تالار دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله دانشگاه مجازی المصطفی صلی الله علیه و آله Arabic English Persian
بازیابی رمز
مشاهده RSS Feed

88060714

حکمت خدا

به این مطلب امتیاز بدهید
توسط در تاریخ 1390/11/15 در ساعت 04:28 بعد از ظهر (430 نمایش)
گاهي خدا مؤمن را مي دواند تا درونش را پر کند، يعني وجودش را پر کند و به دريا متصل اش کند.
اما دريا کجاست؟ توحيد. انسان وجودش خالي است، مگر اين که به خدا وصل شود. انساني که به خدا برسد، به دريايي بي نهايت رسيده است. در آنجاست که انسان مي تواند به نفس مطمئنه برسد، چراکه با ممارست و تمرين، نفس انسان، مطمئنه مي شود. بنابراين انسان بايد از درون خويش، خود را پيدا کند.
نمونه اي براي شما از تربيت پرورگار عالم نقل کنم:
خداوند عالم به حضرت ابراهيم فرمودند: هاجر و اسماعيل را بردار و راهي شو. به جبرئيل امين هم فرمود: پيشاپيش ايشان حرکت کن و آن ها را پيش ببر. بايد هاجر را از شهري که سارا زندگي مي کند، خارج کني. هاجر را به اسبي سوار کرده و حرکت کرد. هر کجا که آبادي مي ديد به جبرئيل مي گفت: اينجاست؟ مرا نگهدار؟
- چراکه انسان بايد در کنار آبادي باشد، در مکان سرسبز زندگي کند، آب و غذا داشته باشد، راحت باشد.
جبرئيل گفت: نه. دنبالم بيا. مي رفتند و هر گاه يک آبادي ديده مي شد، جبرئيل را خطاب مي کرد که: اسبم را اين جا نگهدار و جبرئيل مي فرمود: نه. هر گاه که من گفتم، متوقف مي شويم. بارها اين سؤال و آن جواب بين ايشان رد و بدل شد، تا آن که ساکت به دنبال جبرئيل حرکت کرد. سرانجام به بياباني رسيدند که تا چشم مي ديد، بيابان بود و کوير خشک! هيچ پرنده اي در آسمان پر نمي زد. (چراکه پرنده در جايي پرواز مي کند که حياتي، باغي، درخت، يا چشمه اي باشد.) جبرئيل گفت : همين جاست. پياده شو. پايين آمد. ابراهيم با تعجب به اطراف نگاه کرد.
- امتحان الهي اين چنين است. خداوند از روي حکمت ابراهيم را آن همه دواند، مي خواست که ابراهيم را دريا کند. تا زماني که انسان از لذايذ خارج نشود، روحش قادر به دريافت لذات معنوي نيست. تا زماني که انسان در مقام صبر نايستد، روحش ارتقاء نمي يابد. در زندگي دنيوي امتحان هر کس ، به اندازه ظرفيتش است.
هاجر و اسماعيل شيرخواره را پياده کرد. سپس به سوار اسب اش شد و خداحافظ!
- چگونه مي توان از اين بيابان عبور کرد! لحظه اي تأمل کنيد! شرايط را در ذهن خودتان تجسم کنيد! انسان در يک بيابان لم يزرع که هر چه قدر چشم جستجو مي کند، نه گياه سبزي در روي زمين روييده و نه پرنده اي در آسمان پر مي زند! از طرفي هم دريغ از يک قطره آب!
ابراهيم افسار اسب اش را گرفت و برگرشت. ناگهان هاجربه دنبالش دويد و با اضطراب پرسيد: که ابراهيم کجا مي روي؟! ابراهيم گفت: من مي روم، شما اينجا بمانيد. هاجر نگران گفت: هيچ آب و غذايي نيست، از طرفي هم آفتاب گرم و سوزان است. در اين بيابان جز اين که انسان بسوزد حاصلي ندارد. ابراهيم گفت: کاري از من ساخته نيست، جبرئيل چنين گفته است. همين که ابراهيم اين سخن را فرمود، هاجر گفت: برو، ابراهيم نايست.
- دقت مي کنيد!
ابراهيم رفت و هاجر با يک نوزاد شيرخوار ماند. تشنگي بر کودک مسلط شد و هاجر براي جستجوي آب، درفاصله ي دو کوه ،صفا و مروه، شروع به دويدن کرد.
- دقت کنيد زماني به حج رفته اي که در آنجا مثل هاجر بدوي و از تمام دنيا جدا شوي.
هاجر دوان دوان به بالاي کوه صفا مي رسيد، چون نگاه مي کرد، يک درياي خشکيده را مي ديد.
- در واقع درياي خشکي که براي هاجر مشهود مي شد، تمثيلي از درون خودش بود. وقتي به درونش نگاه مي کرد، هم چون دريايي خشک و بي آب بود، وقتي به بيرون نيز مي نگريست، آن جارا هم مانند دريايي خشکيده مي‌ ديد. اگر انسان از درون به آب حيات برسد، پيرامونش را هم زنده مي کند، بيرون را هم احياء مي کند. هاجر به اين موهبت نائل شد، آن حقيقت را احياء کرد و در نهايت چشمه ي زمزم از زير پاي فرزندش، اسماعيل، سرازير شد.
برچسب ها: هیچ یک ویرایش برچسب ها
دسته بندی ها
دسته بندی نشده

نظرات