تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 16
  1. #1

    داستان جنگ بدر




    داستان جنگ بدر

    و اذ يعدكم‏الله احدى الطائفتين انها لكم و تودون ان غير ذات الشوكة‏تكون لكم و يريد الله ان يحق الحق بكلماته و يقطع دابر الكافرين (7)ليحق الحق و يبطل الباطل ولو كره المجرمون (8)اذ تستغيثون ربكم فاستجاب لكم اني ممدكم بالف من الملائكة مردفين (9)و ما جعله الله الا بشرى و لتطمئن‏به قلوبكم و ما النصر الا من عند الله ان الله عزيز حكيم (10)اذ يغشيكم النعاس امنة منه و ينزل عليكم من السماء ماءليطهركم به و يذهب عنكم رجز الشيطان و ليربط على قلوبكم و يثبت به الاقدام (11)اذ يوحي ربك الى الملائكة اني معكم‏فثبتوا الذين آمنوا سالقي في قلوب الذين كفروا الرعب فاضربوا فوق الاعناق و اضربوا منهم كل بنان (12)ذلك بانهم شاقواالله و رسوله و من يشاقق الله و رسوله فان الله شديد العقاب (13)ذلكم فذوقوه و ان للكافرين عذاب النار (14)
    ترجمه آيات

    بياد آر آن هنگامى را كه خداوند در باره يكى از دو طائفه(عيرو نفير قريش)به شما وعده مى‏دهد كه‏بر آن دست‏يابيد و شما دوست مى‏داشتيد بر آن طايفه كه‏شوكتى همراه نداشت دست‏يابيد، و خداوندمى‏خواست با مشيت‏خود حق را پا بر جا نموده و نسل كفار را براندازد(7).
    (و اين وعده را از اين جهت داد)تاحق را احقاق و باطل را ابطال كند هر چند مجرمين كراهت داشته باشند(8).

  2. #2



    آن هنگامى را كه به پروردگارتان استغاثه مى‏كرديد، و خداونداستغاثه‏تان را مستجاب كرد(وفرمود: )من شما را به هزار نفر از ملائكه‏هاى منظم شده كمك خواهم كرد(9).
    و خداوند اين وعده را نداد مگر براى اينكه بشارتى بر شما بوده‏و شما دلهايتان قوى و مطمئن شود، وهيچ ياريى جز از ناحيه خدا نيست كه خدا مقتدرى است‏شايسته كار(10).
    آن هنگام را كه افكند بر شما خمار خواب را تا آرامشى‏باشد از ناحيه او، و او فرستاد بر شما ازآسمان آب را تا با آن تطهيرتان داده و از شما چرك شيطان را ببرد،و دلهايتان را محكم ساخته(و جا پايتان‏را سفت كند)و در نتيجه قدمها را استوار سازد(11).
    آن هنگام را كه خداوند وحى كرد به ملائكه كه من باشمايم پس استوار بداريد كسانى را كه ايمان‏آوردند.بزودى در دلهاى آنان كه كافر شدند ترس و وحشت‏مى‏افكنم، پس شما بالاى گردنها را بزنيد، و ازايشان هر سرانگشت را قطع كنيد(12).
    اين بخاطر آن بود كه ايشان با خدا و رسولش مخالفت كردند،و هر كه با خدا و فرستاده او مخالفت‏كند(بايد بداند)كه خدا شديد العقاب است(13).
    اينك بچشيدش، و همانا كافران را است عذاب آتش(14).

  3. #3



    بيان آيات‏بيان آيات مربوط به جنگ بدر و وضع‏و حال روحى مسلمين در آن جنگ كه نخستين جنگ آنان بود

    اين آيات اشاره به داستان بدر مى‏كند كه اولين جنگ‏در اسلام است، و ظاهر سياق‏آيات چنانچه به زودى روشن خواهد شد اين است كه بعد از پايان يافتن واقعه نازل شده باشد.
    و اذ يعدكم‏الله احدى الطائفتين انها لكم و تودون ان غير ذات الشوكة‏تكون‏لكم و يريد الله ان يحق الحق بكلماته و يقطع دابر الكافرينيعنى بياد آريد زمانى را كه‏خداوند به شما وعده مى‏دهد(غلبه بر يكى از دو طائفه عيرو نفير را)، خداوند در اين آيه نعمت‏ها و سنت‏هاى‏خود را براى ايشان برمى‏شمارد تا چنين‏بصيرتى بهم برسانند كه خداى سبحان امرى به ايشان نمى‏كند و حكمى بر ايشان نمى‏آوردمگربحق و در آن مصالح و سعادت ايشان و به نتيجه رسيدن مساعى ايشان را در نظر مى‏گيرد، و وقتى‏داراى‏چنين بصيرتى شدند ديگر در ميان خود اختلاف نكرده، و نسبت به آنچه كه خداوند براى‏آنان مقدر كرده و پسنديده اظهار كراهت‏ننموده بلكه امر خود را به او محول نموده و او و رسول اورا اطاعت مى‏كنند.
    و منظور ازطائفتيندوطايفه عير و نفير مى‏باشند كه مقصود ازعيرقافله‏چهل‏نفرى قريش است كه با مال التجاره و اموال خود از مكه به شام مى‏رفت، و همچنين از شام به كه باز مى‏گشت،و ابو سفيان هم در ميان ايشان بود، و مقصود ازنفيرلشكرقريش است كه‏قريب به هزار نفر بودند(و لشكر اسلام پس از دست نيافتن به مال التجاره آنان در بدربا خودآنان روبرو شدند)، واحدى الطائفتينمفعول دوم يعدكموجملهانها لكمبدل از آن‏است، و جملهو تودوندرموضع حال است، و مقصود ازغير ذات الشوكةآن طايفه‏بى شوكت است كه عبارت است از همان چهل نفر حامل مال التجاره‏كه قوا و نفراتشان از نفيركمتر بود، وشوكتبه معناى تيزى‏و برندگى است، چون اين كلمه استعاره ازشوكبه‏معناى خار است.
    و اينكه‏فرمود: يريد الله ان يحق الحق بكلماتهنسبت به آيه شريفه،حال است، ومنظور ازاحقاق حقاظهار و تثبيت آن به ترتيب آثار آن است، وكلمات خداقضا وقدرى‏است كه رانده به اينكه انبياى خود را يارى نموده و دين حق خود را ظاهرسازد، همچنانكه‏در آيهو لقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلين‏انهم لهم المنصورون و ان جندنا لهم الغالبون(1) وهمچنين‏آيهيريدون ليطفؤا نور الله بافواههم و الله‏متم نوره و لو كره الكافرون، هو الذى ارسل‏رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين‏كله و لو كره المشركون(2) اشاره به آن كرده است.
    بعضى از قاريان‏قرآن آيه را بهبكلمتهقرائت كرده‏اند، و اين قرائت موجه‏ترو به عقل‏نزديك‏تر است.و كلمهدابربه معناى متعلقات هر چيز است كه بعد از آن چيز بيايد و به آن‏بپيوندد،وقطع دابركنايه از نابود كردن و منقرض ساختن چيزى است بطورى‏كه بعد از آن‏اثرى كه متفرع بر آن و مربوط به آن باشد باقى نماند.
    و معناى آيه اين‏است كه: بياد آوريد آن روزى را كه خداوند به شما وعده داد كه بايارى‏او بر يكى از دو طايفهعيرو يانفير غالب شويد، و شما ميل داشتيد كه آن طايفه،طايفه عير(قافله تجارتى قريش)باشد، چون نفير(لشكريان قريش) عده‏شان زياد بود، و شماضعف و ناتوانى خودرا با شوكت و نيروى آنان مقايسه مى‏كرديد، و ليكن خداوند خلاف اين رامى‏خواست، خداوند مى‏خواست تا با لشكريان ايشان‏روبرو شويد، و او شما را با كمى عددتان‏بر ايشان غلبه دهد، و بدين وسيله قضاى او مبنى بر ظهور حق و استيصال كفار و ريشه‏ كن شدن ايشان به كرسى بنشيند.
    (1)و به تحقيق مشيت و قضاى ما به نفع بندگان مرسل‏ما بر اين رانده شده كه آنان، آرى هم ايشان‏منصور خواهند بود و بر اينكه لشكر ما ايشانند فيروزمندان.سوره صافات آيه 173 (2)مى‏خواهند نور خدا را با دهنهاشان خاموش‏كنند(غافل از اينكه)خداوند نور خود را به حد تمام‏خواهد رسانيد هر چند كافران كراهت داشته باشند، او كسى است‏كه فرستاده خود را به هدايت و دين حق‏فرستاد تا آن را بر همه اديان غلبه دهد هر چند مشركين كراهت داشته باشند.سوره صف آيه 9

  4. #4



    مرادازمردف بودن ملائكه‏اى كه در جنگ بدر به يارى مسلمين‏نازل شدندليحق الحق و يبطل الباطل و لو كره المجرمونازظاهر سياق برمى‏آيد كهلامدرليحقبراى غايت‏است، و كلمه مذكور تاآخر آيه متعلق به جملهيعدكم الله باشد، و بنا بر اين، معناى آيه چنين مى‏شود:اگر خداوند به‏شما چنين وعده‏اى داد - و او هرگز خلف وعده نمى‏كند - براى اين بود كه بدين وسيله حق راتثبيت كرده،و باطل را باطل معرفى نمايد هر چند كفار نخواسته باشند و بلكه كراهت داشته‏باشند.
    و به اين بيان‏روشن مى‏گردد كه جملهليحق الحق...، تكرار جملهيريدالله ان‏يحق الحق بكلماتهنيست، هر چند همان معنا را افاده مى‏كند(چون يكى مربوط‏به اصل‏وعده‏اى است كه خدا داده، و ديگرى مربوط است به مواجه نمودن مسلمين بر خلاف ميل وانتظار آنان با لشكر كفار).
    اذتستغيثون ربكم فاستجاب لكم انى ممدكم بالف من الملائكة‏مردفيناستغاثهبه معناى درخواست‏يارى است، همچنانكه در جاى ديگر مى‏فرمايد: فاستغاثه الذى من شيعته‏على الذى من عدوه(1) معناىامدادمعروف‏است، ومردفيناز مادهاردافاست و ارداف به معناى اين است كه شخص سواره كسى را رديف(ترك)خودسوار كند، وردف - بطورى كه راغب گفته است به معناى تابع استو ردف المراةبه‏معناى سرين وكفل زن است و ترادف به معناى اين است كه دو چيز و يا دو كس يكديگر رامتعاقب كنند، ورادفبه معناى متاخراست، ومردفآن كس است كه جلو سوار شده وكسى را پشت‏سر خود سوار كند (2) .
    و به اين معناآيه مورد بحث با آيهو لقد نصركم الله ببدر و انتم اذلة فاتقواالله لعلكم‏تشكرون، اذ تقول للمؤمنين ا لن يكفيكم ان يمدكم ربكم بثلاثة الاف من الملائكة منزلين،بلى ان تصبروا و تتقوا و ياتوكم من فورهم هذا يمددكم ربكم بخمسة الاف من الملائكة‏مسومين، و ما جعله الله‏الا بشرى لكم و لتطمئن قلوبكم به و ما النصر الا من عند الله العزيزالحكيم(3) كه آن نيز اشاره به همين داستان مى‏كند سازگار مى‏شود.
    (1)پس آنكه از شيعيان او(موسى)بودوى را عليه آنكس كه از دشمنانش بود به يارى طلبيد.سوره‏قصص آيه 15 (2)مفردات راغب مادهردف. (3)اين خدا بود كه شما را در واقعه‏بدر، يارى كرد در حالى كه شما زبون بوديد، پس، از خدا تقواداشته باشيد شايد شكرش بجاى آوريد، بياد آر آن زمان را كه به مؤمنين‏مى‏گفتى آيا اين شما را بس نيست كه‏پروردگارتان با سه هزار فرشته نازل شده كمكتان كند؟آرى، اگر صبورى كنيدو تقوا پيشه سازيد و دشمنان‏در همين شور و هيجان خويش بر شما بتازند پروردگارتان با پنج هزار فرشته نشان‏گذار مددمى‏كند، خداوند اين(وعده)را نداد مگر اينكه بشارتى براى شما باشد، و اينكه دلهايتان آرامش يابد و(هر چند ملائكه‏شما رايارى كردند و ليكن)هيچ نصرتى جز از ناحيه خداى عزيز حكيم نيست.سوره آل عمران آيات 123 - 126.

  5. #5



    امداد مسلمين با فرستادن ملائكه به منظور بشارت مسلمين‏و آرامش دلهاى آنان بوده نه براى كشتن كفارچون تطبيق آيات اين سوره با آيات سورهآل عمراناين معنا را افاده‏مى‏كند كه منظوراز نزول هزار ملائكه رديف شده نزول هزار نفر از ملائكه است، كه عده ديگرى را در پى دارند،بنا بر اين هزار ملائكه رديف شده با سه هزار ملائكه نازل شده منطبق مى‏شود.
    وبه همين بيان فساد اين كلام ظاهر مى‏گردد كه گفته‏اند: منظوراز مردف بودن‏ملائكه اين است كه هزار نفر از ملائكه در پى هزار نفر ديگر باشد، چون اگر اينطور معنا كنيم‏لازمه‏اش‏اين مى‏شود كه با هر يكنفر از ايشان يكنفر رديف باشد و در نتيجه عده ملائكه دو هزارنفر باشد.
    و همچنين فساد اينكه گفته‏اند: مراد از مردف بودن ملائكه اين‏است كه دنبال هم‏نازل شده باشند، و نيز اينكه گفته‏اند: مراد آمدن ايشان از پى مسلمين است، و در حقيقت‏مردف‏به معناى رادف است.و همچنين اينكه بعضى ديگر گفته‏اند: مراد اين است كه ملائكه‏مسلمين را رديف‏خود قرار داده‏اند، يعنى در پيش روى مسلمين قرار گرفتند، تا در دلهاى كفارايجاد رعب و وحشت بكنند.
    و ما جعله الله الا بشرى‏و لتطمئن به قلوبكم و ما النصر الا من عند الله ان الله‏عزيزحكيمدو ضميرى كه درجعلهو در بهاست بطورى كه سياق دلالت مى‏كند به امدادبرمى‏گردند، و معناى آيه اين است كه: امداد به فرستادن ملائكه به منظور بشارت شما و آرامش‏دلهاى شما بود، نه براى‏اينكه كفار به دست آنان هلاك گردند، همچنانكه آيهاذ يوحى‏ربك الى الملائكة انى معكم فثبتوا الذين‏آمنوا سالقى فى قلوب الذين كفروا الرعبنيزاشاره به آن دارد.
    اين معناكلام بعضى از تذكره‏نويسان را تاييد مى‏كند كه گفته‏اندملائكه‏براى كشتن‏كفار نازل نشده بودند، و احدى از ايشان را نكشتند، براى اينكه نصف و يا ثلث كشتگان راعلى‏بن ابيطالب(صلوات الله عليه)كشته بود و ما بقى يعنى نصف و يا دو ثلث ديگر را ما بقى‏مسلمين به قتل رسانيده بودند،و منظور از نزول ملائكه تنها و تنها سياهى لشكر و در آميختن با

    امداد مسلمين در جنگ بدر با فرو فرستادن باران‏ايشان بوده، تا بدين‏وسيله مسلمانان افراد خود را زياد يافته دلهايشان محكم شود و در مقابل‏دل‏هاى مشركين مرعوب گردد- و به زودى گفتارى در اين باره خواهد آمد و اينكه فرمود: و ما النصر الا من عند الله ان الله عزيز حكيمبيان‏انحصار حقيقت‏يارى در خداى تعالى است، و اينكه اگر پيشرفت و غلبه به كثرت نفرات و داشتن نيرو و شوكت‏بود، مى‏بايستى‏مشركين بر مسلمانان غلبه پيدا كنند كه هم عده‏شان بيشتر بود، و هم مجهزتر ازمسلمين بودند.
    جملهان‏الله عزيز حكيمتمامى مضمون آيه و متعلقات آن را كه‏در آيه قبلى بود تعليل‏مى‏كند، و مى‏فرمايد: به عزت خود ايشان رايارى داده و به حكمتش ياريش را به اين شكل و به‏اينصورت اعمال كرد.
    اذ يغشيكم‏النعاس امنة منه...نعاسابتداى خواب را گويند كه‏عبارت است از خواب سبك، وتغشيهبه‏معناى احاطه است، وامنةبه‏معناى امان است، و ضميرمنهبه خداى تعالى‏برمى‏گردد، و بعضى گفته‏اند بهعدوبرمى‏گردد، ورجزبه معناى پليدى و نجاست است، و در اينجامقصودازرجز شيطانآن وسوسه‏هاى پليدى است كه در قلب راه مى‏يابد.
    و معناى آيه اين است كه: اين نصرت و مددكارى خدا به وسيله‏بشارت و آرامش دادن‏به دلها همان موقعى بود كه در اثر آرامش يافتن دلها همه‏تان به خواب رفتيد ومعلوم است كه‏اگر ترس و رعب شما از بين نرفته بود معقول نبود كه در ميدان جنگ خواب بر شما مسلط شود، خداوندباران را هم بر شما نازل كرد تا شما را پاكيزه كند و وسوسه شيطان را از دلهايتان‏بزدايد،تا دلهايتان را قوى و نيرومند سازد - جملهليربط‏على قلوبكمكنايه از تشجيع است - ونيز تا با فرستادن باران قدم‏هاى شما را بر روى‏ريگ‏هاى بيابان استوار نموده و يا بدين وسيله‏دلهايتان را محكم سازد.
    اين‏آيه شريفه مؤيد رواياتى است كه مى‏گويد: كفار قبل از مسلمين‏به لب چاه رسيدندو مسلمين وقتى پياده شدند كه كفار آب را گرفته بودند و بناچار در زمين‏خشك و ريگزار پياده‏شدند.بعد از مدتى كه مسلمانان محدث و جنب شده، و همه دچار تشنگى گشتند شيطان دردلهايشان‏وسوسه كرد و گفت دشمنان شما آب را گرفتند و اينك شما با جنابت و نجاست‏نماز مى‏خوانيد و پاهايتان در ريگ‏ها فرومى‏رود، لذا خداى تعالى باران را برايشان بارانيد و باآن هم غسل جنابت كرده و خود را از حدث تطهير نمودند، و نيز اردوگاه‏آنان كه ريگزار بودسفت و محكم و اردوگاه كفار گل و لغزنده گشت.
    اذيوحى ربك الى الملائكة انى معكم فثبتوا الذين امنوا سالقى‏فى قلوب‏الذين كفروا الرعب...ظرفى كه در اول آيه ست‏حالش‏حال ظرفى است كه در جملهاذ تستغيثون ربكمواذيغشيكم النعاساست، و معناى آيه احتياج به توضيح ندارد.
    فاضربوا فوق‏الاعناق و اضربوا منهم كل بنانمراد از اينكه فرمودبالاى‏گردن‏ها رابزنيداين است كه سرها را بزنيد، و مراد ازكل بنانجميع اطراف بدن است، يعنى‏دودست و دو پا و يا انگشتان دست‏هايشان را بزنيد تا قادر به حمل سلاح و به دست گرفتن آن‏نباشند.
    ممكن هم هست‏خطاب درفاضربوا...به ملائكه باشد واتفاقا همين مطلب هم به‏ذهن مى‏رسد، و آن وقت زدن بالاى گردن‏ها و زدن همه بنان همان معناى ظاهريش مقصودباشد،و يا كنايه است از ذليل كردن ايشان و اينكه با ارعاب، قوه و نيروى امساك را ازدست‏هاى ايشان سلب كنند،و نيز ممكن است‏خطاب به مؤمنين باشد و غرض تشجيع ايشان‏عليه دشمنان باشد و خواسته است قدم‏هاى ايشان را ثابت‏ترو دلهايشان را محكم‏تر نموده وايشان را بر عليه مشركين تحريك كنند.
    ذلك بانهم شاقوا الله و رسوله و من‏يشاقق الله و رسوله فان الله شديد العقابمشاقةبه‏معناى مخالفت است و اصل آن شقبه‏معناى بعض است، و گويامخالفت را از اين جهتمشاقةگفته‏اندكه مخالفت، آن بعض و آن ناحيه‏اى را مى‏گيرد كه‏غير از ناحيه طرف مقابل است، و معناى‏آيه اين است كه: اين عذاب را خداوند به اين خاطر برسر مشركين آورد كه خدا و رسول را مخالفت مى‏كردند و بر مخالفتشان‏اصرار مى‏ورزيدند وكسى كه با خدا و رسول مخالفت كند خداوند شديد العقاب است.
    ذلكم فذوقوه و ان للكافرين عذاب النارخطاب تشديدى‏است بر كفار و عذابى را كه نازل شده به ايشان نشان داده ومى‏فرمايد: اين عذاب را بچشيد، وعلاوه خاطرنشان مى‏سازد كه به دنبال اين عذاب، عذاب‏آتش را در پى داريد.

  6. #6



    بحث روايتى(رواياتى‏در باره جنگ بدر و شان نزول آيات مربوطه)

    در مجمع البيان از ابن‏عباس نقل كرده كه گفته است: در روز بدر بعد از آنكه هر دو
    لشكر روبرو شده و صف‏آرايى كردند و آماده جنگ شدند ابو جهل‏گفت: بار الها!هر كدام ازما دو فريق سزاوارتر به نصرتيم آن فريق را نصرت ده، مسلمين هم استغاثه كردند و درنتيجه‏ملائكه فرود آمدند و آيهاذ تستغيثون ربكم...نازل شد.
    و بعضى گفته‏اند: رسول خدا(ص)وقتى كثرت نفرات مشركين‏و كمى‏نفرات مسلمين را بديد رو به قبله كرد و گفت: بارالها!وفا كن به آنچه مرا وعده دادى، پروردگارا!اگراين گروه(اصحاب من)را به دست اين دشمنان هلاك سازى ديگر در روى‏زمين عبادت نمى‏شوى، رسول خدا(ص)همچنان‏خداى خود را مى‏خواند و دستها رارو به آسمان بلند كرد تا حدى كه‏ردايش از شانه‏اش افتاد، در اين موقع بود كه خداوند آيهاذتستغيثون‏ربكمرا نازل كرد، صاحبان اين قول گفتار خود را به عمر بن خطاب‏و سدى و ابى‏صالح نسبت داده‏اند، و از حضرت ابى جعفر(ع)نيز روايت‏شده است.
    صاحب مجمع البيان سپس اضافه كرده كه: وقتى عصر شد،و رفته رفته تاريكى شب‏رسول خدا(ص)و يارانش را فرا گرفت، خداوند خواب را بر ياران او مسلط كرد،وهمه به حالت چرت درآمدند، و چون زمينى كه ايشان در آنجا اطراق كرده بودند ريگزار بود، وقدمهايشان مى‏لغزيد(و ازاين ناحيه ناراحت بودند)، خداوند باران را برايشان نرم نرم نازل كردتا زمين نمناك و سفت گرديد، و قدم‏ها استوار گشت،و همين باران در ناحيه لشكرگاه قريش‏مانند دهانه مشگ مى‏ريخت، علاوه بر اين خداوند دلهاى كفار را پر از وحشت نمود، همچنانكه‏فرموده: سالقى فى قلوب الذين كفروا الرعب (1) .
    مؤلف: لفظاذ تستغيثون ربكمبا نازل شدن آن در روز بدر ودر پى استغاثه مسلمين‏سازگار نيست، بلكه سياق آيه دلالت مى‏كند بر اينكه با آيهيسئلونك عن الانفالوآيات بعداز آن نازل شده، و اين آيات دلالت دارد بر يك حكايتى كه قبلا رخ داده است، و خداوند درآن داستان بر مسلمين‏منت نهاده كه آيات نصرت را برايشان فرو فرستاده و نعمت‏هايى به ايشان‏ارزانى داشته است، و اين نعمت‏ها را به‏رخ ايشان مى‏كشد تا شكرش را به جا آورده، و در اوامرو نواهيش اطاعتش كنند.
    و بعيد نيست اينكه در روايت مجمع البيان نزول آيه را بعداز استغاثه مسلمين در روزبدر دانسته، از باب انطباق مضمون آيه با واقعه بدر باشد(نه اينكه آيه در بدر نازل شده‏باشد)واين قبيل از مضمون‏ها در روايات مربوط به شان نزول آيات زياد است.
    (1)مجمع البيان ج 3 - 4 ص 525

  7. #7



    داستان جنگ بدرو در تفسير برهان از ابن شهراشوب روايت‏كرده كه رسول خدا(ص)درعريش فرمود: بارالها!اگر تو امروز اين گروه(مسلمين)را هلاك كنى بعد از اين روز، ديگرپرستش‏نخواهى شد، در اين موقع بود كه آيهاذ تستغيثوننازل گرديد، رسول خدا(ص)بيرون آمد در حالى‏كه مى‏فرمود: بزودى جمع مشركين شكست‏خورده و پا به‏فرار مى‏گذارند، خداوند هم او را با پنج هزار ملك سواره كمك‏نمود و عدد ايشان را در چشم‏مشركين بسيار وانمود كرد، و در عوض عدد مشركين را در نظر مسلمين اندك جلوه داد، و اين آيه‏نازل‏شد: و هم بالعدوة القصوى، آنان در دورترين نقطه مرتفع وادى و پشت ريگزارى وسيع‏قرار گرفته بودندو رسول خدا(ص)در نقطه مرتفع نزديك يك چاه قرار داشت (1) .
    مؤلف: دراين روايت نيز همان حرفى است كه در روايت قبل گفتيم.
    و در مجمع‏البيان مى‏گويد: بلخى از حسن نقل كرده كه گفته است آيهواذ يعدكم‏الله...قبل از آيهكما اخرجك ربك من بيتك بالحقنازل‏شده و ليكن در تنظيم قرآن بعداز آن نوشته شده است (2) .
    مؤلف: تقدم مدلول يك آيه بر مدلول آن ديگرى از نظر وقوع‏در خارج ملازم اين نيست‏كه جلوتر هم نازل شده باشد، و از سياق آيه هيچ دليلى بر گفتار حسن نمى‏توان يافت.
    و در تفسير عياشى از محمد بن يحيى خثعمى از امام صادق(ع)روايت‏كرده‏كه در ذيل آيهو اذ يعدكم الله احدى الطائفتين‏انها لكم و تودون ان غير ذات الشوكة تكون‏لكمفرموده:شوكت آن برخوردى بود كه در آن قتال بود (3) .
    مؤلف: نظير اين روايت‏را قمى نيز در تفسير خود نقل كرده است (4) .
    و در مجمع البيان مى‏گويد: سيره‏نويسان و نيز ابو حمزه و على‏بن ابراهيم در كتب‏تفسيرشان نقل كرده‏اند كه: ابو سفيان با قافله قريش از شام مى‏آمد با اموالى‏كه در آنهاعطريات بود و در آن قافله چهل سوار از قريش بودند، پيغمبر اكرم(صلوات الله عليه)چنين راى‏داد كه اصحابش بيرون‏روند و راه را بر ايشان گرفته و اموال را بگيرند، لذا فرمود: اميد است‏خداوند اين اموال را عايد شما كند.اصحاب‏نيز پسنديدند، بعضى به عجله حركت كردند، وبعضى ديگر به كندى، چون باور نمى‏كردند كه رسول خدا(ص)از رموز جنگى آگاهى داشته باشد، لذا فقط‏قافله ابو سفيان و گرفتن غنيمت را هدف خود قرار دادند.
    (1)تفسير برهان ج 2 ص 69 (2)مجمع البيان ج 4 ص 521 ط تهران (3)تفسير عياشى ج 2 ص 49 ح 23 (4)تفسير قمى ج 1 ص 270

  8. #8



    وقتى ابو سفيان شنيد كه رسول خدا(ص)حركت كرده ضمضم‏بن عمروغفارى را خبر داد تا خود را به مكه رسانيده، به قريش برساند كه محمد(ص)بااصحابش‏متعرض قافله ايشان شده، و به هر نحو شده قريش را حركت دهد.
    سه شب قبل از اينكه ضمضم وارد مكه شود عاتكه دخترعبد المطلب در خواب ديده بودكه مرد شترسوارى وارد شده و فرياد مى‏زند اى آل غالب رهسپار به سوى قتلگاه‏خود شويد، آنگاه با شتر خود بر بالاى كوه ابو قبيس رفته سنگى را از بالاى كوه غلطانيد، و اين سنگ‏همچنان كه‏سرازير مى‏شد پاره پاره شده و هيچ خانه‏اى از خانه‏هاى قريش نبود مگر اينكه‏پاره‏اى از آن سنگ در آن بيفتاد، عاتكه‏از وحشت از خواب پريد و داستان رؤيايش را با عباس‏در ميان نهاد، عباس قضيه را به عتبة بن ربيعه گفت، عتبه در تعبيرآن گفت: اين مصيبتى است‏كه به قريش رو مى‏آورد، آهسته آهسته، خواب عاتكه دهن به دهن منتشر شد و به گوش ابوجهل‏رسيد، وى گفت: اينهم يك پيغمبر ديگر در خاندان عبد المطلب، به لات و عزى سوگند من سه‏روز صبر مى‏كنم، اگرخواب او حق بود كه هيچ، و گر نه همه قريش را وادار مى‏كنم نامه‏اى دربين خود بنويسيم كه هيچ اهل بيت‏و دودمانى دروغگوتر از بنى هاشم نيست چه مردهايشان وچه زنهايشان.
    وقتى روز سوم رسيد ضمضم‏وارد شد، در حالى كه به صداى هر چه بلندتر فرياد مى‏زد: اى آل غالب، اى آل غالب!مال التجارة، مال التجارة،قافله، قافله، دريابيد و گمان نمى‏كنم كه‏بتوانيد دريابيد.محمد و مشتى بى دينان از اهل يثرب، حركت كردندو متعرض قافله شما شدند، آماده حركت‏شويد، قريش وقتى اين را شنيدند احدى از ايشان نماند مگر اينكه دست‏به جيب‏كرده و پولى جهت تجهيز قشون بداد، و گفتند: هر كس حركت نكند خانه‏اش را ويران‏مى‏كنيم، عباس بن عبدالمطلب و نوفل بن حارث بن عبد المطلب و عقيل بن ابى طالب نيزحركت كردند، قريش كنيزان خود را نيز در حالى كه دف مى‏زدند حركت دادند.
    از آنسو رسول خدا(ص)با سيصد و سيزده نفر بيرون رفت و درنزديكيهاى‏بدر يك نفر را مامور ديدبانى كرد، تا وى را از قريش خبر دهد.و در حديث ابى حمزه داردكه‏رسول خدا(ص)مردى را بنام عدى فرستاد تا برود و از قافله قريش خبرى به دست‏بياورد، وى برگشت و به عرض رسانيد كه‏در فلان موضع قافله را ديدم، جبرئيل در اين موقع‏نازل شد و رسول خدا(ص)را خبر داد كه مشركين قريش‏تجهيز لشكر كرده و از مكه‏حركت كرده‏اند، رسول خدا(ص)قضيه را با اصحاب خود در ميان نهاد.و در اينكه

    به دنبال قافله و اموال آن به‏راه بيفتند، و يا با لشكر قريش مصاف دهند مشورت كرد.
    ابو بكر برخاست و عرض كرد: يا رسول الله اين لشكر، لشكر قريش‏است،همان قريش متكبر كه تا بوده كافر بوده‏اند، و تا بوده با عزت و قدرت زندگى كرده‏اند، علاوه، ما از مدينه‏كه بيرون شديم براى جنگ بيرون نشديم، و از نظر قوا و اسلحه آمادگى‏نداريم.و در حديث ابى حمزه دارد كه وى‏گفت: من اين راه را بلدم، عدى(بطورى كه‏مى‏گويد)در فلان جا قافله قريش را ديده، اگر اين قافله راه خودرا پيش گيرند ما نيز راه خود راپيش گيريم درست بر سر چاه بدر به يكديگر مى‏رسيم.حضرت فرمود: بنشين، ابو بكر نشست.
    عمر برخاست، او نيز كلام ابو بكر را تكرار كرد وهمان نظريه را داد، به او نيز فرمود بنشين، عمرنشست.
    بعد از او، مقداد برخاست و عرض كرد: يا رسول الله اين لشكر، لشكرقريش متكبر است، و ليكن ما به تو ايمان آورده و تو را تصديق نموده‏ايم، و شهادت‏داده‏ايم بر اينكه‏آنچه كه تو آورده‏اى حق است، به خدا سوگند اگر بفرمايى تا در زبانه‏هاى آتش‏پر دوام چوب درخت غضا برويم و يا در انبوه تيغ‏هراس درآييم درمى‏آييم و تو را تنهانمى‏گذاريم، و ما آنچه را كه بنى اسرائيل در جواب موسى گفتند كه: تو و پروردگارت‏برويد مااينجا نشسته‏ايمدر جوابت بر زبان نمى‏آوريم، بلكه مى‏گوييم: آنجا كه پروردگارت امر كرده‏بروما نيز همراه تو مى‏آييم، و در ركابت مى‏جنگيم، رسول خدا(ص)در مقابل اين‏گفتارش جزاى خيرش داد.
    سپس فرمود: مردم شما راى خود را بگوييد، و منظورش‏از مردم انصار(اهل مدينه)بود، چون عده انصار بيشتر بود، علاوه، انصار در بيعت عقبه(ما بين مكه و منا)گفته‏بودند: ما در باره‏تو هيچ تعهدى نداريم تا به شهر ما(مدينه)درآيى، وقتى بر ما وارد شدى البته در ذمه ما خواهى‏بود،و از تو دفاع خواهيم كرد، همچنانكه از زنان و فرزندان خود دفاع مى‏كنيم.
    رسول خدا(ص)فكر مى‏كرد منظور ايشان در آن بيعت اين بوده‏باشد كه ماتنها در شهرمان از تو دفاع مى‏كنيم، و اما اگر در خارج مدينه دشمنى به تو حمله‏ور شد ما در آن‏باره تعهدى نداريم.
    چون چنين احتمالى را مى‏داد خواست تا ببيند آيا در مثل چنين‏روزى هم او را يارى‏مى‏كنند يا خير، لذا از ميان انصار سعد بن معاذ برخاست وعرض كرد: پدر و مادرم فدايت باداى رسول خدا!گويا منظورت ما انصار است.
    فرمود: آرى.

    عرض كرد: پدر و مادرم به قربانت اى رسول خدا!ما به تو ايمان‏آورديم، و تو را تصديق كرديم، و شهادت داديم بر اينكه آنچه بياورى حق و از ناحيه خدا است، بنا بر اين‏به آنچه كه مى‏خواهى‏امر كن(تا با دل و جان امتثال كنيم)و آنچه كه مى‏خواهى از اموال بگير و هر قدر مى‏خواهى‏براى‏ما بگذار، به خدا سوگند اگر دستور دهى تا در اين دريا فرو شويم امتثال نموده و تنهايت‏نمى‏گذاريم، و از خدا اميدواريم‏كه از ما به تو رفتارى نشان دهد كه مايه روشنى ديدگانت‏باشد، پس بى درنگ ما را حركت بده كه بركت‏خدا همراه ما است.
    رسول خدا(ص)از گفتار وى خوشحال گشت و فرمود: حركت‏كنيدببركت‏خدا، كه خداى تعالى مرا وعده داده بر يكى از دو طايفه(عير و نفير)غلبه يابم و خداونداز وعده‏خود تخلف نمى‏كند، به خدا سوگند گويا همين الساعة قتلگاه ابى جهل بن هشام و عتبة‏بن ربيعه و شيبة بن ربيعه و فلانى‏و فلانى را مى‏بينم. (1) رسول خدا(ص)دستور حركت داد و بسوى بدر كه نام چاهى بود روانه‏شد، و در حديث ابى حمزه‏ثمالى دارد كه: بدر اسم مردى از قبيله جهنيه بود كه صاحب آن چاه‏بود و بعدا آن چاه را به اسم وى ناميدند، بهر حال‏قريش نيز از آنسو به حركت درآمده و غلامان‏خود را پيشاپيش فرستادند تا به چاه رسيده و آب را برگيرند،اصحاب رسول خدا(ص)ايشان را گرفته دستگير نمودند، پرسيدند شما چه كسانى هستيد؟گفتند: ما غلامان و بردگان‏قريشيم، پرسيدند:قافله عير را كجا ديديد؟گفتند: ما از قافله هيچ اطلاعى نداريم، اصحاب‏رسول خدا آنها را تحت فشار قرار دادندبلكه بدين وسيله اطلاعاتى كسب نمايند، در اين موقع‏رسول خدا(ص)، مشغول نماز بود، از نماز خود منصرف گشت‏و فرمود: اگر اين(بيچاره‏ها)واقعا به شما راست مى‏گويند شما همچنان ايشان را خواهيد زد، و اگر يك دروغ‏بگوينددست از آنان برمى‏داريد(پس كتك زدن فائده ندارد)ناچار اصحاب غلامان را نزدرسول خدا(ص)بردند حضرت پرسيد:شما چه كسانى هستيد؟عرض كردند: مابردگان قريشيم، فرمود: قريش چند نفرند؟عرض كردند ما از عدد ايشان اطلاعى‏نداريم، فرموددر شبانه روز چند شتر مى‏كشند؟گفتند نه الى ده عدد، فرمود: عدد ايشان نهصد تا هزار نفراست‏آنگاه دستور داد غلامان را بازداشت كنند.اين خبر به گوش قريش رسيد، بسيار وحشت‏كرده و از حركت‏كردن خود پشيمان شدند، عتبة بن ربيعه، ابو البخترى پسر هشام را ديد و گفت: اين‏ظلم را مى‏بينى؟به خدا سوگند من جا پاى خود را نمى‏بينم(نمى‏فهمم‏كجا مى‏روم)ما از شهر بيرون شديم تا از اموال خود دفاع كنيم و اينك مال التجاره ما ازخطر جست، حالامى‏بينم راه ظلم و تعدى را پيش گرفته‏ايم، با اينكه به خدا سوگند هيچ قوم متجاوزى رستگارنشد، و من‏دوست مى‏داشتم اموالى كه در قافله از بنى عبد مناف بود همه از بين مى‏رفت و مااين راه را نمى‏آمديم.
    (1)رسول‏خدا با اين پيشگوئى خود اشاره‏اى هم به اين معنا كرده‏كه آن طايفه كه گفته شدنفيراست نهعير، كه مسلمين اميدوار بودند به آن دست‏يابند.مؤلف.

  9. #9



    ابو البخترى گفت: تو براى خودت يكى از بزرگان قريشى، (اين مردم‏بهانه‏اى ندارندمگر آن اموالى كه در واقعه نخله از دست دادند و آن خونى كه از ابن الحضرمى‏در آن واقعه به‏دست اصحاب محمد ريخته شد)تو آن اموال و همچنين خون بهاى ابن الحضرمى را كه هم‏سوگند تو است به‏گردن بگير و مردم را از اين راه برگردان، عتبه گفته به گردن گرفتم. وهيچيك از ما مخالفت نداريم مگر ابن الحنظليه يعنى‏ابو جهل(كه مى‏ترسم او زير بار نرود)تونزد او شو و به او بگو كه من اموال و خون ابن الحضرمى‏را به گردن گرفته‏ام، و چون او هم‏سوگند من بوده ديه‏اش با من است.
    ابو البخترى مى‏گويد: من به خيمه ابو جهل رفتم و مطلب‏را به وى رساندم: ابو جهل‏گفت: عتبه نسبت به محمد تعصب مى‏ورزد چون او خودش از عبد مناف است، وعلاوه بر اين، پسرش ابو حذيفه در لشكر محمد است، و مى‏خواهد از اين كار شانه خالى كند، از مردم‏رودربايستى دارد، وحاشا كه بپذيرم، به لات و عزى سوگند دست برنمى‏دارم تا آنكه ايشان راتا مدينه فرارى داده و سر جايشان بنشانيم و يا همه‏شان‏را اسير گرفته و به اسيرى وارد مكه‏شان‏كنيم تا داستانشان زبانزد عرب شود.
    از آن سو وقتى ابو سفيان قافله را از خطر گذراند شخصى‏را نزد قريش فرستاد كه خداوندمال التجاره شما را نجات داد، لذا متعرض محمد نشويد، و به خانه‏هايتان برگرديد و اورا به‏عرب واگذار نموده و تا مى‏توانيد از مقاتله با او اجتناب كنيد، و اگر برنمى‏گرديد، كنيزان رابرگردانيد.
    فرستاده ابو سفيان در جحفه به لشكر قريش برخورد و پيغام‏ابو سفيان را رسانيد، عتبه‏خواست از همانجا برگردد، ابو جهل و بنو مخزوم مانع شدند و كنيزان را از جحفه برگرداندند.
    راوى گويد اصحاب رسول خدا(ص)وقتى از كثرت قريش خبردارشدندجزع و فزع كرده و استغاثه نمودند، خداوند آيهاذ تستغيثون ربكمو آيه بعدش را نازل فرمود.
    طبرسى سپس اضافه كرده است كه: وقتى صبح روزبدر شد رسول خدا(ص)اصحاب خود را گرد آورد(و به تجهيزات آنان رسيدگى كرد)، در لشكرش

    دو راس اسب بود، يكى از زبير بن عوام، و يكى از مقداد بن‏اسود، و هفتاد شتر بود كه آنها را به‏نوبت‏سوار مى‏شدند، مثلا رسول خدا(ص)و على بن ابى طالب و مرثدبن ابى مرثدغنوى به نوبت بر شتر مرثد سوار مى‏شدند، در حالى كه در لشكر قريش چهار صد اسب، و به‏روايتى دويست اسب بود.
    قريش وقتى كمى اصحاب رسول خدا(ص)را ديدند ابو جهل‏گفت: اين‏عدد بيش از خوراك يك نفر نيست، ما اگر تنها غلامان خود را بفرستيم ايشان را با دست گرفته‏واسير مى‏كنند.عتبة بن ربيعه گفت: شايد در دنبال عده‏اى را در كمين نشانده باشند، و ياقشون امدادى زير سرداشته باشند، لذا قريش عمير بن وهب جمحى را كه سواره‏اى شجاع ونترس بود فرستادند تا اين معنا را كشف كند،عمير اسب خود را به جولان درآورد و دورادورلشكر رسول خدا(ص)جولان داد و برگشت و چنين گفت: ايشان را نه كمينى است‏ونه لشكرى امدادى و ليكن شتران يثرب مرگ حتمى را حمل مى‏كنند، و اين مردم تو گوئى‏لالند، حرف نمى‏زنند،بلكه مانند افعى زبان از دهان بيرون مى‏كنند، مردمى هستند كه جزشمشيرهاى خود پناهگاه ديگرى ندارند، ومن ايشان را مردمى نيافتم كه در جنگ پا به فراربگذارند، بلكه از اين معركه برنمى‏گردند تا كشته شوند، و كشته نمى‏شوندتا به عدد خود از مابكشند، حالا فكر خودتان را بكنيد.ابو جهل در جوابش گفت: دروغ گفتى و ترس تو را گرفته‏است.
    دراين موقع بود كه آيهو ان جنحوا للسلم فاجنح لهانازل‏گرديد، لذا رسول خدا(ص)شخصى را نزد ايشان فرستاد كه: اى گروه قريش!من ميل ندارم كه جنگ‏با شمارا من آغاز كرده باشم، بنا بر اين مرا به عرب واگذاريد، و راه خود را پيش گرفته برگرديد، عتبه(اين پيشنهاد را پسنديدو)گفت: هر قومى كه چنين پيشنهادى را رد كنند رستگارنمى‏شود، سپس شتر سرخى را سوار شد و در حالى كه رسول‏خدا(ص)او را تماشامى‏كرد ميان دو لشكر جولان مى‏داد و مردم را از جنگ نهى مى‏كرد، رسول خدا(ص)فرمود:اگر نزد كسى اميد خيرى باشد نزد صاحب شتر سرخ است، اگر قريش او را اطاعت‏كنند به راه صواب ارشاد مى‏شوند.
    عتبه بعد از اين جولان خطبه‏اى در برابر مشركين ايرادكرد و در خطبه‏اش گفت: اى‏گروه قريش مرا يك امروز اطاعت كنيد و تا زنده‏ام ديگر گوش به حرفم مدهيد، مردم!محمديك‏مرد بيگانه نيست كه بتوانيد با او بجنگيد، او پسر عموى شما و در ذمه شما است، او را به‏عرب واگذاريد(وخود مباشر جنگ با او نشويد)اگر راستگو باشد شما بيش از پيش سرفراز
    مى‏شويد و اگر دروغگو باشد همان گرگ‏هاى عرب‏براى او بس است.ابو جهل از شنيدن‏حرفهاى او به خشم در آمد و گفت: همه اين حرفها از ترس تو است كه‏دلت را پر كرده، عتبه درجواب گفت: ترسو توئى كه هميشه فلان جايت از ترس صفير مى‏زند، آيا مثل من كسى ترسواست؟به‏زودى قريش خواهد فهميد كه كداميك از ما ترسوتر و پست‏تر و كداميك مايه فسادقوم خود هستيم.
    آنگاه زره خود را به تن كرده و به اتفاق برادرش شيبه و فرزندش‏وليد به ميدان رفته صدازدند: اى محمد!حريف‏هاى ما را از قريش تعيين كن تا با ما پنجه نرم كنند.سه نفراز انصار ازلشكر اسلام بيرون شده خود را براى ايشان معرفى نموده و گفتند: شما برگرديد سه نفر از قريش‏به‏جنگ ما بيايد، رسول خدا(ص)چون اين بديد نگاهى به عبيدة بن حارث بن‏عبد المطلب كه در آن روز هفتاد سال عمر داشت انداخت‏و فرمود: عبيده برخيز، سپس نگاهى‏به حمزه افكنده و فرمود: عمو جان برخيز آنگاه نظر به على بن ابيطالب(ع)كه‏از همه‏كوچكتر بود انداخت و فرمود: على برخيز و حق خود را كه خداى براى شما قرار داده از اين قوم‏بگيريد،برخيزيد كه قريش مى‏خواهد با به رخ كشيدن نخوت و افتخارات خود نور خدا راخاموش كند،و خدا هر فعاليت و كارشكنى را خنثى مى‏كند تا نور خود را تمام نمايد.
    آنگاه فرمود: عبيده تو به عتبة بن ربيعه بپرداز و به حمزه فرمود:تو شيبه را در نظر بگير، وبه على(ع)فرمود: تو به وليد مشغول شو.
    نامبردگان به راه افتاده تا در برابر دشمن قرار گرفتند و گفتند:و اينك سه حريف‏شايسته.آنگاه عبيده از گرد راه به عتبه حمله كرد و با يك ضربت فرق سرش را بشكافت،عتبه‏هم شمشير به ساق پاى عبيده فرود آورد.و آن را قطع كرد، و هر دو به زمين در غلطيدند، از آن‏سو شيبه بر حمزه‏حمله برد و آنقدر به يكديگر شمشير فرود آوردند تا از كار بيفتادند، و اماامير المؤمنين(ع)وى چنان شمشير به شانه‏وليد فرود آورد كه شمشيرش از زير بغل اوبيرون آمد و دست وليد را بينداخت.على(ع)مى‏فرمايد آن روزوليد دست راست‏خودرا با دست چپ گرفت و آن را چنان بسر من كوفت كه گمان كردم آسمان به زمين افتاد.
    سپس حمزه و شيبه دست به گريبان شدند، مسلمين فريادزدند: يا على!مگر نمى‏بينى‏كه آن سگ چطور براى عمويت كمين كرده، على(ع)به عموى خود كه بلندبالاتر ازشيبه بود گفت: عمو سر خود را بدزد، حمزه سر خود را در زير سينه شيبه برد، و على(ع)با يك ضربت نصف‏سر شيبه را پراند و به سراغ عتبه رفت و او را كه نيمه جانى‏داشت بكشت.

  10. #10



    و در روايت ديگرى آمده كه حمزه با عتبه و عبيده با شيبه و على‏با وليد روبرو شدند، حمزه عتبه را كشت و عبيده شيبه را و على(ع)وليد را، و از آنسو شيبه پاى‏عبيده راقطع كرد، على(ع)و حمزه او را دريافته و نزد رسول خدا(ص) آوردندعبيده در حضور آن حضرت اشك ريخت وپرسيد يا رسول الله آيا من شهيدنيستم؟فرمود: چرا تو اولين شهيد از خاندان منى.
    ابو جهل چون اين بديد رو به قريش كرد و گفت: در جنگ عجله‏نكنيد و مانند فرزندان‏ربيعه غرور به خرج ندهيد، و بر شما باد كه به اهل مدينه بپردازيد و ايشان را از دم‏شمشيربگذرانيد، و اما قريش را تا مى‏توانيد دستگير كنيد تا ايشان را زنده به مكه برده ضلالت وگمراهى‏شان را به مردم بنمايانيم.
    در اين موقع ابليس به صورت‏سراقة بن مالك بن جشعم درآمد و به لشكر قريش گفت: من صاحب جوار شمايم(و به همين خاطر مى‏خواهم‏امروز شما را مدد كنم)اينك پرچم خود رابه من دهيد تا برگيرم، قريش رايت جناح چپ لشكر خود را كه‏در دست بنى عبد الله بود به اوسپردند.رسول خدا(ص)وقتى ابليس را ديد به اصحاب خود گفت: چشمهايتان راببنديد، و دندانهارا رويهم بگذاريد(كنايه از اينكه اعصاب خود را كنترل كنيد و استوارباشيد)آنگاه دستهايش را به آسمان بلند كرده‏و عرض كرد: بارالها!اگر اين گروه كشته شوندديگر كسى نيست كه تو را بپرستد، در همين موقع بود كه حالت غشوه(حالت‏وحى)به آنجناب‏دست داد و پس از اينكه به خود آمد و در حالى كه عرق از صورت نازنينش مى‏ريخت فرمود: اينك جبرئيل‏است كه هزار فرشته منظم شده را به كمك شما آورده است (1) .
    و در كتاب امالى به سند خود از حضرت رضا از پدران بزرگوارش(ع)روايت‏كرده‏كه فرمودند: رسول خدا در ماه رمضان به سوى بدر مسافرت كرد، و فتح مكه هم در اين ماه‏اتفاق افتاد (2) .
    مؤلف: تذكره‏نويسان و مورخين‏هم همه بر اين قولند، يعقوبى در تاريخ خود مى‏گويد: واقعه بدر در روز جمعه هفدهم رمضان اتفاق‏افتاد، و در هجدهمين ماهى بود كه رسول خدا(ص)به مدينه تشريف آورده بود (3) .

    (1)مجمع البيان ج 4 ص 523 و 527 (2)امالى طوسى ج 1 ص 352 (3)تاريخ يعقوبى ج 2 ص 45

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 17
    آخرين نوشته: 1391/07/10, 07:48 بعد از ظهر
  2. ▨▨ استطاعت چيسـت و مستطيـع کيست؟ ▨▨
    توسط 88060855 در تالار عبادات
    پاسخ: 12
    آخرين نوشته: 1391/05/12, 07:29 قبل از ظهر

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •