PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : بهشت زهراء قطعه 29



90082819
1392/03/03, 11:38 قبل از ظهر
بسم رب الشهداء والصدیقین
دست نوشته اي از شهيد امیر حاج امینی :roz1:

سلام بر خدا و شهيدان خدا و بندگان مخلص او..... از اينکه بنده بد و گناهکار خدايم سخت شرمنده ام و وقتي ياد گناهانم مي افتم آرزوي مرگ

مي کنم ولي باز چاره ام نمي شود.هيچ برگ برنده اي ندارم که رو کنم ، جز اينکه دلم را به دو چيز خوش کرده ام: يکي اينکه با اين

همه گناه، او دوباره مرا به سرزمين پاکي و اخلاص و صفا و محبت بازم گرداند. پس لابد دوستم دارد و سر به سرم مي گذارد،

هرچند که چشم دلم کور است و نمي بينم و احساسش نمي کنم اگر چنين نبود پس چرا مرا به اينجا آورد؟

دوم اينکه قلبي رئوف و مهربان دارم و با همه بديهايم بسيار دلسوزم. لحظه اي حاضر به رنجش کسي نمي شوم، حتي رنجش

بسيار کوچک و ناچيز، ولي در عوض براي خوشنودي ديگران حاضر به تحمل هرگونه رنجي مي شوم. بله! به اين دو چيز

دل خوش کرده ام.اگر دوستم داري که مرا به اينجا آورده اي پس به آرزويم که .... برسان.

اي کساني که اين نوشته را مي خوانيد، اگر من به آرزويم رسيدم و دل از اين دنيا کندم، بدانيد که نالايق ترين بنده ها هم

مي توانند به خواست او، به بالاترين درجات دست يابند. البته در اين امر شکي نيست ولي بار ديگر به عينه ديده ايد که يک بنده گنهکار

خدا به آرزويش رسيده است.حالا که به عينه ديديد، شما را به خدا عاجزانه التماس و استدعا مي کنم، بياييد و به خاکش بيفتيد

و زار زار گريه کنيد و اميدوار به بخشايش و کرمش باشيد. با او آشتي کنيد. زيرا بيش از حد مهربان و بخشنده است.

فقط کافي است يکبار از ته دل صدايش کنيد. ديگر مال خودتان نيستيد و مال او مي شويد و ديگر هر چه مي کند، او مي کند

و هر کجا که مي برد، او مي برد......

شنبه 1365/7/4

ساعت 5 بعدازظهر

بنده مخلص و گنهکار، امير حاجي اميني

پي نوشت:
- خيلي ها سر مزارش رفتن، تو همين بهشت زهراي خودمونه. قطعه 29 . هرکي رفت ياد بقيه هم بکنه.

-وقتی این قسمت رو می نوشتم گریه ام گرفت که عکس قشنگش آپلود نمی شد .شما می تونید اسم شهید را در googleبزنید

و عکس فرقالعاده اش را که نماد شهید و شهادت شده را ببنید . یا علی

:parandeh::parandeh::parandeh::parandeh::parandeh: :parandeh::parandeh::parandeh:

90133081
1392/03/06, 07:37 بعد از ظهر
کجائید ای شهیدان خدائی

بلاجویان دشت کربلائی

کجائید ای سبکبالان عاشق

پرنده تر زمرغان هوائی

90082819
1392/03/13, 04:20 بعد از ظهر
بسم رب الشهداء والصدیقین

زنده است هر که کشته شود در منای دوست

بیگانه نیست آنکه شود آشنای دوست

بر لوح دهر ، زنده جاوید است

آن کس که عاشقانه بمیرد برای دوست

«اللهم ارزقنی شهادت فی سبیلک»

90082819
1392/03/13, 04:29 بعد از ظهر
اینم عکس شهید حاج امیر امینی گل و گلاب .


http://www.quranct.com/attachment.php?attachmentid=4353&d=1369618827

90082819
1392/03/18, 09:06 بعد از ظهر
بسم رب الشهداء والصدیقین

اینم یک عکس دیگه از حاجی شهیدخودمون .

http://www.quranct.com/attachment.php?attachmentid=4382&d=1369740128

90082819
1392/03/31, 02:15 قبل از ظهر
بسم رب الشهداء والصدیقین

راز خون در آنجاست که همه حیات به خون وابسته است .(شهید سید مرتضی آوینی)

میدونی یعنی چی ؟

:parandeh::parandeh::parandeh::parandeh::parandeh: :parandeh::parandeh::parandeh:

90082819
1392/04/19, 02:28 قبل از ظهر
بسم رب الشهداء والصدیقین
شهداء خدا رو با قلب پاکشون می دیدند .

88060699
1392/06/29, 03:27 بعد از ظهر
http://quranct.com/gallery/images/9689/medium/1_5046474219263486413.jpg (http://quranct.com/gallery/images/9689/1_5046474219263486413.jpg)



روی شانه ات اگر نشد/روی شانه تابوت چوبی ات/تاب میدهی مرا/بابا

90082819
1392/06/29, 04:25 بعد از ظهر
به نام خدا

تشیع که را روی این دستها می برند
خدایا مگر عشق را می برند

کسی نیست آیا که گوید به من
تن بی کفن را کجا می برند

به دوش نسیم سحرگاه عشق
شهید مرا تا کجا می برند

من و کوچه ی سرد و غمگین تو
تو را از نگاهم چرا می برند

چرا خون نگریم مگر می شود
عزیز مرا سر جدا می برند

شادی ارواح طیبه شهداء صلوات

90082819
1392/09/01, 08:55 بعد از ظهر
به نام الله پاسدار خون شهیدان

جای شهداء در قلب ماست .......

کاربرانی که تهرانند رفتند قطعه 29 جای ما هم زیارت کنند .

خدا خیرشون بده........

90082819
1392/09/05, 12:48 قبل از ظهر
بسم رب الشهداء والصدیقین

یک خاطره ی زیبا از شهید حاج احمد امینی ؛

داشتیم برای عملیات آماده می شدیم. هر کس کاری می کرد. لباسهایمان را در می آوردیم و لباس غواصی می پوشیدیم.

بچه ها می گفتند لباس دامادی، می خندیدند.

وسط محوطه که دورتادورش پر از نی بود حاج احمد[امینی، اولین فرمانده گردان غواصان لشکر 41ثارالله] دراز کشیده بود.

غواصان سیاه پوش دوره اش کرده بودند. یکی سرش را شانه می کرد و دیگری خاک از روی لباسش می تکاند.

صحنه ای بود که تا ابد از ذهنم بیرون نمی رود.

قطره اشک گوشه چشمان حاج احمد حلقه زده بود، یکی از بچه ها گفت:

« حاجی دوست داری ترکش به کجات بخورد؟»

حاج احمد بی آنکه کلامی بگوید، دست گذاشت روی پیشانی اش. به پرسش نگاهش کردیم، گفت:

«دوست دارم امشب یک قسمت از بدنم را بدهم.

امام حسین (علیه السلام ) در این راه سر داد، من هم دوست دارم که این قسمت از سرم باشد.»

بعد رو کرد به همه مان و گفت: «بچه ها! دعا کنید خدا یک قسمت از بدنتان را بگیرد، یک دست، یک پا، سر»

دعا کنید جنازه مان را آب ببرد که در این دنیا حتی قبر هم نداشته باشیم.»

جنازه ها رو که آوردن ؛ شانه های بچه ها بود که لرزید ...

حاجی احمد عزیزمون شهید شده بود .......درست با خمپاره .....اونم وسط پیشونیش .....

که دیگه هیچی ازش نمونده بود .........

صلی الله علیک یا ابا عبدالله ......

:laleh::laleh::laleh::laleh::laleh::laleh::laleh:: laleh: