوست‏شناخته‏شود، سپس كيفيت به كار بردن در محلش، آن طور كه لطف و انعام او را بهتر وانمودكندشناخته گردد، پس حكمت دادن به لقمان، لقمان را وادار كرد تا اين مراحل را در شكر طى‏كند، و در حقيقت‏حكمت دادن به او مستلزم امر به شكر نيز هست. در جمله"ان اشكر لله"التفاتى از تكلم به غيبت به كار رفته، چون قبلا سياق، سياق‏تكلم با غير بود، و مى‏فرمود: "آتينا"اين جا هم بايد فرموده باشد"ان اشكر لنا"و اگر اينطورنفرمود، بدان جهت است كه تعبير به"نا - ما"در جمله"آتينا"از گوينده براى اظهارعظمت از قبال خودش و خدمه‏اش صحيح است، ولى در مساله شكر صحيح نبود، چون باتوحيد در شكرتناسب نداشت. "و من يشكر فانما يشكر لنفسه و من كفر فان الله غنى حميد"اين آيه بى نيازى خدا را خاطرنشان مى‏سازد، و مى‏فرمايد فايده شكر تنها به خود شاكرعايد مى‏شود، همچنان كه ضرر كفران هم به خود كفران كننده عايد مى‏گردد، نه به خدا، چون‏خدا غنى مطلق است، و احتياج به شكر كسى ندارد، و چون حميد و محمود است، چه‏شكرش بگزارند و چه نگزارند، پس كفران هم به او ضرر نمى‏رساند. و اگر در شكر تعبير به مضارع كرده، كه دلالت بر استمرار دارد، و در كفر تعبير به اشاره به علت اينكه شرك به خدا ظلم عظيم است‏ماضى كرده، كه تنها يك بار را مى‏رساند، براى اين است كه شكر وقتى نافع است كه‏استمرار داشته باشد، ولى كفر با يك بار هم ضررش خواهد رسيد. "و اذ قال لقمن لابنه و هو يعظه يا بنى لا تشرك بالله ان الشرك لظلم عظيم"عظمت هر عملى به عظمت اثر آن است، و عظمت معصيت به عظمت كسى است‏كه نافرمانى‏اش مى‏شود، چون كه مؤاخذه عظيم نيز عظيم است، بنابر اين بزرگترين گناهان ونافرمانى‏ها نافرمانى خدا است، چون عظمت كبريايى همه از او است، و فوق هر عظمت وكبريايى است، چون خدايى است بى شريك، و بزرگترين نافرمانيهاى او اين است كه برايش‏شريك قائل شوى. "ان الشرك لظلم عظيم" - در اين جمله عظمت‏شرك را مقيد به قيدى با مقايسه باساير گناهان نكرد، تا بفهماند كه عظمت ظلم شرك آن قدر است كه با هيچ گناه ديگرى‏قابل قياس نيست. "و وصينا الانسان بوالديه...الى المصير"اين آيه، جمله معترضه‏اى است كه در وسط كلمات لقمان قرار گرفته، و از كلمات اونيست، و اگر در اينجا واقع شده، براى اين است كه دلالت كند بر وجوب شكر والدين، مانندشكر خدا، بلكه شكر والدين، شكر خدا است، چون منتهى به سفارش و امر خداى تعالى‏است، پس شكر پدر و مادر عبادت خدا و شكر اوست. "حملته امه وهنا على وهن و فصاله فى عامين" - در اين جمله پاره‏اى از مشقات واذيت‏ها كه مادر در حمل فرزند، و تربيت او تحمل مى‏كند، ذكر شده تا شنونده را به شكر پدر ومادر و بخصوص مادر وا بدارد.

  5. #5



    كلمه"وهن"به معناى ضعف است، و در آيه شريفه حال و به معناى صاحب وهن‏است، ممكن هم هست مفعول مطلق باشد، و تقدير كلام"تهن وهنا على وهن"بوده باشد.وكلمه"فصال"، به معناى از شير جدا شدن، و شير ندادن به بچه است، و معناى اينكه فرمود: "از شير گرفتنش در دو سال است"، يعنى بعد از تحقق دو سال، آن نيز محقق مى‏شود، و درنتيجه مدت شير دادن دو سال مى‏شود، و چون با آيه"و حمله و فصاله ثلاثون شهرا - حملش واز شير گرفتنش سى ماه است" (3) ضميمه شود، اين نكته به دست مى‏آيد كه كمترين مدت‏حاملگى زن شش ماه است، كه در بحث روايتى آينده، باز به اين نكته اشاره خواهد شد. ان شاء الله. توضيحى در مورد اينكه فرمود: اگر والدين خواستند براى من چيزى را كه بدان علم ندارى شريك بگيرى اطاعتشان مكن"ان اشكر لى و لوالديك الى المصير" - اين جمله تفسير"وصينا..."است، ومعنايش اين است كه وصيت ما همانا امر به شكر پدر و مادر بود، همچنان كه امر به شكر خدانيز كرديم، و جمله"الى المصير"انذار و تاكيد امر به شكر است. در اين جمله نيز التفاتى نظير التفات در جمله"ان اشكر لله"بكار رفته، كه نكته‏اش‏نيز همان نكته است. "و ان جاهداك على ان تشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما...كنتم‏تعملون"يعنى اگر پدر و مادر به تو اصرار كردند كه چيزى را كه علم بدان ندارى و يا حقيقت‏آن را نمى‏شناسى شريك من بگيرى، اطاعتشان مكن، و براى من شريكى مگير، و مراد ازاينكه شريك مفروض حقيقتش نامعلوم است، اين است كه چنين چيزى اصلا وجود ندارد، ومجهول مطلقى است كه علم بدان تعلق نمى‏گيرد، پس برگشت معنا به اين مى‏شود كه چيزى راكه چيزى نيست‏شريك من مگير، اين حاصل ، و چه بسا آيه"ا تنبئون الله بما لا يعلم فى السموات و لا فى الارض" (4) اين معنا را تاكيدمى‏كند، يعنى به شريكى كه در همه اين عوالم وجود ندارد. ولى بعضى (5) ديگر از مفسرين گفته‏اند كلمه"تشرك"در اينجا به معناى"تكفر"وكلمه"ما"به معناى"الذى"است، و معناى آيه اين است كه هر چه پدر و مادر به تو اصراركردند كه به من كفر بورزى، كفرى كه هيچ دليل و حجتى بر آن نداشته باشى، اطاعتشان‏مكن، مؤيد اين احتمال اين است كه خداى تعالى در كلام مجيدش مكرر سلطان يعنى برهان‏بر شرك را نفى كرده، از آن جمله مثلا فرموده: "ما تعبدون من دونه الا اسماء سميتموها انتم‏و آباؤكم ما انزل الله بها من سلطان"(6) و آيات ديگرى نظير آن.

  6. #6



    "و صاحبهما فى الدنيا معروفا و اتبع سبيل من اناب الى" - اين دو جمله به منزله خلاصه و توضيحى است از مطالب دو آيه قبل، كه سفارش والدين را مى‏كرد، و از اطاعت آنان‏در مورد شرك به خدا نهى مى‏كرد. مى‏فرمايد: بر انسان واجب است كه در امور دنيوى نه در احكام شرعى كه راه خدااست، با پدر و مادر خود به طور پسنديده و متعارف مصاحبت كند، نه به طور ناشايست، ورعايت‏حال آن دو را نموده، با رفق و نرمى رفتار نمايد، و جفا و خشونت در حقشان روا ندارد، مشقاتى كه از ناحيه آنان مى‏بيند تحمل نمايد، چون دنيا بيش از چند روزى گذرا نيست، ومحروميتهايى كه از ناحيه آن دو مى‏بيند قابل تحمل است، بخلاف دين، كه نبايد به خاطر پدرو مادر از آن چشم پوشيد، چون راه سعادت ابدى است، پس اگر پدر و مادر از آنهايى باشند كه‏به خدا رجوع دارند، بايد راه آن دو را پيروى كند، و گر نه راه غير آن دو را، كه با خدا انابه دارند. از اين بيان روشن مى‏شود كه در جمله"و اتبع سبيل من اناب الى"اختصارى لطيف‏بكار رفته، چون در عين كوتاهيش مى‏فهماند اگر پدر و مادر با خدا بودند، بايد راهشان راپيروى كنى، و گر نه اطاعتشان بر تو واجب نيست، و بايد راه غير آن دو را، يعنى راه كسانى‏را كه با خدا هستند پيروى نمايى. "ثم الى مرجعكم فانبئكم بما كنتم تعملون" - يعنى اين مطلبى كه گفته شدتكليف و وظيفه دنيايى شما است، و سپس چيزى نمى‏گذرد كه به سوى من بر مى‏گرديد، آن‏وقت‏شما را به حقيقت آنچه مى‏كرديد آگاه مى‏كنم، و بر حسب كرده‏هايتان چه خير و چه شرحكم خواهم كرد.

  7. #7



    از آنچه گذشت اين معنا روشن شد كه جمله"فى الدنيا"سه نكته را در بر دارد، اول‏اينكه مصاحبت به نيكى و معروف را منحصر مى‏كند در امور مادى و دنيايى، نه امور دينى ومعنوى، دوم اينكه تكليف را سبك مى‏كند، و مى‏فهماند تكليف مذكور هر چه هم دشوار باشد، در چند روزى انگشت‏شمار، و مدتى اندك به دوش شما است، پس تحمل بار خدمت به‏آنان شما را خيلى به ستوه نياورد، سوم اينكه مى‏فهماند اين كلمه در مقابل جمله"ثم الى‏مرجعكم"قرار دارد، و در نتيجه سفارش مى‏شود به اينكه آخرت را در نظر داشته باشند. كه ضمير (7) در"انها"به خصلت - كه يا خير است‏يا شر - ، بر مى‏گردد، چون معناى اينكه لقمان بعد از امر فرزند به صبر بر مصائب، صبر را از"عزم الامور"خوانداز سياق چنين بر مى‏آيد، و در عين حال همين ضمير اسم"كان"، و جمله"مثقال حبة"خبر آن‏است.و مراد از بودن آن در صخره، پنهان بودن و جايگير بودنش در شكم صخره محكم است، يا در جوف آسمانها يا در دل زمين، و مراد از آوردن آن، حاضر كردنش براى حساب وجزاست. فصل سابق از كلام لقمان كه نقل شد راجع به توحيد و نفى شريك بود، و مضمون آيه‏مورد بحث فصل ديگرى از كلام اوست، كه مربوط به معاد و حساب اعمال است، ومعنايش اين است كه اى پسرم!اگر آن خصلتى كه انجام داده‏اى، چه خير و چه شر، ازخردى و كوچكى همسنگ يك دانه خردل باشد، و همان عمل خرد و كوچك در شكم‏صخره‏اى، و يا در هر مكانى از آسمانها و زمين باشد، خدا آن را براى حساب حاضر خواهدكرد، تا بر طبقش جزاء دهد، چون خدا لطيف است، و چيزى در اوج آسمانها و جوف زمين واعماق دريا از علم او پنهان نيست و علم او به تمامى پنهان‏ها احاطه دارد، خبيرى است كه ازكنه موجودات با خبر است. "يا بنى اقم الصلوة و امر بالمعروف و انه عن المنكر و اصبر على ما اصابك ان‏ذلك من عزم الامور"اين آيه و آيه بعدش جزو گفتار لقمان و مربوط به پاره‏اى از دستورات راجع به عمل و اخلاق‏پسنديده است. از جمله اعمال، نماز است، كه عمود دين است، و دنبال آن امر به معروف و نهى ازمنكر است، و از جمله اخلاق پسنديده صبر در برابر مصائبى است كه به آدمى مى‏رسد. و كلمه"ذلك"در جمله"ان ذلك من عزم الامور"اشاره است به صبر، و اگر اشاره‏را به لفظ"ذلك"آورده، كه براى دور است، نه" هذا"كه براى نزديك است، براى اين‏است كه به اهميت آن اشاره كرده باشد، و بلندى مرتبه صبر را رسانده باشد. و اينكه بعضى (8) از مفسرين گفته‏اند اشاره است به همه مطالب قبلى، كه عبارت‏است از نماز، امر به معروف، و نهى از منكر، و صبر، صحيح نيست، چون تنها در اين آيه‏نيست كه صبر به عنوان عزم الامور ستوده شده، بلكه اين مطلب مكرر در كلام خداى تعالى‏آمده، از آن جمله فرموده: "و لمن صبر و غفر ان ذلك لمن عزم الامور" (9) و نيز فرموده: "ان

  8. #8



    توضيح سفارشات ديگر لقمان به فرزند: "و لا تصعر خدك للناس..."تصبروا و تتقوا فان ذلك من عزم الامور" (10) . كلمه"عزم"به طورى كه راغب گفته عبارت است از تصميم قلبى بر گذراندن وفيصله دادن به كارى، و اگر صبر را كه همان حبس نفس از انجام امرى است، از عزم دانسته، از اين جهت است كه عقد قلبى مادام كه سست نشده، و اين گره دل باز نگشته، انسان بر آن‏امرى كه بر انجامش تصميم گرفته، و در دل گره زده است، پا بر جا و بر تصميم خود باقى‏است، پس كسى كه بر امرى صبر مى‏كند، حتما در عقد قلبى‏اش و محافظت بر آن جديت‏دارد، و نمى‏خواهد كه از آن صرفنظر كند، و اين خود از قدرت و شهامت نفس است (11) . و اينكه بعضى (12) گفته‏اند: "معنايش اين است كه اين از عزيمت‏خدا، و ايجاب او درامور است، صحيح نيست، و از لفظ آيه دور است.و همچنين گفتار بعضى (13) ديگر كه گفته‏اندكه عزم در لغت"هذيل"عبارت است از جزم. "و لا تصعر خدك للناس و لا تمش فى الارض مرحا ان الله لا يحب كل‏مختال فخور"راغب گفته كلمه"صعر"به معناى كج بودن گردن، و كلمه"تصعير"به معناى‏گرداندن گردن از نظرها از روى تكبر است، همچنان كه خداى تعالى فرمود: "و لا ، و نيز گفته: كلمه"مرح"به معناى شدت خوشحالى، و زياده روى در آن‏است (14)(15) . و بنا به گفته وى معنا چنين مى‏شود كه: روى خود از در تكبر از مردم برمگردان، و نيز در زمين چون آنان كه بسيار خوشحالند راه مرو، كه خدا دوست نمى‏داردكسانى را كه دستخوش خيلاء و كبرند، و اگر كبر را خيلاء خوانده‏اند، بدين جهت است كه‏آدم متكبر خود را بزرگ خيال مى‏كند، و چون فضيلت براى خود خيال مى‏كند، زياد فخرمى‏فروشد.بعضى ديگر در معناى آيه گفته‏اند: معناى"لا تصعر خدك للناس"اين است كه‏در وقت‏حاجت، گردن خود را از در تذلل و احساس خوارى براى مردم كج مكن، و در مقابل هنگام بى نيازى هم غرور و خيلاء تو را نگيرد (16) ليكن اين معنا با ذيل آيه نمى‏سازد، چون درذيل آيه مى‏فرمايد خدا متكبران را دوست نمى‏دارد. "و اقصد فى مشيك و اغضض من صوتك ان انكر الاصوات لصوت الحمير"كلمه"قصد"در هر چيز به معناى حد اعتدال در آن است (17) ، و كلمه"غض"به‏طورى كه راغب گفته به معناى نقصان در نگاه كردن و صدا كردن است، و بنا به گفته وى‏غض صوت به معناى آهسته و كوتاه صدا كردن است، و معناى آيه اين است كه در راه رفتنت‏ميانه‏روى را پيش گير، و در صدايت كوتاه و ناقص آن را پيشه ساز، كه ناخوش‏ترين صوت‏هاصوت خران است، كه در نهايت بلندى است (18) .

  9. #9



    بحث روايتى-‏رواياتى در باره حقوق والدين و حد اطاعت از ايشان

    در كافى به سند خود از عبد الله بن سنان روايت كرده كه گفت از امام صادق(ع)شنيدم مى‏فرمود: يكى از گناهان كبيره عقوق والدين، و يكى ديگر نوميدى ازرحمت‏خدا، و يكى ايمنى از مكر اوست، و روايت‏شده كه از هر گناهى بزرگتر شرك به خدااست (19) . و در كتاب فقيه در حقوقى كه از امام زين العابدين(ع)روايت كرده فرموده: بزرگترين حق خدا بر تو اين است كه او را بپرستى، و چيزى شريكش نسازى كه اگر اينكار رابه اخلاص كردى خداوند حقى براى تو بر خود واجب مى‏كند، و آن اين است كه امور دنيا وآخرتت را كفايت مى‏كند. و نيز فرمود: و اما حق مادرت اين است كه بدانى او تو را طورى حمل كرد كه احدى، احدى را آن طور حمل نمى‏كند، آرى او تو را در داخل شكم خود حمل كرد، و از ميوه قلبش‏چيزى به تو داد، كه احدى به احدى نمى‏دهد، و او با تمامى اعضاى بدنش تو را محافظت‏نمود، و باك نداشت از اينكه گرسنه و تشنه بماند، بلكه پروايش همه از گرسنگى و تشنگى توبود، او باك نداشت از اينكه برهنه بماند، همه پروايش از برهنگى تو بود، او هيچ پروايى نداشت از گرما، ولى سعيش اين بود كه بر سر تو سايه بيفكند، او به خاطر تو از خواب خوش‏صرفنظر كرد، و تو را از گرما و سرما حفظ نمود، همه اين تلاشها براى اين است كه تو مال اوباشى، و تو نمى‏توانى از عهده شكر او برآيى، مگر با يارى و توفيق خدا. و اما حق پدرت اين است كه بدانى او ريشه تو است، چون اگر او نبود تو نبودى، پس هروقت از خودت چيزى ديدى كه خوشت آمد، بدان كه اصل آن نعمت پدر تو است، پس حمدخدا گوى، و شكر پدر بجاى آر، آن قدر كه با اين نعمت برابرى كند، و هيچ نيرويى نيست جزبه وسيله خدا (20) . و در كافى به سند خود از هشام بن سالم، از امام صادق(ع)روايت كرده كه‏فرمود: مردى نزد رسول اكرم(ص)رفت و گفت: يا رسول الله به چه‏كس نيكى كنم؟فرمود به مادرت، عرضه داشت: سپس به چه كس؟فرمود: به مادرت، عرضه داشت: سپس به چه كس؟فرمود: به مادرت، عرضه داشت: سپس به چه كس؟فرمودبه پدرت (21) . و در مناقب آمده كه روزى حسين بن على(ع)به عبد الرحمان بن عمرو بن‏عاص گذشت، پس عبد الرحمان گفت: هر كه مى‏خواهد به مردى نظر كند كه محبوبترين اهل‏زمين است نزد اهل آسمان، به اين شخص نظر كند، كه دارد مى‏گذرد، هر چند كه من بعد ازجنگ صفين تاكنون با او همكلام نشده‏ام. پس ابو سعيد خدرى او را نزد آن جناب آورد، حسين(ع)به او فرمود: آيامى‏دانستى كه من محبوبترين اهل زمين نزد اهل آسمانم، و با اين حال در صفين شمشير به‏روى من و پدرم كشيدى؟به خدا سوگند پدر من بهتر از من بود، پس عبد الرحمان عذر خواهى‏كرد و گفت: آخر چه كنم رسول خدا(ص)به خود من سفارش فرمودكه پدرت را اطاعت كن، حضرت فرمود: مگر كلام خداى را نشنيدى كه فرمود: "و ان‏جاهداك على ان تشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما"و نيز مگر از رسول خدا(ص)نشنيده‏اى كه فرمود: اطاعت(پدر و مادر و يا هر كس كه اطاعتش واجب‏است)بايد كه معروف باشد، و اطاعتى كه نافرمانى خدا است معروف و پسنديده نيست، و نيزمگر نشنيده‏اى كه هيچ مخلوقى در نافرمانى خدا نبايد اطاعت‏شود (22) . رواياتى در باره نماز، صبر و پرهيز از گناهان كوچك و راجع به معناى جمله: "و لا تصعر خدك للناس"و در كتاب فقيه در ضمن كلمات كوتاه رسول خدا(ص)آمده كه‏فرمود: "لا طاعة لمخلوق فى معصية الخالق" (23) كه ترجمه‏اش در صفحه قبل گذشت.

  10. #10



    و در كافى به سند خود از ابى بصير از امام باقر(ع)روايت كرده كه گفت‏شنيدم مى‏فرمود: بپرهيزيد از گناهان كوچك، كه آنها هم باز خواست كننده‏اى دارد، ممكن‏است فكر كنيد كه گناه مى‏كنم و سپس از خدا طلب آمرزش مى‏كنم، ولى خداى عز و جل‏مى‏فرمايد: "سنكتب ما قدموا و آثارهم و كل شى‏ء احصيناه فى امام مبين - به زودى‏مى‏نويسيم آنچه به دست‏خود از پيش فرستاده‏اند، و آنچه اثر از ايشان بجاى مانده، و ما هرچيزى را در كتابى آشكارا مى‏نويسيم"و نيز فرموده: "انها ان تك مثقال حبة من خردل فتكن‏فى صخرة او فى السموات او فى الارض يات بها الله ان الله لطيف خبير" (24) كه ترجمه‏اش‏گذشت. و نيز در همان كتاب به سند خود از معاويه بن وهب روايت كرده كه گفت: از امام‏صادق(ع)پرسيدم بهترين چيزى كه با آن بندگان خدا به پروردگار خود تقرب‏مى‏جويند، و نزد خدا محبوب‏ترين چيز است چيست؟فرمود: من بعد از معرفت هيچ چيزى بهتراز اين نماز سراغ ندارم... (25) . و نيز در همان كتاب به سند خود از محمد بن فضيل، از ابى الحسن(رضاع)، روايت كرده كه فرمود: نماز مايه تقرب هر پرهيزكار است (26) . و در مجمع البيان جمله"و اصبر على ما اصابك"را تفسير كرده، به مشقت‏هاو اذيت‏هايى كه در اثر امر به معروف و نهى از منكر به انسان مى‏رسد، و اين تفسير را به على(ع)نسبت داده (27) . و نيز جمله"و لا تصعر خدك للناس"، را تفسير كرده به اينكه روى خود را به كلى ازمردم مگردان، و از كسى كه دارد با تو سخن مى‏گويد از در توهين اعراض مكن، و اين معنا رابه ابن عباس، و امام صادق(ع)نسبت داده است (28) . و در الدر المنثور است كه طبرانى، و ابن عدى، و ابن مردويه، از ابى ايوب انصارى روايت كرده كه گفت: شخصى از رسول خدا(ص)از معناى جمله"ولا تصعر خدك للناس"پرسيد: فرمود: اينكه در استهزاء وتوهين به اشخاص دهن كجى نموده‏لوچه آويزان كنى (29) . و در مجمع البيان در ذيل جمله"ان انكر الاصوات لصوت الحمير"گفته كه: از امام‏صادق(ع)روايت‏شده كه فرمود: منظور، عطسه كردن به صداى بلند و زشت است، و همچنين اينكه كسى در سخن گفتن صداى خود را به طور ناخوشايندى بلندكند، مگر اينكه درحال دعا يا قراءت قرآن باشد (30) . مؤلف: و در همه اين معانى كه گذشت مخصوصا در مساله عاق والدين، روايات‏بسيار زيادى هست كه به منظور اختصار از نقلش خوددارى كرديم.

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. مجموعه قصه های قرآنی ( حضرت صالح علیه السلام)
    توسط quranic در تالار تاریخ پیامبران
    پاسخ: 5
    آخرين نوشته: 1389/11/07, 06:26 بعد از ظهر
  2. مجموعه قصه های قرآنی ( حضرت سلیمان علیه السلام)
    توسط quranic در تالار تاریخ پیامبران
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1389/11/07, 06:22 بعد از ظهر
  3. مجموعه قصه های قرآنی ( حضرت زکریا علیه السلام)
    توسط quranic در تالار تاریخ پیامبران
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 1389/11/07, 06:21 بعد از ظهر
  4. مجموعه قصه های قرآنی (حضرت اسحاق)
    توسط quranic در تالار تاریخ پیامبران
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 1389/11/07, 06:15 بعد از ظهر
  5. مجموعه قصه های قرآنی ( ابراهیم و نمرود)
    توسط quranic در تالار تاریخ پیامبران
    پاسخ: 11
    آخرين نوشته: 1389/11/07, 05:40 بعد از ظهر

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •