PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : یک خاطره



90082819
1392/06/29, 10:53 بعد از ظهر
بسم الله الرحمن الرحیم

مولای خوبم ؛ رفتیم سفر ، یه سفری که پر از داغ بود ، کسی از دنیا نرفت ، کسی تصادف نکرد،

همه سالم رفتیم و سالم برگشتیم ....اما .....

مولای خوبم ؛ سفرم پر از عبرت بود پر از عبرت های داغ و سوزنده ....

وقتی به نزدیکی مرز رسیدیم کودکان پا برهنه به استقبالمان آمدند ...

فرمانده گفت : اینجا خط مقدم شماست ... یا علی بگویید و شروع کنید ....

مولای خوبم ، وقتی به چشمان پاک و معصومانه شان نگاه می کردم تبسمی تحویلم میداند و

آرام آرام در کنارم قرار می یافتند و من دست های کوچکشان را در میان دستانم می فشردم ولی

این دست های کوچک به هیچ وجه لطافت نداشت .. لاغر و سیاه و خشک ...

مولای خوبم ؛ پایشان برهنه ، شکمشان گرسنه ... ولی چه قدر مرد بودند که برایم نان اوردند ...

گرسنه نبودم اما انها نان شان را آورده بودند تا با من قسمت کنند در حالی که خودشان

سخت محتاج بودند ....

به سختی جلوی اشکم را می گرفتم ...

مولایم ؛ چه زیبا دورم حلقه زده بودند و چشم های زلالشان را به لب هایم دوخته بودند

تا برایشان حرف بزنم ...

از چی ؟

از تو ...

از تو برایشان حرف بزنم ...

نام تو را شنیده بودند ...

بی تابی شان و بی قراری شان مرا شرمنده کرده بود ...

مولایم ؛ با خود گفتم : این کودکان چقدر فهیم اند ؛

برای تو که فقط اسمت را شنیده اند بی قراری می کنند ...

مولایم ؛ فطرت پاک این کودکان ،

تو را خواند ...

بی قراری زیبایی که در بزرگان ندیدم ...

نان شان را در دست گرفته بودند و تکه کردند و یکی اش را گذاشتند

بر روی لب هایم تا بخورم ..

گفتند : نان ما پاک است و لب های شما هم پاک است

چون گفتی ؛ مهدی ...

مولایم ؛فهمیدم که هنوز باید خیلی راه را طی کنم تا برای فطرت های پاک و دست نخورده ی

این کودکان حرفی برای گفتن داشته باشم ..

مولایم ؛ من افتخار کردم، افتخار کردم بر شاگرد شدنم ..

شاگرد این کودکان پاک و معصوم ...

اللهم عجل الولیک الفرج

:parandeh::parandeh::parandeh:
:parandeh::parandeh:
:parandeh:
:parandeh:

90082819
1392/07/10, 02:33 بعد از ظهر
به نام الله پاسدار خون شهیدان

یه روز وسط هفته توی تهران توی خیابونای بهشت زهراء داشتم قدم زنان به سمت مزار شهید پلارک می رفتم ...

پرنده هم پر نمی زد ... سکوت و سکوت و سکوت ....

ناگهان صدای شر شر آب از لابه لای مزار شهیدان توجه ام رو به خود جلب کرد ...

با خودم گفتم : از کی تا حالا لابه لای قبرا لوله کشی کردند ؟؟؟

یک خورده که جلوتر رفتم .. چشمم به یک دختر خانمی افتاد که داشت قبر می شست ....

اما بی حجاب ...

چشمش که بهم افتاد آب پاش رو پشت سرش قایم کرد و شال رو داد جلو ....

کمی دور تر که شدم با خودم گفتم : این دختر کیه ؟

با این بی حجابی ، اومده داره مزار شهداء رو می شوره ، نکنه با شهید نسبتی داره ....

باز هم صدای شرشر شستن می اومد ...

بعد از چند ساعت ...از همان مسیر عبور کردم .

کنجکاو شدم که ببینم اون دختر خانم قبر کدام شهید رو می شست ؟ ..

رفتم جلو و چشمم به ردیف شهداء گمنام افتاد ...


با خودم گفتم : انشاءالله با این حرکتش خود شهیدان گمنام دستش رو میگیرند ....

خلاصه ...

7 ماه بعد دوباره وسط هفته .. توی بهشت زهراء .. توی همون مسیر ... خانمی چادری رو دیدم که رو گرفته بود و

همراه یک آقای جوانی داشتند مزار شهیدان گمنام رو می شستند ...

در حال عبور .. شنیدم که گفت : علی رضا .. درسته که فرزند شهیدی ... اما شهید گمنام هم بابای منه ..

من حجاب امروزم رو مدیون همین شهداء گمنام هستم ....

http://www.shahrequran.ir/images/smilies/Rose.gifhttp://www.shahrequran.ir/images/smilies/Rose.gifhttp://www.shahrequran.ir/images/smilies/Rose.gif

خدایا ! چقدر شهیدان هوامون رو دارند چقدر ...

اللهم الرزقنا شهادت فی سبیلک ...

90082819
1392/07/14, 03:36 بعد از ظهر
به نام خدا

رفته بودیم روستا ... وقتی برگشتم محل اسکان دیدم داره گریه می کنه ...

با اشاه از اطرافیان پرسیدم : چرا گریه می کنه ؟ اونا هم اظهار بی اطلاعی کردند ...

بعدا اومد پیشم ... بهش گفتم : امروز چرا گریه می کردی ؟

آهی کشید و گفت: سید جان ؛ امروز اولین بار .... یه ... یه شتر دیدم ....

نگاهم رو بهش دوختم که چی می خواد بگه ....

سکوت کرد .. سرش رو انداخت پایین ... دوباره قطرات اشک اومد روی صورتش ...

اهسته گفت : یا حسین ....جان ....

خدایا! روی شتر بدون جهاز چه طور سوار می شن ....

بابی انت و امّی یا اباعبدالله (علیه السلام )

:parvaneh-:
:laleh::laleh::laleh:

90082819
1392/07/19, 08:35 بعد از ظهر
به نام الله پاسدار خون شهیدان

رفته بودیم .... یه کشور مسلمان و جنگ زده ... توی پایتختش .... در حال قدم زدن بودیم ..

چشمم افتاد به آهن پاره هایی که یک جا مرتب جمع شده بودند ...

و پسر بچه ای دو ساله پای برهنه از توش دوید بیرون ...و پشت سرش دو تا دختر خردسال دیگر ....

همه شون پای برهنه با لباس های بسیار کهنه ولی ...... الله اکبر .... چه قدر زیبا و معصوم بودند ...

با تبسم رفتم نزدیکشان ....

کمی عقب رفتند ...

گفتم ؛ نترسید... یه عکس می خوام از تون بگیرم ...فقط یکی ...

در حال بیرون آوردن گوشی ام بودم ... یک قدم دیگر رفتند عقب....

گوشی رو بیرون آوردم ... ناگهان زدند زیر گریه و به همدیگر چسبیدند ....

خدایا ! ترسیده بودند ...

سریع گوشی رو گذاشتم جیبم و امدم عقب و برایشان دست تکان دادم که نترسید ...

دوستم گفت : طفل های معصوم؛ حتما فکر کردند گوشی ، اسلحه است .....

آن لحظه... درک کردم ...با تمام وجود.....

که چطور خون شهیدان توانسته انقلاب اسلامی را بیمه کند که ما در امنیت کامل به سر ببریم ....

:parandeh::parandeh::parandeh::parandeh::parandeh: :parandeh::parandeh::parandeh:

90082819
1392/07/24, 01:00 قبل از ظهر
به نام خدا

روز عرفه توی حرم نشسته بودیم ...... به فکرش زد اون چیزایی که از خدا می خواد رو لیست کنه .


شد 31 حاجت ...


گفت ؛ خدایا ؛ اگه بهم فهم و درک وسیعی بدی بیشترم می خوام .....

نشون به این نشونی که اینترنتم وصل بشه ....

شب دیدم خوشحاله ....

پرسیدم ؛ چی شده ؟

گفت ؛ الان وصل شدم .........


:parvane.::parvane.::parvane.:

واقعا عرفه روز خواستنه .....

90082819
1392/07/26, 12:25 بعد از ظهر
به نام الله پاسدار خون شهیدان

توی همون کشور بودند .... کشوری مسلمان و جنگ زده ........ توی پایتختش در حال قدم زدن ........

گفت :الان اذانه .......

گفتند ؛ جایی نیست برای نماز........

به جایی شبیه زیارتگاه اشاره کرد............ پس این چیه ؟

گفت ؛ یک زیارتگاهه مال اهل تسننه ........

رفت به سمت زیارتگاه .....

داد زد ........ من نمی یام .......ممکنه خطر داشته باشه ....

برگشت سمتش .....

گفت: ممکنه خطر این فکر تو باشه !!!

پرسیدند : آخه چرا ؟ ........

گفت :.... تا میام، بشین فکر کن که چرا ......

رای اقامه نماز وارد زیارتگاه شد ..........

ولی هنگام ورود خانم میانسالی امد مقابلش

بدون هیچ حرفی دستش رو گرفت و بردجلو .........

به مُهر نگاه کرد..... و لبخند مهربانی بود که بینشان جاری شد ......

بقیه شون هم کم کم آمدند ...

نماز را خواند کسی چپ چپ نگاهش نکرد ....

همان خانم میانسال پرسید : از حجابت معلومه مال اینجاها نیستی !

برای چی آمدید اینجا ؟

گفت : برای دید و بازدید .........برای بزرگ شدن و کسب تجربه آمده ام .....

با ناراحتی گفتند : دیدی ....کشور ما را دیدی ......

همه جا جنگ ....فقر وگرسنگی .....

پاسخ داد : دیدم .......جنگ و فقرو گرسنگی رو دیدم .....

دردو دل هایشان شروع شد ....

:parvane.::parvane.::parvane.:

آمد داخل .......با نگاهش دنبالش می گشت .......

سرش رو انداخت بود پایین ....

گفت : نماز خووندی ؟

گفت : میدونی ما مسلمانیم ......و باید وحدت داشته باشیم .......

فکرهایمان باید وحدت آفرین و محبت آفرین باشند ......

نباید با فکرهایمان دشمنان رو خوشحال کنیم ....

در پاسخش گفت :همچنین احتیاط در جای خودش شرط عقله و ما باید به قدری هوشیار باشیم که جایگاه احتیاط را بشناسیم .

خوشحال شد.........


:parvane.::parvane.::parvane.:

امنیت و وحدت بسیار آرامش بخش اند و هیچ کسی فراموش نخواهد کرد که

این نعمتهای آرامش بخش را مدیون خون شهیدان هستیم .....

اللهم الرزقنا شهادت فی سبیلک ........

90082819
1392/09/07, 01:21 بعد از ظهر
بسم الله الرحمن الرحیم

می گفت ؛شنیده بودم که امام زمان (عجل الله تعالی فرج الشریف ) در رثای جدشان حسین (علیه السلام ) اشک شان تمام می شود ،

خون گریه می کنند.خیلی سئوال شده بود برام که از چشم ها چه طور خون مثل اشک میاد .......

تا اینکه با خانواده ای آشنا شدیم و بعد از مدتی دخترشان را به عقد برادرم درآوردیم و بعد از 6 ماه هم رفتند سر خانه و زندگی شان .

در همین حال و احوال خبر رسید برادرعروس مان که یک جوان 23 ساله و تک پسر بوده توی مرزها به شهادت رسیده و

اینکه که مادر عروس مان در بیمارستان بستری هستند رفتیم عیادت گفتم ؛ مشکلش چیه ؟

گفتند ؛ خونریزی چشم ها .مثل این که خیلی گریه کرده اند که رگ های چشم پاره شده و خونریزی کرده است ....

فقط نشستم روی کف بیمارستان واز عمق جانم گریه کردم که خدایا ! فدات بشم که چه طور پاسخ سئوالم رو دادی ....

به فدای دل غمگینت یا مهدی(عجل الله تعالی فرج الشریف ) جان

به فدای جدت حسین (علیه السلام ) یا مهدی(عجل الله تعالی فرج الشریف ) جان

به فدای خودت یا مهدی جان(عجل الله تعالی فرج الشریف ) ...

اللهم عجّل الولیک الفرج ..
اللهم عجّل الولیک الفرج ..
اللهم عجّل الولیک الفرج ..
اللهم عجّل الولیک الفرج ..

محمد مهدی قربانی
1392/09/07, 01:35 بعد از ظهر
بسم الله الرحمن الرحیم

می گفت ؛شنیده بودم که امام زمان (عجل الله تعالی فرج الشریف ) در رثای جدشان حسین (علیه السلام ) اشک شان تمام می شود ،

خون گریه می کنند.خیلی سئوال شده بود برام که از چشم ها چه طور خون مثل اشک میاد .......

تا اینکه با خانواده ای آشنا شدیم و بعد از مدتی دخترشان را به عقد برادرم درآوردیم و بعد از 6 ماه هم رفتند سر خانه و زندگی شان .

در همین حال و احوال خبر رسید برادرعروس مان که یک جوان 23 ساله و تک پسر بوده توی مرزها به شهادت رسیده و

اینکه که مادر عروس مان در بیمارستان بستری هستند رفتیم عیادت گفتم ؛ مشکلش چیه ؟

گفتند ؛ خونریزی چشم ها .مثل این که خیلی گریه کرده اند که رگ های چشم پاره شده و خونریزی کرده است ....

فقط نشستم روی کف بیمارستان واز عمق جانم گریه کردم که خدایا ! فدات بشم که چه طور پاسخ سئوالم رو دادی ....

به فدای دل غمگینت یا مهدی(عجل الله تعالی فرج الشریف ) جان

به فدای جدت حسین (علیه السلام ) یا مهدی(عجل الله تعالی فرج الشریف ) جان

به فدای خودت یا مهدی جان(عجل الله تعالی فرج الشریف ) ...

اللهم عجّل الولیک الفرج ..
اللهم عجّل الولیک الفرج ..
اللهم عجّل الولیک الفرج ..
اللهم عجّل الولیک الفرج ..

صلی الله علیک یا أباعبدالله؛ صلی الله علیک یا أباصالح.

90082819
1392/09/11, 05:40 بعد از ظهر
بسم الله الرحمن الرحیم

می گفت ؛فوری می خواستیم بریم سفر ........آن هم با اتوبوس ....می ترسید ....از اتوبوس .

به راننده گفته بود ؛ الا و بلا باید جلو بنشینم .........

نمی خوابید .........به جلو نگاه می کرد و توی تاریکی یادداشت برداری ......

هنگامی که رسیدیم رو به راننده برگه ی آچاری رو نشان داد و گفت ؛ آقا شما این قدر تخلف کردید .

راننده ابرویش رو داد بالا و گفت : تخلف ؟ من ؟ ابدا !

لیست رو نگاه کرد ؛

1- گذاشتن عمدی پول نصفه لای پولا و دادن به مسافر .

2- گذاشتن موسیقی حرام علارغم تذکر مسافرین .

3- کشیدن سیگار و عدم توجه به تذکر مسافرین .

4- نگه نداشتنن برای نماز اول وقت علارغم وجود مسجد و تذکر مسافرین .

5- تنه زدن به نامحرم هنگام عبور از راهروی اتوبوس برای استراحت .

6-توقف های بی مورد و طولانی در بین راه که باعث قضای نماز صبح گردید .علارغم تذکر مسافرین .

7- رعایت نکردن سرعت مجاز که نزدیک بود به تصادف بینجامد و باز هم نادیده گرفتن تذکر مسافرین .

8- تهدید جان مسافرین با سبقت غیر مجاز .علارغم تذکر مسافرین .

9-نبودن امکانات رفاهی اندک از جمله لیوان یک بار مصرف و خراب بودن آب سرد کن .

10-.....

آقای راننده ؛ خدا ناظر است قبول داری ؟

90082819
1392/09/30, 07:15 بعد از ظهر
به نام الله پاسدار خون شهیدان

می گفت ؛ مادر نشدی که بفهمی احساسات مادرانه چیست ؟

فرزند نداری که بدانی عشق او یعنی چه ؟

تو ... دختر سه ساله نداری که بدانی پای برهنه توی خار ها دویدن یعنی چه ؟

ولی می دانم که خواهری هستی که برادرانت در راه اهداف عاشورا به شهادت رسیده اند ...

و میدانم تروریستهای سوری دست و پایشان را قطعه قطعه کردند و برای مادرت فرستاده اند ....

میدانم قلبت آتش و خون است از ناجوانمردی این حرامزادگان زشت صفت ...

ولی اگر مادر بودی و علی اکبر داشتی ... چه می کردی ؟

وقتی در فرارسیدن چهلم عزیزت فقط تو باشی که حضور یافته ای چه حالی می شدی ؟

و تو چون میدانی امام حسین عزیزتر از جان و آبرویمان ؛ اولین کاروان زیارتی شان خانواده ی شان بودند ... صبور شده ای ...

که تو تنها سوگوار مزار برادرانت در دمشق بوده ای ...

برای همین آنجا فریاد زده ای ؛

ما را بکشید ما زنده تر می شویم .

http://www.shahrequran.ir/images/smilies/18782829129571089250.png

90082819
1392/12/25, 03:12 بعد از ظهر
بسم رب الشهداء والصدیقین

می گفت ؛ رفته بودیم پیش جانبازان ... یکی شون برگشت بهم گفت :

می دونستی توی جبهه رایحه ی گل یاس چه معنی میداد ؟

بغض گلویش را گرفت ... دیگر حرف نزد ... ویلچرش رو چرخاند رفت داخل سالن ...

یکی دیگر از جانبازان گفت : فهمیدی امروز درس چی داری ؟

سرم را به نشانه ی اگاهی تکان دادم ...

گفت : یکی از رزمنده ها قبل از شهادتش به بعضی ها گفته من شهید می شوم و هرگز جنازه ام پیدا نخواهد شد ...

چندی بعد خبر میرسد فلانی شهید شده و جنازه اش رو پیدا نکرده ایم ... گفتیم : اون جنازه دیگه پیدا نخواهد شد ...

تا اینکه بعد از یک ماهی خبر میدهند جنازه پیدا شده ... اول باور نکردیم ...

بعد که دیدیم برام خیلی سئوال شد که چطور حرف شهید خلاف واقع شد ...

تا اینکه یکی از بچه های تفحص خواب می بیند که شهید می گوید : قرار بود جنازه ام هم چنان گمنام بماند ...

اما حضرت زهرا (سلام الله علیها فرمودند : شما برو ... دختر کوچکت چند شبی است که مرا به پهلوی شکسته ام قسم میدهد ...

سکوت شد ... و چفیه ها بود که صورت ها رو پوشاند ... و شانه های استوار جانبازان در رثای حضرت زهرا (سلام الله علیها ) لرزید ...

ادامه داد ... این بچه ی تفحص ما ... این خواب رو نگفت و رفت در خونه ی شهید ...

به دختر شهید گفت : چه کار کردی برای بابا ؟

گفت : چند شبی است که زیارت عاشورا می خوانم و فاطمه زهراسلام الله علیها رو

به پهلوی شکسته شان قسم می دهم که ... بابام بیاد ...

گفت : بلند شدم و امدم معراج ... گفتم : تماس بگیرند و بیایند پیکر مطهر رو تحویل بگیرند ...

وقتی این خاطره رو می شنیدم ... بی تابی جانبازان رو دیدم ...

یا زهراء...